حالا عصر است.یک ساعتی مانده که به غروب برسیم...همه را از خانه بیرون کرده ام.البته تنهای تنها هم نیستم.خواهرکم گوشه اتاق خواب که چه بگویم،به روایتی مرده است و این هم حتما نتیجه یک ترم درس نخواندن است و بس و جانی که از آدمی گرفته می شود در شب های تار امتحان...
فکر که می کنم،می بینم یکی از اختلاف های قدیمی من و آقای پدر حساسیتی بود که من همیشه به خرج می دادم که مثلا با این لیوان آب نخور.قاشقت را در ظرف غذای من فرو نکن و از این قسم رفتارها...به شدت همیشه معتقد بودم که غذا خوردن و انجام کارهای شخصی آدابی دارد که پرهیز کردن از آن برابر است با عقوبت وحشتناکی که چه بخواهید و چه نخواهید بر سرتان آوار می شود.خودم را می گویم البته!که داد می زدم و ظرف غذایم را بر می داشتم و می رفتم چند متری آن طرف تر و قهر می کردم و پشتم را می کردم به جمع و بساط ناز و ادایی که تا ساعتی در خانه بسان یک حکومت نظامی بر قرار میشد...
سالهای دور گذشته پدرم همیشه مرا به روزهای آینده حواله میدادند که ازدواج کرده ام و آن وقت مرا می بینند که چگونه ذلیل شوهر شده ام و لیوان آبم که سهل است حتی ظرف ناهارم را هم با او به شراکت گذاشته ام.من هم که البته همیشه با زبانی دراز معتقد بودم که اصلندش هم!و اینگونه نمی شود...خب می دانید بچه بودیم.فهممان نمی رفت که تو الان دنیا دیده نیستی.اما چند صباحی که گذشت،چشم و گوشمان که باز شدم و پرده راز که از دست برون افتاد فهمیدم که نه!همچین هم نیست و علی آباد هم گویی برای خویش شهری ست بس دل انگیز!...
البته شما که همگی از اهالی فن هستید و شانه به شانه هر چه حرفه ای ست میسایید اما خب به فراست دریافتم که ارتباطی که آدمی با معشوقش یا با همسرش دارد از زمین تا به آسمان متفاوت است...نه بحث از سر راحتی ست و اینکه بخواهی با طرفت حس یکی شدن داشته باشی و نه اینکه دست بر قضا در اعم موارد با کسی رو به رو می شوی که هر چه از بهداشت فردی می داند در حد تیم ملی مالدیو است...بحث سر این است که گاهی بعضی بحث ها جایی دارد و مکانی و البته زمانی...اصولا طنز تلخی می شود که تو به همسرت بگویی این لیوان شخصی من است...چرا؟...ای بابا!همسرت است دیگر!نمی شود که اینجا هر چیزی را گفت.نمی شود گفت که همسرت است و تو با او هزار و یک چیز خوردنی مشترک داشته ای و حالا بیایی بگویی هر که به راه خویش و هر که با لیوان خویش...
چند صباحی قبل تر شاهد گفتگوی دو نفری بودم که می دانستم در آغوش هم جولان ها داده اند...دخترک قصه آینه را گرفته بود جلوی پسرک قصه و شانه مویش را هم داده بود دستش که زلف شانه کند و بر باد دهد دل دخترک را که شنیدم به دخترک گفت ناراحت نمیشی که از برس تو استفاده می کنم؟ و البته دخترک هم آنچنان نگاه عاقل اندر سفیه ی به پسرک بخت برگشته انداخت که او سهل است،من هم زهله ام آب برفت اساسی!
پینوشت:
1-حالا یکی بیاد به من بگه این چی بود که نوشتی؟...حالا نوشتنت بخوره توی سرت.چرا دیگه این مدلی نوشتی...کوفت می دانید چیست؟...همین است که من الان به آن گرفتار شده ام!
2-راستی بگو ببینم این بار آخری امن بود؟.....یک دهنی از تو سرویس کنم...که دنبال ورژن امنش می گردی!!!!عجبا....بازی،بازی!با دم شیر هم بازی؟....بیام بخورمت؟!
3-اگه زشت نباشه.اگه بی کلاسی نباشه می خوام بگم که من تا حالا هیچ کتابی از جی.دی.سلینجر نخوندم...یعنی شما میگید خیلی کار اشتباهی کردم؟البته زیاد خودتون رو ناراحت نکنید.چون از ناطور دشت شروع کردم.از امروز شروع کردم به خوندنش!
4-این روزها مدام قرعه به ناممان در می آید که برویم سفر...حالا هم یک سفر چند روزه که اداره،مادر محترممان را میهمان کرده و ایشان هم البته می توانند یک همراه با خود ببرند و باز هم البته ایشان علاقه مند هستند که ما را با خود ببرند...حالا ما مانده ایم که چه کنیم؟آخر ما از مشهد خوشمان نمی آید!
5-یک پیشنهادی دارم...میزان لذت بردنت از بازی های امسال رو ببخش به من،تا من بیشتر لذت ببرم!
6-شالی بر گردن
چهره خود را در کف دستم می گیرم
فریاد میزنم در حیاط:عزیزانم!
جشن کدام هزاره بیرون برپاست؟ ...(بوریس پاسترناک) |