دیگر از بادی که درون غبغبی ولوله کند،خوشم نمی آید!...

مثل همیشه بعد از پیاده شدن،سرم رو از شیشه ماشین می برم داخل تا بگم مرسی،خوش گذشت و بعد هم بشنوم تو عزیز دلمی...که اینبار فرصت نمیده چیزی بگم.میگه "این روزها که فرصت داری بشین پای کتاب خوندن."...به کتاب توی دستم نگاه می کنم.جدا چرا تا حالا من کتاب کوری رو نخوندم؟هر چقدر بهش گفتم خودمون نمونه همین کتاب رو توی کتابخونه مون داریم،به خرجش نرفت.گفت می خوام کتاب خودم رو بخونی.این شد که من رو هم دچار وسواس فکری کرد.تا کتاب رو می گرفتم دستم،به جای انگشتام روی جلد کتاب نگاه می کردم و فکر می کردم ممکنه همین جا،جای انگشتای اون بوده باشه وقتی که کتاب رو می خونده!بعد فکر می کردم پس در یک قیاسی الان انگشتای من حلقه شدن دور انگشتاش!به خاطر همین زنگ زدم و خبر کشف این مهم رو بهش دادم.گفت عزیزم خوب شد من یک کتاب فلسفی ندادم بخونی.یا اگر یک کتاب علمی می دادم چی میشد؟بعد با یک حالت توبیخانه ای گفت بشین بخون،ادا در نیار.ببینم تا 10 روز دیگه می خونیش!...من هم نشستم خوندم و خوندم و خوندم...فردا صبح دیگه کتاب رو تموم کرده بودم و البته به یک کشف دیگه هم نایل اومده بودم...صبح باهاش تماس گرفتم.یک بار،دو بار،سه بار...و این یعنی من می دونم که تو سرکار،سرت شلوغه و با اولین تماسم اگه جواب ندادی،باید منتظر تماس خودت باشم اما اینبار کار مهمی دارم و نمی تونم منتظر باشم...یک چند دقیقه ای گذشته بود که زنگ زد و گفت چی شده؟گفتم کتاب رو کامل خوندم.دلخورانه گفت نمی تونستی اینو بعد بگی؟گفتم اینو که نمی خواستم بگم.می خواستم بگم این آدمای رمان کوری که همشون هم کور شده بودند چرا هیچ کدومشون به این فکر نیفتادن که بچه دار بشن؟چه بسا نسل بعدی همچین مشکلی نداشته باشه!لااقل زن دکتر باید تن به این امتحان می داد.بعد گفتم تازه از این هم مهمتر چطور اینها توی اون بازداشتگاه این همه سوار سر و تن هم میشدن اما این وسط هیچ کدومشون بچه دار نمیشدن؟...در جواب من،بعد از چند لحظه ای سکوت فقط گفت کاری نداری؟یعنی اینکه جدا کاری نداری؟من خیلی کار دارم!...عصر که بهم زنگ زد طلبکار بودم!که این سوال ها رو از سر تفنن نپرسیدم!گفت کره بز از وقتی زنگ زدی دارم فکر می کنم که راست میگی چرا اینها هیچ کدوم بچه دار نشدن یا چرا هیچ کدومشون به این فکر نکردن اگه بچه دار بشن چی میشه؟...ولی خب البته من دیگه از صرافت این سوال افتاده بودم.وقتی که گفتم برای من دیگه اهمیتی نداره و تو باید همون زمان بهش فکر می کردی،یعنی اینکه مثل یک بچه کوچولو برای سرگرم شدن به یک بازیچه دیگه احتیاج دارم.اینه که بهش گفتم می دونی الان من چی دلم می خواد؟می دونستم که نمی دونه!من آیس پک می خواستم با طعم طالبی!...از نظر اون،من و سلیقه م باید یک دوره خود درمانی بریم خودمون رو ببندیم به تخت!

 

پینوشت:

 

1-پینوشت نداریم...

 

2-از آیکون خنده توی یاهو مسنجر بدم میاد...

 

۳-در راستای بی کلاس بودنمان،ما یکی از علاقه مندان پر و پا قرص والی شده ایم...به خصوص ترانه خانومی...

 

۴-این روزها کارمان شده است لوس کردن خودمان...از صبح که دفترمان و کار و کسبمان با پسرک بخت برگشته آغاز می شود و تا پاسی از شب گذشته که غنوده در آغوش آقای پدرمان به اتمام می رسد...هی خودمان را لوس می کنیم و هی لوس می کنیم بدون آنکه بترسیم از عواقبش که ممکن است چه بر سرمان بیاورد این امر بیخود خود لوس کنی...گاهی به ماساژ دادن دست و پای آقای پدر ختم می شود و گاهی به اتو کردن تکه ای از لباس هایشان...و گاهی هم که می بینند اخلاق ما خیلی نرمال است و راه دارد اساسی،در این نیمه شبانی که هر شب کانال تی وی یا بر روی ZDF است و یا ARL و فوتبال می بینیم و جو زده می شویم و داد و هواری می کنیم،گاهی سری کج می کنند آقای پدر و از ما می خواهند لحظه ای برایشان بگذاریم کانال محبوبشان تا ببینند VOA چه می گوید.ما هم که البته هر شب شفقت از سر و رویمان نمی بارد.گاهی مهربان هستیم و گاهی هم نه...

 

۵-این روزها حوصله بوق زدن برای هیچ کسی را هم ندارم.همه موظف هستند که خودشان مرا ببینند.عواقب ندیدنشان هم به پای خودشان است و بس...این که نمی شود کار که ما فقط مدام ببینیم و مسئولیت دیدن بقیه هم بر گردن ما سنگینی کند و راه فراری هم نداشته باشیم...از همین روی آقا،خانم نمی بخشم...نه که الان و برای مدتی کوتاه،که بلکه برای مدتی طولانی می روم لاین کناری و نمیایم طرف کسی و تا اطلاع ثانوی به سلام کسی هم پاسخی نمی دهم...گاهی فکر می کنم برای تمام دفعاتی که من منتظر بودم،بقیه چقدر باید بروند به لاین کناری؟...می توانی حساب کنی؟یا برایت بشمارم؟باور کن زیاد می شود...دیگر از بادی که درون غبغبی ولوله کند،خوشم نمی آید!...

 

۶-برید بخونید.من که خوشم اومد...میگم این دخترک قبلا هم بوده یا نه؟از وقتی که بودنشون نمود بیشتری پیدا کرده،نوشته های تو هم بهتر شده... اینجا رو بخونید.

 

۷-دیدید که پینوشتی نداشتیم...

 

۸-من به اقرارهایم نگاه کردم

   سال بد رفت و من زنده شدم

   تو لبخند زدی و من برخاستم

   دلم می خواهد خوب باشم

   دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم ...(شاملو)