می خواهم بگویم هر وقت که مارتیک گوش دادی،یاد من بیفت.هر وقت که صدای قشنگ مارتیک میان فضای اتاقت پخش شد که...دست من ادامه شاپرکاست،وقتی از شعله تو گر میگیره...اشک من از جنس بغض شاعراست که همیشه بدجوری سرازیره یا خوند که کاری به جز دوست داشتن تو من بلد نیستم،با من بدی کردی ولی من با تو بد نیستم...یاد من بیفت.می خواهم بگویم می دانم چه بخواهی و چه نخواهی خیلی از اتفاق ها ممکن است که تو را به یاد من بیندازند.فکر کن!اگر سالی به سالی بگذرد و دوباره وسط زمین سبز فوتبال،منچستر و چلسی جلوی روی هم قرار بگیرند،تو یاد شب بازی امسالشان و یاد من نمیفتی؟تلویزیونی که روشن بود و بازی ای که من نگاه می کردم و نگاه نمی کردم!...می خواهم بدانی مدیونی به من اگر جایی شنیدی که کسی از حسرت های مانده بر دلش حرف می زند و تو یاد من نیفتی و یاد آن چند کلمه...آخ،آخ،سایه روشن تصویرت افتاده بر گوشه کوچکی از مانیتور را اگر دیدی و مرا به یاد نیاوردی،بدان وعده ما در بزنگاهی که من یقه تو را بگیرم و بپرسم که چرا؟
می خواهم بگویم که کار من شده است شمردن تک به تک همه خاطرات...پیدا کردن تکه کوچکی از پازل خاطراتم میان هر اتفاق و هر رنگی و هر صدا و هر بویی...که میان صدای استاد یگانه و حتی کتاب کوچک صد لیکو عاشقانه بگردم به دنبال تو!که شاید بیابمت!همین نزدیکی ها،همین گوشه و کنارها!...که هنوز بوی تو مدام میخورد به مشامم.هنوز حس می کنم که نزدیک منی.هنوز انگار جلوی چشمهایم می آیی و میروی.انگار هر چه خاطره دارم را کرده ام درون یک گنجه و با خسّـت هر چه تمام تر،هر چند وقت یک بار در این گنجه را باز می کنم و سرکی می کشم به یکی از این همه خاطره!
می خواهم بگویم این روزها حال من خوب است و این روزها نشسته ام به فکر کردن...مدام فکر می کنم که چه باید بکنم و به چه راهی باید بروم.مدام کلمه به کلمه حرف هایت را به یاد می آورم و مدام فکر می کنم که اگر پبشنهاد تو را پذیرفتم چه می شود؟می برم؟می بازم؟یا بی هدف و بی انگیزه این دنیای بی در و پیکر می شوم؟...با من از بازی نبودن فکرها و عمل هایمان نگو...نگو که نمی پذیرم!...مگر نمی بینی که من الان بازیگر این بازی بی سرانجامم.و مگر همه آن چیزی که الان هست یک قمار بزرگ نیست؟و مگر قمار کردن غیر از این ست که تو همه دار و ندارت را بریزی وسط؟و من هم که ابایی ندارم.بالاتر از سیاهی ِ روزهای نبودن تو مگر میشود رنگ دیگری هم باشد؟...
من قبول دارم که راه ها همیشه آفریده شده اند که فاصله به وجود بیاورند اما تو مگر فراموش کرده ای که یک طرف دیگر این زمین،من ایستاده ام؟...و حالا تو فکر می کنی که من تواناترم یا فاصله ها؟فکر می کنی که فرقی می کند که کجا باشی؟که اگر چند سالی گذشت و بعد کیلومترها دوری بین من و تو داوری کردند،آیا تفاوتی می کند؟که برای من تفاوتی دارد که کِی باشی و کِی نباشی؟...درست است که رنجم بیشتر می شود.که غم میان تک تک سلول هایم نشو و نمای بیشتری می یابد.که روزهایم بیشتر و بیشتر هم رنگ عصرهای کسالت آور جمعه می شوند.که کمرنگ می شوی و نبودن هایت پررنگ...اما تو بگو،در اصل ماهیت احساس من چه تغییر بنیادینی رخ می دهد؟درست است که زمستان هایم کشدارتر می شوند اما مگر می شود اسمت همچنان بهار روزهایم نباشد؟و مگر نه غیر از این است که من روزهای نبودنت را هم،روزگاری از سر گذرانده ام؟
می خواهم بگویم تو که می دانی که من به هر وعده دیدار تو آنچنان مینگرم که گویی این آخرین فرصت دنیاست!که از پس تمام شدن این وعده،چه بسا برسم به روز آخر دنیا!...نه که بترسم از سستی رشته های پیوند...بگذار اعتراف کنم که همه تلاشم از بابت نداشتن هراسی موهوم است که در خلوتم غمگین زمزمه نکنم که واپسین فرصت دنیا هم آمد و رفت و من آنچنان که بایسته بود ندیدمش و نفهمیدمش و نبوییدمش و بعد هراس مرگ نیفتد به جانم و هراس کارهای نکرده،نگاه های نیفکنده،خنده های سر نداده،زمزمه های به اوج نرسیده و هزار و یک حسرت مانده بر دل دیگر...
می خواهم بگویم که من هم آدمی هستم با ترس هایی که بوی خودم را می دهند.که با خودم مدام فکر می کنم که اگر تو به آن راه وحشتناک فکر کردی و عمل کردی،من چه کنم؟اگر تو یک روز از در زدی بیرون و فکر کردی که فردای من حتی از احساسات شخصی تو هم مهم تر هست،من چه کنم؟من می ترسم که تو حتی برخلاف میلت اما بپذیری که در این دنیای رنج آور،باز یک خشت دیگر بیفزایی بر بالا بلند رنج واره زندگیت و بعد که تو رفتی و من ماندم،ماندم و روزها را شب کردم و شب ها را روز و تو نبودی،آن وقت چه کنم؟اگر تو رفتی و نماندی و نبودی و من اما بودم و نرفتم و ماندم،بی تو،حتی اندک،حتی کوتاه،حتی از دورهای دور،چه کنم؟...آن وقت،وقت خنده،وقت گریه،وقت قدم زدن،فیلم دیدن،چای خوردن،وقت رقصیدن،فوتبال دیدن،وقت نوشتن،خواندن و گوش دادن به هزار و یک ترانه در پیتی،وقت غذا خوردن،مزه مزه کردن آب پرتقال،کار کردن،تلفن حرف زدن و انجام خیلی کارهای دیگه چگونه تو را کم نیاورم؟...
و به من و ترس هایم خرده مگیر و مگر نه این است که همه ثروت من همین ترس هایم هستند و البته رازهایی که درون سینه دارم و بوی تو را می دهند!...به من خرده مگیر،که اگرچه آن دم آخر بوی بغض می دادم و چشمانم را می دزدیدم و سرم را بلند نمی کردم و اگرچه بلوایی داشتم سهمگین که تو خوب می دانی درون سینه ام،گرومپ گرومپ خود را به قلبم،محکم می کوباند اما به یک ساعت بعدتر نرسیده،خوب ِ خوب بودم!آرام بودم و صاحب ثروتمندترین لبخند دنیا...و به حساب هایمان فکر نمی کردم که 10 به 80 است.به این فکر می کردم که تو با آنچنان کیفیتی مرا دچار هزار و یک لذت عمیق کرده ای که در آن تا آخر دنیا هم هیچ کس با من شریک نخواهد شد...به این فکر می کردم که من رو به روی تو ایستاده بودم.که صدای تو را می شنیدم که کنار گوش من نجوا می کردی که قبول دارم،که هیچ کس نیست!هیچ کس غیر از تو نیست،که هیچ کس غیر از تو نمی تواند!...و به این فکر می کردم که اگرچه خودخواهی میان همه ما تبدیل شده به موج هایی بلند،موج هایی سهمگین!اما تو از همه مهربان تری که به فرداهای من فکر می کنی و به اینکه از آن دایره،سهم بزرگ تری داشته باشم و روزهای نیامده پابرجاتری!...
می خواهم بگویم این روزها حال من خوب است و این روزها نشسته ام به فکر کردن...مدام فکر می کنم که چه باید بکنم و به چه راهی باید بروم.مدام کلمه به کلمه حرف هایت را به یاد می آورم و مدام فکر می کنم که اگر پبشنهاد تو را پذیرفتم چه می شود؟...با خودم فکر می کنم که به همه این ها فکر کنم و اینبار نه به خاطر تو،که به خاطر خودم! که همچنان ثروتمند بمانم.که فقیر ِ این دنیای بی وفا نشوم...تا همچنان حس کنم که هستی...که میشود میان چشمانت زل زد و آرام شد...که میشود همچنان کنار هم بنشینیم و حرف بزنیم و سرمان را کج کنیم و بزنیم زیر خنده...قهقهه...مستانه...می دانی هنوز با تو کارها دارم.هنوز به این دل کودک من هوس بیشمار کارهای دیگری مانده.هرچند،هرچند،هرچند این همه هم که پیشکش قلب و دل و هوس های من شد بسیار بسیار زیاد بود...که اگر فکر کنیم گاهی همه ثروت آدمی به رازهایی ست که درون سینه داره،پس من بسیار بسیار ثروتمند و بعضا خوشبخت هستم!
می خواهم بگویم که تو هم یادت باشد که هیچ معجزه ای،غیر منتظره تر از عشق نیست.غیر منتظره،غیر قابل کنترل و گاهی هم غیر قابل باورتر.که سخت ترین کار دنیاست و البته تو را هم می تواند تبدیل کند به غیر قابل پیش بینی ترین اتفاق دنیا...می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس مثل ستاره نمی تواند بدرخشد!ستاره ای که برود میان آسمان و بنشیند گوشه ای و چشم بدوزد به تو!ستاره ای که قلبت را مملو کند از همه خوبی ها و همه لبخند ها و همه تپش های بی بهانه که یکی از ما می تونه ابرا رو سر بکشه،از لج این قفسا صد تا کفتر بکشه،یکی از ما می تونه تا قناری بپره،با همین ترانه ها آبرویی بخره...می خواهم بگویم اما همین ستاره اگر تبدیل بشود به یک ستاره زخم خورده و دل شکسته،هیچ کاری از دستش بر نمیاید!می خواهم بگویم وقتی می توانم بدرخشم که قلبم تکه تکه نشده باشد!آن وقت همه وجودم میشود نور و لبخند و ترانه!می توانم تو را در آغوش بگیرم و...و آن وقت دنیای روشن تری خواهیم داشت!
پینوشت:
1-خیلی خیلی بزرگ شده ام و فکر می کنم که اگر چند سال قبل هم،من همین آدم الان بودم چقدر همه چیر متفاوت بود!
2-گاهی فکر می کنم حسی که این وسط مدام جریان می گیرد،یک حس دوستی عمیق است که مدام خیز بر می دارد و زیباییم می بخشد.فکر می کنم چسبیدن به همین حس عمیق دوستی بهترین کار دنیاست.اینکه نخواهی مدام و در تک تک دقایقت به آن رنگ و لعاب عشق بزنی...عشق با خودش هزار و یک باید و نباید می آورد.هزار و یک قانون نانوشته.گاهی باری هم می شود سنگین و من هم که سنگینی هیچ باری را بر دوش تو هرگز نمی خواهم.می دانی چه می گویم؟اینکه مجبور باشی مدام بترسی که اگر فردا عشقی نبود چه می شود؟اگر فردا خود من تبدیل شدم به یک آدم پشیمان،آن وقت چه می شود؟می نشینم به مویه سر دادن برای این همه سال که به خیالم از کف به دادم و الان هیچم در میانه نیست؟عشق آنقدر جو سنگینی دارد که به مانند گردابی مدام تو را می کشد درون خویش.نه که فقط خیست کند،آنقدر رگباری به سر و تنت می بارد که سنگین می شوی و ممکن است نتوانی دیگر بلند شوی و چشمانت هم دیگر ممکن است جایی را نبینند و بعد آنوقت...و البته عشق مایملک یک روز و دو روز است.مگر نه؟و در بهترین حالت من می توانم خودم را تضمین کنم و نه تو را.مگر نه؟و من فقط سعی می کنم فرداهای خویش را بیمه کنم،بیمه حضور تو...که همچنان وقت شنیدن جواب سلامم،از لحن صدایت پر بکشم تا آسمان هفتم.که خیالم راحت ِ حضور همیشگی تو شود.تا سهمم از آن دایره کذایی بیشتر و بیشتر شود.هرچند در این صورت هم،همچنان می دانم می توانی با قطعیت و قاطعیت بگویی " که هیچ کس نیست!هیچ کس غیر از تو نیست،که هیچ کس غیر از تو نمی تواند!" ...
3-حرف هایمان بوی بهار می گیرند
وقتی که تو می خندی
و من هم از خنده تو
کودکانه گرسنه می شوم
که دوباره ببوسمت و دوباره
غرق بوی تنت
دل تنگی هایم را
لال ِ یک در میان زدنهای قلبت کنم...
جواب کامنت های پست قبل،فردا ...جواب دادم
|