بعد از چند ماهی درگیر این دکتر و اون دکتر شدن،نظر آخری این بود که فعلا نمونه برداری نکنم و زیر نظر دکتر باشم تا چند ماهی بگذره و بعد ببینند که چه باید کرد!من هم دیگه بی خیالش شدم تا ببینم گذر زمان چی داره توی کیسه واسه ما!...وقتی مشکلت کمی زنانه باشه(یعنی کاملا زنانه!چون تا جایی که می دونم آقایون محترمه هیچ کدومشون در آناتومی بدنشون دارای دو قلنبگی برجسته که ما عوام بهشون میگیم سینه و متخصصان امر بهش میگن پستان نیستند)و بعد بخوای بری پیش دکتر مرد،باید آماده هرگونه اتفاقی باشی!چون درسته که رون و سینه در دست و بال آقایون دکتر به وفور یافت میشه اما کافیه که کمی سر و گوششون بجنبه!اون وقت تکرر برخورد در پایین آوردن میل محترمشون کارساز نیست!و حتی بالا و پایین بودن سنشون هم گاهی تاثیر گذار نیست!...این چند روز اخیر هم سر و کارم افتاد به دو تا پزشک مرد که دقیقا نقطه مقابل هم بودند.اولی متخصص زنان بود و سن بالایی هم داشت.وقتی که قرار شد منو معاینه کنه،به رسم معمول به پرستارش اطلاع داد که بیاد.به ما هم امر کردند که بالا تنه رو کاملا لخت بنماییم و روی صندلی ای که البته مربوط به معاینه پایین تنه می باشد بنشینیم تا تشریف بیاورند!بار اول نبود که زیر دست یک مرد می رفتم(در راستای معاینه منظورمان می باشد و نه چیز دیگری!)به خاطر همین بود که تا انگشتش خورد بهم،حس بدی پیدا کردم.اصولا معاینه سینه اینقدر آرام و با احساس که جایز نیست و یکی از معاینات دردآور محسوب میشه!...بعد هم که معاینه ش تموم شد و لباس پوشیدم و نشست به توضیح دادن،کلی از حرفاش حول این مقوله چرخید که دختر ناز و قشنگی(خدایی اینجاش کلی خر کیف شدم:دی...نمردیم و یکی از ما تعریف کرد)مثل من،چطور تا حالا مجرد موندم و البته تا نامزد کردم،بیام خدمتشون تا یک سری راهنمایی های لازم را به بنده عرضه بنمایند!...موقعی هم که بلند شدم برای خداحافظی و اومد اینور میز و دستش رو دراز کرد برای خداحافظی،یک باره دیدم جلوی من ایستاده و میگه چون دختر خوبی هستی دلم نمیاد که نبوسمت و یک باره پیشونی منو بوسید!...از اون موقعیت هایی بود که هیچ کاری نمی تونی بکنی!در مقابل عمل انجام شده قرار میگیری!اگر بخوام صادقانه اعتراف کنم باید بگم از این حرکت چشم پوشی کردم و پیش خودم هزار و یک بهونه آوردم که هم سن پدربزرگم سن داشتن،من که دیگه بر نمی گردم پیششون و حالا یک بوسه روی پیشونی که از این حرف ها نداره و ...اما ته ته ذهنم رو نتونستم خفه کنم که به هیچ وجه از این آدم حس مثبت یا لااقل ممتنعی نتونستی دریافت کنی!توی پله ها هم که داشتم یکی یکی میومدم پایین به این فکر می کردم که من تا به حال عاشقانه ترین بوسه ها رو بر روی پیشونیم دریافت کردم!و همین قضیه،داستان رو کمی برام سخت کرد!
دکتر بعدی که مرد تشریف داشتند و من رفتم پیششون،جراح بودند.اون از من خواستن که روی تخت دراز بکشم...وقت معاینه حواسم بهشون بود.از اولین برخورد فهمیدم که با این آدم مشکلی نخواهم داشت.و البته اون هم که انگار داره سنگی رو معاینه میکنه،حتی بهم نگاه هم نمی کرد و خیلی زود فرصت معاینه رو تموم کرد و نظرش رو اعلام کرد و من هنوز خداحافظی نکرده بودم که از اتاق زدن بیرون!
گاهی فکر می کنم اگر در موقعیت های این مدلی معاینه قرار بگیرم و آدمی هم باشم که تعلق خاطر به کسی یا عقیده و نظر خاصی نداشته باشم یا اگر هم داشته باشم،بتونم برای مدتی بی خیالش بشم،آیا ممکن هست تحت تاثیر تماس های اینچنینی قرار بگیرم!بعد فکر می کنم اگر پزشکم،آدمی باشه با خصوصیات مورد علاقه من،میشه از تماس دستش لذت ببرم و بعد ارتباط بیشتری هم ازش بطلبم؟...صرفا هم انجام عمل منظورم نیست.افتادن فکرش به خیال آدمی یا همچین چیزی!...گاهی دل آدم بی دلیل قیلی ویلی میره.مگه نه؟!
پینوشت:
۱-"دنیای کوچکی داریم"...این رو اونروز میون اون مهمونی که بودم،گفتم و البته همه هم به تایید سری تکون دادند و بعد هم که دنباله حرفمون رو پیش گرفتیم...اما جدن دنیای کوچکی داریم...این غلیظ شدن و پیوند خوردنش با "جدن" رو فردای اون روز متوجه شدم.وقتی توی این شهر درندشت و بی در و پیکر،صاف افتادم پشت سر آقای همکار...وقتی من رو به دوستش معرفی کرد،یک لحظه موند که چی بگه!بگه اقلیما کیه؟نه حالا فکر کنی مکثش به اندازه یک عمر طول کشید،نه!از اون مدل مکث هایی بود که زمان نمی برن،فقط میشه درکشون کرد.
۲-دیروز به سمت راست صفحه مانیتور که نگاه می کردم،می تونستم یه تصویر سایه روشنی ببینم از هر چیزی که پشت سرم قرار گرفته...پنجره قدی بلندی که باز مونده...شاخه های درخت که دارن تکون می خورن...و حتی اون قابی که گوشه اون میز گذاشتن...و نیم رخ سایه روشن تو که مدام بالا و پایین میشه و روی کاغذی که جلوی خودت گذاشتی سُر می خوره...موبایلم رو بر داشتم و یه اس ام اس برات نوشتم و سند کردم...بعد به مانیتور نگاه کردم و به سایه روشن نیم رخ تو،که بی هوا موبایلت رو برداشتی و شروع کردی به خوندن...می دونستم داری چی می خونی...«بعضی از آدمها به هیچ چیز برای احساس خوشبختی نیاز ندارن...اما من دارم...من تو رو می خوام!»
۳-سرم رو که گذاشته بودم روی پاهاش و داشتیم حرف می زدیم،وقتی گفتم فلانی رو دوست ندارم،چه حسی داشت؟...برای خودم که جالب بود.اینکه نظرم رو بدون کینه و نفرت بیان کردم.فقط عنوان کردن یک حس درونی.اینطوریه که متوجه میشی یک شخص سوم نمی تونه تاثیر خلاف حقیقتی بر زندگی تو داشته باشه!...خوب بود کشف این مهم!...
۴-من هیچ چیزی رو توی این دنیا گدایی نمی کنم.مثل دوست بودن یک نفر رو.اگه میخوای دوست باش و اگر هم نمی خوای نباش!کار دیگه ای از دست من بر نمیاد...فقط همین!من اگر دوست بدی هستم،همین کار رو بکن.مثل یه دندون کرم زده،منو بکن و بنداز دور!اینطوری لااقل تکلیفمون روشنه!درسته؟...البته اجازه بده که خالصانه اعتراف کنم که دیروز غروب که ایمیلت رو خوندم،انگار کردم که یکی قلبم رو توی دستش مچاله کرد!سفت و سخت و درد آور...خیلی راحت می تونی خط بکشی روی اسم یک نفر.خیلی خوب و عالی!کاش من هم می تونستم.حتما خیلی جاها به دردم می خورد!...در هر صورت دوستت دارم!
۵-و اما تویی که دیروز یک آفی ازت خوندم که چرا دیگه نمی نویسی؟و انگار سرت اینقدر شلوغ هست که دیگه دل ندی به نوشتن!!!...قبلا هم که بهت گفته بودم.وقتی حالم خوبه،زیاد دست و دلم به نوشتن نمیره...حالا هم که گل در بر و می در کف و معشوق به کام ست...می دونی اگه بخوام راست و حسینی بهت بگم،باید بگم که دوستی تو و کیفیتش به من دیگه ثابت شده.و باید بگم که به داشتن این دوستی حتی کوچکترین تمایلی هم ندارم.پس با عرض پوزش ازت درخواست دارم که در اولین فرصت از ما بکشی بیرون!!!
۶-تبدیل شدم به یک سگ شکاری...فقط بو می کشم...همه جا بوی تو رو میده...چشمام رو می بندم و فقط بو می کشم!
۷-دوست دارم یک پست جدید در مورد مامانم بنویسم...یک شب مگ مگ نشست و کلی باهام حرف زد که بیا رویه ت رو تغییر بده!اگر پوئن مثبت به دست نیاوردی،مطمئن باش چیزی هم از دست نمیدی!...حالا می بینم که درست می گفته!
۸-دارم به یک باشگاه ورزشی بزرگ فکر می کنم...مثل یک افسانه شخصی میمونه!
۹-صمیمی ترین دوستم داره ازدواج میکنه و من اندازه بی نهایتی دلم گرفته!با رفتنش کلی من تنها میشم!
۱۰-تمام بی ادبی های این پست رو به من ببخشید...مرسی(یعنی بخشیدید دیگه:دی)
۱۱-ناگزیر از اندازه های خودم
از رنگ چشم و از جنس روح
مغلوب حاشیه ها و مفتون متن
ناگزیر از نگارش نشانی های خود
هر جا که بخواهی ...(علی حسن آبادی)




