۱-آرشیو پارسالم رو که کمی مرور کردم،دیدم جا به جا اگر نوشته باشم که حالم خوبه،معتقد بودم که عمر این خوب بودن طولانی نیست و به زودی تموم میشه.مثل همه اتفاقات دیگه دنیا....اما الان خوشحالم که عمر خوبی های زندگیم طولانی هست و به دووم داشتنشون اطمینان دارم و این به خاطر هیچ چیز دیگه نیست جز اینکه همه خوشی های دنیا رو وابسته به خودم کردم و نه خودم رو وابسته به خوشی هام...
۲-شب حال آنچنان مساعدی نداشتم.خسته بودم و بعد از نزدیک به دو شبانه روز سخت و پرکار،بی حال ِ بی حال بودم.اون لحظه هم که به هوس دلم نرسیده بودم.در نتیجه عنق و بی حوصله و غرغرو شده بودم...وگرنه مگه میشه امر مهم بودن یا نبودن واسه من فرقی نکنه و من همیشه ناراضی باشم؟...من راضی راضی راضیم،برای این حجم وسیع اعتماد و برای این رفاقت پررنگ!
۳-یک سلکشن از رضا یزدانی و ناصر عبدالاهی درست کردم و مدام گوش میدم...کاشکی نمرده بود تا باز برامون می خوند .....بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوستت دارم...اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم...بهت نگفتم تا حالا که بدجوری عاشقتم...بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم...داری کجاها میکشی باز این دل در به درو.....
۴-یه تاپ دو تیکه مشکی،یه دامن قرمز با خطای مشکی همراه با کفش صندل مانند قرمز رنگ...امشب می پوشم و میرم مهمونی...از اون جشن عقدای فامیلی بسیار دوست داشتنی...
۵-از عید تا حالا جوجوی خودمو ندیدم.امشب قراره ببینمش.قراره شب هم بیاد پیش من...هورا!چه روز و شبای خوبی....
۶-آقا جان!خانم جان!...شما الان با یه آدم مهمی رو به رو هستید...دیروز تشریف بردم با بک فروند عروس و داماد برای خرید حلقه عروسی...اینقده بعضیاشون خوشگل بودن که آدم هوس میکرد شوور بکنه!
۷-ازدواج کردن رو به صورت شاید خیلی ایده آل گرایانه ای یه جور رفاقت می دونم.به همین خاطر بعضی دودوتا چارتا کردن های ازدواج برام خیلی سنگین میان!...میشن یه علامت سوال بزرگ...
۸-تا حالا بارها بوده که از انجام دادن بعضی کارها احساس رضایت کنم اما دو بار خیلی بیشتر از مواقع دیگه حس مثبت داشتم...یکی وقتی که عموم منو کشیدن میون آغوششون و اونجوری با مهر زیاد گفتن همه آرزوم اینه که اگه حتی عروسی دخترم رو نبینم اما خدا اینقدر بهم عمر بده که میون شادی تو باشم...یکی هم دیشب که عمه محترم معتقد بودن که منو خدا واسشون از آسمون فرستادن...
۹-میگم حالا من سرم شلوغ بود،شماها نباید یکمی حواستون بیشتر جمع می بود که یک آدم مهم و عزیزی مثل من رو زودتر کشف می کردید؟
۱۰-طی چند روز گذشته،چند باری آنچنان دچار استرس و تپش قلب شدید شدم که مجبور میشدم چارزانو بشینم وسط اتاق و اجازه بدم اشکام آرومم کنن.
۱۱-طی این دو ماهی که سر زدنم به دنیای نت کمتر شده متوجه حسن های زیادی شدم اما یکی از مهمترین هاشون این بود که فهمیدم دنیای بی وفایی و البته دوستای واقعی و خارج از دودوتا چارتا کردن های معمولی رو،به راحتی بهت نشون میده!
۱۲-فکر نکنم بعد از چند سال،روزی 10-12 ساعت کار کردن،حدود دو ماه استراحت کردن و صبح ها یکمی دیر بیدار شدن ایرادی داشته باشه!
۱۳-حالا همتون برید وبلاگ پروانه جون و یک صدا تکبیر بگید!




