می دونی،مثل توی فیلما می مونه!یا قصه هایی که توی کتابا خوندی...اینکه از همه جا بی خبری و بعد یهویی همه چیز به هم میریزه!همینه که میگن آدم از یک دقیقه دیگه ش هم خبر نداره!...هر کسی پی کار خودشه و سرش تو لاک خودش که یک مرتبه تلفن ها شروع میکنن به زنگ خوردن.یک دفعه صداها غمگین میشن و غصه ها مثل یه دمل چرکین سر باز میکنن...غم اوج میگیره توی صداها و همه دنبال هم می گردن...انگار تازه هممون می فهمیم این همه بودنمون چه معنی میده...اینکه می تونیم همدیگه رو ببینیم.به هم سلام کنیم.با هم شوخی کنیم.سر به سر هم بذاریم و خیلی از حس ها و رفتارای ساده دیگه که تا حالا پیش پا افتاده بودن اما الان یک حالت خاص به خودشون گرفتن...میشی دو تا آدم مختلف...یکی خودت که دوست داری زودتر بفهمی دنیا دست کیه و دیگری آدمی که همه می خوان ازت فرار کنن.دیرتر بهت خبر رو بدن و بذارن لااقل تو اندکی بیشتر احساس خوشبختی کنی...
خیلی وقت ها به اون روز فکر می کنم هر چند کمتر به زبونش میارم.به اینکه چطور شد که اینطوری شد...سر کار بودم.پشت میز نشسته بودم و داشتم وسایل روی میزم رو جمع و جور می کردم تا برم واسه ناهار.توی ذهنم هم داشتم فکر می کردم که عصر بعد از کار برم پیش خیاطم و پول شلواری رو که دوخته بود بهش بدم،که تلفن زنگ خورد.آقای اونور خط گفت تو از فلانی خبر داری؟گفتم نه!چطور مگه؟گفت شنیدم حالش بد شده!خوش خیالانه گفتم صبر کن الان بهش زنگ می زنم و خبرش رو بهت میدم.گفت نه!...بعد صداش لرزید.گفت میگن مرده!...یادم افتاد به شبی که زنگ زدن و گفتن فرخنده رفته به کما.اون شب هم فقط به فکر یک شوخی مسخره بودیم که سایه انداخته میونمون.یادم میفته که چطور جورابات رو دادم دستت.چطور مانتو تنت کردی و چطور بهم گوشزد می کردی که چند پیمانه برنج بخیسونم...و حالا آدم اونور خط زنگ زده بود و خیلی راحت میگفت که تو مردی!...
نمی دونم همه اینطوری هستن یا نه.اما تا چند ساعتی مدام این خیال میومد توی ذهنم که این فقط یک شوخی مسخره ست.یک شوخی بیجا...اینکه اینقدر بیچاره می نالید که مگه من کس و کار شماها نیستم پس چرا به من سر نمی زنید؟حالا هم اینطوری خواسته همه رو جمع کنه دور خودش.همه 5 نفری که توی ماشین بودیم انگار همین خیال موج میزد توی خیالمون.اینقدر که حتی جرئت می کردیم با همدیگه شوخی کنیم و سر به سر همدیگه بذاریم.حتی خیلی راحت از کسی حرف می زدیم که بهمون گفته بودن دیگه نیست.جالب بود که ما حتی می خندیدیم اما... همه این ها تا وقتی بود که رسیدیم...
اون پارچه سیاه رو که می بینی انگار فیلم دیگه تموم میشه و دیگه تو هستی که باید بری به جنگ دنیا...دیگه یکی از شماها کم شده،چه بخوای و چه نخوای...باید بپذیری وگرنه مردم که درد به جونشون نیفتاده که رخت کدر بپوشن و بوی مرگ بگیرن!...وقتی میری داخل مثل این می مونه که وارد یک مرحله دیگه بازی شدی.مرحله جدیدش.نه اینکه الان پر باشی از هزار و یک حس مختلف.نه!بیشتر اینه که خالی هستی.روی بندی انگار داری راه میری.می خوای هم منطقی باشی و هم به شدت تارهای حسی وجودت داره تو رو به چالش می کشونه...وقتی میرم توی خونه،بوی آش میزنه زیر بینیم.یک لحظه انگار میرم توی هپروت.فکر میکنم انگار مردن هم مثل سرکار رفتن می مونه یا مثل مدرسه رفتن...صبح بلند شدی غذا رو هم پختی.خونه رو هم تمیز کردی.بعد مثل اینکه بخوای بری سرکار،رفتی بیرون و بعد مردی!خنده م می گیره و بعد هی این بوی آش به فکرم میندازه که ممکنه تو الان توی اون اتاق باشی...میرم یک گوشه بی سر و صدا میشینم.نمی دونم باید چکار کنم.باید چی بگم.حتی نمی دونم باید چه فکری بکنم....یکی میاد توی سالن و میگه کسی می دونه شناسنامه ش کجاست؟پا میشم تا برم براشون بیارم...میرم توی اتاقت.در کمد رو باز می کنم...صندوقت رو بر می دارم و بازش می کنم.انگشترت رو می بینم..سیاه شده!توی خیالم باهات حرف می زنم که ببین!چقدر بهت گفتم خسیس بازی در نیار.جنس خوبش رو بگیر.گفتی به چه دردم میخوره؟مگه چند وقت می خوام ازش استفاده کنم؟مگه برای سر قبرم می خوامش؟و بعد دو تایی طبق معمول خنده و خنده و خنده ...یادم که میاد،میزنم زیر خنده!بلند بلند!...ولی چرا میان بلندم می کنن؟چرا بهم میگن پاشو.نمی خواد تو بگردی.چرا بهم میگن تازه اولشه.چرا صورتم خیسه؟چرا تو نیستی؟چرا من اینقدر دلم برات تنگ شده!
وقتی همه پشت در منتظر بودیم وبه بقیه نگاه می کردم،تازه متوجه شدم که چقدر سخت می تونه باشه که بیان بهمون تسلیت بگن یا بخوان توی غممون شریک باشن!
میرم طرف اون آقای مو سفید ِفرفری و ازش می پرسم حالتون خوبه؟..منو میکشونن توی آغوششون و آروم می نالن که به گردنم حق داشت.به گردن بچه هام حق داشت!...می نالن و میگن بذارید بی سر و صدا بیاریمش بیرون و ببریمش که دیر میشه...برای چه کاری دیر میشه؟مگه کاری دیگه مونده که انجام ندادنش دیر بشه؟...زود خودمو می کشم بیرون از بغلشون و خیره میشم توی چشماشون و میگم نه!برید بقیه رو راضی کنید.من باید ببینمش...و بعد این میگه...اون میگه...توی دلم میگم یعنی قبل هم اینقدر خواستنی بودی؟یا الان نمودار حسی ما زده بالا؟...توی دلم میگم یعنی اینقدر رفتنت نزدیک بود.مگه میشه؟...میرم پشت در میشینم.سرم رو می چسبونم به در.صدای آب ریختنشون رو،صلوات فرستادنشون رو میشنوم.آقای اونور خط میاد رو به روم میشینه.میگه میشه دم آخری بوسیدش؟سرم رو به علامت موافقت تکون میدم.بعد خودم رو میکشم جلو و آروم میگم یک چیزی بپرسم؟نگام میکنه...بهش میگم چرا مرد؟...و بعد خودم می تونم قطره های اشکم رو ببینم...میگم جوون بود...و بعد خودم می تونم صدای هق هقم رو بشنوم...میگم دستاش رو حتما ببوس!
خودم رو که میکشونم داخل،دراز کشیدی اون بالا...حتی یه چین نیفتاده دور چشمات.جوونی میباره از سر تا پات...اما آرومی.اینقدر آروم که حتی خودت هم یادت میره بهمون گوشزد کنی دم آخری یکمی از اون رژ لبت بمالیم به لبای بی رمقت.یادم میره که تو رو بدون آرایش نمیشد دید.اگه بهت می گفتیم بیا بشین برات سایه بزنیم،می شدی یک دخترک سر به زیر و رام!و بعد که کلی خوشگل میشدی،دوباره میشدی همون گلوله ی آتیش...نگات میکنم...انگار اون موقع فقط اومدم که ببینمت.بی سر و صدا نگات می کنم و اون گلوله توی گلوم هی بزرگ و بزرگ تر میشه...فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه میری توی اون گوشه تنگ و تاریک دلم رو می لرزونه...اینکه از تاریکی می ترسیدی،اینکه از تنهایی وحشت داشتی...
وسط اون شلوغ پلوغی،وسط اون زار زدنای هیستریکی که به گوشم می رسید یادم افتاد به روز عروسی سحر.گیر کردی توی دستشویی!شیش تا شمع نذر کردی برای بیرون اومدنت و ما که اینور می خندیدیم بلند بلند و تو که وقتی اومدی بیرون،چشمات خیس بودن.بهمون فحش می دادی و میگفتی مرده شور برده ها،نمی فهمید می ترسم؟...و حالا ما چقدر می تونیم بد باشیم که تو رو اونجا بذاریم...اینقدر تنگ؟اینقدر تاریک؟...
فکر می کردم که الان حتما گرمت شده.دستم سر خورد توی جیبم.دست کشیدم روی اون کاغذ کذایی پزشکی قانونی و انگار پذیرفتم که دیگه همه چیز تموم شده...اونورتر دختره ایستاده بود و زار میزد و من که دوست داشتم برم دستم رو بذارم روی دهنش که دیگه اینطوری جیغ نزنه.دوست داشتم اصلا بزنم توی دهنش.حس کردم الانه که عق بزنم!همه حرص و همه عصبانیت و همه دل شکستگی ای که افتاده بود به جونم رو عق بزنم!...رفتم سمتش،زدم روی شونه ش و بهش گفتم جیغ نزن وگرنه می زنمت!گفتم حالم خوب نیست،جیغ نزن.ولی در عوض خودشو پرت کرد توی بغلم و لرزید و لرزید و منو هم لرزوند...وقتی صدای یکی در اومد که صلوات بفرستید،خودمو کشیدم کنار...رفتم بالا ایستادم...
وقتی می ذاشتنت پایین همش فکر می کردم که الان داری درون خودت ووول می خوری!داری تقلا می کنی که بهشون بگی تو رو نذارن!می دونم صدات رو آقای اونور خط شنید که موقع گذاشتنت ازت عذر می خواست!...معذرت می خواست که کار دیگه ای جز این نمی تونه بکنه.که باید تنها بذارتت اونجا!گریه می کرد و می گفت می دونم می ترسی...
اون بالا چهار طرفت رو گرفته بودند و داشتند میذاشتنت پایین که تو یکمرتبه از دستشون رها شدی!و اون رها شدنت انگار تموم شدن همه چیز برای من بود...اینکه تو نیستی!دیگه نیستی!که برامون هی برقصی!بخندی!شوخی کنی و ما ها رو سخت،سفت و محکم بگیری توی آغوشت!دیگه نیستی که باهامون قرار سفر بذاری!که با هم دبلنا بازی کنیم!...سر اسم فامیل بازی کردن جر زنی کنی!...مدام سر به سرت بذارم که چرا النگوهای به این زشتی گرفتی!...یا تو بهم فحش بدی اما همه عصرت رو با من توی "رشد" بگذرونی!ببرمت بالا و بیارمت پایین و آخر سر هم بهم بگی ورپریده اون گوشه با موبایل،مخ کیو گرفته بودی کار؟؟؟....
شب که فانوس برات آوردیم،دیگه همه جا سیاه سیاه بود!وحشت انگیز نبود اما...اما تلخ بود!سنگین و تیز بود!روح آدمی رو زخمی می کرد!....می دونی!یک تیکه از قلبم برای همیشه اون جا موند!...اون شب یه تیکه از روحم رو گذاشتم پیشت...زیر اون فانوس!
پینوشت:
1-و امروز سالروز چندمین سال رفتن توئه؟...هنوز به یادت میفتم.هنوز خوابت رو می بینم و هنوز مدام بهت فکر میکنم.در موردت حرف می زنم و هنوز حسرت میکشم که نیستی...به قاب تصویرت که نگاه میکنم،با خودم فکر می کنم که ای کاش طلاق گرفته بودی.ای کاش برگشته بودی.اینقدر نمونده بودی که خسته و دلشکسته از پا بیفتی و همه مون رو برای یک عمر شرمنده خودت کنی...می دونی!دختره بعد از اون دیگه فیلم عروسیش رو نگاه نکرده.مگه غیر از اینه که تو با اون به چپ و راست رقصیدنت رفته بودی به پیشوازش؟...می دونی!دیگه هیچ کدوممون اون شهر نفرین شده رو دوست نداریم.دیگه بعد از تو،دیگه هیچ کدوممون پامون رو اونجا نذاشتیم مگر برای دیدن خودت...می دونی!همین چند روز قبل که مامان از تو حرف زد و از اون مرتیکه پست فطرت،انگار سنگینی تمام کارهای نکرده دنیا نشست روی قلبم!عزیز دلم چه زجری کشیدی تو!و چقدر ما کوتاهی کردیم در حقت!...می دونی!اینو خوب می دونم که آرزوی محال دیدن دوباره تو رو باید با خودم به گور ببرم،به گور!
2- دوستت دارم حتی اگر عمر نبودنت به هزار سال برسه!
3- باد نیستم
که دامن ام
پاک باشد از
هر چه خاطره
پُرم از غم های قشنگ
که توی تک تکشان
جا خوش کرده ای! ...(مهناز چترفیروزه)