مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

یک بعد از ظهر جمعه بهاری،نشسته م اینجا و دارم می نویسم...پنجره کمی باز مونده و پرده آروم آروم تکون میخوره و با اینکه صدای همسایه بالایی میاد و صدای ماشین همسایه رو به رویی از توی کوچه میاد و صدای این شعر و ترانه هم داره توی فضای خالی اتاق پخش میشه اما همه جا مملو از سکوت هست...خوابم میاد و دوست دارم برم حمام و چند تیکه کوچولو ظرف نشسته هم توی سینک موندن منتظر و من اما نشستم به نوشتن...

 

وبلاگ و وبلاگ نویسی اتفاق جالبی می تونه باشه.کاری که من با علاقه آغازش کردم و با علاقه هم ادامه دادم اما مثل هر امر دیگه ای نیاز به یک سری ملزومات داره...حس می کنم وبلاگ نویسی الان ِ من،از یک سری از این ملزومات،محروم مونده...دیگه آرامش قبل رو ندارم...فکر می کنم بهترین کار اینه که یک مدت برم استراحت.تا وقتی که احیانا علاقه به نوشتن برگرده!...از حضور همیشگی همه شماها ممنونم...به امید دیدارهای دوباره،فعلا خدانگهدار....

 

۱-آرشیو پارسالم رو که کمی مرور کردم،دیدم جا به جا اگر نوشته باشم که حالم خوبه،معتقد بودم که عمر این خوب بودن طولانی نیست و به زودی تموم میشه.مثل همه اتفاقات دیگه دنیا....اما الان خوشحالم که عمر خوبی های زندگیم طولانی هست و به دووم داشتنشون اطمینان دارم و این به خاطر هیچ چیز دیگه نیست جز اینکه همه خوشی های دنیا رو وابسته به خودم کردم و نه خودم رو وابسته به خوشی هام...

 

۲-شب حال آنچنان مساعدی نداشتم.خسته بودم و بعد از نزدیک به دو شبانه روز سخت و پرکار،بی حال ِ بی حال بودم.اون لحظه هم که به هوس دلم نرسیده بودم.در نتیجه عنق و بی حوصله و غرغرو شده بودم...وگرنه مگه میشه امر مهم بودن یا نبودن واسه من فرقی نکنه و من همیشه ناراضی باشم؟...من راضی راضی راضیم،برای این حجم وسیع اعتماد و برای این رفاقت پررنگ!

 

۳-یک سلکشن از رضا یزدانی و ناصر عبدالاهی درست کردم و مدام گوش میدم...کاشکی نمرده بود تا باز برامون می خوند .....بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوستت دارم...اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم...بهت نگفتم تا حالا که بدجوری عاشقتم...بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم...داری کجاها میکشی باز این دل در به درو.....

 

۴-یه تاپ دو تیکه مشکی،یه دامن قرمز با خطای مشکی همراه با کفش صندل مانند قرمز رنگ...امشب می پوشم و میرم مهمونی...از اون جشن عقدای فامیلی بسیار دوست داشتنی...

 

۵-از عید تا حالا جوجوی خودمو ندیدم.امشب قراره ببینمش.قراره شب هم بیاد پیش من...هورا!چه روز و شبای خوبی....

 

۶-آقا جان!خانم جان!...شما الان با یه آدم مهمی رو به رو هستید...دیروز تشریف بردم با بک فروند عروس و داماد برای خرید حلقه عروسی...اینقده بعضیاشون خوشگل بودن که آدم هوس میکرد شوور بکنه!

 

۷-ازدواج کردن رو به صورت شاید خیلی ایده آل گرایانه ای یه جور رفاقت می دونم.به همین خاطر بعضی دودوتا چارتا کردن های ازدواج برام خیلی سنگین میان!...میشن یه علامت سوال بزرگ...

 

۸-تا حالا بارها بوده که از انجام دادن بعضی کارها احساس رضایت کنم اما دو بار خیلی بیشتر از مواقع دیگه حس مثبت داشتم...یکی وقتی که عموم منو کشیدن میون آغوششون و اونجوری با مهر زیاد گفتن همه آرزوم اینه که اگه حتی عروسی دخترم رو نبینم اما خدا اینقدر بهم عمر بده که میون شادی تو باشم...یکی هم دیشب که عمه محترم معتقد بودن که منو خدا واسشون از آسمون فرستادن...

 

۹-میگم حالا من سرم شلوغ بود،شماها نباید یکمی حواستون بیشتر جمع می بود که یک آدم مهم و عزیزی مثل من رو زودتر کشف می کردید؟

 

۱۰-طی چند روز گذشته،چند باری آنچنان دچار استرس و تپش قلب شدید شدم که مجبور میشدم چارزانو بشینم وسط اتاق و اجازه بدم اشکام آرومم کنن.

 

۱۱-طی این دو ماهی که سر زدنم به دنیای نت کمتر شده متوجه حسن های زیادی شدم اما یکی از مهمترین هاشون این بود که فهمیدم دنیای بی وفایی و البته دوستای واقعی و خارج از دودوتا چارتا کردن های معمولی رو،به راحتی بهت نشون میده!

 

۱۲-فکر نکنم بعد از چند سال،روزی 10-12 ساعت کار کردن،حدود دو ماه استراحت کردن و صبح ها یکمی دیر بیدار شدن ایرادی داشته باشه!

 

۱۳-حالا همتون برید وبلاگ پروانه جون و یک صدا تکبیر بگید!

 

احتمالا شماها از من آدم بهتری هستید.روح بی آلایش تری دارید و قلبتون به ذات الهی نزدیکتره!پس احیانا بیشتر دچار دریافت های قلبی شُدید یا با نشونه هایی از وجود خدا،از لطف و رحمتش و همچنین عدالتش برخورد کردید...انگار که پازل آفریده های خدا چه از بعد مادی و از چه بعد معنوی،دچار آنچنان هارمونی و نظم و قانونی هست که نمیشه هیچ وقت از هماهنگی اون دور شد یا چشم پوشید و یا فرار کرد!...اینه که از هر دست که بدی،از همون دست هم می گیری!...اینه که روزی تو،چه روزی قلبت و چه روزی جیبت دست همون کسیه که توی قلب تو خونه داره!که اگه قلبت فراخ باشه و گرم باشه و مهربون باشه،لاجرم جای مهمون قلبت هم بهترین جای دنیاست و جهان میشه به کامت!روزی تو میشه زیاد و آن چیزی که به دستت میاد نه از دست چپت هست که حتما بر دست راستت گذاشته میشه!که سپید هست و پاک هست و حتما بوی بهار رو میده!...به خوبی به یاد میارم که یک روزی یک نفر بهم گفت که ما نون قلبمون رو می خوریم!...ای کاش،ای کاش ما همون قدر که در حرف زدن تواناییم در به یاد سپردنشون هم استاد بودیم.شاید بدین ترتیب ما در چاه خود ساخته خودمون بیشتر از پیش پایین نمی رفتیم...اگر ماها آدم های موندگاری باشیم نه به خاطر گل روی جمالمون هست و نه احیانا به خاطر سنگینی مال و منالمون!حتما شما بهتر از من می دونید که موندن به این دنیا فقط با نام نیک میسر میشه!و البته از قدیم الایام هم گفتند که گفتار نیک،پندار نیک،کردار نیک...باشد که پایدار باشیم و رستگار شویم و انسان بودنمان را پاس بداریم...آمین!

 

پینوشت:

 

1- دختر ساده ای نیستم که اون چیزی رو که سخت به دست آوردم،راحت از دست بدم...می دونم به دست آمده ام،باد آورده ای نیست که از پس از دست دادن ارزونش،گره ای به پیشونیم نیفته و دلی از من نلرزه و هیچ غمی به روی خودم نیارم...چیزی که سخت به دست بیاد میشه یه ثروت بزرگ.میشه گنجی عظیم که باید مراقبش باشی،حفظش کنی و پاسدار حرمتش باشی!و تویی که این سخت ِ شکوهمند رو به دست آوردی حتما کوله بارت آنقدر پر از تجربه شده که بیدوار به هر بادی نلرزی و بادبان رو با هر موج ولو کوچک یا بزرگی پایین نکشی.بنابراین منی که در شب یلدایی تو صاحب روز شده ام دور از ذهن هست که همچنان در قفس ابری شب،ماه اسیر باقی بمونم...پس پر پیراهنت را به من بده تا پُر پَر و بال شوم!

 

2-می خوام بدونم هنوز سوار خر شیطون،حالت بد تشریف داره؟فکر نمی کنی وقتش شده که زنگ بزنی و عذر خواهی کنی؟بلکه نظر همایونیمان بر این قرار بگیرد که شما را ببخشاییم؟...(مثل این هفته نامه های درپیتی(که البته هممون هم می خونیمشون)شد که یک صفحه اون مخصوص پیغام های خصوصی آدمهاست)...لطفا ننشینید به حدس زدن که مخاطبش کی هست و چی هست؟حدساتون رو بذارید واسه خودتون و ما رو به هر کسی که از راه میرسه پیوند ندید...مطمئنا توی این دنیای بلاگ نویسی تنها کسی که ما رو تا سرحد جنون روانی میکنه و به هیچ وجه نمی خواهیم سری به تنشون باقی بمونه یک نفر هست که البته هیچ کس مثل پروانه جونم اونو نمیشناسه:دی

 

3- اینقدر این روزها هوا خوبه،آسمون خوشرنگ تره و همه چیز کیفیت بهتر داره که آدم از خوشی دوست داره بمیره خدای ناکرده...دور از جون تک تکمون!

 

4-به طرز عجیبی دلم برای چند نفری تنگ شده...پروانه،نیکو،مرجان،مهدی،رضا مشتاق،دلفین و البته نگاهی نو...

 

5- اوووه!...از این هم عاشقانه تر میشه آیا؟...فکر کنم مارتیک عاشقانه ترین آهنگ دنیا رو خونده...با تو بد نیستم...کاری به جزء دوست داشتن تو بلد نیستم...دلم کل آلبومش رو می خواد!

 

می دونی،مثل توی فیلما می مونه!یا قصه هایی که توی کتابا خوندی...اینکه از همه جا بی خبری و بعد یهویی همه چیز به هم میریزه!همینه که میگن آدم از یک دقیقه دیگه ش هم خبر نداره!...هر کسی پی کار خودشه و سرش تو لاک خودش که یک مرتبه تلفن ها شروع میکنن به زنگ خوردن.یک دفعه صداها غمگین میشن و غصه ها مثل یه دمل چرکین سر باز میکنن...غم اوج میگیره توی صداها و همه دنبال هم می گردن...انگار تازه هممون می فهمیم این همه بودنمون چه معنی میده...اینکه می تونیم همدیگه رو ببینیم.به هم سلام کنیم.با هم شوخی کنیم.سر به سر هم بذاریم و خیلی از حس ها و رفتارای ساده دیگه که تا حالا پیش پا افتاده بودن اما الان یک حالت خاص به خودشون گرفتن...میشی دو تا آدم مختلف...یکی خودت که دوست داری زودتر بفهمی دنیا دست کیه و دیگری آدمی که همه می خوان ازت فرار کنن.دیرتر بهت خبر رو بدن و بذارن لااقل تو اندکی بیشتر احساس خوشبختی کنی...

 

خیلی وقت ها به اون روز فکر می کنم هر چند کمتر به زبونش میارم.به اینکه چطور شد که اینطوری شد...سر کار بودم.پشت میز نشسته بودم و داشتم وسایل روی میزم رو جمع و جور می کردم تا برم واسه ناهار.توی ذهنم هم داشتم فکر می کردم که عصر بعد از کار برم پیش خیاطم و پول شلواری رو که دوخته بود بهش بدم،که تلفن زنگ خورد.آقای اونور خط گفت تو از فلانی خبر داری؟گفتم نه!چطور مگه؟گفت شنیدم حالش بد شده!خوش خیالانه گفتم صبر کن الان بهش زنگ می زنم و خبرش رو بهت میدم.گفت نه!...بعد صداش لرزید.گفت میگن مرده!...یادم افتاد به شبی که زنگ زدن و گفتن فرخنده رفته به کما.اون شب هم فقط به فکر یک شوخی مسخره بودیم که سایه انداخته میونمون.یادم میفته که چطور جورابات رو دادم دستت.چطور مانتو تنت کردی و چطور بهم گوشزد می کردی که چند پیمانه برنج بخیسونم...و حالا آدم اونور خط زنگ زده بود و خیلی راحت میگفت که تو مردی!...

 

نمی دونم همه اینطوری هستن یا نه.اما تا چند ساعتی مدام این خیال میومد توی ذهنم که این فقط یک شوخی مسخره ست.یک شوخی بیجا...اینکه اینقدر بیچاره می نالید که  مگه من کس و کار شماها نیستم پس چرا به من سر نمی زنید؟حالا هم اینطوری خواسته همه رو جمع کنه دور خودش.همه 5 نفری که توی ماشین بودیم انگار همین خیال موج میزد توی خیالمون.اینقدر که حتی جرئت می کردیم با همدیگه شوخی کنیم و سر به سر همدیگه بذاریم.حتی خیلی راحت از کسی حرف می زدیم که بهمون گفته بودن دیگه نیست.جالب بود که ما حتی می خندیدیم اما... همه این ها تا وقتی بود که رسیدیم...

 

اون پارچه سیاه رو که می بینی انگار فیلم دیگه تموم میشه و دیگه تو هستی که باید بری به جنگ دنیا...دیگه یکی از شماها کم شده،چه بخوای و چه نخوای...باید بپذیری وگرنه مردم که درد به جونشون نیفتاده که رخت کدر بپوشن و بوی مرگ بگیرن!...وقتی میری داخل مثل این می مونه که وارد یک مرحله دیگه بازی شدی.مرحله جدیدش.نه اینکه الان پر باشی از هزار و یک حس مختلف.نه!بیشتر اینه که خالی هستی.روی بندی انگار داری راه میری.می خوای هم منطقی باشی و هم به شدت تارهای حسی وجودت داره تو رو به چالش می کشونه...وقتی میرم توی خونه،بوی آش میزنه زیر بینیم.یک لحظه انگار میرم توی هپروت.فکر میکنم انگار مردن هم مثل سرکار رفتن می مونه یا مثل مدرسه رفتن...صبح بلند شدی غذا رو هم پختی.خونه رو هم تمیز کردی.بعد مثل اینکه بخوای بری سرکار،رفتی بیرون و بعد مردی!خنده م می گیره و بعد هی این بوی آش به فکرم میندازه که ممکنه تو الان توی اون اتاق باشی...میرم یک گوشه بی سر و صدا میشینم.نمی دونم باید چکار کنم.باید چی بگم.حتی نمی دونم باید چه فکری بکنم....یکی میاد توی سالن و میگه کسی می دونه شناسنامه ش کجاست؟پا میشم تا برم براشون بیارم...میرم توی اتاقت.در کمد رو باز می کنم...صندوقت رو بر می دارم و بازش می کنم.انگشترت رو می بینم..سیاه شده!توی خیالم باهات حرف می زنم که ببین!چقدر بهت گفتم خسیس بازی در نیار.جنس خوبش رو بگیر.گفتی به چه دردم میخوره؟مگه چند وقت می خوام ازش استفاده کنم؟مگه برای سر قبرم می خوامش؟و بعد دو تایی طبق معمول خنده و خنده و خنده ...یادم که میاد،میزنم زیر خنده!بلند بلند!...ولی چرا میان بلندم می کنن؟چرا بهم میگن پاشو.نمی خواد تو بگردی.چرا بهم میگن تازه اولشه.چرا صورتم خیسه؟چرا تو نیستی؟چرا من اینقدر دلم برات تنگ شده!

 

وقتی همه پشت در منتظر بودیم وبه بقیه نگاه می کردم،تازه متوجه شدم که چقدر سخت می تونه باشه که بیان بهمون تسلیت بگن یا بخوان توی غممون شریک باشن!

 

میرم طرف اون آقای مو سفید ِفرفری و ازش می پرسم حالتون خوبه؟..منو میکشونن توی آغوششون و آروم می نالن که به گردنم حق داشت.به گردن بچه هام حق داشت!...می نالن و میگن بذارید بی سر و صدا بیاریمش بیرون و ببریمش که دیر میشه...برای چه کاری دیر میشه؟مگه کاری دیگه مونده که انجام ندادنش دیر بشه؟...زود خودمو می کشم بیرون از بغلشون و خیره میشم توی چشماشون و میگم نه!برید بقیه رو راضی کنید.من باید ببینمش...و بعد این میگه...اون میگه...توی دلم میگم یعنی قبل هم اینقدر خواستنی بودی؟یا الان نمودار حسی ما زده بالا؟...توی دلم میگم یعنی اینقدر رفتنت نزدیک بود.مگه میشه؟...میرم پشت در میشینم.سرم رو می چسبونم به در.صدای آب ریختنشون رو،صلوات فرستادنشون رو میشنوم.آقای اونور خط میاد رو به روم میشینه.میگه میشه دم آخری بوسیدش؟سرم رو به علامت موافقت تکون میدم.بعد خودم رو میکشم جلو و آروم میگم یک چیزی بپرسم؟نگام میکنه...بهش میگم چرا مرد؟...و بعد خودم می تونم قطره های اشکم رو ببینم...میگم جوون بود...و بعد خودم می تونم صدای هق هقم رو بشنوم...میگم دستاش رو حتما ببوس!

 

خودم رو که میکشونم داخل،دراز کشیدی اون بالا...حتی یه چین نیفتاده دور چشمات.جوونی میباره از سر تا پات...اما آرومی.اینقدر آروم که حتی خودت هم یادت میره بهمون گوشزد کنی دم آخری یکمی از اون رژ لبت بمالیم به لبای بی رمقت.یادم میره که تو رو بدون آرایش نمیشد دید.اگه بهت می گفتیم بیا بشین برات سایه بزنیم،می شدی یک دخترک سر به زیر و رام!و بعد که کلی خوشگل میشدی،دوباره میشدی همون گلوله ی آتیش...نگات میکنم...انگار اون موقع فقط اومدم که ببینمت.بی سر و صدا نگات می کنم و اون گلوله توی گلوم هی بزرگ و بزرگ تر میشه...فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه میری توی اون گوشه تنگ و تاریک دلم رو می لرزونه...اینکه از تاریکی می ترسیدی،اینکه از تنهایی وحشت داشتی...

 

وسط اون شلوغ پلوغی،وسط اون زار زدنای هیستریکی که به گوشم می رسید یادم افتاد به روز عروسی سحر.گیر کردی توی دستشویی!شیش تا شمع نذر کردی برای بیرون اومدنت و ما که اینور می خندیدیم بلند بلند و تو که وقتی اومدی بیرون،چشمات خیس بودن.بهمون فحش می دادی و میگفتی مرده شور برده ها،نمی فهمید می ترسم؟...و حالا ما چقدر می تونیم بد باشیم که تو رو اونجا بذاریم...اینقدر تنگ؟اینقدر تاریک؟...

 

فکر می کردم که الان حتما گرمت شده.دستم سر خورد توی جیبم.دست کشیدم روی اون کاغذ کذایی پزشکی قانونی و انگار پذیرفتم که دیگه همه چیز تموم شده...اونورتر دختره ایستاده بود و زار میزد و من که دوست داشتم برم دستم رو بذارم روی دهنش که دیگه اینطوری جیغ نزنه.دوست داشتم اصلا بزنم توی دهنش.حس کردم الانه که عق بزنم!همه حرص و همه عصبانیت و همه دل شکستگی ای که افتاده بود به جونم رو عق بزنم!...رفتم سمتش،زدم روی شونه ش و بهش گفتم جیغ نزن وگرنه می زنمت!گفتم حالم خوب نیست،جیغ نزن.ولی در عوض خودشو پرت کرد توی بغلم و لرزید و لرزید و منو هم لرزوند...وقتی صدای یکی در اومد که صلوات بفرستید،خودمو کشیدم کنار...رفتم بالا ایستادم...

 

وقتی می ذاشتنت پایین همش فکر می کردم که الان داری درون خودت ووول می خوری!داری تقلا می کنی که بهشون بگی تو رو نذارن!می دونم صدات رو آقای اونور خط شنید که موقع گذاشتنت ازت عذر می خواست!...معذرت می خواست که کار دیگه ای جز این نمی تونه بکنه.که باید تنها بذارتت اونجا!گریه می کرد و می گفت می دونم می ترسی...

 

اون بالا چهار طرفت رو گرفته بودند و داشتند میذاشتنت پایین که تو یکمرتبه از دستشون رها شدی!و اون رها شدنت انگار تموم شدن همه چیز برای من بود...اینکه تو نیستی!دیگه نیستی!که برامون هی برقصی!بخندی!شوخی کنی و ما ها رو سخت،سفت و محکم بگیری توی آغوشت!دیگه نیستی که باهامون قرار سفر بذاری!که با هم دبلنا بازی کنیم!...سر اسم فامیل بازی کردن جر زنی کنی!...مدام سر به سرت بذارم که چرا النگوهای به این زشتی گرفتی!...یا تو بهم فحش بدی اما همه عصرت رو با من توی  "رشد" بگذرونی!ببرمت بالا و بیارمت پایین و آخر سر هم بهم بگی ورپریده اون گوشه با موبایل،مخ کیو گرفته بودی کار؟؟؟....

 

شب که فانوس برات آوردیم،دیگه همه جا سیاه سیاه بود!وحشت انگیز نبود اما...اما تلخ بود!سنگین و تیز بود!روح آدمی رو زخمی می کرد!....می دونی!یک تیکه از قلبم برای همیشه اون جا موند!...اون شب یه تیکه از روحم رو گذاشتم پیشت...زیر اون فانوس!

 

پینوشت:

 

1-و امروز سالروز چندمین سال رفتن توئه؟...هنوز به یادت میفتم.هنوز خوابت رو می بینم و هنوز مدام بهت فکر میکنم.در موردت حرف می زنم و هنوز حسرت میکشم که نیستی...به قاب تصویرت که نگاه میکنم،با خودم فکر می کنم که ای کاش طلاق گرفته بودی.ای کاش برگشته بودی.اینقدر نمونده بودی که خسته و دلشکسته از پا بیفتی و همه مون رو برای یک عمر شرمنده خودت کنی...می دونی!دختره بعد از اون دیگه فیلم عروسیش رو نگاه نکرده.مگه غیر از اینه که تو با اون به چپ و راست رقصیدنت رفته بودی به پیشوازش؟...می دونی!دیگه هیچ کدوممون اون شهر نفرین شده رو دوست نداریم.دیگه بعد از تو،دیگه هیچ کدوممون پامون رو اونجا نذاشتیم مگر برای دیدن خودت...می دونی!همین چند روز قبل که مامان از تو حرف زد و از اون مرتیکه پست فطرت،انگار سنگینی تمام کارهای نکرده دنیا نشست روی قلبم!عزیز دلم چه زجری کشیدی تو!و چقدر ما کوتاهی کردیم در حقت!...می دونی!اینو خوب می دونم که آرزوی محال دیدن دوباره تو رو باید با خودم به گور ببرم،به گور!

 

2- دوستت دارم حتی اگر عمر نبودنت به هزار سال برسه!

 

3- باد نیستم

   که دامن ام

   پاک باشد از

   هر چه خاطره

   پُرم از غم های قشنگ

   که توی تک تکشان

   جا خوش کرده ای! ...(مهناز چترفیروزه)

 

این روزها انگار مدام دچار غمی مثل غمگینی یک عصر جمعه کبود میشم.با کوچکترین حرفی فشرده میشم و میون خودم جمع میشم و روی سر خودم آوار میشم.یعنی مدتی هست که می گردم تا کوچکترین بهونه رو پیدا کنم تا لب ور بچینم و گوشه ای زانوی غم به بغل بگیرم...یعنی این روزها انگار همه چیز رو با هم کنار هم دارم.ده ها دلیل برای شاد بودن و البته با کوچکترین بادی،ویرون شدن...انگار این روزها دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه...حالا هم که داره میون لحظه هام غروب پر میزنه و دلم داره فشرده میشه!

 

این روزها یک جای جدید کشف کردم که خودم بهش میگم آخر دنیا...ساکت و خلوت و بدون هیچ مزاحمی...یک جای خاکی،یک جاده باریک که مثل یه باریکه نور انگار میون آب قد کشیده...میذارم هوا تاریک ِ تاریک بشه و بعد انگار اونجا هیچ کس نیست.شیشه های ماشین رو میدم پایین و غرق صدای موج های آب میشم... گاهی،هر از گاهی ماشینی آروم یا تند رد میشه اما بیشتر مواقع سکوت هست و سکوت!می تونی بری اونجا و به عالم و آدم فکر کنی.فکر کنی و فکر کنی تا جاییکه یک مرتبه به خودت میای و می بینی از هر چی فکر که هست یا می تونه باشه،خالی شدی...صدای آروم آب همه وجودت رو انباشته میکنه و اون وقت من غرق لذت آرامشی میشم که به دست آوردنش کار آسون و راحتی نیست...

 

این روزها هم بدترین ها رو دارم و هم بهترین ها رو.هر چیزی که بتونه یه نفر رو از پا در بیاره و یا هر چیزی که بتونه به یک نفر برچسب خوشبخت ترین بزنه...اینه که می تونم دووم بیارم.به فردا فکر کنم.برنامه ریزی کنم.به این فکر کنم که بی خیال بدیها به همین لحظه های کوچک خوشبختی الانم دو دستی بچسبم و به آرزوها و لبخدهام دخیل ببندم بلکه عمر بیشتری کنند و من رو دچار گرمی بیشتری کنند که می دونم یه روزی میاد که نمی دونیم چی هستیم...یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم...

این روزها اینقدر پیاده روی می کنم و اینقدر سعی می کنم خودم رو خسته کنم که شب یه جنازه رو تقدیم به بستر خواب کنم...سرم رو که میذارم،میرم اون دنیا.حالا فکر کنید که کسی بخواد با یه تماس تلفنی تو رو بکشونه بالا...من که معمولا میفتم به چرت و پرت گویی.بعد فردا صبح باید تماس بگیرم و طرف رو به سلابه بکشم که بگو ببینم من دیشب چی گفتم؟!...دیشب فکر می کردم که یه خاطره هایی هیچ وقت از یاد نمیرن.اینقدر دوستانه هستن که هر وقت بهشون فکر کنی مملو میشی از یه لبخند پررنگ...مثل اون شب توی ماشین که اون قوطی کذایی به نوبت بینمون دست به دست میشد و یه قلپ من قورت می دادم و یه قلپ تو...میمیرم واسه همین لحظه هایی که مثل یه مهر پررنگ می خورن توی دفترچه زندگی آدم!یه حس دوستی ناب که دو نفر رو انگار بدل میکنه به دوستهایی چند صد ساله!...و بعد پشت بندش با این فکر شاد میشم که خیلی خوب شد که همه چیز خوب پیش رفت.که همه چیز خوب پیش میره.این روزها بابت صبری که خدا به بنده هاش هدیه داده بارها و بارها حس خوبی رو تجربه کردم...وقتی این صدای لعنتی می پیچه توی گوشم و منو پرت میکنه به اون قدیم قدیما،وقتی بر می گردم و به عقب نگاه می کنم،احساس رضایت می کنم.لبخند میزنم و از اینکه دنیا هنوز جای خوبی برای زندگی کردن هست،احساس آرامش می کنم!حتی اگه مجبور باشم که تصمیمات سخت سخت برای زندگیم بگیرم.هرچند حالا انگار بعد از دو هفته ای همه فکرام دارن یک کاسه میشن...استرس شروع یه مرحله تازه معمولا گندترین قسمت ماجراست!

 

پینوشت:

 

1-ولی وقتی فکر می کنم،می بینم بعد مثبت ماجرای زندگی من به بعد منفی اون می چربه...بیشتر شادم تا ناراحت...امیدوارم تا ناامید...خندانم تا...نه!گریه که اصلا ندارم...لاک ناخن هام رو هر چند روز یک بار عوض می کنم...برای خودم شالای رنگی رنگی می خرم...صدای pmc رو تا آسمون میبرم بالا و با هر آهنگش مثل یه جیرجیرک هی بالا و پایین میشم...ورزش می کنم...زبان می خونم...شنیدن هر ترانه منو می بره به خاطره های خوب و نه خاطره های غم بار...و خب،اینها یعنی چی؟یعنی اینکه بعد مثبت ماجرای زندگی من به بعد منفی اون می چربه...

 

2-این روزها روی ابریشم چین نبض صدات رو میشه دوخت،میشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت...

 

3-این روزها عاشق مهدی مقدم شدم با این آهنگ " من و یه قلب داغون...من و یه چشم گریون "

 

4-خدمت عزیزان بلاگفایی مثل آرایه و رضا باید عرض بنمایم اگه ردی از من توی خونه های مجازیشون،این روزها نمی بینن،به این خاطر هست که فیلتر شکن های موجود،کامنتدونی وبلاگ های فیلتر شده شون رو برای من باز نمی کنن!

 

5-این روزها به خاطر شخص شما خونه تکونی می کنم،با اینکه کلی سالمه اما جوونی می کنم...

 

6-پست بعدی،چهارشنبه..."فانوس"

 

7-اگر غرور تو
   از شکست های من باشد
   دوستشان دارم!
...(مهناز چترفیروزه)