مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

مدام می خواهم شروع کنم به نوشتن اما انگار دچار خشک سالی غریبی میشوم که اجازه نمیدهد کلمات رشد پیدا کنند و به رسم رفاقت،کنار آرزوها و لبخندها و آوازهای من قرار بگیرند...این روزها بیش از هر چیزی انگار به سکوت احتیاج دارم.دوست دارم در سکوت بیایم و بروم و هیچ کس و هیچ چیز را کاری نباشد با من...دوست دارم دستی بیندازم به دور شانه خودم و پیاده همه کوچه ها را گز کنم و فکر کنم و با خودم حرف بزنم و غرق در ترانه ها سرم را تکان بدهم و هیچ هم خیالم نباشد که دارد در گوشه و کنار این دنیای رنگارنگ چه اتفاقاتی رخ میدهد یا که نمیدهد...و هیچ هم خیالم نباشد که همین الان هم گوشه هایی از آواز زندگی من دارد به شدت خارج میزند.که تکه های پازل روزمره گی های من دقیق و ظریف کنار هم قرار نمیگیرند و گاهی می توانم هجوم دردآور ترس را حس کنم...

 

دوست دارم خیالم نزدیک به هیچ کدام از این دغدغه های عذاب آور نشود و تنها به این فکر کنم که بعد از گذشتن این چند صباحی های رنج گونه،چگونه الان مهمان آرامشی هستم که هم خودم به جد و جهد و ریاضت وار به خود دادم و هم تو به یمن مهربانی هایی که انگار همیشه در چنته داری،مرا مستحقش کردی...آرامشی که الان دارم نه فقط به خاطر این هست که ما عاقبت توانستیم حتی شده نیم بند اما با هم کنار بیاییم که شاید بیشتر به خاطر این هست که من عاقبت موفق به کشف خودم شدم...

 

توانستم کشف کنم که چه بخواهم و چه نخواهم تو قسمتی از زندگی من هستی.پس وقتی که هستی،که باید باشی چرا خودم را عذاب بدهم.تو انگار باید به موازات تمام اتفاق های زندگی من رشد پیدا کنی!حضور روح وار تو انگار باید به کل سرای زندگی من سایه ای بیفکند و من دیگر نباید در قید و بند کیفیتی نرمال برای این مدل بودن تو باشم...اینطور کشف کردن به قیمت زخم های بسیاری بود که پذیرفتنشان را تحمل کردم...و الان همه سربلندی من از این روست که طی این همه روزهای سختی که گذراندم هیچ وقت و هیچ وقت حتی از فکرم هم نگذشت که ای کاش تو نبودی!...بارها گفتم خدایا...خدایا...اما هیچ وقت گله نکردم.هیچ وقت این همه زخم خوردن را غیر از تاب آوردن به هیچ چیز دیگر نگرفتم...

 

و مهم این هست که این منم،که من اینگونه ام...حالا دنیایی بیایند و سری با افسوس تکان بدهند و به عتاب مرا مورد خطاب قرارم دهند و اندیشه شان بر این برود که من دخترک ساده ای هستم...اما چه کنم که من از دست غمت ای عزیزم چه مشکل ببرم جان...حالا اما من هستم و این همه روز که مانده تا که من طی شان کنم و مهم نباشد این همه که می گویم یک روز باشد یا ده روز یا ده ها و صدها و هزارها روز...حالا اما من هستم و این همه روز که مانده تا که من با خیال تو طی شان کنم،آن هم با خیال حلال تو!و این حلالی شهدی که می ریزد به دامن من،انگار تحفه ای ست که بوی خوشبختی می دهد و شادی و لبی که به هر لبخند به موقع و بی موقعی می تواند باز بشود...و در یک کلام اینکه تو خوب باید بدانی که ملت عاشق خط و ربط نداند،که ندارد...

 

و مدام دعا می کنم که هست باشی،هست ِ هست باشی...که بتوانم کاری کنم که بودنت پر از شادی باشد،نه برای من که برای خودت...که دوست دارم آنقدر توانا بودم که دستت را می توانستم بگیرم و ببرمت جایی که مملو بشوی از حس خوشبختی!ببرمت پیش کسی که پیش او بودن بزرگترین آرزویی هست که داری...تو که نمی دانی،هیچ نمی دانی که من همه دل مشغولیم این نیست که قلب خودم چگونه میزند!که همه دل دل کردن من این هست که قلب تو یک به یک و آرام بزند!که در آن خلوت تاریکی که سخت در آغوشت مرا فشرده بودی،قلبم سخت در دست غمی فشرده میشد که به یادم می آورد تو با چه غمی در گوش من می گفتی تو خوشبختی که همه بدبختی این هست که کسی را دوست داشته باشی،بر کسی عاشق باشی و نداشتنش که پیشکشت،حتی نتوانی او را ببینی...شاید همین ها باشد که آرامشم می دهد و راهیم می کند که بیایم از همه غم هایم با تو بگویم...که وقتی می گویم با دمیدن یک سوت هم می توانی مرا بی پروای خودت کنی باکی نداشته باشم که مرا نمی فهمی...که مگر می توانی مرا نفهمی؟مگر نه آن وقت هست که تو از همه حسرت های مانده بر دلت کم می شوی و کم می شوی؟...

 

و حالا من هستم.قهرمانی که موفق به کشف خویش شده است و مدام زیر لب می خواند که یار مرا،غار مرا،عشق جگر خوار مرا...یار تویی،غار تویی،خواجه نگهدار مرا...

 

پینوشت:

 

1-می دونی حالا از اون لحظه هایی ست که به قول نامجوی عزیز دل داره برای من دست می زنه...دست می زنه!!!!

 

2-همچنان زوده!...بعد از یک دیدار دیگه،بعد از یک بوسه دیگه،بعد از یک خلوت دیگه...همچنان زوده!!!

 

3-گفته بودم که یک حسی مدام میدود زیر پوستم که بیایم و همه این کلمات را تقدیم تو کنم...گاهی فکر می کنم که اگر یک روز دستت را بگیرم و بیاورمت اینجا،به چقدر فرصت نیاز داری برای خواندن همه این کلمات که حرف به حرف،نقطه به نقطه نوشتم و انگار شده اند شناسنامه سالهای اخیر من!...که وقتی این همه را خواندی خسته ات نمی شود؟که از من خسته ات نمی شود؟که دوباره و دوباره و دوباره برایم ابراز نگرانی نمی کنی؟...می دانی!نه نگرانی هایت را می خواهم و نه حس دینی را که می گویی با حرف هایم و احساساتم به سراغت می آید و نه شوخی بی مزه ات را که می گویی حالا دیگر خیالم راحت هست که به وقت مردنم کسی هست که برایم سوزناک گریه کند!...نه،نه،نه!...هیچ کدام اینها را نمی خواهم!فقط ای کاش جرئت این را داشتم که همه این سطور تب دار را نشانت بدهم و بگویمت بخوان که اینها یعنی همه من!...منی که پیش تو جرئت نوشتن یک کلمه را هم ندارم!که پیش تو انگار همه جرئتم لال می شود و مدفون می شود در لحظاتی که من تنها چیزی که از آنها می فهمم این است که توئی وجود دارد که الان اینجاست!انگار همه دنیا را پشت در می گذارم که بماند!بماند برای روز مبادای نبودن تو!آخ،آخ!روز مبادای نبودن تو که چه روزی می تواند باشد؟...می دانی،فکر که می کنم،می بینم در روز نبودنت غصه نخواهم خورد،غریبی نخواهم کرد و حسرتی به دلم می دانم که نمانده است!و مگر نه غیر از این است که تا وقتی که بخواهمت تو هستی!در قاب خاطراتم،در این همه ترانه که خواهم شنید و مزه تو را می دهند،در برگ برگ لحظه هایم وقتی که چشمانم را می بندم و به تو فکر می کنم.در بویی که از تو به خاطرم مانده!در عکس چشمانت،صدایت،دستهایت و بوی خوب نفس هایت که تا وقتی بخواهم همراه من است!و مگر غیر از این است که تا وقتی که من همه اینها را بخواهم و شاد ِ بودنشان باشم،تو هم هستی؟...پس دنیا بماند همان پشت در تا روز مبادای نبودنت!...روزی که دیگر دلم پر نکشد برای بوسیدن دست تو و تویی که زود دست از من می دزدی تا خام بوسه من نشوی...

 

4-بعید می دونم به کامنت های این پست جواب بدم(: جواب دادم!

 

5-زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

   ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

   رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

   قد برافراز که از سرو کنی آزادم

   زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم

   طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

   شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

   شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

   می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

   سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

   یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

   غم اغیار مخور تا نکُنی ناشادم

   شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را

   یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

   رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

   تا به خاک در آصف نرسد فریادم

   حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

   من از آن روز که در بند توام،آزادم ....(خودم:دی)

 

دوست داریم برای روزهای باقیمانده سال برنامه ریزی کنیم.برای خودمان یک هدفی را مشخص کنیم و بعد به امید آن هدف روزها را شب کنیم و شب ها را روز و قدم به قدم برویم جلو...اما هر چه فکر می کنیم هیچ چیز به ذهنمان خطور نمیکند!به نظر شما چکار کنیم؟...تصمیم بگیریم که پولدار بشویم؟...یا عزم خود را جزم کنیم برای اینکه خری را پالانی سفت و سخت ببندیم و به سلامتی مزدوج بشویم؟...یا نه!تصمیم قاطع بگیریم برای لاغر شدن؟...یا برای دست گرمی هم که شده سال را با چند کلاس اختصاصی الکترونیک شروع کنیم؟....نظرتان چیست که شال و کلاه کنیم و برویم عسلویه؟که هم فال ست و هم تماشا،مگر نه؟...

 

اوووه!شما بگویید ما چه کنیم تا بی خوابی نزند به سرمان و از اینکه حوصله مان مدام سر برود،خسته نشویم و نرویم جلوی تلویزیون ولو بشویم و شروع نکنیم از این کانال به اون کانال پریدن!!!...و ما هم که حوصله کانالهای فارسی زبان را نداریم پس طبق عادت مالوف از آخرین کانال شروع می کنیم به بالا رفتن! و شما هم البته در جریان هستید که شبانه در میان کانالها شنا کردن،آدمی را سوق میدهد به جانب برنامه هایی معلوم الحال که دینمان را خدای ناکرده به خطر می اندازد و آن وقت است که دیگر همین داشته های اندکمان هم چه بسا بر باد می رود و الی آخر...پس یاریمان کنید که بچه خوبی باشیم و سر به راه باقی بمانیم و چوب لای آجر اخلاقمان قرار نگیرد...

 

البته الان که خود را شرمنده می کنیم و کمی فکر می کنیم،می بینیم که فعلا باید دور پولدار شدن را خطی بکشیم پت و پهن و قرمز رنگ!که الان ملزومات این امر خطیر را نداریم.البته به امور مختلفی تا به حال فکر کردیم که چه بسا ما را آماده کنند که در جهان به پولدارترین زن دنیا مشهور شویم!...همین چند وقتی قبل تر دوستی بسیار عزیز به ما پیشنهاد دادن که ما هم همکار دوستان عزیزمان بشویم که گوشت جامعه را تامین می کنند!مدام در گوش ما خواندند که به طور متوسط شبی 50 هزار تومان،با احتساب یک هفته در ماه مرخصی بیولوژیکی که خواه ناخواه خواهیم داشت و سه روز هم مرخصی ماهیانه برای استراحت و تمدد اعصاب و تجدید قوا،به قراری میکند ماهی یک میلیون تومان ناقابل که چیزی می شود بیش از یک و نیم برابر مبلغی که خط فقر را مشخص می کند!و تازه این حول و حوش ِ حداقل درآمد ماهیانه می تواند باشد.وقتی هم که در مورد امنیت شغلی و پایداری مشتری صحبت کردیم،متعهد شدن که تا 20 شب را تضمین کنند و بعد از آن هم سگ توی ضرر برای 20 شب بعدی خودشان در خدمت گذاری حاضر هستند و بعد هم که دیگر دستمان روان گشته است و خدا هم که البته ناگفتنی ست که خودشان روزی رسان هستند!...و بله دیگر امر مخ زنی ادامه داشت تا اینکه نمی دانم چه شد که دچار یک دعوای خصوصی شدیم و کار ما و بالطبع پولدار شدنمان هم مالیده شد اساسی و ما دوباره کاسه چه کنم،چه کنم را به دست گرفتیم....

 

و اما فکر بعدی!شکار یک خر مشنگ!...آقا جان،خانم جان!حال و حوصله این یک قلم را انگار به هیچ وجه نداریم!اصلا خسته مان می شود که یک عمر صدای عرعر خری را بیخ گوشمان بشنویم و ما هم پشت بندش مدام مجبور به عرعر کردن باشیم.حتی اگر تو نظرت بر این باشد که همیشه که یک خری پیدا نمی شود که قدم در یونجه زار زندگی آدمی بگذارد و این اتفاق به زعم تو میمون،هر چند سال،یکبار رخ می دهد!نه،اصرار نفرمایید که راه ندارد...

 

و اما امر خطیر لاغر شدن!خدمتتان عرض بنماییم که در این موسم بهاری،ما چند سالی هست که با فکر لاغر شدن،به طور ناخودآگاه دچار خیالات خرافاتی می شویم.نه اینکه چند سالی هست که ما هرگاه در فصل بهار تصمیم به لاغر شدن می گیریم،با یک اتفاق به شدت ناگوار رو به رو می شویم،تصمیم همایونیمان بر این قرار گرفته است که این امر را کمی به عقب بیندازیم و چند ماهی بی خیالش بشویم....

 

و اما کلاس های اختصاصی!!!شما بگویید وقتی که ما یک شهروندی هستیم که زیر خط فقر در حال پشتک وارو زدن هستیم،چگونه سر کیسه جیب مبارکمان را شل بنماییم و شهریه کلاس ها را تقبل بنماییم؟...

 

و اما سفر به آن خطه گرم و داغ و مرطوب...فکر کنم جزء این هیچ راه دیگری برایمان نمانده باشد.باید در همین فکر باشیم و چمدان تنهایی خویش را به زودی جمع بنماییم که جاده دارد فریاد میزند که بیاااااااااااااا......

 

پینوشت:

 

1-فکر می کنم باید پیشنهاد غیر رسمی صلح شما را به دلیل همان دشمن شاد شدنمان بپذیرم...

 

2-یک فکر موذی مدام می آید به سراغم که سیرم کند از همه چیز:دی...البته این همه چیز که می گویم،همه ِ همه چیز نیست...از همه چیز سیر بشوم غیر از صبحانه و ناهار و شام و البته او!

 

3-این روزها هر کسی از راه میرسد،می گوید این چیست؟من هم که هیچ توضیحی ندارم،شیطنتم آنقدری گل میکند که بگویم در آغوشم کشید و آنقدر آغوشش گرم بود که بدنم تاول زد!

 

4-به گمانم نیمه های شب می باشد اما انگار در اتاقمان تازه دم دمای صبح است...سندی برای خودش جولان می دهد که آوردیمش،آوردیمش...دست دوماد سپردیمش...:دی

 

5-شنیدم خال لبهات می فروشی..خریدارش منم،چند می فروشی...گوهری،گوهری...زلفات سیاه،یک وری...گل بیا ماچش کن...انگورک عسگری...

 

6-این نوشته پریشب به کتابت این بنده در آمد اما برای آپ کردنش فرصتی پیش نیامد تا همین لحظه عزیز!

 

7-و آنچنان این روزها دچار تغییرات رگباری می شوم که انگشت حیرت به دهان گزیدنم امری شده است عادی...خدایا من کجا هستم؟چه می کنم؟مراقب من هستی آیا؟حواست هست که ممکن است سکته کنم؟...سکته،سکته،سکته...

 

۸-جواب کامنت های باقیمانده پست قبلی در اسرع وقت!!! ....و البته که جواب دادم!

 

۹-چقدر خوشبختم!

می توانم بنویسم:آسمان آبی ست!

می توانم بخندم

فکر کنم

گریه کنم!

می توانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

و باور کنم

که در آنسوی سواحل رویا

با تماس نابهنگام گرمایی به گونه ات

از خواب می پری!

می توانم هزار مرتبه نام تو را زیر لب تکرار کنم!

می توانم بلند بلند آواز بخوانم

می توام شعر بگویم

شعر بدزدم

شعر بسازم

شعر بنویسم ...(یغما گلرویی)

 پست ایندفعه یک جای خالی بزرگه که با هیچ کلمه و جمله ای نمیشه پرش کرد...امشب با هیچ جمله ای سرشار نمیشم.هیچ کلمه ای اونقدر ارزش نداره که پا به پای همه حس هایی که من دارم بیاد....امشب ترجیح میدم که سکوت کنم...سکوتی سفید رنگ...

پ

ینوشت:

 

1-امروز تنها رفتم سینما.اینقدر حال داد که نگید و نپرسید...دست خودمو گرفتم و بردم به دیدن زن دوم...آقا حالا درسته که نمی تونیم زن دوم بگیریم اما شاید خواستیم زن دوم بنده خدایی بشیم،باید بدونیم اوضاع بر چه منوالیست یا نه؟!

 

2-همین حالا هم از یک ضیافت تک نفره شام آمدیم...خودمان،خودمان را میهمان کردیم به تعدادی سیب زمینی گردالی کم و بیش نپخته که از فرط بی مزگی دهان مبارکمان را سرویس نمودند!پس شما هم لطفا دلتان نخواهد...

 

3-به قول رفقا ای تو روح اونی که دقیقا هشت ماهی میشه که به ما وعده یک شام داده اما بدهکاریش رو متاسفانه صاف نمیکنه!حالا تعمیمش بدید به همه کسایی که قولای ولو کوچیک یا بزرگ به شخص شخیص ما دادند....

 

4-از قبل نوبت دکتر گرفتم اما وقتی میرم،می بینم باید سه ساعتی برای خودم سماق بمکم و در احوالات زنان باردار غور کنم یا به حرف های خانمهای دچار مشکلات زنانه شده گوش فرا دهم...وقتی ملتمون کار ساده منشی گری رو هم خوب بلد نیستن انجام بدن همین میشه دیگه!

 

5-حالا هی نیای بپرسید تو چرا رفته بودی دکتر!!!...آقا،خانم!شاید نی نی در راه داشته باشیم اما نخواهیم شما بدانید!!!...خدایا صبرم بده!!!!

 

6-توی ماشین نشستم و با حساسیت تمام دارم براش تعریف می کنم که با این اعلام رقم ماهیانه 600 هزار تومان خط فقر که من آخر فقارت!!! هستم که با یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم میگه بدبخت تو که فقیر بودن هیچ،انگل جامعه هم هستی!...جقله(جغله؟) یک سال نیست رفته سرکار،به منی که هنوز مدت بیکاریم یک ماه هم نشده میگه انگل جامعه.....خدایا من دردم رو پیش کی ببرم؟!

 

7-روز خوبی ست
   یک ماه به اردی بهشت مانده

   سالش حالا
   هر چه می خواهد باشد
...(سارا،پاگرد)

 

نه اینکه این چند روز سراغی از این دنیای مجازی نگرفته باشم یا فکر نکرده باشم که دلم برای نوشتن تنگ شده اما حرفی انگار نمی دوید زیر انگشتام تا ثبتشون کنم و بعد بیام با شماها به اشتراک بگذارمشون...اینکه سال جدید شروع شده باشه و تو بخوای اولین پست امسالت رو بنویسی،تو رو سوق میده به اینکه بخوای جوری بنویسی که لااقل برای خودت حکم و اعتبار بیشتری داشته باشه!...پس من از تو می نویسم تا به حکم اعتباری که به لحظه هام می بخشی کمی حس کنم که قدردان این همه محبتی هستم که داری نم نمک به پای من میریزی!

 

ما آدمها می تونیم بادی در غبغب بندازیم و بگیم که مرکز جهانیم و دنیا بر مدار ما می گردد اما چه کسی هست که کتمان کنه که ماها زنجیروار به هم پیوند می خوریم و خوبی یا بدی حالمون رو خیلی وقتها از همدیگه وام می گیریم و من خوشحالم که تو هستی.که گرچه الان دوری اما هستی که رنگ خوب ِ خوش یمنی بزنی به دقایقی که داره از عمر من میگذره!که بهارم رو رنگین تر کنی و خورشید روزگارم رو گرم تر کنی!می دونی،من یاد گرفته ام که به فردا فکر نکنم و حتی به گذشته نچسبم!در نتیجه الان من احساس خوشبختی می کنم و با خودم زمزمه می کنم که تو کی می آیی که به یمن این همه مِهر بر دستان تو بوسه بزنم؟

 

اینی که الان اینجا نشسته و داره کلمه پشت سر هم ردیف میکنه دخترک ساده بی تجربه ای نیست که سرد و گرم روزگار نچشیده باشه!که خنجر به قلب و روحش زخم نزده باشه!که شبهایی سخت تر از هر جهنم دردآوری رو طی نکرده باشه!که غصه با همه قدرت به روزگارش شبیخون نزده باشه!این دخترک قصه های تو روزهای سخت بیشماری رو گذرونده و این همه سنگ که به سر تا پای نحیف آرزوهاش بارها و بارها برخورد کرده،تبدیلش کرده به فولاد آبدیده ای که یاد گرفته قدردان باشه!قدردان بودنهایی که از سر صدقه دادن نیستند!بودنهایی که نه از سر بی حوصلیگی هستند و نه از سر تفنن و نه از سر منت گذاشتن هایی که خیلی سخت میشه از زیر سنگینی سایه شون رها شد!...این دخترک قصه های تو می تونه نگاه ها رو حدس بزنه،داستان سرانگشت هایی تنها رو مرور کنه،می تونه در سکوت همه حرف ها رو بشنوه و از راه دور بفهمه این قلقلک ریسه آور عاشقانه یعنی چی،یعنی کی!!!  و گاهی کلمات قداستی پیدا می کنند که به راحتی نمی تونی ازشون بگذری یا در مقابلشون درجا بزنی!

 

من می فهمم که خورشید می تونه ده ها که نه صدها خورشید باشه که هر روز لباسی به تن کنه و هر روز در پی بزک و دوزکی به شکلی در بیاد و می تونه گاهی مهربانانه هم نتابه!پس وقتی الان لباس مهر به تن داره و سخاوتمندانه داره نور میپاشه به سر تا پای زندگی من،من با همه وجود از لحظه به لحظه اون استفاده می برم!

 

پینوشت:

 

1- این روزها انگار خورشید افتاده دنبال ماه.هنوز سر نیاورده بیرون،شروع میکنه دویدن و دنبالش رفتن تا بلکه زودتر و زودتر برسه به ماه و همه شب رو بماله به صورت خودش و تن به برنزگی ماه بسپره و شاید از این طریق احساس شیکی بیشتری کنه!...تا یک نگاه به ساعت میکنی،می بینی رسیدی به ساعتای آخر شب...

 

2- این روزها در محضر خانواده ساعتها رو میگذرونم.در جمع فامیل میام و میرم و اگر چه خسته میشم اما لذت می برم.دقایقم رو با جوجوی خودم میگذرونم و سعی می کنم همه خاطره های خوب رو توی ذهنم ثبت کنم...گاه به گاه به نت سر می زنم اما حرفی برای گفتن میشه گفت که ندارم.اگر خوندنی باشه که می خونم وگرنه سرم رو از دنیای مجازی میکشم بیرون و دوباره هجوم می برم به دنیای واقعی اطرافم...

 

 

3- وقتی عطرم رو بر می دارم که یه پیس،دو پیس بزنم به گوشه و کنار لباسم یاد یه زمستون سرد میفتم که از فرط دویدنهای بسیار احساس می کردم پاهام از ساق دارن میشکنن.پله ها رو دو تا یکی بالا می رفتم و نفس نفس می زدم.حس می کردم الانه که قلبم بیفته جلوی پاهام و زل بزنه توی چشمام!!!...

 

4- امیدوارم سال خوبی رو شروع کنم.امیدوارم بتونم به مسائل کاریم سر و سامون بدم.از اینکه بخوام برم اون گوشه دورافتاده و داغ میشه گفت راضی نیستم اما وقتی اجبار یقه ت رو بچسبه اوضاع کمی متفاوت میشه!...در هر حال،باید و باید و باید امسال،سال متفاوتی رو تجربه کنم!...وقتی به آخرین پست دو سال قبلم نگاه می کنم،می بینم خدا همه اون چیزهایی رو که می خواستم در سال گذشته بهم داد پس امیدوارم امسال هم با همین دست و دلبازی باهام برخورد کنه!... خدایا برای امسال دیدن خونه تو رو هم می خوام.منو ببر اونجا!

 

5- یک روزی نوشتم فیل دیر گم میشه و زود هم پیدا میشه!...می دونی! هرجا،هر وقت و تحت میلیون ها شرایط مختلف،من همچنان همون آدم قبلم!و همینه که همه چیز رو عجیب میکنه و گاهی هم ترسناک!که من رو از خودم هم می ترسونه!که می ترسم و می ترسم و می ترسم!اما باز مثل وقت بچگی که مامان دعوا می کرد و با اینحال تنها دامنی بود که پناه می بردیم به اون،من هم پناه می برم به همین ساحتی که ترس میندازه میون جون من!...می تونم یک پست کامل در موردش بنویسم.می تونم یک پست کامل در موردت بنویسم.می تونم یک پست کامل در مورد این بنویسم که از هم زدن روح خودم می ترسم!

 

۶-مثل وقتی که انجام دادن کاری رو می پذیری و بالطبع مسئولیتش رو هم گردن میگیری،باید با احساسات هم به همین صورت رفتار کرد.باید مسئولیتش رو به عهده بگیری.وقتی می پذیری که سخت هست راهی که می خوای طی کنی باید بدونی که تو به محک ِ حرف وکلمه گذاشته نمیشی بلکه تو رو با وزنه عمل سنجش میکنند....باور کن،باور کن زحمت کشیدم و تحمل کردم تا جفایی در حق خودم نکرده باشم!

 

۷- هنوز زوده!...به اندازه یک دیدار دیگه،به اندازه یک بوسه دیگه،به اندازه یک خلوت دیگه...هنوز زوده!!!

 

۸- هر صبح

   تنها بیدار می شوم

   با این رویا

   که دستم تن شیرین توست

   که لبهایم را می فشارد ...(ماریچیکو)