مدام می خواهم شروع کنم به نوشتن اما انگار دچار خشک سالی غریبی میشوم که اجازه نمیدهد کلمات رشد پیدا کنند و به رسم رفاقت،کنار آرزوها و لبخندها و آوازهای من قرار بگیرند...این روزها بیش از هر چیزی انگار به سکوت احتیاج دارم.دوست دارم در سکوت بیایم و بروم و هیچ کس و هیچ چیز را کاری نباشد با من...دوست دارم دستی بیندازم به دور شانه خودم و پیاده همه کوچه ها را گز کنم و فکر کنم و با خودم حرف بزنم و غرق در ترانه ها سرم را تکان بدهم و هیچ هم خیالم نباشد که دارد در گوشه و کنار این دنیای رنگارنگ چه اتفاقاتی رخ میدهد یا که نمیدهد...و هیچ هم خیالم نباشد که همین الان هم گوشه هایی از آواز زندگی من دارد به شدت خارج میزند.که تکه های پازل روزمره گی های من دقیق و ظریف کنار هم قرار نمیگیرند و گاهی می توانم هجوم دردآور ترس را حس کنم...
دوست دارم خیالم نزدیک به هیچ کدام از این دغدغه های عذاب آور نشود و تنها به این فکر کنم که بعد از گذشتن این چند صباحی های رنج گونه،چگونه الان مهمان آرامشی هستم که هم خودم به جد و جهد و ریاضت وار به خود دادم و هم تو به یمن مهربانی هایی که انگار همیشه در چنته داری،مرا مستحقش کردی...آرامشی که الان دارم نه فقط به خاطر این هست که ما عاقبت توانستیم حتی شده نیم بند اما با هم کنار بیاییم که شاید بیشتر به خاطر این هست که من عاقبت موفق به کشف خودم شدم...
توانستم کشف کنم که چه بخواهم و چه نخواهم تو قسمتی از زندگی من هستی.پس وقتی که هستی،که باید باشی چرا خودم را عذاب بدهم.تو انگار باید به موازات تمام اتفاق های زندگی من رشد پیدا کنی!حضور روح وار تو انگار باید به کل سرای زندگی من سایه ای بیفکند و من دیگر نباید در قید و بند کیفیتی نرمال برای این مدل بودن تو باشم...اینطور کشف کردن به قیمت زخم های بسیاری بود که پذیرفتنشان را تحمل کردم...و الان همه سربلندی من از این روست که طی این همه روزهای سختی که گذراندم هیچ وقت و هیچ وقت حتی از فکرم هم نگذشت که ای کاش تو نبودی!...بارها گفتم خدایا...خدایا...اما هیچ وقت گله نکردم.هیچ وقت این همه زخم خوردن را غیر از تاب آوردن به هیچ چیز دیگر نگرفتم...
و مهم این هست که این منم،که من اینگونه ام...حالا دنیایی بیایند و سری با افسوس تکان بدهند و به عتاب مرا مورد خطاب قرارم دهند و اندیشه شان بر این برود که من دخترک ساده ای هستم...اما چه کنم که من از دست غمت ای عزیزم چه مشکل ببرم جان...حالا اما من هستم و این همه روز که مانده تا که من طی شان کنم و مهم نباشد این همه که می گویم یک روز باشد یا ده روز یا ده ها و صدها و هزارها روز...حالا اما من هستم و این همه روز که مانده تا که من با خیال تو طی شان کنم،آن هم با خیال حلال تو!و این حلالی شهدی که می ریزد به دامن من،انگار تحفه ای ست که بوی خوشبختی می دهد و شادی و لبی که به هر لبخند به موقع و بی موقعی می تواند باز بشود...و در یک کلام اینکه تو خوب باید بدانی که ملت عاشق خط و ربط نداند،که ندارد...
و مدام دعا می کنم که هست باشی،هست ِ هست باشی...که بتوانم کاری کنم که بودنت پر از شادی باشد،نه برای من که برای خودت...که دوست دارم آنقدر توانا بودم که دستت را می توانستم بگیرم و ببرمت جایی که مملو بشوی از حس خوشبختی!ببرمت پیش کسی که پیش او بودن بزرگترین آرزویی هست که داری...تو که نمی دانی،هیچ نمی دانی که من همه دل مشغولیم این نیست که قلب خودم چگونه میزند!که همه دل دل کردن من این هست که قلب تو یک به یک و آرام بزند!که در آن خلوت تاریکی که سخت در آغوشت مرا فشرده بودی،قلبم سخت در دست غمی فشرده میشد که به یادم می آورد تو با چه غمی در گوش من می گفتی تو خوشبختی که همه بدبختی این هست که کسی را دوست داشته باشی،بر کسی عاشق باشی و نداشتنش که پیشکشت،حتی نتوانی او را ببینی...شاید همین ها باشد که آرامشم می دهد و راهیم می کند که بیایم از همه غم هایم با تو بگویم...که وقتی می گویم با دمیدن یک سوت هم می توانی مرا بی پروای خودت کنی باکی نداشته باشم که مرا نمی فهمی...که مگر می توانی مرا نفهمی؟مگر نه آن وقت هست که تو از همه حسرت های مانده بر دلت کم می شوی و کم می شوی؟...
و حالا من هستم.قهرمانی که موفق به کشف خویش شده است و مدام زیر لب می خواند که یار مرا،غار مرا،عشق جگر خوار مرا...یار تویی،غار تویی،خواجه نگهدار مرا...
پینوشت:
1-می دونی حالا از اون لحظه هایی ست که به قول نامجوی عزیز دل داره برای من دست می زنه...دست می زنه!!!!
2-همچنان زوده!...بعد از یک دیدار دیگه،بعد از یک بوسه دیگه،بعد از یک خلوت دیگه...همچنان زوده!!!
3-گفته بودم که یک حسی مدام میدود زیر پوستم که بیایم و همه این کلمات را تقدیم تو کنم...گاهی فکر می کنم که اگر یک روز دستت را بگیرم و بیاورمت اینجا،به چقدر فرصت نیاز داری برای خواندن همه این کلمات که حرف به حرف،نقطه به نقطه نوشتم و انگار شده اند شناسنامه سالهای اخیر من!...که وقتی این همه را خواندی خسته ات نمی شود؟که از من خسته ات نمی شود؟که دوباره و دوباره و دوباره برایم ابراز نگرانی نمی کنی؟...می دانی!نه نگرانی هایت را می خواهم و نه حس دینی را که می گویی با حرف هایم و احساساتم به سراغت می آید و نه شوخی بی مزه ات را که می گویی حالا دیگر خیالم راحت هست که به وقت مردنم کسی هست که برایم سوزناک گریه کند!...نه،نه،نه!...هیچ کدام اینها را نمی خواهم!فقط ای کاش جرئت این را داشتم که همه این سطور تب دار را نشانت بدهم و بگویمت بخوان که اینها یعنی همه من!...منی که پیش تو جرئت نوشتن یک کلمه را هم ندارم!که پیش تو انگار همه جرئتم لال می شود و مدفون می شود در لحظاتی که من تنها چیزی که از آنها می فهمم این است که توئی وجود دارد که الان اینجاست!انگار همه دنیا را پشت در می گذارم که بماند!بماند برای روز مبادای نبودن تو!آخ،آخ!روز مبادای نبودن تو که چه روزی می تواند باشد؟...می دانی،فکر که می کنم،می بینم در روز نبودنت غصه نخواهم خورد،غریبی نخواهم کرد و حسرتی به دلم می دانم که نمانده است!و مگر نه غیر از این است که تا وقتی که بخواهمت تو هستی!در قاب خاطراتم،در این همه ترانه که خواهم شنید و مزه تو را می دهند،در برگ برگ لحظه هایم وقتی که چشمانم را می بندم و به تو فکر می کنم.در بویی که از تو به خاطرم مانده!در عکس چشمانت،صدایت،دستهایت و بوی خوب نفس هایت که تا وقتی بخواهم همراه من است!و مگر غیر از این است که تا وقتی که من همه اینها را بخواهم و شاد ِ بودنشان باشم،تو هم هستی؟...پس دنیا بماند همان پشت در تا روز مبادای نبودنت!...روزی که دیگر دلم پر نکشد برای بوسیدن دست تو و تویی که زود دست از من می دزدی تا خام بوسه من نشوی...
4-بعید می دونم به کامنت های این پست جواب بدم(: جواب دادم!
5-زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکُنی ناشادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام،آزادم ....(خودم:دی)




