مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

روی پهلوی راست که می چرخم و سمت راست صورتم رو که ولو می کنم روی بالش،چشمام خیره میشن به پشت پنجره!...یک تیکه کوچیک از آسمون مال من میشه!

 

می تونی بری جلوی آینه به ایستی و توی چشمای خودت زل بزنی و از خودت بپرسی برنامه زندگیت به کجا کشید؟به کجا رسید؟....یا نه!می تونی یک گوشه بشینی و چشمات رو ببندی و از قلب خودت بپرسی چه بر سر رویاهات اومد؟بهشون وفادار بودی؟...من دومی رو انتخاب می کنم!چشمام رو می بندم و از خودم می پرسم...لبخند می زنم!...وفادار بودم...رویاهام پر و بال گرفتن در روزهایی که گذشتن!...

 

روز میلاد بهار،آغاز سال نو مبارک!!!!

 

1-سال داره کم کم روزهای آخر رو قرقره میکنه.مردم انگار که آش روروئک خوردند و هی میریزند توی خیابونها و هی وول می خورن میون هم و همین شلوغ پلوغی کلی روحیه آدم رو میبره بالا.وقتی میری بازار و می بینی که همه انگار منتظر یک اتفاق مشترک هستند.همین روح جمعی که همگی دچارش شدیم کلی حس خوب منتقل میکنه به آدم...سبزه های خوشگل خوشگل با روبان های قرمز...ماهی قرمزهای کوچولوی مردنی...چند روزه دیگه سمنو پزون وسط دیگ های بزرگ بزرگ...کی این وسط سنجد و سماق می خواد احیانا؟...تخم مرغاتون رو کی رنگ میکنه؟...اوووه!همه چیز معرکه ست!اصلا بی خیال همه نامرادی ها،خوبه که چند روز رو،به این از این رو به اون رو شدن طبیعت فکر کنیم.به چند روز تعطیلی و استراحت.به لحظه تحویل سال که میلیون ها نفر انگار میشن یک نفر واحد...بی خیال هر چی قلب شکسته،روح فشرده و آرزوهای به انجام نرسیده،به فرداهای روشن فکر کنیم.به اینکه سال آینده با وجود پستی هایی که حتما خواهد داشت ما را ممکنه دچار بلندی های دلپذیری بکنه...میشه رفت بیرون و از سر لذت یک نفس عمیق کشید که از بهار خوشبوتر انگار هیچی نیست.یا بری به آسمون نگاه کنی و میون آبی خوشرنگ روزش یا حریر ستاره پوش شبش غرق بشی و ببینی خود به خود به پرواز در میای!...سالی که گذشت سال بدی نبود!اگر بخوام نمودار بکشم،می بینم افت و خیزهای زیادی داشت اما الان که به پشت سرم نگاه می کنم،می بینم باید شکرگذار باشم.سال 1386 برای من به مراتب بهتر از سال قبل تر از اون بود!پارسال،این روزها،روزهای خوبی رو نمی گذروندم اما امسال و به خصوص چند ماه اخیر،به مراتب همه چیز بهتر بوده و هست...باشد که برای شما هم به همین صورت بوده باشد!.... بنابراین مراتب تشکر خویش را به حضور انور خداوندگار عالم ابلاغ می فرماییم که عاقبت ما را داخل آدم حساب فرمودند و گوشه چشمی به ما روا داشتند و ما را به مهر خویش نواختند!... غم و ناراحتی همیشه هست اما فقط سالی یک بار بهار میاد.سالی یک بار سال نو میشه و من می خوام کمال لذت رو ازش ببرم و به قول فرهاد خستگیم رو در کنم...بوی عیدی بوی توپ،بوی کاغذ رنگی...بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو...بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ...با اینا زمستونو سر می کنم...با اینا خستگیمو در می کنم...شادی شکستن قلک پول...وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد...بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب...با اینا زمستونو سر می کنم...با اینا خستگیمو در می کنم...

 

 

2-اگر الان حال خوبی دارم بی تردید باید چشمم رو به روی یک واقعیت باز کنم.چند ماهی قبل تر که در اوج ناامیدی با یک دوست تماس گرفتم و نمی دونم چه چیزی میون کلامش موج میزد که من رو به شدت نمک گیر خودش کرد که گفت هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه به تو کمک کنه!که تو خودت بیشترین تاثیر رو می تونی در حال و روز خودت داشته باشی...نمی دونم چرا و چگونه،اما از اون شب انگار وارد مرحله تازه ای از بازی زندگی شدم... یک سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو...دست من بود که می گفتم همه دنیا مال تو!...

 

 

3-و امسال با شماها هم گرم و دلپذیر بودم...امسال هم،من و شماها روزهای خوبی رو گذروندیم و با بعضی ها هم که اختصاصی حال کردیم اساسی!...دوست داشتم تک به تک اسم همگی رو بیارم اما چه کنم که زیادید!...دوستتون می دارم بسیار زیاد...و سبد سبد گل های ناز وحشی تقدیم تک تک شماها... برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن...همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن!

 

 

4- از خدا برای سال آینده یک سفر چند روزه به اون شهر تب زده ی غرق در بوی شرجی می خوام.اون هم سفری با تو البته!بریم که خاطره بسازیم!میون کوچه هایی که هر کدوممون ازشون خاطره های جدا جدا داریم!که شاید بعد از اون،این سنگینی که هنوز در زوایای گلوی تو باقی مونده آب بشه و از بین بره!...بریم روی اون سکوهای سنگی با هم بشینیم و برای مردن اون خاطره های مملو از زار زدن های تو،پر بشیم از خاطره هایی که بوی خنده میدن!...مطمئن باش اگه با من بیای اونجا فقط می خندی و فقط غرق در لحظه های خوب میشی با این قول تضمینی که خاطره های بدی هم که داشتی پر پر میشن و به دست باد،درون دریا غرق میشن!.... پس ببین،یادت بمونه...کسی هم اینو ندونه...زنده بودیم اگه فردا...وعده ما لب دریا!!!

 

 

5-کشف بزرگی ست که بفهمی بی پروایی های احتمالی تو به چه رنگی هستند و به چه بویی...همه بی پروایی هایم را ربود و من همه غم ها رو دادم به دست آب تا خودم نفسی بکشم از سر آسودگی...اینبار نمی خوام تشکر کنم.اینبار می خوام بگم که من دیگه اون آدم قبلی نیستم... دل من مستیشو از چشمای تو ساخت...تا به تو رسید پرهیزشو پاک به تو باخت...

 

6- و الان چند سال گذشته؟چند روز و چند شب؟من رو به یاد میاری؟من همونم!همون دخترک آرومی که تو همیشه ماهی خوردنش رو مسخره می کردی!که وقتی پیش هم بودیم تا بوق سگ می نشستیم به حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن!...همون دخترکی که وقتی چند وقت پیش اومد سراغت باز هم در عجب بود از این بغضی که می سوخت و می سوزوند!که دلش برای تو یک ذره کوچیک شده!که گاه به گاه،بی هوا به یادت میفته!که از سر دلتنگی برای تو دلشوره میفته به جونش و بی قرار میشه!دلواپست هم حتی میشه!...امسال برخلاف شب های سال نوی چند سال گذشته فاتحه برات نمی فرستم!برات بوسه می فرستم!پر از مهر!پر از عشق!و پر از دلتنگی!هزار بوسه گرم برای تو که عزیزم بودی و همچنان هم هستی،حتی اگر نباشی!...لحظه هام پر از ترانه وقتی که از تو می خوندم...گریه هام پر از بهانه وقتی بی تو می موندم..

 

7-و در آخر اینکه میشه ته مونده دریا رو به یادت سر کشید...میشه جز تو،حتی آسمون آبی رو ندید...برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم...برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم...  

 

پینوشت:

 

1-الان دارم گوگوش،گوش میدم...زنده باد صدای فوق العاده ش...میون یه دشت لخت...زیر خورشید کویر...مونده یک مرداب پیر...توی دست خاک اسیر...

 

2-دستم رو دراز کردم سمت آسمون و اون پایین ترین ستاره رو نشونش دادم.گفتم اون ستاره منه!گفت اوووه چه طوری هم برق میزنه!...بعد ازش پرسیدم ستاره تو کدومشونه؟گفت ستاره من اونجا که نیست!کنارم ایستاده....

 

3-خرداد ماه پارسال یک نیم ساعتیه خیلی اندوه ناک رو گذروندم.توی تاکسی،صندلی جلو نشسته بودم و به بیرون نگاه می کردم.غروب بود!و اندوه ناک بودم!همون موقع بود که مطمئن شدم دارم سر گوری گریه می کنم که مرده ای توی اون نخوابیده!

 

4-دوست دارم همینطور بنویسم و بنویسم...به خصوص امشب که کلی اسیر نوستالژی بازی شدم...راستی چهارشنبه سوری خوبی رو بگذرونید....فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...شوق یک خیز بلند از روی بته های نور...

 

5-می خوام زود سال شروع بشه...

 

 *کامنتدونی هر پست بالای اون پست قرار دارد:دی

 

 

۱-اینکه همیشه در منگنه باشی مسلما حالت جالبی نیست اما اینکه حواست به دور و برت باشه،یک جورایی لذت بخشه!...اینکه حواسم هست دارم چکار می کنم،انگار خیالم رو راحت می کنه!..همینکه هر چی سنگ بوده با خودم و از سر خودم وا کندم باعث میشه که از فردا نترسم...نهایتش میگم بی خیال!

 

۲-چند روز پیش به هوای کاری رفتم بیرون.پشت شیشه مغازه ای برگه چسبونده بودند که انواع ماهی های سفره هفت سین و .... از این قسم تبلیغ ها.با تعجب به خودم گفتم اوووه،چه خبره!به این زودی؟!...بعد به هوای همون کاری که رفته بودم بیرون مجبور شدم یک نگاه به تقویم بندازم،تازه متوجه شدم که دو هفته از سال گذشته!به سال جدید مونده! ....اووه!پس بگو چرا این همه آدم ریخته توی خیابون!

 

۳-آشنایی با بعضی ها عجیب یهویی و بی مقدمه ست و البته عجیب هم به دل آدم میشینه!...روزای اول به طور ناخودآگاه نسبت بهش گارد می گرفتم.یک جورایی برای من مبهم بود!بعضی حرکت هاش رو نمی فهمیدم!دقیقا برخلاف اون چیزی که حدس می زدم از خودش عکس العمل نشون میداد!...چند باری با هم اومدیم و رفتیم و بعد به این نتیجه رسیدم که سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندن و بهتره که بی خیال این دوستی بشم!...اما توفیق اجباری دیدن یک روز درمیونمون،باعث شد که کش بیاییم...حالا هم موندم که چطور این همه با من راه میاد.با وجود اینکه این همه هم اخم و تخم می کنم!که بکن،نکن!که اسم فلانی رو نیار!از من با فلانی حرف نزن!...اما باهام راه میاد!بیشتر شبها میاد دنبالم تا با هم بریم خونه!ظهرها زنگ میزنه و اگه رفته باشم بانک(اون هم با صف شلوغ این روزها)یک سر میاد طرفم و می مونه پیشم تا کارم تموم بشه!...تقریبا هر روز همدیگه رو می بینیم.هر جا که می تونه و میشه،دستاشو کوچولو میکنه و می بره سمت لبش که یعنی این هم یه بوسه کوچولوی دیگه!...میگه بیا عید بریم سفر!اون هم با اتوبوس!فکر کنم باحال میشه!...الان زنگ زده و میگه من نمی تونم صبر کنم.می خوام بیام به بابات بگم من عاشق دخترت شدم،چکار کنم؟...میگم صبر کن تا بریم سفر!در سفر هست که باید مرد را شناخت!میگه خیالت راحت ما با هم تفاهم داریم!...غش غش می خندم!فحشش میدم و میگم عشق و عاشقی پیشکشت!تو سعی کن از فلانی برای آخر سال وقت آرایشگاه بگیری!میگه خیالی نیست!طرف آشناست!ابروهامو غیر از اون دست کسی دیگه نمیدم!بعد هم دوباره تاکید میکنه که اگه به ابروهات دست بزنی می کشمت!میذاری تا دو هفته دیگه!...حالا نسبت به روزای قبل حس میکنم بیشتر دوستش دارم.دقیقا نقطه مقابل منه!و البته آماده ست که دعوا کنه،گلاویز بشه،داد بزنه،فحش بده تا اینطوری کسی فکر نکنه چون دختره پس باید سواری بده!...شعارش اینه!نبین مقنعه سرم کردم یا مانتو پوشیدم!پاش بیفته از هر مردی،مردترم!

 

۴-میگن کمیت یک رابطه مهم نیست،این کیفیتش هست که می تونه مهم باشه!...این ها درست اما آدم که دیگه نباید بی جنبه بازی در بیاره!...با کسی نیستم.مخاطبم خودمم!...نوشتمش که یادم بمونه.فقط همین!...یادم بمونه که نباید عادت کرد.نباید بیشتر از موجودی چک کشید.نباید فراموش کرد وقتی دنیا میراست لاجرم همه ملزومات اون هم ناپایدار می تونه باشه!...و یادم بمونه همه امورات با ارزش رو قبلا کشف کردم.تا اطلاع ثانوی نیاز نیست که برای هیچ چیز و هیچ کس خودم رو به آب و آتیش بزنم!

 

۵-این روزها افسانه های کوچک چینی می خونم...این روزها با دقت به ناخن هام لاک می زنم... این روزها مدام با مائی قرار پیاده روی می ذارم...این روزها مدام خاطره ای،صدایی،آوازی،ترانه ای یا برق زدن یک یادآوری ِ خود به خودی از اتفاقی که ممکنه قبلا رخ داده باشه یادم میاره که روزهای پایانی سال شده و دیگه باید روزشماری کرد برای فرا رسیدن روز میلاد بهار...این روزها مدام از سر و کول مگ مگ بالا میرم...این روزها مدام می خونم تا تویی توی شبای من،گریه م دیگه در نمیاد،حرف غم انگیز دلم جز تو کسی رو نمی خواد...این روزها بیکاری از سر و کولم بالا میره...این روزها دلم براااااااااات تنگ میشه...این روزها حال اینکه بشینم به کنکاش سالی که گذشت رو ندارم...این روزها مدام یک حسی میدوه زیر پوستم تا بیام همه این صفحه ها رو تقدیم تو کنم... این روزها گاهی با خودم میگم با همون شدتی که اعتقاد دارم خدایی وجود داره،معتقد هستم که روزهای تیره و تار هم میگذرند،میگذرند،میگذرند...

 

پینوشت:

 

مامانم سبزی قرمه گرفتن و پاک کردن و پهن کردن وسط آشپزخونه و فرت و فرت میریزن توی دستگاه و خورد می کنن!...امممم،چه بوی خوبی!

 

بعد نوشت:

 

۱-غم دنیا رو بی خیال،غصه فردا رو بی خیال...بزن بالا نوش جونت،امشب رو بابا بی خیال...کلاس ملاس و بی خیال...لیسانس میسانس و بی خیال..بیا وسط قرش بده،ما آس و پاسیم بی خیال...(لطفا با صدای افشین قرش بدید) 

 

۲-شعارشون اینه یا یک چیزی در همین مایه ها که تلاش بیهوده موقوف که دیگر به مطبخ باز نمی گردند...زنان را می گویند انگار...۸ مارس و از این حرف ها دیگر...

 

۳-بیشترین پول را برای لباس می دهیم در حالیکه بیشترین لذت را بدون لباس می بریم...این رو هم جایی خوندم گفتم شماها هم بدونید بد نیست.شاید باعث شد پولاتون رو دور نریزید!

 

۴-امروز بهش گفتم خدا بازی های عجیبی با آدم داره.اونقدر بی مقدمه میذاره توی کاسه ت که خودت می مونی که چی شد؟کِی شد؟...فقط سکوت کرد!...آخ که عاشق همچین سکوت هایی هستم!

 

دنیا بازی های عجیبی با ما دارد.تو انگار کن که کسی نشسته و این دایره وار بزرگ پر از گوی را مدام هم می زند و هم می زند تا هر بار قرعه به نام ِ اتفاقی بیفتد و هر دفعه رنگی بخورد به سر تا پای روزگار آدمی...و در این چرخش های مداوم است که آدمی مدام صیقل می یابد و مدام پوست می اندازد و مدام شمارگان نفس هایش تغییر می کنند!گاهی تند تند و بی وقفه و گاهی هم در سکوتی آرامش بخش قلب آدمی تالاپ تالاپ می کند تا روزهایش شب شود و شب هایش روز....و چه سادگی پر از اشتباهی ست که در این میان فراموشمان شود یا که نخواهیم بپذیریم که به سیاست آلوده ترین موهبت خداوندگار جهان و جهانیان صبر کردن هست و بس!...

 

خداوندگارا متشکرم از تو به خاطر اینکه صبر کردن را آفریدی و متشکرم از خودم که به کارش بستم!که صبر کردم و صبر تا الان روح به آماج نشسته غریبم التیام پیدا کند و زخم هایش به هم برآیند و جوش بخورند و این قلب ِ فولاد آب دیده مانندم آرام بگیرد...

 

خوبی نوشتن به این است که در پس عبور روزهای بسیار هم می توانی بیایی و صفحه ای باز کنی و به گذشته دور و نزدیکت نقبی بزنی و به هر گوشه ای سرک بکشی و به یاد بیاوری که بر تاریخ تو چه گذشته است و یادی کنی از ایامی که گاهی به زهرخندی گذشت و گاهی به دلتنگی و گاهی هم به لبخندی...و بعد نفسی بکشی از سر آسودگی یا بی خجالتی حتی،به شادی بپری هوا که الان سربلندی!که غرورت ارضا گشته است!که بازنده این بازی تو نبودی!تو نبودی!تو نبودی!...و حتی فرقی نکند که بازنده اویی بوده است که روزی نفست به نفسش بند بود!...

 

تو اسم مرا بگذار دخترکی بی احساس!اصلا اسمم را بگذار قسی قصی القلب!که فراموش کار هستم و مغرور و پشت می کنم به آن همه خاطره ای که هنوز و همچنان گاهی گرمایشان را حس می کنم!...نه!نه!نه!...چه بخواهم و چه نخواهم من از راه رفته بر نمی گردم!من کسوت دروازه ای باز را به تن نمی کنم!نمی نشینم نشسته بر خاک که گاهی خاکروبه ام بپندارند و گاهی که میلشان کشید لطفی کنند در حق من و این به خاک نشسته را ریشه ای در ذهن مجسم کنند!...نشستن را،منتظر ماندن را نتوانم!...

 

و به من هیچ دخلی نیست که دست مرا ندید که گرم بود و پر از خواهش!که او را می خواست اما نماند و رفت و دیگر نبود!به همین سادگی!البته نه به همین سادگی ِ سادگی!...سخت بود.برای من سخت بود!اما از پسش بر آمدم!و تنها بودم!و شما می فهمید تنهایی یعنی چه؟یعنی چی؟یعنی کی؟یعنی چند کوچه نرفته؟چند کلون ِ در ِ به صدا در نیامده؟چند ابر باران نشده؟چند داستان نخوانده؟چند فیلم ندیده؟چند خاطره گز نکرده؟...اوووه،چند جفت دست کم می آوری برای شماره کردنشان؟و من چوب خط شان را هی خط کشیدم و هی شمردم تا توانستم آزاد بشوم!آن هم بدون هیچ مراسم گل ریزانی!یک لاقبا پریدم وسط دنیا!و وسط دنیا بودن و تنها بودن را چه کسی هست که بگوید آسان است و هیچ سخت نیست؟...نه!نه!نه!...دیگر نمی خواهمش!یا دیگرش نمی خواهم!

 

پینوشت:

 

1-چند نفر از شما تیرماه 85 من رو به خاطر میاره؟من همه اون روزهای تب زده رو به یاد میارم و هیچ وقت فراموش نمی کنم!هیچ وقت!و این هیچ وقت را هیچ ربطی نیست به اینکه من خدای ناکرده!!!با شتر نسبتی دارم و کینه ام با کینه اش!...همچنان بهترین دوستش هستم و مهربان ترین همراهش!اما دیگر نمی خواهمش!یا دیگرش نمی خواهم!حتی اگر این دفعه همه اسباب با هم بودنمان جمع باشد و کامل!...خیال هم ندارم از فرداهای نیامده و احتمال وقوع پشیمانی ای احتمالی بترسم!

 

2-اسم بردن از بهراد ضروری ست آیا؟!

 

3-مدام از تو سراغ ها دارم!مدام می آییم و می رویم اما چقدر،چقدر،چقدر دلم برای خواندن ت تنگ شده!

 

4-همه جا مملو از بوی دلپذیر بهاری شده!و البته منی که اصلا به سرم هوس پایان این سال رو به اتمام نیست!تو انگار کن که من فکر می کنم الان چند صباحی هم از بهار گذشته!...الان بهترین وقت برای سر زدن به اون شهر ساحلی تب زده ست!که بری و کلی خاطره تازه کنی!و کلی خاطره بسازی!و کلی راه بری و راه بری و کف پاهات رو بسپاری به خنکای آبی که سنگ ریزه ها از ورای اون معلوم هستند و می تونی بهشون دست بکشی!مگه نه؟...

 

5-امممممم!دلم الان هیچی نمی خواد!البته یکمی خواب بدک نیست!

 

6-...

 

 بعد نوشت:

 

این چند وقت گذشته که کمی مشکل جسمی داشتم و ممکن بود به شدن سلامتیم مورد تهدید قرار بگیره میشه گفت با عکس العمل های یک دستی توی خونه رو به رو شدم...هرچند الان که مثل اینکه همه چیز به خیر و خوشی تموم شده اما پدرم امر فرمودند دوباره باید پیش یک متخصص بهتر تشریف ببرم در اسرع وقت!...یا امروز که خواهرم تا ظهر که برگردم خونه مدام زنگ می زد و می گفت چی شد و چی شد...یا برادرم که این چند روز نبود،از طرز حرف زدنش پشت گوشی معلوم بود که منتظر بود ببینه چی میشه!...اما باید اعتراف کنم که در این میون،مامانم و نگرانیشون از یک جنس دیگه بود!از خدا که پنهون نیست از شماها چه پنهون تا حالا اینطوری ندیده بودمشون!

 

 

می دانم،می دانم که مدام پرهیز می کردم و پرهیز...و اینگونه بود که بی پروایی را انگار بوسیده بودم و گذاشته بودم لب طاقچه تا خاک بخورد و من هم غم تناول کنم و مدام کم بشوم از شادی،آرامش یا هر حس خوب دیگری که می تواند موجودیت بگیرد و صیقل ببخشد لحظه های زندگی آدمی را!...مدام دل می سپردم به تارهایی که تنیده می شدند و مرا خسته می کردند و بازم می داشتند که حس کنم می شود لبخند زد،می شود احساس شعف کرد و رد این خوشبختی های کوچکِ دم دستی را گرفت و رفت تا رسید به روزهایی که می توانند آرام باشند و بی دغدغه!...هرچند در این میان هم نمی شود بی انصاف بود و نگفت دل دل کردن های گاه و بی گاه م هم رضایت نمی دادند به هر رشد و نموی یا به هر بلندای آرامشی!تو انگار کن که می دانستند حس خوبی نیست که مدام دل دل کنی!که مدام خوب و بد کنی!که مدام بگویی نه،نه،نه!که گاهی باید رفت در دل ماجرا،که گاهی باید پرید،سُر خُرد،دوید،پرواز کرد و ....اما دل سپردن به هر بلندای کوچکی هم در مرامشان نبود که اگر اینگونه میشد از اموری دیگر کم می شدم!که دیگر نمی توانستم در آیینه به خودم نگاهی حتی بیندازم!...

 

حالا اما منم که روزها را می گذرانم و مدام خودم را کشف می کنم.مدام دستی می برم به درون خودم و شگفت زده می مانم از این همه ماهی ای که لیز می خورند درون رگ هایم و این همه ستاره که می درخشند میان هر پلک زدنم هم حتی!!مدام شگفت زده می مانم از این من ِ عریان ِ شاخ و شانه کشیده برای این همه دنیای تو در توی غریب!...

 

و الان خرسند و راضی و آرامم که عاقبت پذیرفتم همه پس اندازهای بی پروایی های این دل در به در را خرج احساسم کنم!خرج حسی که فقط سند خورده به اسم من بود!که مال من بود!که سرتاسر دل من بود!و ممنونم،ممنونم،هزار بار ممنونم!...ممنونم و متعجبم که چگونه من،من ِ دیگری میشوم وقتی چشم در چشم تو می گردانم!انگار که همه راه ها از همیشگی بودنشان دست می شویند،همه کارها از تکراری بودن حوصله شان سر می رود،همه آدمها گویی کنار می روند تا منی دیگر از من سر بیاورد بیرون!تا دیگر به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم و غرق شوم در حسی که می گوید اگر لذتی بردی،که اگر لذتی بردید پس گوارایتان باد همه نوش هایی که نیش نیستند و نمی توانند هم باشند!...

 

آرامم این روزها!...گویی کرمی که درونم می لولید تا آزارم دهد و مدام سیخم بزند که به هم بریزم و پریشانم کند و دلواپسی ببخشدم را کشیده ام بیرون و انداخته ام دور و بی خیال نجواهای دل آزارنده اش،فقط به فردا فکر می کنم!به روزهایی که نیامده اند و می توانند قلقلکم بدهند تا بخندم،تا شاد باشم،تا بی خیال همه دردها فقط به روشنایی فکر کنم و به روز...و شب و تاریکیش را بگذارم تنها برای مگوهایی که نرم هستند و خیس هستند و زورقی هستند که آرام مرا می برند تا سرزمین عطر ها و نورها....تا شهر شعر ها و شورها....

 

 

پینوشت:

 

دیدی که نوشتم!

 

 بعد نوشت:

 

قالب وبلاگ چطوره؟و البته آهنگ وبلاگ؟...