1-سال داره کم کم روزهای آخر رو قرقره میکنه.مردم انگار که آش روروئک خوردند و هی میریزند توی خیابونها و هی وول می خورن میون هم و همین شلوغ پلوغی کلی روحیه آدم رو میبره بالا.وقتی میری بازار و می بینی که همه انگار منتظر یک اتفاق مشترک هستند.همین روح جمعی که همگی دچارش شدیم کلی حس خوب منتقل میکنه به آدم...سبزه های خوشگل خوشگل با روبان های قرمز...ماهی قرمزهای کوچولوی مردنی...چند روزه دیگه سمنو پزون وسط دیگ های بزرگ بزرگ...کی این وسط سنجد و سماق می خواد احیانا؟...تخم مرغاتون رو کی رنگ میکنه؟...اوووه!همه چیز معرکه ست!اصلا بی خیال همه نامرادی ها،خوبه که چند روز رو،به این از این رو به اون رو شدن طبیعت فکر کنیم.به چند روز تعطیلی و استراحت.به لحظه تحویل سال که میلیون ها نفر انگار میشن یک نفر واحد...بی خیال هر چی قلب شکسته،روح فشرده و آرزوهای به انجام نرسیده،به فرداهای روشن فکر کنیم.به اینکه سال آینده با وجود پستی هایی که حتما خواهد داشت ما را ممکنه دچار بلندی های دلپذیری بکنه...میشه رفت بیرون و از سر لذت یک نفس عمیق کشید که از بهار خوشبوتر انگار هیچی نیست.یا بری به آسمون نگاه کنی و میون آبی خوشرنگ روزش یا حریر ستاره پوش شبش غرق بشی و ببینی خود به خود به پرواز در میای!...سالی که گذشت سال بدی نبود!اگر بخوام نمودار بکشم،می بینم افت و خیزهای زیادی داشت اما الان که به پشت سرم نگاه می کنم،می بینم باید شکرگذار باشم.سال 1386 برای من به مراتب بهتر از سال قبل تر از اون بود!پارسال،این روزها،روزهای خوبی رو نمی گذروندم اما امسال و به خصوص چند ماه اخیر،به مراتب همه چیز بهتر بوده و هست...باشد که برای شما هم به همین صورت بوده باشد!.... بنابراین مراتب تشکر خویش را به حضور انور خداوندگار عالم ابلاغ می فرماییم که عاقبت ما را داخل آدم حساب فرمودند و گوشه چشمی به ما روا داشتند و ما را به مهر خویش نواختند!... غم و ناراحتی همیشه هست اما فقط سالی یک بار بهار میاد.سالی یک بار سال نو میشه و من می خوام کمال لذت رو ازش ببرم و به قول فرهاد خستگیم رو در کنم...بوی عیدی بوی توپ،بوی کاغذ رنگی...بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو...بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ...با اینا زمستونو سر می کنم...با اینا خستگیمو در می کنم...شادی شکستن قلک پول...وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد...بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب...با اینا زمستونو سر می کنم...با اینا خستگیمو در می کنم...
2-اگر الان حال خوبی دارم بی تردید باید چشمم رو به روی یک واقعیت باز کنم.چند ماهی قبل تر که در اوج ناامیدی با یک دوست تماس گرفتم و نمی دونم چه چیزی میون کلامش موج میزد که من رو به شدت نمک گیر خودش کرد که گفت هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه به تو کمک کنه!که تو خودت بیشترین تاثیر رو می تونی در حال و روز خودت داشته باشی...نمی دونم چرا و چگونه،اما از اون شب انگار وارد مرحله تازه ای از بازی زندگی شدم... یک سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو...دست من بود که می گفتم همه دنیا مال تو!...
3-و امسال با شماها هم گرم و دلپذیر بودم...امسال هم،من و شماها روزهای خوبی رو گذروندیم و با بعضی ها هم که اختصاصی حال کردیم اساسی!...دوست داشتم تک به تک اسم همگی رو بیارم اما چه کنم که زیادید!...دوستتون می دارم بسیار زیاد...و سبد سبد گل های ناز وحشی تقدیم تک تک شماها... برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن...همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن!
4- از خدا برای سال آینده یک سفر چند روزه به اون شهر تب زده ی غرق در بوی شرجی می خوام.اون هم سفری با تو البته!بریم که خاطره بسازیم!میون کوچه هایی که هر کدوممون ازشون خاطره های جدا جدا داریم!که شاید بعد از اون،این سنگینی که هنوز در زوایای گلوی تو باقی مونده آب بشه و از بین بره!...بریم روی اون سکوهای سنگی با هم بشینیم و برای مردن اون خاطره های مملو از زار زدن های تو،پر بشیم از خاطره هایی که بوی خنده میدن!...مطمئن باش اگه با من بیای اونجا فقط می خندی و فقط غرق در لحظه های خوب میشی با این قول تضمینی که خاطره های بدی هم که داشتی پر پر میشن و به دست باد،درون دریا غرق میشن!.... پس ببین،یادت بمونه...کسی هم اینو ندونه...زنده بودیم اگه فردا...وعده ما لب دریا!!!
5-کشف بزرگی ست که بفهمی بی پروایی های احتمالی تو به چه رنگی هستند و به چه بویی...همه بی پروایی هایم را ربود و من همه غم ها رو دادم به دست آب تا خودم نفسی بکشم از سر آسودگی...اینبار نمی خوام تشکر کنم.اینبار می خوام بگم که من دیگه اون آدم قبلی نیستم... دل من مستیشو از چشمای تو ساخت...تا به تو رسید پرهیزشو پاک به تو باخت...
6- و الان چند سال گذشته؟چند روز و چند شب؟من رو به یاد میاری؟من همونم!همون دخترک آرومی که تو همیشه ماهی خوردنش رو مسخره می کردی!که وقتی پیش هم بودیم تا بوق سگ می نشستیم به حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن!...همون دخترکی که وقتی چند وقت پیش اومد سراغت باز هم در عجب بود از این بغضی که می سوخت و می سوزوند!که دلش برای تو یک ذره کوچیک شده!که گاه به گاه،بی هوا به یادت میفته!که از سر دلتنگی برای تو دلشوره میفته به جونش و بی قرار میشه!دلواپست هم حتی میشه!...امسال برخلاف شب های سال نوی چند سال گذشته فاتحه برات نمی فرستم!برات بوسه می فرستم!پر از مهر!پر از عشق!و پر از دلتنگی!هزار بوسه گرم برای تو که عزیزم بودی و همچنان هم هستی،حتی اگر نباشی!...لحظه هام پر از ترانه وقتی که از تو می خوندم...گریه هام پر از بهانه وقتی بی تو می موندم..
7-و در آخر اینکه میشه ته مونده دریا رو به یادت سر کشید...میشه جز تو،حتی آسمون آبی رو ندید...برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم...برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم...
پینوشت:
1-الان دارم گوگوش،گوش میدم...زنده باد صدای فوق العاده ش...میون یه دشت لخت...زیر خورشید کویر...مونده یک مرداب پیر...توی دست خاک اسیر...
2-دستم رو دراز کردم سمت آسمون و اون پایین ترین ستاره رو نشونش دادم.گفتم اون ستاره منه!گفت اوووه چه طوری هم برق میزنه!...بعد ازش پرسیدم ستاره تو کدومشونه؟گفت ستاره من اونجا که نیست!کنارم ایستاده....
3-خرداد ماه پارسال یک نیم ساعتیه خیلی اندوه ناک رو گذروندم.توی تاکسی،صندلی جلو نشسته بودم و به بیرون نگاه می کردم.غروب بود!و اندوه ناک بودم!همون موقع بود که مطمئن شدم دارم سر گوری گریه می کنم که مرده ای توی اون نخوابیده!
4-دوست دارم همینطور بنویسم و بنویسم...به خصوص امشب که کلی اسیر نوستالژی بازی شدم...راستی چهارشنبه سوری خوبی رو بگذرونید....فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...شوق یک خیز بلند از روی بته های نور...
5-می خوام زود سال شروع بشه...
*کامنتدونی هر پست بالای اون پست قرار دارد:دی