خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

به قول قدیمیا دست بر قضا،زد و چند نفری از بچه های هم دوره ای قدیم قدیمی خوردیم به تور هم که یه شب رو دور هم باشیم...گروه بدی نبودیم.به غیر از مدام بیرون رفتنای همیشگی،چند تا مسافرت و نیمچه مسافرت هم توی پرونده مون داشتیم!به خاطر همین با وجود دو دل بودنم تصمیم گرفتم که برم و ببینم بعد از حدود ۴ سال بی خبری چی به سرشون اومده یا که نیومده!!!

 

قرار بود ۷ شب اونجا باشم اما هر یک ساعت یک بار زنگ زدم و گفتم دیرتر میام.اول گفتم صبر کنید تا بیام،یک ساعت بعد زنگ زدم و گفتم شما شام بخورید تا من بیام و بعد هم از ده گذشته بود که سر کوچه شون زنگ زدم و گفتم آزی من پایین ساختمونم اما روم نمیشه بیام بالا از خجالت.آخه الان وقت مهمونی رفتنه؟...

 

تا صبح بیدار بودیم.یعنی من تا ۵،بقیه رو نمی دونم!ساعت ۸ که بیدار شدم،یک ساعتی دور خودم چرخیدم و دیدم نه بابا!این ها خیال بیدار شدن ندارن،شال و کلاه کردم و زدم بیرون!

 

همه اینها رو گفتم تا یه چیزی رو تعریف کنم(: ....دور هم نشسته بودیم و هر کسی یک چیزی می گفت.اول گفتن بیاید ورق!چند نفری نشسته بودن به حرف زدن و گفتن ما حال نداریم.یک مرتبه دیدم سه تا نره غول میگن تو بیا!آزی گفت اینو نبرید،پدرتون رو در میاره!من هم یک پشت چشمی نازک کردم که اهکی!!!شما هم فکر کردید که علی آباد شهریه؟!!!بعد هم گفتم که من مدتهاست که چار گوشه تشک رو بوسیدم و گذاشتم کنار!من توبه کردم و دیگه طرف این قرتی بازیا هم نمیرم ...بعد کلی اصرار و حال جون من بیا و از این حرف ها که دیدم از اونجاییکه من آن موجم که آرامش ندارم...به آسانی هم سر سازش ندارم بهتره بزنم تن رو به موج خطر و تشریف ببرم به بازی!!!جون خودم نباشه،جون شما هم نباشه،جون جد محترمم آنچنان بازی کردم که میشه گفت پرتم کردن از بازی بیرون:دی...البته تقصیر من نیست که من نمی تونم پای ورق تقلبی نکنم.توی خونم تشریف داره این امر خطیر!فکر کنم از پدر محترممان به ارث برده باشم!و البته اینگونه شد که کل بازی به هم خورد و همه دوباره کاسه چه کنم چه کنم گرفتن دستشون که چه کنیم و چه نکنیم که اتفاقا یک کار گروهی هم باشه و همه رو هم درگیر کنه!...از تمیز کردن خونه آزی پیشنهاد داده شد تا شیر کاکائو خریدن برای راهپیمایی روز فردا!و البته این وسط یک مادر مرده بیچاره ای یک پیشنهاد باحال داد که بلههههههههه!چی؟هر کی یه جمله اروتیک بگه  ما رو بگی،موندیم که یعنی چی؟مثلا ماها با هم از این حرف ها نداریم.زشته،خوبیت نداره!اما از اونجایی که تعداد مخالف ها اندک تر از این حرف ها بود که در برابر موافق ها عرض اندام کنن ما باختیم و همه با هم رفتیم دور بعد مسابقه!...

 

هر کسی این وسط یه چیزی گفت،بعضیا خواستن پیاز داغ ماجرا رو زیاد کنن و بعضی ها هم زدن به خط مسخره بازی،فقط این وسط آبجی شما که بنده باشم بازی رو جدی گرفت 

 

حالا اگه گفتید چی گفتم؟اظهار فضل بنده در قد و قامت دو تا جمله بود که البته اولش یکی بود اما چون دیدم مورد تشویق امت همیشه در صحنه قرار گرفتم،دومی رو هم از خودمون در وکردیم

 

حالا البته فکر نمی کنم نیاز باشه که بگم چی گفتم...ناسلامتی ما اینجا برای خودمون آبرویی به هم زدیم

 

پینوشت:

 

۱-تخت خواب دو نفره پس از نه ماه و نه روز،صاحب فرندی به نام گهواره می شود!

 

۲-بدون استثنا همه در حمام مرتکب ْ استریپ تیز ْ می شوند!

 

بعدترش:

 

                 

 

 

 

 

هر کدوممون یک سمت میز نشستیم.هیچ کدوم با دیگری حرفی نمیزنه و هر کدوممون میون سکوت خودمون وقت میگذرونیم.به سبک و سیاق خیلی از آدمهای دیگه از کارایی که از صبح تا حالا انجام دادیم یا از کارایی که می خوایم انجام بدیم،هیچ حرفی نمی زنیم...نمی خوام بگم این روال همیشگی بین ماست اما قبول کنید که مدام رخ میده!شده مکرری همیشگی!این سردی میپیچه میون ما و من رو پرت میکنه به سمتی و شما رو به سویی...

 

سالها همه تلاشم این بود که نقابی دست دوز رو چهارمیخ کنم به همه امورات مشترکی که داشتیم.سالها تلاش کردم که بگم ما هم خوب هستیم.مثل خیلی از آدمها دوست هستیم اما عاقبت نه که تسلیم شده باشم،بلکه پذیرفتم که واقعیت همین چیزی ست که جلوی چشم من رژه میره و من باید باهاش کنار بیام.که من توان این رو ندارم که همه نافرم های دنیا رو به خوش فرم هایی شکیل تغییر شکل بدم.که مذاقم رو باید گاهی جوری تربیت کنم که تلخی ها رو هم به کام بگیره،روی ترش نکنه و همه چیز رو قورت بده!...نمیشه همه چیز به زیبایی توی فیلم ها باشه!که همه به هم لبخند بزنند و با از هر در وارد شدنی،آغوش ها باشن که گشوده میشن و تن ها هستن که به گرمی فشرده میشن...داستان این نیست که من و شما همدیگه رو دوست نداریم یا چشم دیدن هم رو نداریم!داستان اینه که ما با هم دوست نیستیم...خواهش می کنم،خواهش می کنم شمشیر از رو نکشید و نگید باز هم داری خودت رو گول میزنی!نمی تونید کتمان کنید که ما هم با هم خندیدیم!با هم شونه به شونه ایستادیم و غم ها رو تاراندیم اما خب،کافی نبود!اونقدر که ملقب بشیم به دوست هم بودن!من از دنیایی اومدم که گویی شما رو الفتی با اون دنیا نیست!انگار نه انگار اونی که به این دنیا مهمانش کردید،من بودم،من!!!...نمی خوام بگم بی هیچ کارت دعوتی من رو پرت کردید به این دنیا،نمی خوام بگم فقط تاریکی می بینم و تاریکی...نه!خوشحالم که هستم.که حس می کنم. که اگر چه گاه به گاه غمگین میشم اما شادی رو هم حس می کنم.که می فهمم به چی میگن لذت و خیلی چیزهای دیگه!...

 

اما الان مدت هاست که پذیرفتم نقاب رو کنار بزنم!که خودم باشم و اگرچه تلخ،اما بپذیرم که به همین خون مشترک در رگ ها بسنده کنم!و بوی محبتی که نشات گرفته از همین هم خونی از قبل تعیین شده ست!که دیگه به التماس نخونم ای ستاره ،ای ستاره!گذر از هوای ما کن!شب یلدایی رو بشکاف،قله عشق رو صدا کن!...هیچ وقت از شما انتظارات خاص نداشتم اما چیزی که مثل حسرت به این دل وامونده موند این بود که هیچ وقت پرش های عصبی قلب من رو نفهمیدید...زمانی که نیاز داشتم بدونید که اینی که توی اون یکی اتاق منزلتون،خونه کرده،آدم افسرده ایه که باید به دادش برسید،متوجه نشدید و من مجبور شدم خودم به داد خودم برسم...و من رو به جایی رسوندید که این فکر رسوا مثل خوره بیفته به جون تک تک دقایقم که اون لحظه ای که نطفه من بسته شد،هیچ عشقی میون شما دو نفر ِ همیشه عاشق نبود!انگار تکه ای کوچیک از پازل زندگی شما دو نفر که گوشه ای گم شد و در این غربت ِ گم شدن،به یکباره من شکل گرفتم!و این نوع شکل گرفتن گاهی طناب دار دقایقم میشه!...

 

هر آدمی پرده در پرده،مجموعه ای از اتفاق ها و آرزوها و گمگشتگی های مختلفه!هر آدمی ممکنه همه نداشته های خویشتن غریبش رو در تصورات فرداهای نیامده،تبدیل به داشته هایی ملموس بکنه!شاید به همین خاطره که همیشه دوست داشتم کودکی از خودم داشته باشم و شاید به خاطر همین فاصله موجود بین من و شماست که همیشه صدایی در درونم ندا سر میده که کاش این فرزند هنوز نیومده از رگ و پی خودم نباشه!کودکی از جنس و بویی دیگه!که حتی لحظه ای هم مادری کردن های من به سبب تسلسل بی اراده ژن هایی خانوادگی نباشه!که حتی اگر شما هم نبینید و نفهمید اما لااقل در خلوتم سربلند باشم که مادری میکنم چون این به اصطلاح فرزندم رو،دوست می دارم!بی هیچ منتی!یا بی هیچ انتظاری!که وقتی بزرگ شد،من همچنان همین باشم که هستم!که پا پیش نذارم برای رفتن به اون سر میزی که یک سر دیگش اون نشسته!تا باد سردی نپیچه میون من و اویی که هنوز نیومده و اون رو پرت نکنه به سمتی و من رو به سویی...

 

 

گاهی باید سکوت کرد و فقط همین!....راست یا دروغش را نمی دانم.درست یا اشتباه بودنش را هم!فقط این را می دانم که گاهی دستی بلند می شود تا مُهر بردارد به بالا و بیاورد به پایین و باطل شد بزند بر هر چه که بود یا خیال داشت که بودن بگیرد و بشود و بپیچد به بالا بلند زندگی من...انگار که همه چیز را بگذاری پشت در،هر آنچه که بود،هست یا خیال داشت که باشد،که بشود،بگذاری پشت در و در را ببندی تا با باز شدنی دوباره، تو شخص دیگری باشی...گاهی فکر می کنم ما آدمها موجودات عجیب که نه،غریبی هستیم.گاهی افعالی از ما سر میزند که خودمان را هم انگشت به دهن باقی میگذارد!کارهایی که هیچ وقت انجام دادنش در مخیله مان هم نمی گنجید اما خب من انجامش دادم و حالا هم اصلا بابتش ناراحت نیستم...می دانی دخترکی کوچک را می مانم که عروسکی به رسم هدیه دریافت کرده است و بعد از آن مدام در خواب و بیداری لذت دریافت و داشتنش را مزه مزه میکند!...این روزها انگار که همه دنیا مسکوت و ثابت باقی مانده تا فقط من نفس بکشم!تا من بعد از ماه ها تحمل رنج،نفس بکشم!...می دانی انگار زندگی میان وجودم به دنیا آمده بود!می دانی همه آن مدت را نفس کشیدم!...و البته باز هم در انتها تکرار می کنم که گاهی باید سکوت کرد و فقط همین!

 

 

پینوشت:

 

۱-از کِی و از چه وقتش رو نمی دونم.فقط اینو می دونم که خلبانی نامبر وان می تونه باشه که به مرز ۶۰۰۰ ساعت پرواز برسه و خب می دونم که الان بیش از ۶۰۰۰ ساعت از پرواز من گذشته یا لااقل پروازی که شاهدش بودم!

 

۲-فکر می کنم می تونم با خیال راحت ادعا کنم که تقویم رو بهتر از تو می دونم پس وقتی یک هفته پیش،پشت اون میز کوچولو،رو به روی تو نشستم و گفتم فردا میشه یک سال،نباید مخالفت می کردی!حالا البته یک روز پس و پیش شدن توفیر آنچنانی نداره!مهم اینه که هر سه تامون متعجب زده از این بودیم که یک سال گذشت؟فقط یک سال؟پس چرا ما فکر می کنیم خیلی بیشتر باید باشه؟...حقیقتش رو بخوای اون روز دوست داشتم بریم همون جای پارسال!دوباره دو ساعتی بشینیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و بعد بیایم تیک تیک بلرزیم و بلرزیم و بلرزیم!

 

۳-واگویه می کنم.با خودم واگویه می کنم که نگران نباش.نگران هیچ چیز و هیچ کس حتی نگران من هم نباش!بذار راحت باشیم!بی دغدغه و بی دردسر راحت باشیم!...می فهمی که چی میگم؟!...خیالت هم راحت،این وسط کوچکترین توقعی هم در دامان من رشد نمیکنه!گفتم که...اجازه بده بی دغدغه و بی دردسر راحت باشیم!

 

۴-امسال بهمنی به مراتب بهتر از پارسال داشتم!فکر می کنم ماه تولد آدمی،هدیه ایست از جانب خدا!وسوسه انگیز و پر از غافل گیری(:...باشه،باشه!می دونم که هنوز تموم نشده(:

 

۵- برای اطلاع حضار گرامی هم عرض کنم که الان دارم به صدای جنجالی و پر کش و قوس کامران و هومن (حالا کف،سوت،موج مکزیکی،جیغ،غش و ضعف...)گوش میدم که حنجره پاره میکنن که...راست بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو...کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه...من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره...کی میاد دنبال تو،تو رو تا خورشید ببره...

 

۶-برای پایینی ممنونم(:

 

۷-تا از تو حرف می زنم

   جا باز می کند بغلم

   همین طور جا باز می کند اشک

   همین طور طفره ای که دارد می رود ...(منیره پرورش)

 

 

بعد نوشت:

 

۱-اینکه بعد از ماه ها تحمل رنج،یکمی هوا داشته باشی برای نفس کشیدن به این معنی نیست که تور پهن کردی برای فرداهای نیامده!

 

۲-قبول کن حس دوست داشتنی ای نیست که مدام به آدم بگویند نکن،اشتباه ست!...دوست دارم زندگی کنم.جای هیچ کس و هیچ چیز رو هم تنگ نمی کنم.قول می دهم.امضا می دهم!

 

 ۳-فری تا گوشتو نپیچوندم،مثل بچه آدم برگرد سر خونه و زندگیت(:

 

  

1-اصولا میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست پس اگر این ضرب المثل مصداق داشته باشه باید بگم که تف بر این زندگی لامروت...اما با این حال چه میشه کرد،روز عزیز تولدم رو باید دوست داشته باشم...می خوام به حرف تو گوش کنم و همه این ناهنجاری های فوق بشری و حیثیتی!!! رو دایورت کنم به ... پسر نداشته م!...درسته که هیچ اعصاب مصاب ندارم اما با این حال تولدم مبارک...

 

۲-اول اینکه جدای از هر تعارفی،مرسی که هستی...دوم اینکه دو تا جمله گفتی بابت یکیشون خیلی خوشحال شدم که گفتی کافیه که کسی تو رو بشناسه تا در موردت اینطوری فکر نکنه...و دیگه اینکه گفتی حالا جوری رفتار نکن که بقیه پیش خودشون بگن قیمت اقلیما فقط یک میلیون تومنه،سعی می کنم اینو هم هیچ وقت فراموش نکنم...

 

۳-به شدت گند زده شده به زندگیم اما چی؟...به جهنم!!!همه اونها و همه این چیزها به جهنم...مثل همه چیزها میاد و میگذره و من تحمل می کنم و می دونم روسیاهیش می مونه به ذغال...

 

۴-خدایا این چند روز دارم مدام فکر می کنم که داری چکار میکنی؟می خوای منو امتحان کنی؟....ببین،اعصاب نسبتا راحت این چند وقت اخیرم رو فدای هوس های دل تو نمی کنم که انگار دوباره آش روروک خوردی و می خوای وول بخوری میون روزهای من!

 

۵-چند روزی نیستم،تا بر می گردم لطفا مراقب خودتون باشید(:

 

۶-کامنتدونی هم با اجازه فعلا تاییدیه! ....دیگه نیست!

 

۷-الان احساس می کنم حالم خوبه...دارم یه آهنگ درپیتی از لیلا فروهر گوش میدم و مشغول سلکشن کردن آهنگ هستم...اولین باریه که وقت رفتنم حس می کنم کسی هست که دلم براش تنگ بشه!...خودمم نمی دونم چه مرگم شده(:....اگه بخوام به یک سالی که پارسال بر من گذشت نمره بدم،می تونم سخاوتمندانه ۱۷ یا ۱۸ بدم...به جزء یکی دو مورد کوچولو بقیه موارد به نحو احسن رخ دادن!...خب،همین دیگه!بعضی چیزها رو نمیشه گفت!اما خوبه،همه چیز خوبه!...راضی هستم،راضی(:

 

۸-باز آمدم،باز آمدم!از پیش آن یار آمدم

   در من نگر،در من نگر!بهر تو غمخوار آمدم

   شاد آمدم،شاد آمدم!از جمله آزاد آمدم

   چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

   آنجا روم،آنجا روم!بالا بدم،بالا روم

   بازم رهان،بازم رهان!کینجا من به زنهار آمدم

   من مرغ لاهوتی بدم،دیدی که ناسوتی شدم

   دامش ندیدم،ناگهان در وی گرفتار آمدم

   من نور پاکم ای پسر،نه مشت خاکی مختصر

   آخر صدف من نیستم،من درّ شهوار آمدم

   ما را به چشم سَر مبین،ما را به چشم سِر ببین

   آنجا بیا ما را ببین،آنجا سبک بال آمدم!

 

 

 

همیشه هستند کسایی که به ناحق،حقشون ضایع بشه و به اون مرتبه ای که لیاقت دارند،نرسند.این خاموش ماندن بخت رو میشه در جوامع مختلف انسانی و غیر انسانی یافت...پس دور از ذهن نیست که در جامعه اندام های بشری هم ما با همچین مقوله کارشناسانه ای رو به رو بشیم...همین حالا که داری این متن رو می خونی به سر تا پای خودت یک تک نگاه بنداز!چی می بینی؟چی می فهمی؟...تا بخوان از زیبایی یک نفر حرف بزنن یا از بلندی و کشیدگی پاهاش حرف می زنن یا از دل ربایی چشم های شهلاش یا از ابروهای همچون کمندش و گیسوهای افشان  ....وقتی بخوان بزنن به پورنو گرافی و بقیه مخلفاتش هم می تونن از ده ها جای دیگه حرف بزنن که به به چه سینه ای...عجب دستی و پایی...چه لبی چه گردنی...وه وه چه باسن خوش تراشی و ادامه ماجرا که البته از بازگویی اون به طور کامل معذوریم...می دونید که خانواده و از این حرف ها....اما این ناف بیچاره ِ بی پدر و مادر بدبخت ِ وامونده ِ چی؟خود بدبختش که مثل یک کوچه بن بست  می مونه،هیچ کس هم توجه در خور به این بیچاره نمیکنه!حالا البته کسایی پیدا میشن که از سر ترحم دستی به سر و گوشش بکشن اما چه فایده داره وقتی بیچاره می بینه این توجه کوچولو در مقابل توجه به اندامای دیگه هیچی نیست!می فهمید؟هیچی نیست!!!...آخه یکی نیست به این آدمای ظاهربین بگه آخه این بیچاره بدبخت مهر استاندارد شکمته!بهش توجه کن!اگه بیان از هر جای بی صاحابت آویزونت کنن که یا کله پا میشی یا زود تقه ت در میاد ولی کافیه از همین سوراخ بیچاره آویزونت کنن.اون وقته که دستای این ناف بیچاره رو هم می بوسی:دی...ولی در عوض تو چکار می کنی؟با پررویی به این فکر می کنی که ناف،نمره صفری هست که طبیعت به شکم بی هنر داده!!!

 

پینوشت:

 

1-با وجود اینکه در مقابل هنرش،فرد کوچکی هستم اما با فروتنی تمام،این پست را تقدیم به روح مرحوم پرویز شاپور می کنم!

 

۲-وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد...انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد...تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه...هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من می رسه...ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم...اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم...وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم...گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم...دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه...مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه...عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو...عمر دوباره ی منه دیدن و بوئیدن تو...نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام...عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام..