آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

نمی خواهم بگویم همه چیز از یک روز تلخ و کدر شروع شد که میان آسمان کپه کپه ابر سیاه جمع شده بود و دلم تنگ ترین شهر این دنیا بود!نه!یک روز آفتابی و روشن که هوا جون می داد برای پرسه هایی از سر بی قیدی و شانه بالا انداختن هایی تفننی که دلت مدام هجوم ببرد به خیال بودن یک نفر و اینکه دستش را بگیری و پا به پا بروید تا درک هر لذتی که سراغ داری و سراغ دارد و هر لذتی که طعم لذت بخشی دارد!...اما میان این روز آفتابی و روشن که هوا جون می داد برای پرسه هایی از سر بی قیدی و ....(انتظار ندارید که همه رو دوباره تکرار کنم؟)وقت هیچ کدوم از این کارها نبود! انگار کن که آخر سال شده و تو باید بروی پشت در اتاق مدیر یک ساعتی به ایستی و دل دل کنی و مدام حس کنی همین الان ِ الان ممکن هست دلت بیاید توی حلقت و هی بالا بشوی و پایین بشوی تا عاقبت بفهمی که قرار است چه اتفاقی بیفتد!...آن روز هم همه سعیم را کردم که آرام باشم و لبخند بزنم و ترانه گوش بدهم و بی خیالی را طی کنم!...گاهی اتفاقات به دل آدم برات(براط؟) می شوند!می آیند و مهمان ناخوانده کنج قلبت می شوند و لنگری می اندازند سنگین و کنگری می لنبانند خوشمزه!می آیند و مشوشت می کنند و دلت را می برند به یغما!و من هم دلم گواهی می داد!گواهی خبری تار و کدر را!که گرگ و میشیم می کند و شاید هم بشکندم!و البته بعد هم همه چیز تمام شد و من ماندم و فقط هفت روزی که مانده بود و سرشماریش را حتی ثانیه ای هم وقت نمی برد...یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...و تمام!و پرده نمایش فرو می افتد و تو تمام می شوی و به خاک می پیوندی و الان هم تو هستی و این هفت روز و هر کاری که دلت می خواهد مرور کنی و هر جایی که دلت می خواهد بروی و هر حسی که دلت می خواهد بنوشی و بنوشانی....

 

کوچه های قرق شده این شب نامرد...

 

زمانی فرا می رسد که تو دیگر نه وقت دل دل کردن داری و نه وقت چه کنم چه کنم گفتن ها!باید فهمت برود که این فرصت آخر است و آن وقت است که هر دقیقه را باید روزی بدانی و هر لحظه را ثروت بزرگی...

 

اولین کاری که کردم این بود که بفهمم قرار است کجا مهمان شوم برای یک عمر!که کجا قرار است پیوند بخورد رج به رج این استخوان های تمام شدنی با خاکی اندوه وش و غم پیکر...که بروم و خودم پیدا کنم و انتخاب کنم و خودم آماده اش کنم که دارم می آیم!که مرا سخت در آغوش بگیرد و لالایی م کند و مادریم کند!...

 

بعد رفتم و تمام اندوخته های بعضا اندک این چند سال را جمع کردم و گذاشتم برای کاری که آرزو داشتم عمرم قد بدهد که بتوانم خودم به تنهایی انجام بدهم...همه را دادم نه برای اینکه وقتی نیستم دعایم کنند و آمرزشم بطلبند،دادم تا خودم از خودم رضایتم برود و فکر کنم که من هم گاهی خوب بودم...(چقدر این قسمت سوزناک شد!...اوهو..اوهو...)...و بعد آمدم خانه و افتادم به جان هر چه که داشتم!هر چه که باید بعد از خودم نمی بود را از هستی ساقط کردم و هر چه که باید می ماند و یادگاری هم می ماند پخش و پلا کردم میان دستانی که نبودن چند وقت آینده ام را همچنان باور نکرده بودند(فک کن!چه بغضی داشتن بیچاره ها وقتی منی که عزیز دلشون بودم رو می دیدند!گاهی هم یواشکی قطره اشکی هم شاید می ریختند!الله اعلم!ما که ندیدیم اما حتما بوده!مگر نه؟!)...و بعد خوابیدم!و سعی کردم به رسم تمام عادت های دیرینم مثل همیشه به تو فکر کنم و به آرزوهای ابتر و اما دنباله دارم!...

 

دخترک جز که تو دستات واسه من مثل وطن بود...کی می دونه که ترانه زندگی نامه من بود

 

از خواب که بیدار شدم یک روز از چوب خط عمرم کم شده بود!هر چقدر هم که آدمی بخواهد فکر کند که مهم کیفیت زندگی ست و عرض آن و نه طول و کمیتش اما باز هم نمی شود که فکر کنی این هم برگ دیگری ست از دفتر آدمی!انگار می کنی که روزها چقدر زیبا هستند و تو هنوز هم دوست داری که ببینی،که حس کنی،که لذت ببری!و بعد غمت می گیرد و دلگیر می شوی که چرا بافنده پیشانی نوشت تو این همه نا مهربان بوده است...

 

وقتی می رفتم که تمام روز دوم را کنار او بگذرانم فقط به این فکر می کردم که چگونه حالیش کنم که گاهی آدمی فاعل افعالی می شود که خود انتخابشان نکرده است و حتی خود اندکی علاقه هم به انجامشان ندارد...چگونه بگویمش که من هم به واقع نمی دانم اما گفته اند که وقتی آدمی از ماهیت جسمانی خویش برون می افتد و تبدیل می شود به روح،می تواند پرواز کند و برود به هر آن کجا که دلش می گوید و می خواهد و حتم بدان که من حتی بیش از حالا پیش تو خواهم آمد که مدام از همان دورهایی که تو مرا نمی بینی برایت ون یکاد بخوانم و جانبت گسیل کنم و چهار طرفت فوت کنم که چشم زخمی نبینی و غریبی نکنی و حس نکنی تنهایی!مدام به خواب هایت پر می کشم و مدام راهت می برم!قلبت را نوازش می کنم و راهت می برم!که هر وقت دلگیر شدی یا دلتنگ می توانی چشمهایت را ببندی و دستت را بر روی قلبت بگذاری و مرا صدا کنی!و مطمئن باشی که همان لحظه در آغوش منی!....تمام روز را با او گذراندم تا آن همه مهربانی که جمع شده در سرانگشتان کوچکش بود از خاطرم نرود و همدمم شود در آن محفل تنگ و کوچکی که به حتم تاریک هم هست!...تمام روز را با عزیرترین موجودی گذراندم که دوستش می داشتم و بی آزار بود و وقتی در آغوشش می کشیدم و او یک ریز از زمین و آسمان حرف می زد و من خیره در نی نی چشمانش بودم،با خودم می گفتم این هم یکجور ناکام از دنیا نرفتن است که الان که هست خیالم برود که روزی مرا هم کودکی بوده است...

 

جز زلفت آرامی...چون زلف تو نارامم...رسوا و پریشم من...

 

گاهی بعضی روزها،بعضی دقایق باید سر به مُهر باقی بمانند چونان رازی که گرانبهاست!آنقدر که کسی را به فهمشان هم سرکی کشیده نشود...چه بخواهم و چه نخواهم دست و دلم پر میکشد به جانب آقای کار کُن!!!.....و فقط البته همین!....(نیایید بپرسید آقای کار کن کیه؟که از بین شماها فقط مرحومه مغفوره خانم دریا پری خانم ایشان را میشناسند!)

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی...ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

 

گاهی نیاز به عشق نیست یا نیاز به مرحمت های عاطفی!مهم این است که بعد از سالها تبدیل می شوی به عادتی مالوف که چه بخواهم و چه نخواهم پر می کشی به همه برنامه هایم...و به همه اینها هم اضافه کن دل دلی که هرازگاهی برای تو دارم!برای بهرادی که روزی عزیزترینم بودی!دلتنگی ای که گاه به گاه به من سلامی می کند و من اما مدام خودم را به نشنیدن می زنم و انگار می کنم که هیچ نبوده است نسیمی از سر دلتنگی که بوزد بر روزهایم و آرزوهایی که گاهی به یادم می آیند و متعجبم می کنند که روزی چقدر(و باز هم تاکید می کنم که چقدر!!!)پررنگ بوده اند!...که ببردم و با من حرف بزند و طبق معمول آمپرم را بسوزاند و دعوایمان شود و سر و کول هم را پایین بیاوریم و بعد فکر کنیم که دنیا ده هزاربار دیگر هم بچرخد  باز هم نمی تواند ما را از هم کم کند....

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

روزها یک به یک تمام می شوند و تو سردت است و پایان راه چه نزدیک است...امروز را می نشینم پای تلفن!می نشینم به پای حرف زدن با آنها که دوستشان می دارم...با هر کسی که دوست می دارم تماس می گیرم!از مادربزرگ های پیرم تا برادر راه دورم....و بعد می گردم شماره او را هم پیدا می کنم تا بعد از این همه سال خودم را رها کنم از سنگینی دری که روزی به زحمت و به سختی بستم!که بگویمش مطمئن باش آن همه افتادن هایی که پس از آن روزهای تلخ دچارشان شدی،کمترین اثر آهی بود که به تلخی کشیدم!کمترین اثر آن تنگی نفسی بود که در آن شبانه تلخ اردیبهشتی دچارم کردی!که بگویمش لعنتی چه کردی؟چه کردی؟چه کردی؟که گوشه گوشه هر جایی که کمی بوی تو را می دهد را می گردم و نمی یابمت که بگویمت افتادنت به زمین را هیچ وقت نخواستم و الان هم که فقط شنیدم،که مطمئن باش دیدنش را هرگز یارای تاب آوردنم نیست!

 

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت...گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

 

این روزها و رفتنشان مثل نفس های رو به آخر میتی ست که نه یارای دل کندن از آنها را دارد و نه رها نکردنشان را می تواند...می آیند و می روند و کسی نیست که نه بر سرشان فریاد بکشد که لااقل نجوایشان کند که به ایستید!نروید!تمام نشوید اما نمی ایستند و می روند و تمام می شوند!

 

گاهی فکر می کنم وقتی بچه ای بزرگ می شود در چشم پدر و مادری که بزرگش کرده اند چگونه حالی پیدا می کند!...گاهی بعضی دردها خلاصی نمی یابند!گاهی برخی زخم ها به هم نمی آیند!زخم ها و دردها می مانند اما مگر می شود از بوی مادری فرار کرد!مگر می شود نرفت و از پشت آغوشش نشد!که بگیریش سخت و بفشاری و ببوییش!مهر مادری که تمام شدنی نیست!تاریخ انقضا هم ندارد!خراب هم نمی شود!همیشه انگار هست که باشد!که آرام کند!که خندانت کند!که فکر کنی دلت تنگ می شود!برای بویی که همیشه آرامت می کند!...تمام روز را می نشینی و نگاهشان می کنی!و فکر می کنی نکند فراموشت کنند!نکند دیگر بچه شان نباشی!پدریت نکند!به دیدنت نیاید!فراموشت کند!فراموش...فراموش...فراموش....

 

عصر را هم به دیدن تو می آیم که آرام به کناره مزارت بزنم و بگویمت که آماده باش!منتظر باش!که من اولین نفری هستم که پیش تو می آیم!می گویم پس از این همه دلتنگی آغوشت را باز کن و به پیشوازم بیا!بگویمت عزیزکم دلتنگی را انگار برای به آخر رسیدن فقط یک منزل دیگر باقی ست!

 

شب را هم می خزم به آغوش خواهرم تا مدام بخنداند مرا و من حس کنم که چقدر دوستش دارم!که هیچ وقت هیچ کس را این همه دوست نداشته ام!هیچ کس این همه محرمم نبوده است!این همه عزیزم نبوده است!این همه به من لطف نکرده است و البته این همه حرصم را هم در نیاورده است!

 

حالا دفترم رو پر کن از غزل های نگفته...

 

خب!هر چقدر که فکر می کنم دیگر کاری برای امروز ندارم!همه کارهایم را کرده ام!راه هایم را رفته ام!دیدنی هایم را هم دیده ام!حالا من می مانم و آخرین جرعه این جام تهی!که قطره قطره تمام شود و مرا میرایی ببخشاید!...

 

به سوپری سر کوچه می روم و چیپس می خرم و پاستیل!و شاید هم بستنی هلویی سالار!...امروز به مامانم میگویم ده جور غذا درست کند!به پدرم هم می گویم شام پیتزا می خواهم...امروز موسیقی گوش می دهم...اندی می گذارم و می رقصم که بی تو من یه شعر تازه توی کتابا دارم رفتی و نغمه شادی رفته از کنارم بی تو این دل شکسته م طاقت نداره بیا پیشم بیا پیشم عزیزم دوباره...شجریان می گذارم و زیر لب تکرار می کنم...منم،من!مهمان هر شبت،لولی وش مغموم!منم،من!سنگ تیپا خورده رنجور!منم،من! دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور.....و شب نامجو گوش می دهم و خودم را در آغوش می گیرم و می خوابم....این قرار عاشقانه را عدد بده شور و حال عارفانه را عدد بده رو جهان بی کرانه را سند بزن روی رود تشنگی سد بزن...

 

پینوشت:

 

1-شرمنده از حضور همگی شما...فردای اون روز از آزمایشگاه تماس گرفتند و گفتند برگه های آزمایش جا به جا شده بود و شما حالا حالاها در این دنیای غریب تشریف دارید و از آن روز من ماندم و کاری که نیست برای انجام دادن!که من پرونده همه زندگیم را در آن یک هفته بستم....حالا شما بگویید که من چه کنم؟!!

 

2-شرمنده که در این یک هفته هیچ وقتی برای شماها نتونستم کنار بگذارم:دی

 

3-نوشتن این پست یک جور تقلبی کردن از پست آخر مارال بود(:

 

4-دروغ چرا؟

   تمام راست های من بوی تو را می دهند

   شبیه تو هستند

   مثل همین موج موج زدن چشم هایم

   یا همین بخار سنگینی که می آید

   و می پیچد

   و گاهی خالیم می کند و گاهی پر

   همین بخار دردآور ِ وهم آلود

   که بوی تو را می دهد

   و به بهشت ختم می شود

   و گاهی هم معنی اسم تو را می دهد....

 

 

همیشه رادیو گوش میدن.یعنی از صبح خروس خون که بیدار میشن برای نماز صبح و دیگه بعد هم نمی خوابن تا آخر شبی که می خوان یک چند ساعتی چشماشون رو بذارن روی هم،صدای رادیو روشنشون کل خونه رو پر کرده!البته اتفاق بعیدی هم نیست!برای کسی که تنها زندگی میکنه و عصر به عصر ممکنه یکی از بچه هاشون بهشون سر بزنن،این رادیو می تونه همدم خوبی باشه!...از این رادیوهای قدیمی که به یادگار از پدر بزرگم مونده!...بارها سعی کردیم مجابشون کنیم که تلویزیون بخرن!اما نشد که بپذیرن.از هر ترفندی هم که خواستیم استفاده کنیم،باز نگرفت!اوایل بهونه های مختلف می آوردن!...با این چشمای عمل کرده نمی تونم خوب ببینم...عادت به تلویزیون دیدن ندارم...به رادیو علاقه بیشتری دارم...یه پیرزن تنها تلویزیون می خواد چکار و از این قسم حرف ها.هر چی هم می گفتیم ای بابا!بگیر برای ماها که وقتی میایم اینجا یه سریالی ببینیم.می گفتن یک ساعت میاید به من سر بزنید،لازم نکرده سریال ببینید!می گفتیم تعطیلات نوروز چی؟که دو هفته خونه ت پر از بچه هات میشه!میگفتن کاری که نداره!برن دو تا کوچه بالاتر خونه خاله شون!...خلاصه توی تمام این سالها جواب آماده توی آستینشون داشتن که صدای ما رو ببرن!...تا چند سال پیش که مامانم به خیال خودشون سعی کردن بذارنشون رو به روی عمل انجام شده!یک تلویزیون خریدن و با پیک فرستادن دم خونه شون!...اما مادربزرگم چکار کردن؟...بعد از اینکه کلی با آقاهه کلنجار رفتن که اینو پس ببر و اون بیچاره هم گفته که من کاره ای نیستم این وسط و به من ربطی نداره،رضایت دادن که تلویزیون رو بذارن توی حیاط و البته بعد هم با یک زنگ کوچولو مامانم رو کلی دپرس کردن و سرنوشت اون تلویزیون این شد که بره گوشه انبار و خاک بخوره!...بعد از این داستان ها هممون متعجب مونده بودیم که چرا اینقدر در نداشتن تلویزیون پا فشاری میکنن؟و البته طبق معمول مامان من مامور شدن که پرده از این راز بردارن!!

 

 

بعضی وقتها آدم می مونه که به یک نفر که مدام متحمل رنجی غریب میشه،چی بگه!گاهی بعضی ها رو نمیشه مجاب کرد!هر چقدر هم که بهشون بگی اشتباه می کنی!که این صلیب پر از میخ رو به اشتباه و نا عادلانه سال های سال حمل میکنی!....گاهی نمیشه یک مادر پیر رنجدیده رو مجاب کرد که بعضی حرف ها و کارها حکم جنایت رو که ندارند هیچ،بلکه حتی نباید یادآوریشون کرد!که به معنی ظلم کردن به فرزند نیست!که اگر تک پسر نوجوونت چند ماه با اصرار ازت یک تلویزیون جدید می خواسته که کانالا رو بهتر بگیره و تو اما قبول نکردی و نپذیرفتی،جنایتی مرتکب نشدی!اشتباهی هم حتی نکردی!حالا چه فرق میکنه که اون پسرک کوچولوی تو عمرش به دنیا قد نداد و نعش بی جونش رو یه روز صبح برات آوردن و تو اولین چیزی که به ذهنت رسید این بوده که دیدی رفت و آرزو هم به دلش موند؟!!!!...مامانم تعریف کردن که مادربزرگ پیر من اشک میریختن و میگفتن چطور تلویزیون نگاه کنم وقتی حسرت یه تلویزیون خوب موند توی دلش!مگه بچه مظلوم من چند تا چیز از من خواست توی اون عمر کوتاهش؟من هیچ کاری براش نکردم و رفت و حالا من موندم تک و تنها و به نظرت می تونم بذارم باز صدای تلویزیون توی این خونه بپیچه؟

 

پینوشت:

 

1-داییم وقت مردن 17 سال بیشتر نداشتن!کوچکترین و تنها فرزند پسر خانواده بودن!وقتی 31 شهریور 59،عراق اولین حمله رو به ایران کرد،شب مامانم به بابام گفته بودن فردا برم به مامانم بگم نذاره رضا این روزها از خونه بیرون بره!ولی فردا هیچ خبری از داییم نبوده!قاطی نیروهای مردمی معلوم نبود کجا رفته بوده!تا 6 مهر که یک جنازه متورم باد کرده رو آورده بودن و گفته بودن 3 روز پیش ترکش توی پهلو کارش رو ساخته!....لباساش رو نتونستن از بدنش در بیارن!با همون پوتین ها خاکش کردن!

 

2-به طرز غریبی این مادر و پسر با هم ارتباط حسی دارن!بارها پیش اومده که مادر بزرگم تصمیم گرفتن که مثلا فردا فلان غذا رو برای خیرات درست کنن و شب موقع خواب،خواب داییم رو دیدن که از مدرسه اومده و هوس همون غذا رو کرده!

 

3-من حدود 5 ماه بعد از فوت داییم به دنیا اومدم.اما کادوی تولدم رو آماده گذاشته بوده!یک شنل قرمز رنگ خوشگل!

 

4-این همه سال گذشته اما می تونم به جرئت بگم برای مامان و خواهراش انگار همین دیروز بوده!27 سال تمام تحت هر شرایطی سالروز فوتش دور هم جمع میشن!براش غذا می پزن!بهش سر میزنن!و یادش رو زنده نگه میدارن!...27 سال تمام با تولد یک عضو جدید توی فامیل دنبال نشونه هایی از اون می گردن...27 سال تمام مدام فکر میکنن که اگر زنده بود الان این طور شده بود و اون طور شده بود.توی ذهنشون برادرشون دیپلم گرفت،دانشگاه رفت،کار پیدا کرد،عاشق شد،ازدواج کرد،بچه دار شد و شامل ده ها اتفاق خوب دیگه شد و 27 سال تمام،همچنان میگن نمیشد زنده مونده بود؟!

 

5-می خواستم در مورد مادربزرگم بنویسم اما وجه غالب این پست چربید سمت داییم...نمی دونم چرا اینا رو نوشتم.امروز نه سالروز فوتشه و نه روز تولدش!...مدتهاست اما بهش سر نزدم!

 

6-انتخاب این عنوان هم برای این پست شاید بی ربط باشه اما اینقدر توی ذهنم وول خورد که تا ننوشتمش جا نگرفت:دی

 

 

این روزها حال و هوای خوبی دارم.مثل گستره ای از آرامش که پخش بشود بر روی همه لحظه های زندگی ات و شاید به خاطر همین هاست که حرفی هم ندارم برای گفتن!و برای نوشتن!....این روزها فقط کمی خس خس گلو دارم و سرمایی که گاهی تند و تیز از بدنم میگذرد و مرا کمی درون خودم مچاله میکند!فقط همین!....وقتی آرامش هست و نیمچه لبخندی و امیدی به فردا پس از چی و از کی و از کجا بنویسم؟!

 

و دیگر اینکه همین!همین کلمات ساده و همین حس متعالی که مدام می آید و به من یادآور می شود که داستان،داستان ماه های زیادی ست که گذشته و تو البته با تعجب فکر میکنی که انگار همین دیروز بوده است!همه آن اشک ها که خرج کردی و همه آن رنج ها که متحمل شدی و همه آن شب تلخی را که به سختی به صبح رساندی!نه که دیروز بلکه خیلی وقت قبل تر بوده و تو به شدت سعی کردی که خوب باشی و خوب باقی بمانی و نفرت نه بکاری و نه درو کنی...

 

پینوشت:

 

دنیای مجازی هم که این روزها سوت و کورترین دنیای ِ دنیاست!وقت کانکت شدن دلگیر میشم که پس دوستهای قدیمی من کجا هستن؟!....نه از آرمی خبری هست و نه از دریا پری!نه رضا سوسویی میزنه و نه نیکو خودی نشون میده!...مهدی کم می نویسه و شیما هم مدام گم و گور میشه!....محبوبه خداحافظی میکنه و آیدا هم رخ در پرده فرو کرده و آسمان و آرایه و جوجو هم به یمن ف ی ل ت ر ینگ مخابرات ایران برای من در پرده حجاب فرو میرن و آنهایی هم که هستند شاگردان خوبی نیستند و کم می نویسند و تنبلی مدام پیشه می کنند و این میشه که با وجود احترام بسیار برای زندگان این دنیای صفر و یک باید بگم که انگار خاک مرده پاشیدن به این کوچه پس کوچه های قدیمی...

 

 

اهمیت هر داستان به نحوه بازگویی اون داستانه و در این نحوه بازگو کردن هم بیش از همه مهم اینه که کلمات از دهان کی خارج میشن...باید خیلی آدم وارسته ای باشی که در حفظ قداست کلمات کوشایی به خرج بدی!که هر کلمه می تونه دنیایی رو از این رو به اون رو کنه.که این دنیا لزومن نباید جهان پهناور خاکی باشه!می تونه دنیای بزرگ دل کوچیک تو باشه!یا اون جهان گسترده ای باشه که گوشه چشمت پهلو گرفته...هر داستان مثل یک جنگ تمام عیار می مونه!بستگی داره کدام سوی این نبرد نشسته باشی تا همه چیز دچار رنگ و لعاب های متفاوتی بشه...داستان روابط ما آدمها مثل دیدن فیلمی جنگی می مونه!مهم اینه که کارگردانی که تن داده به این ژانر چند پهلو،شانه به شانه کدام سوی این فرآیند دهشتناک میزنه!اینطوریه که همه رشادت ها،همه حق ها،همه قداست ها و همه برتری ها تقدیم گروه و دسته ای میشه که با اون کارگردان هم سنگ و هم وزن هستند...همه بدمن های ماجرا میشن آدمای اونور مرز!اونایی که تفکرشون و تکلمشون و بالندگیشون برای ماهایی که اینور مرزیم غریبه ست...

 

باید برای راستگو بودن،برای بی حب و بغض بودن آدمهای خوبی باشیم اینقدر که بگیم همه بدی های این جنگ نه که فقط مال تو که من هم یک سوی این جنگ دوسویه هستم...مدتها قبل فیلمی دیدم با بازی شون پن..."تلفات جنگ"...دوست دارم مثل کارگردان اون فیلم باشم.اینقدر شجاع که بگم میون این همه جنگ تن به تن،من هم گاهی کم میارم.گاهی اشتباه می کنم.گاهی حتی بدی می کنم.که گاهی ممکنه حقی ضایع کنم تا شاید بترسم! که به یاد بیارم یک روزی از این همه روز خدا نوبت من میرسه که اون همه چیزی که از یک دستم دادم و رفته،با همون دستم می گیرم و می پذیرم و چه بسا دیگه دیر باشه که بتونم تحمل کنم...

 

مدتهاست که حس می کنم زندگی هر روزه مثل جنگ می مونه!بدترین جنگ هم،جنگی که تو در اون شرکت نکردی اما بازنده اون هستی...بدترین جنگ،جنگی که در اون به تو نه به عنوان یک آدم چند وجهی که فقط به صورت آدمی با یک بعد نگاه کردن و اتفاقا اون بعد هم زوایای تاریکی داره...دوست دارم اینقدر شجاع باشم که وقتی کمر بستم به جنگیدن با یه آدم،بدونم اونم می تونه مثل فواد فیلم روز سوم اگرچه گاهی به شدت غیر انسانی عمل میکنه اما هنوز هم ریشه های عاطفی داره و محرک های عاشقانه...دوست دارم آدمی باشم که اگر کسی فقط با خودم وارد جنگ شد،انعطاف این رو داشته باشم که یک روزی باهاش از در دوستی بر بیام تا شاید روزی روزگاری اگه شدم بدمن یه ماجرا بتونم امید به بخشش داشته باشم...

 

پینوشت:

 

1-با خیال راحت می تونید مطمئن باشید که این پست فقط یک جور واگویه کردن شخصی هست و بود و هیچ مخاطب خاصی ندارد!

 

2-مرسی بابت اینکه باعث میشی جرقه کلمات توی ذهنم زده بشه!

 

3-چند شب پیش مهمون داشتیم و کوچکترین عضو این مهمونی جوجه کوچولوی من بود.دیگه اینقدر بزرگ شده بود که رنگارنگی محیط مدتها باعث مشغول شدنش بشه.از وقتی هم که شیر خشکی شده به نظر میاد پروارتر شده...داییش اومد نشست کنارمون و گفت باور کن تو تنها کسی هستی که دوستش داره که برای هیچ کس دیگه اینقدر نمی خنده!گفتم آخه باهاش حرف می زنم،بازی می کنم،ماسا‍ژش میدم و احتمالا به قول مامانم این بچه کوچولو هم مثل هر آدم دیگه ای به طور دقیقی می تونه این دریافت روحی رو داشته باشه که چه کسی از صمیم قلب دوستش داره و همیشه براش حوصله به خرج میده!...شکم کوچولوش رو نوازش می کردم و در جواب حرفایی که بهش می زدم اصوات گنگی رو مدام تکرار می کرد.بچه م باهام حرف می زد اما من نمی فهمیدم چی میگه...

 

4-به شدت دارم ثانیه شماری می کنم برای دو ماه دیگه و کندن از این زندگی خانوادگی و داشتن خونه مستقل...

 

5-برای همین کمتر از سه ماه باقیمونده از سال،در حال حاضر دقیقا هفت تا برنامه دارم...به نظرتون اگه همشون رو انجام دادم،چی جایزه به خودم بدم؟

 

6-نمی دونم کی بود که گفته بود دوستان برای هم مثل اعضای خانواده ای هستند که ما شخصن گلچینشون کردیم...

 

7-مادربزرگ خفنی دارم و بسیار رند...همه حرفی میزنن تا مامانم رو بکشونن پیش خودشون!همه دعاهاشون برای دیگرون،همه آرزوهاشون برای نوه هاشون و همه فکراشون برای آینده در راستای اینه که کاری کنن مامانم بیشتر بهشون سر بزنن...جدیدن هم رک و راست به پدرم گفتن اشتباه کردم که دختر به تو دادم.فکر تنهایی های خودم رو نکردم....

 

8-این اولین پستی بود که تنوین های عربی رو به صورت فارسی و با جایگزینی "ن" نوشتم.البته اگه فراموشی نکرده باشم در رعایت کامل این قضیه...ولی غریبه گی می کنند انگار با من...

 

۹-یک مدتی لطفا منو از جواب دادن به کامنتها معاف کنید...فقط به بعضی ها جواب میدم اگر اجازه بدید تا دوباره بیفتم روی روال همیشگی...جواب بعضی کامنتهای پست قبل هم تا عصر می تونید بخونید...

 

۱۰-لحظه به لحظه

   چکه چکه یخ می زنم

   نکته به نکته

   تکه تکه رام می شوم

   دم به دم

   شقه شقه جمع می شوم...

 

 

هیچ حرف مشترکی برای گفتن نیست و این یعنی ته یک کوچه بن بست....