نمی خواهم بگویم همه چیز از یک روز تلخ و کدر شروع شد که میان آسمان کپه کپه ابر سیاه جمع شده بود و دلم تنگ ترین شهر این دنیا بود!نه!یک روز آفتابی و روشن که هوا جون می داد برای پرسه هایی از سر بی قیدی و شانه بالا انداختن هایی تفننی که دلت مدام هجوم ببرد به خیال بودن یک نفر و اینکه دستش را بگیری و پا به پا بروید تا درک هر لذتی که سراغ داری و سراغ دارد و هر لذتی که طعم لذت بخشی دارد!...اما میان این روز آفتابی و روشن که هوا جون می داد برای پرسه هایی از سر بی قیدی و ....(انتظار ندارید که همه رو دوباره تکرار کنم؟)وقت هیچ کدوم از این کارها نبود! انگار کن که آخر سال شده و تو باید بروی پشت در اتاق مدیر یک ساعتی به ایستی و دل دل کنی و مدام حس کنی همین الان ِ الان ممکن هست دلت بیاید توی حلقت و هی بالا بشوی و پایین بشوی تا عاقبت بفهمی که قرار است چه اتفاقی بیفتد!...آن روز هم همه سعیم را کردم که آرام باشم و لبخند بزنم و ترانه گوش بدهم و بی خیالی را طی کنم!...گاهی اتفاقات به دل آدم برات(براط؟) می شوند!می آیند و مهمان ناخوانده کنج قلبت می شوند و لنگری می اندازند سنگین و کنگری می لنبانند خوشمزه!می آیند و مشوشت می کنند و دلت را می برند به یغما!و من هم دلم گواهی می داد!گواهی خبری تار و کدر را!که گرگ و میشیم می کند و شاید هم بشکندم!و البته بعد هم همه چیز تمام شد و من ماندم و فقط هفت روزی که مانده بود و سرشماریش را حتی ثانیه ای هم وقت نمی برد...یک...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...و تمام!و پرده نمایش فرو می افتد و تو تمام می شوی و به خاک می پیوندی و الان هم تو هستی و این هفت روز و هر کاری که دلت می خواهد مرور کنی و هر جایی که دلت می خواهد بروی و هر حسی که دلت می خواهد بنوشی و بنوشانی....
کوچه های قرق شده این شب نامرد...
زمانی فرا می رسد که تو دیگر نه وقت دل دل کردن داری و نه وقت چه کنم چه کنم گفتن ها!باید فهمت برود که این فرصت آخر است و آن وقت است که هر دقیقه را باید روزی بدانی و هر لحظه را ثروت بزرگی...
اولین کاری که کردم این بود که بفهمم قرار است کجا مهمان شوم برای یک عمر!که کجا قرار است پیوند بخورد رج به رج این استخوان های تمام شدنی با خاکی اندوه وش و غم پیکر...که بروم و خودم پیدا کنم و انتخاب کنم و خودم آماده اش کنم که دارم می آیم!که مرا سخت در آغوش بگیرد و لالایی م کند و مادریم کند!...
بعد رفتم و تمام اندوخته های بعضا اندک این چند سال را جمع کردم و گذاشتم برای کاری که آرزو داشتم عمرم قد بدهد که بتوانم خودم به تنهایی انجام بدهم...همه را دادم نه برای اینکه وقتی نیستم دعایم کنند و آمرزشم بطلبند،دادم تا خودم از خودم رضایتم برود و فکر کنم که من هم گاهی خوب بودم...(چقدر این قسمت سوزناک شد!...اوهو..اوهو...)...و بعد آمدم خانه و افتادم به جان هر چه که داشتم!هر چه که باید بعد از خودم نمی بود را از هستی ساقط کردم و هر چه که باید می ماند و یادگاری هم می ماند پخش و پلا کردم میان دستانی که نبودن چند وقت آینده ام را همچنان باور نکرده بودند(فک کن!چه بغضی داشتن بیچاره ها وقتی منی که عزیز دلشون بودم رو می دیدند!گاهی هم یواشکی قطره اشکی هم شاید می ریختند!الله اعلم!ما که ندیدیم اما حتما بوده!مگر نه؟!)...و بعد خوابیدم!و سعی کردم به رسم تمام عادت های دیرینم مثل همیشه به تو فکر کنم و به آرزوهای ابتر و اما دنباله دارم!...
دخترک جز که تو دستات واسه من مثل وطن بود...کی می دونه که ترانه زندگی نامه من بود
از خواب که بیدار شدم یک روز از چوب خط عمرم کم شده بود!هر چقدر هم که آدمی بخواهد فکر کند که مهم کیفیت زندگی ست و عرض آن و نه طول و کمیتش اما باز هم نمی شود که فکر کنی این هم برگ دیگری ست از دفتر آدمی!انگار می کنی که روزها چقدر زیبا هستند و تو هنوز هم دوست داری که ببینی،که حس کنی،که لذت ببری!و بعد غمت می گیرد و دلگیر می شوی که چرا بافنده پیشانی نوشت تو این همه نا مهربان بوده است...
وقتی می رفتم که تمام روز دوم را کنار او بگذرانم فقط به این فکر می کردم که چگونه حالیش کنم که گاهی آدمی فاعل افعالی می شود که خود انتخابشان نکرده است و حتی خود اندکی علاقه هم به انجامشان ندارد...چگونه بگویمش که من هم به واقع نمی دانم اما گفته اند که وقتی آدمی از ماهیت جسمانی خویش برون می افتد و تبدیل می شود به روح،می تواند پرواز کند و برود به هر آن کجا که دلش می گوید و می خواهد و حتم بدان که من حتی بیش از حالا پیش تو خواهم آمد که مدام از همان دورهایی که تو مرا نمی بینی برایت ون یکاد بخوانم و جانبت گسیل کنم و چهار طرفت فوت کنم که چشم زخمی نبینی و غریبی نکنی و حس نکنی تنهایی!مدام به خواب هایت پر می کشم و مدام راهت می برم!قلبت را نوازش می کنم و راهت می برم!که هر وقت دلگیر شدی یا دلتنگ می توانی چشمهایت را ببندی و دستت را بر روی قلبت بگذاری و مرا صدا کنی!و مطمئن باشی که همان لحظه در آغوش منی!....تمام روز را با او گذراندم تا آن همه مهربانی که جمع شده در سرانگشتان کوچکش بود از خاطرم نرود و همدمم شود در آن محفل تنگ و کوچکی که به حتم تاریک هم هست!...تمام روز را با عزیرترین موجودی گذراندم که دوستش می داشتم و بی آزار بود و وقتی در آغوشش می کشیدم و او یک ریز از زمین و آسمان حرف می زد و من خیره در نی نی چشمانش بودم،با خودم می گفتم این هم یکجور ناکام از دنیا نرفتن است که الان که هست خیالم برود که روزی مرا هم کودکی بوده است...
جز زلفت آرامی...چون زلف تو نارامم...رسوا و پریشم من...
گاهی بعضی روزها،بعضی دقایق باید سر به مُهر باقی بمانند چونان رازی که گرانبهاست!آنقدر که کسی را به فهمشان هم سرکی کشیده نشود...چه بخواهم و چه نخواهم دست و دلم پر میکشد به جانب آقای کار کُن!!!.....و فقط البته همین!....(نیایید بپرسید آقای کار کن کیه؟که از بین شماها فقط مرحومه مغفوره خانم دریا پری خانم ایشان را میشناسند!)
ای درد توام درمان در بستر ناکامی...ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
گاهی نیاز به عشق نیست یا نیاز به مرحمت های عاطفی!مهم این است که بعد از سالها تبدیل می شوی به عادتی مالوف که چه بخواهم و چه نخواهم پر می کشی به همه برنامه هایم...و به همه اینها هم اضافه کن دل دلی که هرازگاهی برای تو دارم!برای بهرادی که روزی عزیزترینم بودی!دلتنگی ای که گاه به گاه به من سلامی می کند و من اما مدام خودم را به نشنیدن می زنم و انگار می کنم که هیچ نبوده است نسیمی از سر دلتنگی که بوزد بر روزهایم و آرزوهایی که گاهی به یادم می آیند و متعجبم می کنند که روزی چقدر(و باز هم تاکید می کنم که چقدر!!!)پررنگ بوده اند!...که ببردم و با من حرف بزند و طبق معمول آمپرم را بسوزاند و دعوایمان شود و سر و کول هم را پایین بیاوریم و بعد فکر کنیم که دنیا ده هزاربار دیگر هم بچرخد باز هم نمی تواند ما را از هم کم کند....
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
روزها یک به یک تمام می شوند و تو سردت است و پایان راه چه نزدیک است...امروز را می نشینم پای تلفن!می نشینم به پای حرف زدن با آنها که دوستشان می دارم...با هر کسی که دوست می دارم تماس می گیرم!از مادربزرگ های پیرم تا برادر راه دورم....و بعد می گردم شماره او را هم پیدا می کنم تا بعد از این همه سال خودم را رها کنم از سنگینی دری که روزی به زحمت و به سختی بستم!که بگویمش مطمئن باش آن همه افتادن هایی که پس از آن روزهای تلخ دچارشان شدی،کمترین اثر آهی بود که به تلخی کشیدم!کمترین اثر آن تنگی نفسی بود که در آن شبانه تلخ اردیبهشتی دچارم کردی!که بگویمش لعنتی چه کردی؟چه کردی؟چه کردی؟که گوشه گوشه هر جایی که کمی بوی تو را می دهد را می گردم و نمی یابمت که بگویمت افتادنت به زمین را هیچ وقت نخواستم و الان هم که فقط شنیدم،که مطمئن باش دیدنش را هرگز یارای تاب آوردنم نیست!
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت...گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
این روزها و رفتنشان مثل نفس های رو به آخر میتی ست که نه یارای دل کندن از آنها را دارد و نه رها نکردنشان را می تواند...می آیند و می روند و کسی نیست که نه بر سرشان فریاد بکشد که لااقل نجوایشان کند که به ایستید!نروید!تمام نشوید اما نمی ایستند و می روند و تمام می شوند!
گاهی فکر می کنم وقتی بچه ای بزرگ می شود در چشم پدر و مادری که بزرگش کرده اند چگونه حالی پیدا می کند!...گاهی بعضی دردها خلاصی نمی یابند!گاهی برخی زخم ها به هم نمی آیند!زخم ها و دردها می مانند اما مگر می شود از بوی مادری فرار کرد!مگر می شود نرفت و از پشت آغوشش نشد!که بگیریش سخت و بفشاری و ببوییش!مهر مادری که تمام شدنی نیست!تاریخ انقضا هم ندارد!خراب هم نمی شود!همیشه انگار هست که باشد!که آرام کند!که خندانت کند!که فکر کنی دلت تنگ می شود!برای بویی که همیشه آرامت می کند!...تمام روز را می نشینی و نگاهشان می کنی!و فکر می کنی نکند فراموشت کنند!نکند دیگر بچه شان نباشی!پدریت نکند!به دیدنت نیاید!فراموشت کند!فراموش...فراموش...فراموش....
عصر را هم به دیدن تو می آیم که آرام به کناره مزارت بزنم و بگویمت که آماده باش!منتظر باش!که من اولین نفری هستم که پیش تو می آیم!می گویم پس از این همه دلتنگی آغوشت را باز کن و به پیشوازم بیا!بگویمت عزیزکم دلتنگی را انگار برای به آخر رسیدن فقط یک منزل دیگر باقی ست!
شب را هم می خزم به آغوش خواهرم تا مدام بخنداند مرا و من حس کنم که چقدر دوستش دارم!که هیچ وقت هیچ کس را این همه دوست نداشته ام!هیچ کس این همه محرمم نبوده است!این همه عزیزم نبوده است!این همه به من لطف نکرده است و البته این همه حرصم را هم در نیاورده است!
حالا دفترم رو پر کن از غزل های نگفته...
خب!هر چقدر که فکر می کنم دیگر کاری برای امروز ندارم!همه کارهایم را کرده ام!راه هایم را رفته ام!دیدنی هایم را هم دیده ام!حالا من می مانم و آخرین جرعه این جام تهی!که قطره قطره تمام شود و مرا میرایی ببخشاید!...
به سوپری سر کوچه می روم و چیپس می خرم و پاستیل!و شاید هم بستنی هلویی سالار!...امروز به مامانم میگویم ده جور غذا درست کند!به پدرم هم می گویم شام پیتزا می خواهم...امروز موسیقی گوش می دهم...اندی می گذارم و می رقصم که بی تو من یه شعر تازه توی کتابا دارم رفتی و نغمه شادی رفته از کنارم بی تو این دل شکسته م طاقت نداره بیا پیشم بیا پیشم عزیزم دوباره...شجریان می گذارم و زیر لب تکرار می کنم...منم،من!مهمان هر شبت،لولی وش مغموم!منم،من!سنگ تیپا خورده رنجور!منم،من! دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور.....و شب نامجو گوش می دهم و خودم را در آغوش می گیرم و می خوابم....این قرار عاشقانه را عدد بده شور و حال عارفانه را عدد بده رو جهان بی کرانه را سند بزن روی رود تشنگی سد بزن...
پینوشت:
1-شرمنده از حضور همگی شما...فردای اون روز از آزمایشگاه تماس گرفتند و گفتند برگه های آزمایش جا به جا شده بود و شما حالا حالاها در این دنیای غریب تشریف دارید و از آن روز من ماندم و کاری که نیست برای انجام دادن!که من پرونده همه زندگیم را در آن یک هفته بستم....حالا شما بگویید که من چه کنم؟!!
2-شرمنده که در این یک هفته هیچ وقتی برای شماها نتونستم کنار بگذارم:دی
3-نوشتن این پست یک جور تقلبی کردن از پست آخر مارال بود(:
4-دروغ چرا؟
تمام راست های من بوی تو را می دهند
شبیه تو هستند
مثل همین موج موج زدن چشم هایم
یا همین بخار سنگینی که می آید
و می پیچد
و گاهی خالیم می کند و گاهی پر
همین بخار دردآور ِ وهم آلود
که بوی تو را می دهد
و به بهشت ختم می شود
و گاهی هم معنی اسم تو را می دهد....




