*چند روزی قبل تر شاید یک هفته ای پیشتر با خواهرم نشسته بودیم و سر به سر مامانم می ذاشتیم که به یکباره مامانم عصبانی شدند و به خواهرم گفتن از این کارات دست بردار...همین کافی بود که دو تایی بزنیم زیر آواز که دست بردار از این میکده سر به سری...پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری...که فقط فکر کنی بهتری...بعد به خواهرم گفتم خیلی وقت هست که نامجو گوش ندادیم....تا اون روز که بهم گفتی سعی کنم گوش دادن به موسیقی کلاسیک رو یاد بگیرم و هی نرم دنبال این محسن نامجو،یادم اومد که قرار بوده نامجو گوش کنیم و اما گوش نکردیم....
*دیشب کامنتدونی رو که باز کردم،رسیدم به این پست ، جدای اینکه از خوندنش خیلی لذت بردم،باعث شد که بگردم دنبال « آرامش با دیازپام ۱۰ »....فیلمی از سامان سالور در مورد محسن نامجو...پیدا کردنش کار سختی نبود.سرعت اینترنت هم اینقدر زیاد بود،به قول یکی از بچه ها مثل تلویزیون.پس صندلی رو یکمی دادم عقب و ولو شدم میون صندلی و دل سپردم به این من ِ بی سانسور ۵۰-۴۰ دقیقه ای...
*بعضی جاهای فیلم مثل یک وصله ناجور بودن.مثل تکه های زیر دوش که نامجو حمام می کرد و از موسیقی حرف می زد اما بعضی پلان هاش معرکه بودند،در حد خدا....اونجا که از موسیقی کامکار ها و شهرام ناظری حرف می زد و کاملا مشهود به سخره می گرفتشون و اینکه همیشه نباید تن به قواعد قدیمی جاری داد .... یا جایی که شباهت های گوشه سلمک شور رو با موسیقی بلوز بر می شمرد...یا نوای سحرانگیز حاج قربان سلیمانی که نصفه شب دیشب یک دنیا روح انگار ریخت توی وجودم...یا ساز زدن های تیکه تیکه نامجو...یا جاییکه در اون گوشه غمگین با همه وجود آرزو می کرد که ای کاش شاعر این شعر بود که میگه: آی عشق چهره آبیت پیدا نیست...و بعد با حسرت بگه ده سال از عمرم به عشقی بی سرانجام گذشت و اینکه آدمی حرف دل و غم و تنهایی خویش رو نمی تونه جایی و پیش کسی بگه و من که اندیشیدم پس تو می ریزی همه اون ها رو به تن و بدن ساز و آوازت...
*می تونید به اینجا برید و دانلود کنید یا به اینجا سر بزنید و فیلم رو به صورت آنلاین ببینید!که در این صورت به شخصه پارت سوم و پنجم رو به بقیه ترجیح میدم!
پینوشت:
1- جمعه ها عصر که میشد،دم دمای غروب هوا شال و کلاه می کردیم و میزدیم بیرون.می رفتیم کنار دریا و میون اون همه شلوغی که میفتاد به جون ساحل،پرسه می زدیم.هوا سرد بود و باد گاهی شلاقی می زد به سرو صورت دریا و به چهره ما...گاهی با خودمون ساندویچ آماده از خونه می بردیم و گاهی هم مهمون سفره خونه سنتی کنار دریا میشدیم.می رفتیم کوبیده ای،کبابی سفارش می دادیم.می نشستیم دور همدیگه و ریحون رو می غلطوندیم بین روغن کباب.سماق رو خالی می کردیم به سر تا پای اون و می خوردیم و حرف می زدیم و اینطوری سنگینی غروب جمعه رو طی می کردیم.بعد می زدیم به خیابون ساحلی و نم نم میومدیم سمت مجتمع!...نمی دونم چرا امروزی که دارم این ترانه چاووشی رو گوش میدم،یاد اون روزها افتادم...بین من و تو فاصله غوغا میکنه یاد حرفای قشنگت منو رها نمیکنه تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی....
2-دروغ انواع مختلفی می تونه داشته باشه.گاهی ممکنه در حد یک بلوف هم باشه اما اون چیزی که سبب خنده من میشه اینه که گاهی دروغ آنچنان قیافه زاقارتی داره که فکت میفته و بعد من می مونم و اینکه دعا کنم خدایا به جبروت و بزرگیت قسم کاری نکن که یک دفعه اینقدر زار بشه حالم که دروغ بگم به سخیف ترین حالت اون و فکر کنم که کسی نمی فهمه....کبک بودن خودم رو فراموش کنم و دل خوش کنم به کند ذهنی بقیه!....آدمی باید حواسش به همه چیزش باشه!نباید چشم در چشم همدیگه باشیم و حرف بزنیم و ترسی از دروغ گفتن داشته باشیم...گاهی همین کلماتی که می نویسیم میشه سند بی احترامی...ربطی به حقیقی بودن و مجازی بودن این صفحه ها نداره.وقتی چند ماهی هست که همراه تو هستیم یعنی دوست نادیده تو هستیم.بقیه رو نمی دونم اما وقتی می بینم اینقدر خوش خیالانه در برفی چند متری سر خود رو فرو کردی،حالم گرفته میشه!نیاز نیست که صفحه صفحه سیاه کنی!گاهی کافی یکی دو جمله بنویسی که سبب پوزخندی بشی و سبب قهقهه ای از سر تفنن و بعد سری که از تاسف تکون میدیم و کلیکی که روی اون ضربدر کوچولو می کنیم... دلم برات می سوزه!به شدت فکر می کنم تو مریضی...
3-جوجو کوچولو من یک هفته ای رفته خونه خودشون...مامانش کلی توی گوشم خوند،یک هفته ای مرخصی بگیر و بیا با هم بریم و برگردیم اما نشد که بشه...این شد که پسر کوچولوم رو از اول هفته گذشته سپردم دست مامانش تا سه شنبه دیگه که برگرده!...
۴-از حالا داریم برای شب یلدا برنامه ریزی می کنیم و من مدام یاد پارسال میفتم و یلدا بازی مجازی که داشتیم(:
۵- این پخش که میکنی عطرت
همین پخش که میکنی
آن نمیدانم نامش میان همه خیابان های شهر
پخش که میکنی عطرت...