جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

1-من انسان بودن رو نه خود آدمی که وجهی از وجوه شخصیتی و رفتاری آدمی می دونم...انسان بودن می تونه والاترین هدفی باشه که بر می گزینیم...آدمی کور نیست که نفهمه!که نبینه!که درک نکنه!...و همیشه احساس حقارت کردن نه از کوچک بودن آدمی یا از سر مرتکب شدن خبطی ست که گاهی از سر بی توجهی و بدرفتاری طرف مقابل می تونه باشه!

 

2-فردا یا بهتره بگم امروز،روز عرفه ست...برای بار دهم آرزو کردم که کاش اونجا بودم....از دیروز مدام این رو می خونم....فسمتی از دعای عرفه!

 

3-این روزها انگار نقطه ثقل جهان،اطراف من پرسه میزند و همه از ترس گویی فرسنگ ها از من فاصله گرفتند....

 

4- دروغی نبافتم

    دلداری اش ندادم
    عاشقانه ترین نوازش های دل و دستم را
    به او بخشیدم

     در آغوشم
     زار می زد
     روسپی

     محبوبش او را
     سرد بوسیده بود  ....(سارا-پاگرد)

5-......

 

۶-از نظر خودم تبریکی نداره اما برای اینکه نگید بی ادبی....یلداتون مبارک!

 

 

 

گاهی آدمی چیزی رو مدام حس میکنه یا بی دلیل فکری رسوخ میکنه میون مغزش و میشه یه چیزی شبیه یه قاون نانوشه،ناگفته...اینکه مثلا من همیشه درمورد تو فکر می کردم که کسوت تو و قلم تو به نویسنده بودن میاد!اینکه نوشتن برای تو ملعبه ای از سر وبلاگ نویسی صرف نیست.گاهی مشق گرفتن می تونه باشه از سر نویسنده بودن یا شدن...وقتی اون روز که میون کتابای دارینوش ولو بودیم و تو بین کتابای شعر پرسه می زدی و من بین داستان های کوتاه و تو گفتی اتفاقا مدام به من میگن داستان بخونم،داستان کوتاه که به دردم می خوره،تو ندیدی که من لبخند زدم که یعنی بله!بخون که قلم تو رو کنار گذاشتن یعنی حیف شدن استعدادی که داری...اینکه چطور شد سر از اون صفحه سورمه ای در آوردم زیاد مهم نیست.مگر مهمه وقتی که چیزی از اون صفحه سورمه ای نمونده!ماه ها به آش و لاش کردنش پرداختی و آخر هم تیر خلاصش زدی!انگار که راه نفست رو بند آورده بود و جایی از تو رو تنگ کرده بود...گاهی بعضی چیزها رو نمی فهمم!مثلا اینکه هر چیزی یه روزی تموم میشه!به انتها میرسه!من فکر می کنم مسئله این نیست که این تموم شدن به ماهیت امور بر می گرده،مسئله از وجود خود ما آدمها نشات می گیره!درست نمی دونم اما فکر می کنم ما چون خودمون لااقل توی این دنیای خاکی یک روزی تموم میشیم،به طور ناخودآگاه دوست داریم به همه امور رنگ فنا بزنیم.گو اینکه وقتی مایی که این همه مهم هستیم و ال هستیم و بل هستیم یک روز تموم میشیم،پس چرا چیز دیگه ای بمونه پایدار و جاری و مقاوم؟!...افعال ما هم در همین راستا هستن وگرنه می خوام از تو بپرسم جرعه آخر رو نوشاندن به اون صفحه سورمه ای چه دردی از تو دوا کرد و یا چه جای تنگ شده ای از تو رو فراخ کرد؟...می دونی،قبول کن جای عزیزی بود...اون ساعت 8 شب رو یادت هست؟میدون ونک و یک ساعتی که تکیه داده بودیم به میله ها!یادت هست چی گفتی؟...که چه خوب شد ماها می نوشتیم و این نوشتن فتح باب آشنایی هایی شد که یک سرشون این ور دنیاست و سر دیگشون جای دیگه ای رهاست....یادت هست؟...پس جای عزیزی بود و صاحب خانه دوستی های ما بود و بستنش یعنی جفا به صاحب منزلی که در اون رشد کردیم و پرورش یافتیم...می دونی مسئله این نیست که الان ناراحت این باشم که دیگه تویی وجود نداره!که تو میون لحظه هام مرده باشی و دیگه ازت خبری نباشه!دسترسی به تو برام راحت و بی دردسره اما لذت خوندن نوشته هات رو از دست دادن برام ناراحت کننده ست آرمیتای عزیزم!

 

پ.ن:جواب کامنتای پست قبل به زودی مرقوم می گردد!...خیال خویش مکدر نفرمایید!

 

بعد نوشت:جواب دادن به کامنت ها به قوت خودش باقی مونده اما فکر کنم لازم هست که یک توضیحی بدم...اینکه چند نفری خواننده وبلاگ من باشند و بیش از اون حتی زحمت بکشن و برای من کامنت هم بذارند،حد اعلای تمنای من می تونه باشه و سبب خرسندی من و دیگه اینکه بعد از بیش از دو سال نوشتن فکر کنم به همه شما ثابت کردم که سعه صدر(؟) زیادی دارم و خوب می تونم شنونده انتقادهای شما باشم و حتی بهشون اهمیت بدم اما فکر نمی کنم دلیلی بشه که استحقاق اینو پیدا کنم که با همچین کامنت هایی رو به رو بشم: «دلتنگی های یک دوست وبلاگی...بعضی وقتها فکر می کنم که خواندن این جمله های بلند تو که ناگهان در میانه تغییر معنی می دهند عذاب الیمی است.»...من خواننده هام رو به اسارت و به عذاب الیم نمی گیرم!من نویسنده نیستم و داعیه اون رو هم ندارم.فی البداهه می نویسم و البته سعی بر بهتر شدن دارم اما شما هم سعی کنید بی انصافی نکنید!و فکر کنید که من هم ممکنه مثل هر آدم دیگه ای روزی ناراحت بشم!

 

 

 

پیش درآمد:

 

-عین خر در گل مانده ایم،یا شیخ مددی!!!

-خیر است ان شاء الله!

-از صبح حس غریبی زیر پوست ما می دوید که تو باید امروز دست به قلم برده و جامعه ای را خشنود بنمایی از در فشانی های خویش اما زهی خیال باطل که اینک ساعاتی ست که با مخ معیوب خویش دست در گریبانیم و هیچ از این کوزه مغزمان بیرون نمی تراود!حتی ذره ای کوچک!...اینک شیخنا شما بگویید چه کنیم تا قرار گیریم؟

-غریب حکایتی ست...حالا چی میخواستی بنویسی ؟

-نمی دانیم.اگر می دانستیم که خوب بود... ویرمان گرفته است که امشب آپ کنیم...

-فقط میخواستی بنویسی...خب همینو بنویس!!!

-این هم حرفی ست برای خود...

-بنویس قلم خفتت کرده و مثه خوره افتاده به جونت...بنویس قلم رفته رو عصابت و دل دل میکنه و حرفشو سر راست نمیگه...

-این هم از آنگونه سخنانی ست که باید در جامه ای زر مستترشان کرد و به دیوار خانه میخشان نمود...

 

خود درآمد:

 

"همه آدم ها شبیه هم هستن"...این جمله رو میشه بارها شنید...از آدمای مختلف...اما همیشه هر کسی یه کنجی داره گوشه قلبش،گوشه روحش که از جنس خودشه!بوی خودش رو میده و نه شبیه هیچ کس دیگه ست!یک جور قلم رو برداشتن و بعد یک امضا که فقط مال توئه!....اون جوری که قلبت می تپه!اون جوری که پلک چشمت می پره!اون جوری که انتظار میریزه توی تنت یا اون جوری که عشق میباره از قلمت!.... وقتی چه باشی و چه نباشی،شلوغ کردی این کاروان سرای قلبی رو که داره جمع میشه و باز میشه میون استخونای سینه م...وقتی یک گل، باغی رو آباد میکنه و یک کلمه،میشه کتابی که جا داره بارها و بارها بخونیش...وقتی با یک بار پیچک شدن دستی،میشه یه باغ رو آباد کرد...وقتی...وقتی...وقتی...آره!این همه اشک سر جهازی ماهی که شب تار رو روشن میکنه!...

 

پس درآمد:

 

این روزها...سرم شلوغه...کارام زیاده...تازه فهمیدم گوشیم به درد نمی خوره...ابروهام کوتاه تر شدن،بهتر شدن...تازه فهمیدم خودم رو رها کنم،ممکنه به جاهای بهتری برسم...هر چی بیشتر بنویسم،بیشتر خودمو کشف می کنم...در پس هر گوشه آسمون یک جفت چشم هست برای دیدن و یک جفت گوش هست برای شنیدن...که چقدر اعتراف کردن لذت بخشه...دوست خوب یعنی گنج که میشه بهش افتخار کرد...خیلی وقته که کتاب نخوندم...اشتراک هفته نامه شدن یعنی یک کار زاقارت...زیادی به موسیقی تکراری گوش دادن،یعنی....نمی دونم یعنی چی!...هی دلم می خواد جاهایی باشم که نیستم...از اس ام اس های اول صبح خرکیف میشم....از جمعه صبح زود بیدار شدن خوشم اومده...از اینکه وقتی به کسی زنگ می زنم و به شدت تحویلم می گیره خر کیف تر میشم به توان دو...مدت هاست که سینما نرفتم و مدت ها تر است که سینما رفتن به دلم ننشسته...وقتی یه پست معرکه می خونم،خستگی از بدنم میره بیرون...هوای سرد زمستونی که می خوره به صورتم،احساس آرامش می کنم...دلم تنگ شده و تنگ می شود....خط می زنم،خط می زنم!...و دیگر اینکه روزهای خوبی هستند این روزها...

 

 

*چند روزی قبل تر شاید یک هفته ای پیشتر با خواهرم نشسته بودیم و سر به سر مامانم می ذاشتیم که به یکباره مامانم عصبانی شدند و به خواهرم گفتن از این کارات دست بردار...همین کافی بود که دو تایی بزنیم زیر آواز که دست بردار از این میکده سر به سری...پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری...که فقط فکر کنی بهتری...بعد به خواهرم گفتم خیلی وقت هست که نامجو گوش ندادیم....تا اون روز که بهم گفتی سعی کنم گوش دادن به موسیقی کلاسیک رو یاد بگیرم و هی نرم دنبال این محسن نامجو،یادم اومد که قرار بوده نامجو گوش کنیم و اما گوش نکردیم....

 

*دیشب کامنتدونی رو که باز کردم،رسیدم به این پست ، جدای اینکه از خوندنش خیلی لذت بردم،باعث شد که بگردم دنبال « آرامش با دیازپام ۱۰ »....فیلمی از سامان سالور در مورد  محسن نامجو...پیدا کردنش کار سختی نبود.سرعت اینترنت هم اینقدر زیاد بود،به قول یکی از بچه ها مثل تلویزیون.پس صندلی رو یکمی دادم عقب و ولو شدم میون صندلی و دل سپردم به این من ِ بی سانسور ۵۰-۴۰ دقیقه ای...

 

*بعضی جاهای فیلم مثل یک وصله ناجور بودن.مثل تکه های زیر دوش که نامجو حمام می کرد و از موسیقی حرف می زد اما بعضی پلان هاش معرکه بودند،در حد خدا....اونجا که از موسیقی کامکار ها و شهرام ناظری حرف می زد و کاملا مشهود به سخره می گرفتشون و اینکه همیشه نباید تن به قواعد قدیمی جاری داد .... یا جایی که شباهت های گوشه سلمک شور رو با موسیقی بلوز بر می شمرد...یا نوای سحرانگیز حاج قربان سلیمانی که نصفه شب دیشب یک دنیا روح انگار ریخت توی وجودم...یا ساز زدن های تیکه تیکه نامجو...یا جاییکه در اون گوشه غمگین با همه وجود آرزو می کرد که ای کاش شاعر این شعر بود که میگه: آی عشق چهره آبیت پیدا نیست...و بعد با حسرت بگه ده سال از عمرم به عشقی بی سرانجام گذشت و اینکه آدمی حرف دل و غم و تنهایی خویش رو نمی تونه جایی و پیش کسی بگه و من که اندیشیدم پس تو می ریزی همه اون ها رو به تن و بدن ساز و آوازت...

 

*می تونید به اینجا برید و دانلود کنید یا به اینجا سر بزنید و فیلم رو به صورت آنلاین ببینید!که در این صورت به شخصه پارت سوم و پنجم رو به بقیه ترجیح میدم!

 

پینوشت:

 

1- جمعه ها عصر که میشد،دم دمای غروب هوا شال و کلاه می کردیم و میزدیم بیرون.می رفتیم کنار دریا و میون اون همه شلوغی که میفتاد به جون ساحل،پرسه می زدیم.هوا سرد بود و باد گاهی شلاقی می زد به سرو صورت دریا و به چهره ما...گاهی با خودمون ساندویچ آماده از خونه می بردیم و گاهی هم مهمون سفره خونه سنتی کنار دریا میشدیم.می رفتیم کوبیده ای،کبابی سفارش می دادیم.می نشستیم دور همدیگه و ریحون رو می غلطوندیم بین روغن کباب.سماق رو خالی می کردیم به سر تا پای اون و می خوردیم و حرف می زدیم و اینطوری سنگینی غروب جمعه رو طی می کردیم.بعد می زدیم به خیابون ساحلی و نم نم میومدیم سمت مجتمع!...نمی دونم چرا امروزی که دارم این ترانه چاووشی رو گوش میدم،یاد اون روزها افتادم...بین من و تو فاصله غوغا میکنه یاد حرفای قشنگت منو رها نمیکنه تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی....

 

2-دروغ انواع مختلفی می تونه داشته باشه.گاهی ممکنه در حد یک بلوف هم باشه اما اون چیزی که سبب خنده من میشه اینه که گاهی دروغ آنچنان قیافه زاقارتی داره که فکت میفته و بعد من می مونم و اینکه دعا کنم خدایا به جبروت و بزرگیت قسم کاری نکن که یک دفعه اینقدر زار بشه حالم که دروغ بگم به سخیف ترین حالت اون و فکر کنم که  کسی نمی فهمه....کبک بودن خودم رو فراموش کنم و دل خوش کنم به کند ذهنی بقیه!....آدمی باید حواسش به همه چیزش باشه!نباید چشم در چشم همدیگه باشیم و حرف بزنیم و ترسی از دروغ گفتن داشته باشیم...گاهی همین کلماتی که می نویسیم میشه سند بی احترامی...ربطی به حقیقی بودن و مجازی بودن این صفحه ها نداره.وقتی چند ماهی هست که همراه تو هستیم یعنی دوست نادیده تو هستیم.بقیه رو نمی دونم اما وقتی می بینم اینقدر خوش خیالانه در برفی چند متری سر خود رو فرو کردی،حالم گرفته میشه!نیاز نیست که صفحه صفحه سیاه کنی!گاهی کافی یکی دو جمله بنویسی که سبب پوزخندی بشی و سبب قهقهه ای از سر تفنن و بعد سری که از تاسف تکون میدیم و کلیکی که روی اون ضربدر کوچولو می کنیم... دلم برات می سوزه!به شدت فکر می کنم تو مریضی...

 

3-جوجو کوچولو من یک هفته ای رفته خونه خودشون...مامانش کلی توی گوشم خوند،یک هفته ای مرخصی بگیر و بیا با هم بریم و برگردیم اما نشد که بشه...این شد که پسر کوچولوم رو از اول هفته گذشته سپردم دست مامانش تا سه شنبه دیگه که برگرده!...

 

۴-از حالا داریم برای شب یلدا برنامه ریزی می کنیم و من مدام یاد پارسال میفتم و یلدا بازی مجازی که داشتیم(:

 

۵- این پخش که میکنی عطرت

   همین پخش که میکنی

   آن نمیدانم نامش میان همه خیابان های شهر

   پخش که میکنی عطرت...

 

 

از وقتی که رفتم دانشسرا به ننه م گفتم دیگه هر ننه قمری رو راه نده به خونه.این نشد که هر کسی از راه رسید بیاد برای امر خیر.ناسلامتی دارم میرم دانشسرا و باید زن یکی از این جوجه فکلی هایی بشم که سرشون به تنشون می ارزه نه یکی مثل این ایرج قصاب که سر کوچه دکون داره!...دیروز که رفته بودم ازش گوشت بخرم،گوشت رو پیچید توی روزنومه،بهش گفتم مگه پاکت نداری؟اینطوری بهداشتی نیست!با اون چشای ورقلنبیده هیزش یه نگاهی بهم کرد و گفت به روی تخم چشمام آبجی!....خاک بر سر هنوز نمی دونه کسی که واسه آبجیش پیغوم پسغوم نمی فرسته؟...گوشت رو که گذاشت توی نایلکس،گفت سلام خانم والده رو برسونید و بگید که ما دعاگوشون هستیم.بعد یک خنده چندش آوری کرد که چهار ستون بدن نازکم لرزید.چادر رو محکم تر دور خودم گرفتم و بدون خداحافظی زدم از دکون بیرون...دیگه غروب شده بود و سوز سرد شلاقی میزد توی صورتم و به خاطر یک تا پیراهنی که زیر چادر پوشیده بودم،مثل یه گنجیشک مظلوم هی می لرزیدم و به این بخت سیاهم هی لعن و نفرین می فرستادم.آخه خدایا این شانس من رو از کدوم ویرونه ای جمع و جور کردی که حالا سیاهیش باید اینطوری چشمم رو بزنه!آخه من بیچاره که این همه درس خوندم و رفتم دانشسرا حالا باید دهن به دهن یکی مثل این ایرج قصاب بذارم که تا حالا دو تا زن گرفته!...زن اولش که بچه ش نمیشد.اینقدر خوشگل بود.انگار که پنجه آفتاب!16 سالش بود که زن این سبیل از بناگوش در رفته شد!واسه حموم عروسی بردنش همین حمومی زیر گذر!ما هم رفتیم تماشا.اگه بدونید چه تن و بدنی داشت!مثل حور و پری!انگار سیم و نقره مالیده بودن به این پوست!لپاش که احتیاج به سرخاب نداشت!از خوشگلی و خانمی که هیچی کم نداشت ولی گفتم که،بیچاره بچه ش نمیشد.اینقدر با ننه خدابیامرزش رفتن سر کتاب باز کردن!اینقدر دعا گرفتن و زیر دالون خونه گذاشتن!اما افاقه نکرد و خدا اولادی بهش نداد و همین طور اجاق کور موند.روزای اول هم ایرج قصاب می گفت که من خاطرش رو می خوام و طلاقش نمیدم اما از وقتی که گره این شهین افتاد به گلوش همه این خاطرخواهی ها هم فراموش شدن.بیچاره رو طلاق داد.حالا زن ملای محل شده و داره سه تا بچه ش رو ظفت و رفت میکنه و دلش خوشه که با اون دماغای آویزونشون بهش میگن ننه!...این شهین هم برای خودش عفریته ایه!یه خط چشمایی میکشه که هر کسی رو ممکنه از راه به در کنه!هر چقدر اون اولیه فقیر و مظلوم بود این یکی دریده و پاچه ورمالیده ست!هر روز یه سفره و یه مولودی چادرش رو پهن میکنه!هی تند و تند هم سرمه ش رو پررنگ تر میکنه!تازه سکینه خانوم که رفته بود دم حیاطشون ازش یه سیر روغن قرض بگیره میگفت زنیکه بی حیا یه جوری چاک سینه ش رو انداخته بود بیرون که آدمیزاد شاخ در میاره!من که ندیدم اما میگن توی مولودیا تا یکی داریه میگیره دستش،می پره وسط و با اون رونای گوشتالوش هی خودشو تکون میده و می لرزونه!اول ِ باهار ازدواج کرد و هنوز به سیاه زمستون نرسیده همه منتظر بودن که یه کاکل زری بندازه توی دومون این ایرج قصاب مادر مرده که به شادمونیش یک هفته همه محل رو سور بده که از اجاق کوری در اومده اما بسوزه پدر سیاه بختی رو که شهین نه توی شکم اولش و نه سر سه بار زایمون دیگه ش هم پسر نزایید که نزایید و هر دفعه صدای ونگ ونگ یه دختر رو ول داد توی کوچه تا این ایرج قصاب بیچاره این آخریا دیگه از شرموندگیش نتونه حتی سرش رو بالا بگیره!...حالا هم چند صباحی هست که هی پیغوم پسغوم می فرسته که ما این ضعیفه شوما رو خاطرخواه شدیم. گفته حاضره یه حیاط جدا برام بسونه که هی نخوام چشم تو چشم این شهین ورپریده بشم...حالا هم موندم چیکار کنم.آخه من با این همه کمالات و تحصیلاتم مگه می تونم با یکی مثل ایرج قصاب زندگی کنم.اما با این حال با خودم فکر می کنم که من دیگه سنم رفته بالا و با 25 سال نمی تونم منتظر هر کسی باشم.اگه فردا هم که آقام و ننه م بعد از 120 سال رو به قبله شدن آخه من به امید کی زندگی کنم.خان داداشی ندارم که دلم به او خوش باشه!آبجیم هم که شوهر کرده شهرستون و من سالی یک بار نمی تونم ببینمش.با خودم میگم که شاید این ایرج قصاب هم قلب مهربونی داشته باشه.همین که تا حالا نشنیدم که دست به زن داشته باشه و همین که با این زنای قر و فردار نمی گرده خیلی خوبه.حالا درسته که گاهی دهنش بوی زهرماری میده یا اگه ظهر چای و قلیونش یکمی دیر بشه،صداش تا هفت محله اونورتر هم میره اما همین هم خوبه...چادر رو محکم تر دور خودم می پیچونم و فکر می کنم که به ننه م بگم برای این شب جمعه ای بگه بیان تا ببینیم چی میشه.شاید کوری بخت من هم با این ایرج قصاب باز بشه...فردا هم حتما یادم باشه برم یه استخاره بگیرم!!!

 

پینوشت:

 

یادش به خیر پارسال که اینو نوشتم!

 

بعدنوشت:

 

پنجره رو باز گذاشتم.از دور صدای یک مرثیه غمگین میاد...تمام دلتنگی های دنیا یهو جمع میشن اینجا...هر کی بوده خدا رحمتش کنه!

 

باز هم بعد نوشت:

 

چند وقتی هست که نیستی اما روزی نیست که حرفت نباشه و از یادت خبری یافت نشه!...امروز هم نیستی اما از صمیم قلب تولدت مبارک!....اتفاق خوش یمن تولد تو خیلی خیلی مبارک!