احساس میکنم مرکز گودی بوده ام و بعد کم کم،چهار دست و پا،خودم را کشانده ام بالا!ذره ذره یک راه طولانی را طی کرده ام تا الان که اینجا هستم!...وقتی از گود می آیی بیرون،وقتی میشوی یک چشم سوم و به کل ماجرا دوباره نگاه میکنی!وقتی گذشته برایت کاملا نمایان هست و آینده مشخص تر،آنگاه بهتر می توانی خودت،فکرت و روحت را تحلیل کنی!بالا و پایین کنی و بسنجی ضربآهنگ قلبت را!...و الان من مدام بالا و پایین میشوم و مدام میسنجم این دل ضربه ها را!
و خودم را مدام کشف میکنم!مدام مچ خودم را در گوشه دنجی می گیرم و در بزنگاه هایی چه ساده و چه سخت مدام از امتحان خودم،مردود میشوم!...
و متعجب میشوم!متعجب از خودم!که این منم؟با آن همه داد و فریاد؟با آن همه منم منم کردن ها و خط کشیدن ها و پاره کردن ها و هوار کشیدن ها که دیگر زین پس نه!نه!نه!و هرگز نه!
این من ِ غریب کدام یک از این " من " هاست؟...کدام ور این شخصیت متلاطم را بپذیرم؟بگویم کدام یک هستم؟
چگونه ست که وقتی حرف از دوست داشتن میزند و حرف از دلتنگی و حرف از آن همه باغی که رشد کرده بود و به آتش اما زده شد،من سکوت میکنم و حتی از خاطره دو دستش هم فرار میکنم!اما...اما دچار ده ها امای بزرگ و مختلف دیگر میشوم...
چگونه ست که دلم برایش تنگ میشود!بی نوایی میکند و دلشوره میگیرد و دلتنگ میتپد!چگونه ست که وقتی میشنومش،بغض میکنم و می خواهمش!بی بهانه آرزویش را میکنم و نبودنش را بی تابی میکنم!که ای کاش بودی و بودی و بودی!که راه دور است و تو نیستی و نیستی و نیستی!
چگونه ست که با تو مرا پیوندی نیست اما غیرتیت میشوم و حسودت میشوم و پاپی تو هستم همه جا،همه وقت و نزد همه کس!
چگونه ست این بازی بی برنامه که به یکباره آغاز میشود و سرخود سیلی میشود دل برانداز!می آید و در هم میکند لحظه به لحظه آدمی را!که هر چه بخواهی رامش کنی و سر به زیرش کنی و قرارش دهی اما عبث و بیهوده ست که نتوانی،که نشود!
زندگی و عبور روزها قانون غریبی دارد!مدام در برت می گیرد و رهایت میکند!مدام آوازت میدهد و خاموشت میکند!مدام لبخندت میدهد و سوزت می بخشد!و هیچ فکری نمیشود که شاید تو لجبازی کنی و بازیت گیرد!
حال غریبی دارم!نه که رها کردن!که دلم هیچ وقت بی خیال نبودنش نشد اما پذیرفتم،نبودنش را،ندیدنش را و نشنیدنش را!پذیرفتم و البته غصه ای هم نخوردم!قبول کردم که این هم مرحله ای از زندگی من بوده،هست و خواهد بود!که روزی و ماهی و سالی و حالا گیرم سالیانی بود اما الان دیگر نه!که ده ها دلیل هست برای این نبودن های متداوم کنونی!...که دیگر مسیرم را،راه جدایی هست!پذیرفتم که این راه جدید هم می تواند خوب باشد و موفق!...
پس رفتم!گاهی دلتنگی می کردم اما با دلم راه می آمدم!با خودم می گفتم حق دارد!عادت کرده بود و به یکباره هجرت کردن برایش سخت است و سهمگین!پس گاهی بر سر و رویش دست می کشیدم و مادریش می کردم!
و بعد پا به پای این دل رفتم و رفتم!به جاهای جدیدی سرک کشیدم و بر آستان های جدیدی سلام کردم اما تو گویی گوشه ای از این لحاف چهل تکه قلب ِ من درش بسته مانده بود!بسته مانده بود به یادگار از آن همه سال خاطره...
گذشت تا گذر ایام رنگ و بوی دیگری بگیرد!که الان من باشم و او باشد!دل دل کردن های کم و زیادمان باشد و لجبازی های من باشد و خجالت های او!...الان من هستم که می فهمم کجا هستم و او هست که می آید و می رود و آرام نمیگیرد اما!که هیچ کجا انگار جایش نیست و دیگر انگار همان مرد معتقد و مطمئن ماه های قبل نیست!که نمی داند چه کند و چگونه باشد!مدام محبت می کند و می نوازد و با زبان بی زبانی آرزومندیش را طوماری میکند بر سر راهم!...
و من...من؟...دلتنگش می شوم و با صدایش آرام!نگرانش می شوم و مدام جویای خودش و احوالش و روزگارش!...که حتی مدام هر نقره ایه دویست و شش نامی هم مرا یادش می اندازد و جستجویش میکند!...اما...دوباره دچار "اما" های مختلفم!هنوز دل چرکینم و هنوز غمگینم!...و الان علاوه بر همه این ها می ترسم!بی اعتمادم!و البته گاهی جای دیگری مدام دل دل میکنم!...و الان گیجم و به هیچ کجا انگار راهم نیست!...
می دانید دوباره خود و بخت خود را سپرده ام به دستان گاهی سخاوتمند زمان!که اینبار هم خود قرارم دهد و آرامم کند!که می گویم مرا عجله ای نیست!صبر میکنم!صبر،صبر و باز هم صبر که دیگر به در و دیوار کوبیدن را دگرباره نتوانم،نخواهم و نشایدم!
پینوشت:
1-چند وقتی قبل تر تمام آرشیوم رو بالا و پایین کردم!کامنت ها رو دوباره از اول خوندم!به چندتا ایمیلی که اون موقع یک چند نفری از شماها برام فرستاده بودید دوباره سر زدم و خوندم!...به خیالم آمد که ده سالی قبل تر،اون همه اتفاق رخ داده!احساس کردم عمری بر من گذشته و الان من چقدر متفاوتم!...
پست ها رو که می خوندم انگار خودم رو دوباره مرور می کردم و کامنت های شما هم نهایت جالبی بودن برام!اون موقع ها می خوندم و مکثی می کردم و اکثر مواقع حس تشکر داشتم اما الان می بینم که حرف های شما گاهی از ساده بودن فراتر می رفتن و تازه الان می فهمم که چی گفتید و چی بودند!
و البته ایمیل هایی که متین و محبوبه برام فرستادند انگار وقایع نگاری آینده من بودن!...دنیای عجیبی داریم!و آدم های عجیب تری هستیم!...و دوستی هاتون ارزشمندن!وقتی که مرورشون میکنم بیشتر از قبل می فهمم!و ممنون میشم!
2-خواستم باز هم بهت بگم که من گاهی قاطی میکنم و خل میشم!پس نیاز نیست که فکر کنی حرکاتم از واقعیت نشات میگیرن:دی...می تونم مطمئنت کنم که اگر بخوام یقه ت رو بچسبم به خلوتت یورش می برم!و هیچ دلیلی نداره بی دلیل به پرو پای تو بپیچم!(نتیجه اخلاقی:قاط زدگیم هم حدی داره دیگه:دی)
3-وقتی به یک نفر خیلی نزدیک باشی،خیلی راحت می تونی زود متوجه بشی که یک تکه پازل الان سر جای خودش نیست!که رابطه الان در تعادل نیست!...این دریافت روحی الان داره اذیتم میکنه!
4-هیچ وقت شیمی رو دوست نداشتم!خوب هم بلدش نبودم!از 17 بالاتر هیچ وقت هم نشدم!پس فعل و انفعالات شیمیایی رو خوب بلد نیستم!...می دونی نتیجه ش چی شد؟برای کنکور نه تنها شیمی نخوندم،حوصله تست زدنش رو هم نداشتم!...حالا میشه موضوع همین داستان!...اهل پاک کردن صورت مسئله نیستم اما وقتی مسئله ای میشه در حکم چیستان،برای حل کردنش به آب و آتش نمیزنم خودم را!
5-برنده یعنی کسی که فاتح قلب آدماست...یک شب شکن یک آذرخش میون بی کرانه هاست...زندگیمون یک فرصته نکته به نکته،خط به خط...باید به مقصد برسیم مثل یک مشق بی غلط...
6-مرسی که اون همه نوشته رو گذاشتی در اختیارم!که بخونم و بخونم و گاهی لبخند بزنم،گاهی اخم کنم و گاهی تعجب کنم!...نوشته باعث عریانی آدم می شود!
۷-درخت کوجک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه باد ؟
کجاست خانه باد ؟ ....(فروغ)




