خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

احساس میکنم مرکز گودی بوده ام و بعد کم کم،چهار دست و پا،خودم را کشانده ام بالا!ذره ذره یک راه طولانی را طی کرده ام تا الان که اینجا هستم!...وقتی از گود می آیی بیرون،وقتی میشوی یک چشم سوم و به کل ماجرا دوباره نگاه میکنی!وقتی گذشته برایت کاملا نمایان هست و آینده مشخص تر،آنگاه بهتر می توانی خودت،فکرت و روحت را تحلیل کنی!بالا و پایین کنی و بسنجی ضربآهنگ قلبت را!...و الان من مدام بالا و پایین میشوم و مدام میسنجم این دل ضربه ها را!

 

و خودم را مدام کشف میکنم!مدام مچ خودم را در گوشه دنجی می گیرم و در بزنگاه هایی چه ساده و چه سخت مدام از امتحان خودم،مردود میشوم!...

 

و متعجب میشوم!متعجب از خودم!که این منم؟با آن همه داد و فریاد؟با آن همه منم منم کردن ها و خط کشیدن ها و پاره کردن ها و هوار کشیدن ها که دیگر زین پس نه!نه!نه!و هرگز نه!

 

این من ِ غریب کدام یک از این " من " هاست؟...کدام ور این شخصیت متلاطم را بپذیرم؟بگویم کدام یک هستم؟

 

چگونه ست که وقتی حرف از دوست داشتن میزند و حرف از دلتنگی و حرف از آن همه باغی که رشد کرده بود و به آتش اما زده شد،من سکوت میکنم و حتی از خاطره دو دستش هم فرار میکنم!اما...اما دچار ده ها امای بزرگ و مختلف دیگر میشوم...

 

چگونه ست که دلم برایش تنگ میشود!بی نوایی میکند و دلشوره میگیرد و دلتنگ میتپد!چگونه ست که وقتی میشنومش،بغض میکنم و می خواهمش!بی بهانه آرزویش را میکنم و نبودنش را بی تابی میکنم!که ای کاش بودی و بودی و بودی!که راه دور است و تو نیستی و نیستی و نیستی!

 

چگونه ست که با تو مرا پیوندی نیست اما غیرتیت میشوم و حسودت میشوم و پاپی تو هستم همه جا،همه وقت و نزد همه کس!

 

چگونه ست این بازی بی برنامه که به یکباره آغاز میشود و سرخود سیلی میشود دل برانداز!می آید و در هم میکند لحظه به لحظه آدمی را!که هر چه بخواهی رامش کنی و سر به زیرش کنی و قرارش دهی اما عبث و بیهوده ست که نتوانی،که نشود!

 

زندگی و عبور روزها قانون غریبی دارد!مدام در برت می گیرد و رهایت میکند!مدام آوازت میدهد و خاموشت میکند!مدام لبخندت میدهد و سوزت می بخشد!و هیچ فکری نمیشود که شاید تو لجبازی کنی و بازیت گیرد!

 

حال غریبی دارم!نه که رها کردن!که دلم هیچ وقت بی خیال نبودنش نشد اما پذیرفتم،نبودنش را،ندیدنش را و نشنیدنش را!پذیرفتم و البته غصه ای هم نخوردم!قبول کردم که این هم مرحله ای از زندگی من بوده،هست و خواهد بود!که روزی و ماهی و سالی و حالا گیرم سالیانی بود اما الان دیگر نه!که ده ها دلیل هست برای این نبودن های متداوم کنونی!...که دیگر مسیرم را،راه جدایی هست!پذیرفتم که این راه جدید هم می تواند خوب باشد و موفق!...

 

پس رفتم!گاهی دلتنگی می کردم اما با دلم راه می آمدم!با خودم می گفتم حق دارد!عادت کرده بود و به یکباره هجرت کردن برایش سخت است و سهمگین!پس گاهی بر سر و رویش دست می کشیدم و مادریش می کردم!

 

و بعد پا به پای این دل رفتم و رفتم!به جاهای جدیدی سرک کشیدم و بر آستان های جدیدی سلام کردم اما تو گویی گوشه ای از این لحاف چهل تکه قلب ِ من درش بسته مانده بود!بسته مانده بود به یادگار از آن همه سال خاطره...

 

گذشت تا گذر ایام رنگ و بوی دیگری بگیرد!که الان من باشم و او باشد!دل دل کردن های کم و زیادمان باشد و لجبازی های من باشد و خجالت های او!...الان من هستم که می فهمم کجا هستم و او هست که می آید و می رود و آرام نمیگیرد اما!که هیچ کجا انگار جایش نیست و دیگر انگار همان مرد معتقد و مطمئن ماه های قبل نیست!که نمی داند چه کند و چگونه باشد!مدام محبت می کند و می نوازد و با زبان بی زبانی آرزومندیش را طوماری میکند بر سر راهم!...

 

و من...من؟...دلتنگش می شوم و با صدایش آرام!نگرانش می شوم و مدام جویای خودش و احوالش و روزگارش!...که حتی مدام هر نقره ایه دویست و شش نامی هم مرا یادش می اندازد و جستجویش میکند!...اما...دوباره دچار "اما" های مختلفم!هنوز دل چرکینم و هنوز غمگینم!...و الان علاوه بر همه این ها می ترسم!بی اعتمادم!و البته گاهی جای دیگری مدام دل دل میکنم!...و الان گیجم و به هیچ کجا انگار راهم نیست!...

 

می دانید دوباره خود و بخت خود را سپرده ام به دستان گاهی سخاوتمند زمان!که اینبار هم خود قرارم دهد و آرامم کند!که می گویم مرا عجله ای نیست!صبر میکنم!صبر،صبر و باز هم صبر که دیگر به در و دیوار کوبیدن را دگرباره نتوانم،نخواهم و نشایدم!

 

پینوشت:

 

1-چند وقتی قبل تر تمام آرشیوم رو بالا و پایین کردم!کامنت ها رو دوباره از اول خوندم!به چندتا ایمیلی که اون موقع یک چند نفری از شماها برام فرستاده بودید دوباره سر زدم و خوندم!...به خیالم آمد که ده سالی قبل تر،اون همه اتفاق رخ داده!احساس کردم عمری بر من گذشته و الان من چقدر متفاوتم!...

پست ها رو که می خوندم انگار خودم رو دوباره مرور می کردم و کامنت های شما هم نهایت جالبی بودن برام!اون موقع ها می خوندم و مکثی می کردم و اکثر مواقع حس تشکر داشتم اما الان می بینم که حرف های شما گاهی از ساده بودن فراتر می رفتن و تازه الان می فهمم که چی گفتید و چی بودند!

و البته ایمیل هایی که متین و محبوبه برام فرستادند انگار وقایع نگاری آینده من بودن!...دنیای عجیبی داریم!و آدم های عجیب تری هستیم!...و دوستی هاتون ارزشمندن!وقتی که مرورشون میکنم بیشتر از قبل می فهمم!و ممنون میشم!

 

2-خواستم باز هم بهت بگم که من گاهی قاطی میکنم و خل میشم!پس نیاز نیست که فکر کنی حرکاتم از واقعیت نشات میگیرن:دی...می تونم مطمئنت کنم که اگر بخوام یقه ت رو بچسبم به خلوتت یورش می برم!و هیچ دلیلی نداره بی دلیل به پرو پای تو بپیچم!(نتیجه اخلاقی:قاط زدگیم هم حدی داره دیگه:دی)

 

3-وقتی به یک نفر خیلی نزدیک باشی،خیلی راحت می تونی زود متوجه بشی که یک تکه پازل الان سر جای خودش نیست!که رابطه الان در تعادل نیست!...این دریافت روحی الان داره اذیتم میکنه!

 

4-هیچ وقت شیمی رو دوست نداشتم!خوب هم بلدش نبودم!از 17 بالاتر هیچ وقت هم نشدم!پس فعل و انفعالات شیمیایی رو خوب بلد نیستم!...می دونی نتیجه ش چی شد؟برای کنکور نه تنها شیمی نخوندم،حوصله تست زدنش رو هم نداشتم!...حالا میشه موضوع همین داستان!...اهل پاک کردن صورت مسئله نیستم اما وقتی مسئله ای میشه در حکم چیستان،برای حل کردنش به آب و آتش نمیزنم خودم را!

 

5-برنده یعنی کسی که فاتح قلب آدماست...یک شب شکن یک آذرخش میون بی کرانه هاست...زندگیمون یک فرصته نکته به  نکته،خط به خط...باید به مقصد برسیم مثل یک مشق بی غلط...

 

6-مرسی که اون همه نوشته رو گذاشتی در اختیارم!که بخونم و بخونم و گاهی لبخند بزنم،گاهی اخم کنم و گاهی تعجب کنم!...نوشته باعث عریانی آدم می شود!

 

۷-درخت کوجک من

 
   به باد عاشق بود


   به باد بی سامان


   کجاست خانه باد ؟


   کجاست خانه باد ؟ ....(فروغ)

 

می دونم الان کارهای خیلی مهم تری هم دارم!همین چند ساعت قبل هم چند کلمه ای نوشتم و فرستادم درون این دنیای مجازی!پس اصولا لزومی نداره که وسط این بلبشو دوباره بیام انگشت به دکمه دکمه این کیبرد بزنم و کلمه کلمه کنار هم ردیف کنم و جمله بسازم و هی برم سر خط!...نقطه و دوباره از اول!

 

گاهی فکر میکنم اگر من الان یک جایی غیر از اینجا بودم،چی میشد؟...گاهی فکر می کنم اگر الان اوضاع طور دیگه ای بود!زمین به شکل دیگه ای می چرخید!و کلا اگر بال به بال زدن این همه ثانیه که میگذرن به طریق دیگه ای بود،چگونه تفاوتی میکرد دنیای من؟

 

چند روز قبل منتظر ماشین بودم تا برم سرکار!یک فوج پرستو دور سرم چرخ می خورد!غیر قابل باور بود اما میومدن پایین!پایین ِ پایین!از کنار شونه هام رد میشدن!انگار بازیشون گرفته بود!دنبال هم می کردن و چرخ می خوردن و یکهو ناپدید میشدن و  بعد  به یکباره نمایان!...مست دیدنشون شده بودم!غریب بودن!خیلی غریب!و انگار دنیا متوقف مونده بود در همون لحظه،در همون نقطه!

 

اون روز که از در بیمارستان تا اورژانس رو می دویدیم با خودم فکر می کردم گنگی غریبی داره اتفاقات زندگی ما!نه که بی حسابی و کتابی اما به رازی قفل نگشوده،به یکباره سکه به نام کسی زده میشه که گوشه ای داره بی سر و صدا و بی اذیت و آزاری کار خودش رو میکنه!تو گویی از یاد همه کس و همه چیز رفته ولی یهویی کف های روی موج انگار کنار میرن و به آدمی میگن بیا بالا!به یک بازی می مونه که خدا راه میندازه!...من که امروز ندیدمش اما میگفتن مثل جوجه ای تازه سر از تخم در اومده،می مونه!...مامانم میگن راه درازی رو رفتن و برگشتن!...راهی دراز،راهی دراز...

 

یادم میاد سالها قبل روی تاب مینشستم و تاب می خوردم و به آسمون نگاه می کردم!خیره میشدم به ماه!...روزها نمیشد طرف تاب بری!کوچولوهای پنج شش ساله برات شاخ و شونه میکشدن که مگر بچه ای؟...شبها اما راحت بودی و آزاد!...می رفتم و می نشستم و تاب می خوردم و خیره می موندم به ماه و زیر لب می خوندم...آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر...بهم اصرار می کرد که کمی راه بریم اما من دل از اون غنیمت شبونه برداشتن رو نمی دونستم و نمی تونستم و نمی خواستم!پس می موندم و تاب می خوردم و خیره میشدم و زیر لب می خوندم...

 

اینکه مدام منتظر باشی یکی از راه برسه...یکی که شبیه هچکس نیست!کسی دیگر!کسی بهتر!...نمی دونم خوبه یا بده!...اگه بری به اتاقای مشاوره یا اگه سر فرو کنی در این کتاب هایی که بوی خوشبختی میدن،حتما به این نتیجه میرسی که نه!خوب نیست!که تو هستی و دنیایی که باید بر محوریت خودت ساخته بشه!که انتظار امری ست عبث و بیهوده!...اما غافلیم که همیشه یک امای بزرگ این وسط هست!که انگار خیال این ندارد که تنهایت بگذارد و به پایین رفتن آب خنکی از گلویت میهمانت کند!

 

کوچیک که بودم!دوم ابتدایی که بودم،دو ماه از سال رفته معلممون بازنشسته شد!لاجرم مثل غنیمتی های جنگ تقسیم شدیم میون باقی کلاس ها!من سهم کلاسی شدم که معلمش مرد جوانی بود!و البته مهربان و البته خنده رو!روز اول همه وقت من به گریه کردن گذشت و همه وقت او به آروم کردن من!ریز به ریز محبت هاش هنوز زیر پوستم وول می خوره!یادم هست چطور نوشتن " امّا " رو اون یادم داد!که باید براش تشدید بذارم!کاپشن مشکی تن می کرد!کنارم نشست و دستش رو گذاشت روی دستم و قلم رو حرکت داد!یک میم وسط دو تا الف!و بعد یدونه سه دندونه اون بالا!...و هیچم خبر نبود که روزی غم این " اما " مرا خواهد کشت!!

 

کشتن کار خوبی نیست!مردن هم کار خوبی نیست!یک بار حس کردم که مردم!یا بهتره بگم حس کردم که خودم رو کشتم!اون موقع هم کوچیک بودم!سوم ابتدایی!جایی مهمان بودیم و باغ بزرگی داشتن!و زنبورهای درشتی!و همه جا پر از شمشاد بود!...رفتم توی اتاق!کلید برق رو که زدم،لامپ سوخت!به همین راحتی!به همین سادگی!و برای دختر بچه ای که اون موقع هنوز شناس شما نبود انگار که قتلی رخ داده که البته آلت قتاله هم در دستان نحیف و لاغر اون پیدا شده!فکر می کردم خبط بزرگیه سوختن لامپ اتاق!بدون اینکه به کسی بگم اومدم بیرون و رفتم توی باغ!رفتم میون همه!ناخودآگاه یک برگ از شمشادها کندم و البته خوردم!مزه تلخ و بیش از اندازه نافرمش هنوز زیر زبونمه!فکر کردم که مردم!فکر کردم که با خوردن اون برگ خودم رو کشتم!

 

ولی زنده موندم!خیلی سال ها بعد از اون هم زنده موندم!و این دنیا چرخید!و روزها شب شدند و شب ها روز شدند!اما مزه اون برگ از یادم نرفت که نرفت!تلخ و تیره و کدر زیر دندونم جاخوش کرد و موند!

 

حالا هم داستان،داستان همین مزه هایی هستند که می مونند!چه شیرین و چه تلخ!چه شاد و چه غمگین!...حالا هم داستان،داستان همون زخم هایی هستند که مداوا میشن اما فراموش...نه!فراموش نمیشن!...حالا هم داستان،داستان همین آدمی ست که نشسته اینجا!و با وجود اینکه الان کارهای خیلی مهم تری هم داره و همین چند ساعت قبل هم چند کلمه ای نوشته و فرستاده درون این دنیای مجازی!همچنان دوست داره که وسط این بلبشو دوباره بیاد انگشت به دکمه دکمه این کیبرد بزنه و کلمه کلمه کنار هم ردیف کنه و جمله بسازه و هی بره سر خط!...نقطه و دوباره از اول!

 

پینوشت:

 

1-دوست دارم از خیلی چیزها بنویسم!...پس مراقب خودتون باشید!

 

2-شما رو نمی دونم اما خودم هیچ چیز راضیم نمیکنه!همیشه طلبکارم!همیشه میگم اگر اونجور میشد دیگه من هیچی نمی خوام!دو برابرش رخ میده اما باز هم دستم درازه!

 

3- کسی هست آیا که من رو ببره نیشابور؟...نه که ببره!بیاد با هم بریم!

 

4-جواب کامنتای سه پست قبل در اولین فرصت!شاید هم همین الان!

 

۵-نام تو نور

   نام تو سوگند

   نام تو شور

   نام تو لبخند

   لبخند

   در تلفظ نامت

   ضرورتی است! ...(قیصر امین پور)

 

 

 

اتفاق ها  - شاید به خیال ما دیر یا زود - رخ می دهند،اما رخ می دهند!

روزها - شاید به خیال ما کند یا تند - می گذرند،اما می گذرند!

بال ها - شاید به خیال ما دیر یا زود - پر می گیرند،اما پر می گیرند!

لبخند ها - شاید به خیال ما کند یا تند - نقش می گیرند،اما نقش می گیرند!

پینوشت:

۱- بیمارمان حالشان خوب است...مرسی!

۲-کامنت های دو پست قبل هم به زودی پاسخ داده می شوند!

۳-....

 

 

از روابط نیم بند دل خوشی ندارم!از آن دست روابطی که به زبان عامیانه به تُف بسته شدن!تَقی به توقی بخوره همه رشته ها پنبه میشن!همه نگاه ها سرد و همه سلام ها فراموش میشن!تو انگار کن که این ها همه کتابی بودن که یک روز در خلوتی تابستانی کنج اتاقت خوندی!روی صندلی فکسنی نشستی و عقب و جلو شدی و خوندی و بعد هم به صفحه آخر رسیدی!این ماهیت داستانی بودن مدام به رخت کشیده میشه!بعد هم دچار ده ها حس مختلف میشی!از همین دست حس های گیجی آور ِ پر از بیهودگی!...از همین دست افکاری که خسته ات میکند و اگر خیلی خوش شانس باشی افسرده ات نمی کند!...از همین دست افکاری که بوی هیچ بوی عاشقانه ای را نمی دهند!فقط انگار گوشه رینگ مچت را می گیرند و مدام تیر خلاصت می زنند!...

 

قبلاها بلد بودم لااقل در لفافه ای و در استتاری دست ساز حرف بزنم اما الان مدام قفل میکنم!مدام یادم می رود که چه می خواهم بگویم!که چه فکری،رویایی و خیالی هجوم آورد و در من پیچید!مدام حرف ها،کلمات،خاطرات و حتی بوها و صداها به سرحداتم یورش می آورند و تا می روم به استقبالشان فرار را بر قرار ترجیح می دهند!مدام تنها می مانم!تنها از هر حسی و هر بویی و هر خاطره ای و هر ترانه ای!...دوست دارم شجاع می بودم!شجاع!آنقدر که حرف زدن را به یاد می آوردم!که وقتی میان سرمای شبانه ای که دور هم نشسته بودیم و فلانی گفت که معلومه اون مال منه!!!می تونستم زار بزنم!نه زار زدنی شبیه همان گریه های ریز ریز معروف!زار زدنی که بوی فریاد را داشته باشد و کیفیت اعتراف را داشته باشد!که کیفیت باز شدن قفل و گشودن در بسته کلید خورده را داشته باشد!که حرف های تلنبار شده پاکسازی بشن!حرف از جفاهایی که صاعقه وار دلم را شکستن!...گاهی آنقدر بی محابا خاطره ای از یاد رفته به یادت می آید که زبانت بند می آید!غبارش کنار می رود و یادت می آید که این راهی که آمدی چقدر سنگلاخی بود! و اما تو گفتی که باید بروی!که باید نمانی!که باید نپوسی!رفتی،نماندی و به خیالت نپوسیدی اما عاقبت؟؟..عاقبتی در کار نیست!...می بینی جهان از تو شروع می شود و با تو پایان می گیرد و این نه تزی انسان شناسانه ست و نه خبر از وارستگی روحی می دهد!این نمادی ست و سندی ست از اینکه اول و آخر این جهان پهناور،ابتدا و انتهای این گستره رنگارنگ، تو تنهاترین مخلوق عالمی!که همزاد تو به وقت اولین گریه،تنهایی بوده است و تنهایی!

 

حالا که از اول می خونم که ببینم چی نوشتم،می بینم این همه نوشتم و عاقبت نشد آن چیزی که الان درونم در حال شعله کشیدن ست!شاید شعله ای به شدت آن همه حرفی که بر روی لبم ماسید!که گفتنشون بزرگترین آرزویم بود!شعله ای به شدت همان ترسی یا همین ترسی که مدام درونم موج میزند که نکند لال بمیرم!لال بمیرم و نگفته باشم!نگفته باشم که چقدر بو کشیدم!بو کشیدم و بی اغراق مست شدم!اما خبرم نبود که چه زجر آور است آن بامداد خمار که بر سرم سایه می افکند!سایه ای به بلندای تمام راز و نیازهایم و به عمق تمام چاه های عالم!!!

 

پینوشت:

 

1- این چند روز به شدت درگیر بودم!بیماری یکی از بستگان نزدیکم ماها رو تبدیل کرده بود به لشکری شکست خورده که مدام بین بیمارستان و خونه در ترددیم!حالا هم نه اینکه خطر از سرمون پریده باشه اما اگر آرامش قبل از طوفان نشمریمش،بابد بگم آسایش داره دوباره  به سمتمون میاد!...امروز تونستم برم سرکار و البته کلی کار بود و کلی کار هم موند!کار کردم و چایی خوردم و تلفن حرف زدم و کلی بدو بدو کردم!...حالا هم که ساعت از 12 شب گذشته تازه اومدم خونه!نشستم پای این کوفتی و میون وبلاگای شما گشتم و کامنتای خودم رو خوندم و نشستم به گوش دادن داریوش...حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا...حالا که دل تو شده فرسنگ ها دور از خدا....به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه...به من نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه!...

 

2-بابت پرسیدن های این چند روزه تان ممنونم!به وقت مقتضی جبران می کنم!

 

۳-الان هم خوبم!آرامم!بی خیالم!خوابم می آید و تا لحظاتی دیگر به همآغوشی با رخت خواب نایل می شوم!

 

۴-جواب کامنتهای باقیمانده پست قبل فردا نبشته می شوند!

 

5-به این قبله ی بی کران تنهایی قسم

   من هنوز هم

   از پنجره هایی

   که بغض آدمی را نمی فهمند

   می ترسم ....(علیرضا روح نواز)

 

 

 

نفس هایت را پک می زنم...ریه هایم غرق بوسه می شوند!