خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

وقتی به اتاقک اعتراف کلیساها فکر می کنم،پیش خودم میگم چه منبع تخلیه روانی فوق العاده ای!... میری اون تو و بعد خودت رو خالی میکنی از هر بندی و هر دستاویزی که پیچیده دور روحت و قلبت و وجودت!...پیش خودم میگم اگر من هم یک مسیحی دو آتیشه بودم،امروز صبح قبل از اینکه بیام سرکار،می رفتم کلیسا!بعد می رفتم توی اون اتاقک می نشستم و اعتراف می کردم...اعتراف می کردم که الان انباشته از یک حس وحشتناک هستم...و بعد کشیش از من می پرسید چه حسی دخترم؟...و من می گفتم که حقارت!!!...به شدن حس می کنم حقیر شمرده شده م!اینکه کسی به طرز بسیار ظریف و حرفه ای،کمر به کوچیک کردن من بسته!و می گفتم و می گفتم و می گفتم و اون می شنید و می شنید و می شنید!...بدون اینکه مثل روانشناس ها بخواد نصیحتم کنه یا راهکار نشونم بده!یا بخواد من رو متوجه گوهر وجودی خودم بکنه و بهم گوشزد کنه که مهم خود منم!خود من!!!.....فقط گوش می داد و باهام همدردی می کرد.سعی نمی کرد که بهم بگه دارم اشتباه می کنم بلکه گوش می داد و بهم حق می داد بابت این حس مزخرفی که افتاده به جونم!درکم می کرد.مثل یک انسان که انسان دیگری را...بهم می گفت که می فهمم چی میگی!که می دونم چقدر سخته همچین تجربه ای!می گفتم پدر " خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه...کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود "...و او بگویدم دخترم " از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان...باشد کز آن میانه یکی کارگر شود "....

 

حال خوبی ندارم.گاهی حقیقتی که جلوی چشمات رخ می نماید،ماهیت سخت و پلید و روح فرسایی داره!پذیرشش سخت تر از اون چیزیه که ممکنه تصور کنی...خشمی توی وجودم جولان نمیده ولی به شدت حس پریشونی دارم!اینقدر بی نا و بی رمقم که دیگه حتی نمی خوام به این فکر کنم که ای کاش فاعل این فعل می فهمید که چه فاعل غیر دوست داشتنی ای شده!

 

در این زمانه رسوا

امکان گزینشی نیست آدمی را

مگر ستمگری،خیانت پیشگی یا به زندان بودن

و نه انتخابی دیگر...... (پوشکین)

 

 

توی آشپزخونه هستم و میرم توی فکر که غذا چی درست کنم...اول میگو رو گذاشتم برای یخ زدایی....به این فکر می کنم که توی مغز آدم چی میگذره و بعد همون موقع چی رخ میده....بعد سیب زمینی ها رو حبه حبه خُرد کردم...اون روز تا اومد داخل اتاق،به روش همیشگی،شروع کردم توی ذهنم به تجزیه و تحلیل کردنش...بعد هم پیاز و سیر....پیش خودم گفتم 32 ساله ست!متاهله!احتمالا زبان خونده و البته حس کردم اصلا حوصله ش رو ندارم...برنج رو هم شستم و گذاشتم خیس بخوره...برگشت سلام کرد.از حرف زدنش نمیشد حدس زد کجاییه!از اینایی که حرف زدنشون بدون جغرافیاست...سیب زمینی ها رو سرخ کردم...بدون لحظه ای صبر رفت سر اصل مطلب و من البته مثل منگول هایی که مغزشون از پای بست ویران تشریف داره یه لبخند ملیح از این سر تا اون سر صورتم شکل گرفت و پیش خودم گفتم خاک بر سرت دختر!پس وظیفه تاریخی و رسالت سنتی تو در همچین لحظه ای چی میشه؟دادیش به باد فنا؟؟؟؟...عاشق صدای جلز و ولزیم که وقتی سیب زمینی رو میریزی توی روغن داااااغ بلند میشه!و البته به شدت عاشق سرخ کردن میگو...اون حرف می زد و این گفتگوی درون مغز من هم همچنان ادامه داشت که یک مرتبه حرفش رو قطع کردم و با همون لبخند و با همون اغتشاشات ذهنی اما شروع کردم براش کلمات رو ردیف کردن!!...میگوها رو هم سرخ میکنم.خیلی راحت و بی دردسر.اینقدر هم خوش رنگ میشن که خودم ذوق میکنم!....بعدا گفته بود فقط 6 دقیقه تونسته حرف بزنه!...بعد هم که بهش رب اضافه کردم و همینطور تفت دادم و تفت دادم..... توی فکرم که زمان گرفته من چقدر حرف زدم؟؟؟...

 

پینوشت:

 

1-این،اون چیزی نبود که می خواستم بنویسم!

 

2-از اس ام اس بازی کردنای امروز عصرم خوشم نیومد...از کاری که ارزش خاصی براش متصور نیست،خوشم نمیاد...لحظه که تموم میشه،اون کار هم از هستی ساقط میشه و این برام یک جورایی درد آوره!...یا به زبان ساده تر!از انجام کارهایی که روحم رو درگیرش نمی کنم،خوشم نمیاد!

 

3-امروز که من حرف می زدم و تو متوجه نمیشدی،حس می کردم که اگر لال بودم و نمی تونستم حرف بزنم،چطور میشد؟...انگار که آدم زندانیه!...

 

4-مرض داشتن شاخ و دم نداره!باور کنید!و البته گاهی مریض بودن هم خوبه!اینقدر روحت رو سوزن سوزن میکنی تا جاییکه ممکنه به کشف های جالبی هم برسی!...خب!به من حق بدید که یه جمله ای که وصف مهربون بودنمه رو چندین بار توی روز بخونم....مدام بخونم و خوشحال باشم که حفظم نمیشه و می تونم به جای دوره کردنش توی خیالم،از نو و از روی خود کلمات بخونمشون!

 

5-عصر همینطور بیخود بیخود تلویزیون رو روشن کردم و کانال یک رو گرفتم!نمی دونم فیلم سینمایی عصر اسمش چی بود اما نگاش کردم...و خیلی به دلم نشست!خیلی زیاد...با وجود فضای روستاییش!با وجود بازی بد بازیگراش!لهجه های زشتشون و آنتن خراب تلویزیون ما...روح داشت فیلمش،روح!!!....و دیالوگاش مثل یه قطره آب وسط بیابون بودن!!!!

 

6-گاهی با پدرم شوخی های دوره ای داریم...از اون مدلایی که فقط خودمون دو تا درکش می کنیم و البته ممکنه برای بعضی ها هم بی مزه باشه...این مدت که نیستن هر روز باهاشون حرف می زنم!دیشب دو بار با هم حرف زدیم!ولی امشب زنگ زدن و گله می کردن که چرا بهشون زنگ نمی زنم!!!

 

7-دیشب گوشیم رو گذاشتم توی جیبم!به نگهبان یه سلامی کردم و بعد از اون پله های آجری،هفت طبقه رفتم بالا....از اون بالا بهش زنگ زدم و گزارش کار دادم...به شوخی می گفت تو کارم موش ندوونیااا...میگفتم کجای کاری؟رفتی مسافرت،از من عقب افتادی!...من الان از تو جلوترم!

 

8-عاشق ساختمون سازی شدم!اینقدر که افسوس می خورم چرا درسش رو نخوندم وگرنه الان چقدر به دردم می خورد!

 

9-کی دیده اول آجر چینی کنن و بعد بتون ریزی کنن؟!...من دیدم البته!

 

10-همینطوری هر چی داره به مغزم خطور میکنه،می نویسم...بی کم و کاست...ولی فکر کنم تا همین جا کافی باشه!

 

11-فرزانه ای فریاد زد و گفت:

     خدا

     دیوها نعره می کشیدند:

     مرگ

     عده ای غریو برآوردند:

     انسان

     مادرم آهسته به من گفت:

     عشق..... (علی رضا روح نواز)

 

 

 

 

1-صبح تا چشممون رو باز میکنیم،تا روز دوباره شروع میشه٬همه چیز دوباره از اول شروع میشه!فیلم بر میگرده نقطه اول نمایش!انگار پرده نمایش به عادت هر روزه بالا میره و ما شروع میکنیم!از این پلان به اون پلان!از این سکانس به اون سکانس!یک سره بدون هیچ فریاد بلندی که صدای کات بده!...

 

2- هیچ اتفاق عجیبی نیست!همیشه بر همین منوال در بر پاشنه می چرخید!و تو هنوز عادت نکردی!...باور کن!باور کن!و فرار نکن!....دارم با خودم حرف می زنم!

 

3- این روزها هم میرم سرکار،هم به یک سری کارای شخصیم می رسم،هم به نت سرک می کشم،هم بسان یک خانم کدبانو به امر خطیر خانه داری مشغولم و هم با سوزش شدید گلوم میسازم....پدر و مادر محترم به یه سفر دو هفته ای تشریف بردن و عنان زندگی رو سپردن به دستهای قدرتمند بنده:دی....آخر شب ها یک مقداری از غذای فردا رو درست می کنم و صبح هم مجبورم زودتر از همیشه بیدار بشم و بقیه کارای غذا رو انجام بدم!...حالا غرغرای خواهر محترم رو هم اضافه کنید به این آش شله قلم کار که چرا بُرست رو نذاشتی سر جاش؟...چرا این کتاب رو که برداشتی،گذاشتی بالای تختت!و از این قِسم حرف ها....

 

4- ولی همچنان میون این همه کار،حس می کنم یک جای کار ایراد داره!یک کاری بوده که انجام ندادم!...یک چیزی انگار مثل کِرم وول می خوره میون مغزم و بهم آلارم میده ولی هر چی کنکاش می کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم...

 

5- دیشب رفتم جلوی کتابخونه که یک کتاب بردارم برای خوندن!کتاب " همیشه شوهر " رو برداشتم و بعد ولو شدم روی تخت و شروع کردم به خوندن...همیشه درک داستایوفسکی برام سخت بوده!قلم سنگینی داره و البته نخراشیده!نه روونی داره و نه دلچسبی!به خصوص اگه یه ترجمه ناجور هم به تورت بخوره!فقط اون چیزی که همیشه ته داستاناش هست توی وجودت یه کششی رو بوجود میاره که بری سمتش!...ولی در عوض عاشق تولستوی هستم!یک سر و گردن از بقیه بالاتره!

 

6- یادم میاد چند سال پیش قرار شد چند تا کتاب بدم به بچه ها برای خوندن...میون کتاب ها کتابی بود از گوگول بالزاک..." بابا گوریو " که من خیلی هم دوستش می دارم...ولی نمی دونم چرا تا مدتها شده بودم مضحکه دست بچه ها...شماها احیانا می دونید چرا؟

 

7- امیر حسین حسن چهل تن کتابی داره به نام " ساعت پنج عصر وقت خوبی برای مردن نیست!" یکی از داستان های کوتاه این کتاب در مورد دختریه که برای ماه عسل میره به آبادان.صفحه به صفحه داستان نشون میده که این دختر از یک چیزی عذاب میکشه با وجود اینکه بار اول هم هست که به همچین جایی میاد!تا اینکه نصفه شبی بغضش آب میشه و به همسرش میگه چرا باید یه آدم نوزده ساله بمیره؟....من هفده سالم بود...برام نامه عاشقانه می داد...پدرم مخالف بود...فرستادنش سربازی...نوزده ساله بود که مرد"...

 

8- چطور میشه از آقایون خواهش کرد که وقت دست شویی رفتن از دستمال کاغذی استفاده کنن؟!... 

9- من می مونم چطوریه که معمولا زوجای جوون یک سال بعد از ازدواجشون یه بچه توی بغل دارن اما بین بچه اول و دومشون حداقل 5-6 سالی اختلاف هست!یک مرتبه به کشف موضوع خاصی نایل میشن؟

 

10- بستنی جلوی نا باروری رو میگیره!...

 

11- لپتو بیار جلو...1...2...3...4...تا 99 هم بشماری از بوس خبری نیست!

 

12- حالم خوبه...خوبه...خوبه...

 

13- بوی باران بوی سبزه بوی خاک...شاخه های شسته،باران خورده،پاک...آسمان آبی و ابر سپید...برگهای سبز بید...عطر نرگس،رقص باد...نغمه شوق پرستوهای شاد...خلوت گرم کبوترهای مست...نرم نرمک میرسد اینک بهاران....

 

14- من فرزند عشقم.
      مرا نجوا کرده‌اند
      بوسیده‌اند

      مرا زیر پوست یکدیگر
      به ناخن خراشیده‌اند.
     مرا زیر لب گفته‌اند
     نفس کشیده‌اند.

     در بستر عاشقان
     چیزی هست برتر از خیال.
     مرا به گرمی ساخته‌اند
     به نرمی پرداخته‌اند
     چرا که دل با یکدیگر داشتند،
     عاشق بودند.

     نمی‌توانم زنده نباشم
     دوست نداشتن حتی در خیال من نیست.

     بی آن که نشانی به پیشانی کسی باشد
     آدمیان تقسیم می‌‌شوند به :
     فرزندان عشق
     و بی عشقی
     فرزندان مستی، تجاوز
     و بی‌اعتنایی.

     هیچ گناهکاری وجود ندارد
     ای طبیعت آدمی را از نفرین رها کن.

     من لحظه‌ی اشتعال دو روح بودم
     آن دم که در جسمی با هم روبرو شدند.
     می‌خواهم ذره‌ای عشق هدیه کنم
     به آنان که عشق را نشناختد
.
....( یوگنی یفتوشکو)

 

*خودم می دونم دقیقا این تغییرات در پستم نشونه یک ذهن عقده ایه!  شما به روی خودتان و البته به روی مبارک من نیاورید

 

 

دیدید گاهی تصمیم می گیرید که کار خاصی رو انجام بدید اما از ترس اینکه به ده ها دلیل ممکنه به سرانجام نرسونیدش،پس با کسی در موردش حرف نمی زنید!...حالا ممکنه کار کوچیکی باشه مثل یه شیرینی درست کردن تا برنامه ریزی چند ماهه ای برای انجام دادن یه پروژه تحقیقاتی!....خودم از اون دسته آدم هایی هستم که این گزینه رو مدام رعایت می کنم که تا کاری رو کامل انجام ندادم ازش حرف نزنم!باید اعتراف کنم نه به خاطر اینکه معمولا میگن باید عمل کرد و نه حرف زد،بیشتر به خاطر اینکه اگه انجامش ندادم نه کسی بازخواستم کنه و نه کسی در خلوتش به ریشم بخنده!...ولی به مرور زمان متوجه شدم که این مسکوت گذاشتن ماجراها کمک زیادی میکنه به اینکه در مرحله اجرا هم با سکون رو به رو بشیم.گو اینکه نبودن شاهد،می تونه دلیل مستحکمی باشه که از کل داستان چشم پوشی کنیم!...ولی یک مدتی هست که شروع کردم با مسائل کوچیک امتحان کردن!...در نتیجه شروع کردم به بلند بلند فکر کردن!...بذارید یه مثال ساده بزنم!حدود دو هفته هر شب به خودم می گفتم فردا قبل از خواب کتابخونه م رو مرتب می کنم!اما هر شب دریغ از دیشب و پریشب!....تا اینکه چند شب پیش بلند بلند فکر کردم!و صد البته موجب شد که من برای حرف خودم و تصمیم دو تا شاهد پیدا کنم!...این بود که فردا شب کتابخونه م مرتب شده بود!...می دونم ممکنه بگید که آدمی باید اینقدر سلامت روانی داشته باشه که بدون نیاز به پاسبان درست رفتار کنه اما کیه که تکذیب کنه که گاهی از دل محدودیت ها و مراقبت هاست که موفقیت ها و پیشرفت ها بوجود میان!گاهی هر آدمی نیاز پیدا میکنه به منگنه ای که در حالیکه زخمیش نمیکنه اما کمکش می کنه که شرایط بهتر،رفتارهای به سامان تر و یا اتفاقات به درد به خور تری رو جستجو کنه...گاهی نیاز هست که برای انجام کارهامون به محرکی دخیل ببندیم!شاید باعث بشه که روند فعالیتمون بعد از مدتی به سامان برسه و خط سیر خودش رو پیدا کنه!...و در آخر اینکه بد نیست گاهی از محیط دور و برمون،از شرایطی که خواه ناخواه برامون پیش میاد حداکثر استفاده رو بکنیم!

 

پینوشت:

 

۱-مجله موفقیت رو می خونید؟!....یک صفحه ای داره موفقیت آنلاین!موقع نوشتن این پست مثل خوشحال ها مدام توی ذهنم بود که این پستم دقیقا به درد اون صفحه می خوره

 

۲-ببینید اینو ، بد نیست!...ببخشید که نتونستم از خجالت بقیه در بیام!تعداد کم بود آخه!

 

۳-خدایا مرا چقدر دوست می داری؟پس به تو پناه می برم

 

۴-حالا چقدر وقتمون تنگه

   تو پیش خودمی،همین جا،تو خاطره هام

   لا به لای روزنامه،ظرف و ظروف

   کنج کتاب و خط ِ هر چه هوای خوش

   می بوسمت،هی می بوسمت تا دوباره برگردی به زندگی!.... (سید علی صالحی)

 

 

- چرا از اتفاق دیدار دوستت پرهیز می کنی؟...اینو پسرک/دخترک شیطونی پرسید که از کوچه ممنوعه ها رد میشد!

- می ترسم...اینو مرد/زن میانسالی گفت که روی چارپایه زهوار در رفته ای نشسته بود!

- برای چی؟...پسرک/دخترک پرسید!

- اما مرد/زن پاسخی نداشت.باخود اندیشه کرد:از چه میترسم؟...یکی اینکه این ملاقاتی بدیع خواهد بود.

- بدیع؟...

- آره یعنی تا حالا برام اتفاق نیفتاده با کسی آشنا بشم که فرسنگ ها ازش دورم!تو گویی از دو سیاره مختلف!

- به نظرت این دلیل مهمیه؟

- نه! اما اصل ماجرا اینه که من ضعیفم.تمامی دوستان من کیپ تا کیپ در چارچوب هایی از قبل تعیین شده قرار می گیرن!...قبول کن سختمه!

- سختیش رو قبول میکنم اما یه تجربه اس.فکر نمیکنی بیارزه؟

- میدونم می ارزه و می ترسم!

 اصلا توی احمق دوست می خوای برای چی؟-

بغض کرد...مگه من آدم نیستم؟ -

 در این موضوع شک اساسی هست...خندید!-

- ...چه کنم؟

- فکر نکن!عمل کن!

- مگه میشه؟

- خودت چی فکر می کنی؟!...

 

پینوشت:

 

1-گلوم به شدت می سوزه!از پریروز تا حالا مدام خش بر میداره و اذیتم میکنه!من هم دقیقا مثل یه آدم بی سواد،هر وقت خش ِ گلوم زیادی اذیتم کردم پا میشم و میرم سراغ یخچال و اکسپکتورانت و هیدرودیفنامیک(درست نوشتم آیا؟!) و از این قِسم نوشیدنی های گوارا!!!

 

2-اگر هیچ حُسنی نداشت این دیدار لااقل این خوبی رو داشت که بعد از این همه مدت حرفایی رو که بارها توی خفا به خودم گفته بودم،بدون هیچ بغضی و افسوسی و لرزش صدایی،یک روند و بدون مکث بگم!...بگم و راحت و آسوده بشم...و بعد فکر کنم که دیگه تموم شد!

 

3-خواهرم میگه حالا اینقدر دست دست کن تا مرغ از قفس بپره!ولی من دستم به طرف این آدم نمیره!حتی اگه دلم رو کمی قیلی ویلی بده!

 

۴-از صبح با هر کی طرف میشم یا از خدا طلب قبول شدن طاعات و عباداتم رو داره یا با خوشحالی عید رو تبریک میگه!...حوصله ندارم اصلا!

 

۵-اگه مایلید سخاوتمندانه به کُشتن وقتتون بپردازید،می تونید بی دردسر به دیدن فیلم " اگه می تونی منو بگیر " بشینید!

 

۶-ای تف به روی هر دوتاییتون که وقتی گفتم مگه هستی تموم نشده،اینطوری منو مسخره کردید!...اینو اگه نمی گفتم،می مُردم!باور کنید!

 

۷-من دستُ نباختم!

   یه روز غروب،یه نفر اومد طرفای تجریش

   گفت: میای بازی؟

   گفتم: ها!

   تو همون دست ِ اول،بُر نخورده،گفت: دل!

   عجب حکمی کرده...!

   باختم،تا قیام ِ قیامت!