1-صبح تا چشممون رو باز میکنیم،تا روز دوباره شروع میشه٬همه چیز دوباره از اول شروع میشه!فیلم بر میگرده نقطه اول نمایش!انگار پرده نمایش به عادت هر روزه بالا میره و ما شروع میکنیم!از این پلان به اون پلان!از این سکانس به اون سکانس!یک سره بدون هیچ فریاد بلندی که صدای کات بده!...
2- هیچ اتفاق عجیبی نیست!همیشه بر همین منوال در بر پاشنه می چرخید!و تو هنوز عادت نکردی!...باور کن!باور کن!و فرار نکن!....دارم با خودم حرف می زنم!
3- این روزها هم میرم سرکار،هم به یک سری کارای شخصیم می رسم،هم به نت سرک می کشم،هم بسان یک خانم کدبانو به امر خطیر خانه داری مشغولم و هم با سوزش شدید گلوم میسازم....پدر و مادر محترم به یه سفر دو هفته ای تشریف بردن و عنان زندگی رو سپردن به دستهای قدرتمند بنده:دی....آخر شب ها یک مقداری از غذای فردا رو درست می کنم و صبح هم مجبورم زودتر از همیشه بیدار بشم و بقیه کارای غذا رو انجام بدم!...حالا غرغرای خواهر محترم رو هم اضافه کنید به این آش شله قلم کار که چرا بُرست رو نذاشتی سر جاش؟...چرا این کتاب رو که برداشتی،گذاشتی بالای تختت!و از این قِسم حرف ها....
4- ولی همچنان میون این همه کار،حس می کنم یک جای کار ایراد داره!یک کاری بوده که انجام ندادم!...یک چیزی انگار مثل کِرم وول می خوره میون مغزم و بهم آلارم میده ولی هر چی کنکاش می کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم...
5- دیشب رفتم جلوی کتابخونه که یک کتاب بردارم برای خوندن!کتاب " همیشه شوهر " رو برداشتم و بعد ولو شدم روی تخت و شروع کردم به خوندن...همیشه درک داستایوفسکی برام سخت بوده!قلم سنگینی داره و البته نخراشیده!نه روونی داره و نه دلچسبی!به خصوص اگه یه ترجمه ناجور هم به تورت بخوره!فقط اون چیزی که همیشه ته داستاناش هست توی وجودت یه کششی رو بوجود میاره که بری سمتش!...ولی در عوض عاشق تولستوی هستم!یک سر و گردن از بقیه بالاتره!
6- یادم میاد چند سال پیش قرار شد چند تا کتاب بدم به بچه ها برای خوندن...میون کتاب ها کتابی بود از گوگول بالزاک..." بابا گوریو " که من خیلی هم دوستش می دارم...ولی نمی دونم چرا تا مدتها شده بودم مضحکه دست بچه ها...شماها احیانا می دونید چرا؟
7- امیر حسین حسن چهل تن کتابی داره به نام " ساعت پنج عصر وقت خوبی برای مردن نیست!" یکی از داستان های کوتاه این کتاب در مورد دختریه که برای ماه عسل میره به آبادان.صفحه به صفحه داستان نشون میده که این دختر از یک چیزی عذاب میکشه با وجود اینکه بار اول هم هست که به همچین جایی میاد!تا اینکه نصفه شبی بغضش آب میشه و به همسرش میگه چرا باید یه آدم نوزده ساله بمیره؟....من هفده سالم بود...برام نامه عاشقانه می داد...پدرم مخالف بود...فرستادنش سربازی...نوزده ساله بود که مرد"...
8- چطور میشه از آقایون خواهش کرد که وقت دست شویی رفتن از دستمال کاغذی استفاده کنن؟!...
9- من می مونم چطوریه که معمولا زوجای جوون یک سال بعد از ازدواجشون یه بچه توی بغل دارن اما بین بچه اول و دومشون حداقل 5-6 سالی اختلاف هست!یک مرتبه به کشف موضوع خاصی نایل میشن؟
10- بستنی جلوی نا باروری رو میگیره!...
11- لپتو بیار جلو...1...2...3...4...تا 99 هم بشماری از بوس خبری نیست!
12- حالم خوبه...خوبه...خوبه...
13- بوی باران بوی سبزه بوی خاک...شاخه های شسته،باران خورده،پاک...آسمان آبی و ابر سپید...برگهای سبز بید...عطر نرگس،رقص باد...نغمه شوق پرستوهای شاد...خلوت گرم کبوترهای مست...نرم نرمک میرسد اینک بهاران....
14- من فرزند عشقم.
مرا نجوا کردهاند
بوسیدهاند
مرا زیر پوست یکدیگر
به ناخن خراشیدهاند.
مرا زیر لب گفتهاند
نفس کشیدهاند.
در بستر عاشقان
چیزی هست برتر از خیال.
مرا به گرمی ساختهاند
به نرمی پرداختهاند
چرا که دل با یکدیگر داشتند،
عاشق بودند.
نمیتوانم زنده نباشم
دوست نداشتن حتی در خیال من نیست.
بی آن که نشانی به پیشانی کسی باشد
آدمیان تقسیم میشوند به :
فرزندان عشق
و بی عشقی
فرزندان مستی، تجاوز
و بیاعتنایی.
هیچ گناهکاری وجود ندارد
ای طبیعت آدمی را از نفرین رها کن.
من لحظهی اشتعال دو روح بودم
آن دم که در جسمی با هم روبرو شدند.
میخواهم ذرهای عشق هدیه کنم
به آنان که عشق را نشناختد.....( یوگنی یفتوشکو)
*خودم می دونم دقیقا این تغییرات در پستم نشونه یک ذهن عقده ایه!
شما به روی خودتان و البته به روی مبارک من نیاورید 