جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

از قدیم ندیما تعریف کردن که یه بنده خدایی بوده که میگفته «خداوندا سه درد آمد به یکباره،خر لنگو،زن زشت و طلبکار.خداوندا زن زشتو تو وردار!»این جمعه ای هم از صبح اینقدر یه گوشه خسبیده بودیم که دیگه فس مغزمون در اومده بود و افتاده بودیم به جون خدا و البت این اهل بیت محترم که من این غروبی روز جمعه چکار کنم؟چکار نکنم؟که همگی پیشنهاد دادن بشینم جلوی جعبه جادویی.از شما چه پنهون که ما هم یه متکایی برداشتیم و همچون زنی نه ماه به شکم افتادیم از این سر اتاق به اون سرش!از این سریال آب دوغ خیاری کانال سه شروع کردیم تا میوه ممنوعه!اووه!فک کن!چهارتا سریال پشت سر هم!این مادمازل یانگوم رو هم زیارت فرمودیم!آقا راست گفتن که یه سولاخ گن گذوشته ن،اسمش رو زن گذوشته ن!(البته بلا نسبت خودم و همه نسوان عزیز وب نویس ٍ وب خون!)یک ساعت نگاه می کنم تماما یه ساعت نیچ و نوچ،سر حرف پوچ!اینکه وصیت پزشک دربار کجا پنهون شده!این یانگوم هم  با این دهن همیشه بازش که فقط باس بهش گفت ضعیفه یه وجب و چار انگشت،غمزه تو منو کشت!یعنی تو مملکت به این بزرگی هیچی مهمتر از این اردکای گوگردی نبود آخه؟....ولی کشته مرده این بانو چویی شدم.ژستش خداست!یه جوری یه وری میشینه که انگار می خواد همه رو از سبیلشون آویزون کنه!....هر چقدر هم این یانگوم خره زور میزنه با ایمونش کنه نمی تونه.آخه یکی نیست بهش بگه خانم جان!یانگوم خنگه!خانوم از ته خرابه،آقا آب توبه سرش میریزه؟

 

بین این سریالای ماه رمضون هم انگار میوه ممنوعه از همشون بیتره!اصلا از نوع نگارش فیلنامه سریالایی که حسین فتحی میسازه خوشم میاد.راست کار خودمه انگار.کیف می کنم.فک کن!پدر محترم رو مجبوریدیم که صدای آمریکا نگاه نکنن تا ما این سریال رو ببینیم.فک کن!چقدر مهربون شده بودن که قبول کردن:دی

 

حالا نگید این چرت و پرت ها چیه می نویسم.هست میگن جوان است و جویای نام آمده!روزگار ماست دیگه!می خوایم نقاد فیلم و سریال بشیم!حرفی هس؟

 

پینوشت:

 

۱-می خواستم چیز دیگه ای بنویسم.اما وقتم رو به چت کردن گذروندم(لعنت به این استکبار جهانی که جوانان ما را از راه راست منحرف کرده،تف!)و تند تند مجبور شدم از خودم در و گوهری به شکل این اراجیف بالا دروکنم:دی

 

۲-هر چی میگذره بیشتر بهم ثابت میشه که آتیش اول دامن خود روشن کننده هاش رو میگیره!لااقل یه قدم می رفتید اون ورتر که پاگیر خودتون نشه:دی

 

۳-آقا!یه خواننده کشف کردم،تووووپ!...سهیل نفیسی!

 

۴-شقه می شوم

   شقه شقه می شوم

   شقه شقه شقه می شوم

   شقه می شوم

   شقه شقه می شوم......................................... :دی

 

 

تازه از حموم در اومدم و بعد از چند وقت دوباره امروز هم لوسیون زدم و هم خوشبو کننده بدن!طبق معمول خیلی وقتها باز یه شلوار جین پام می کنم و یه تیشرت صورتی!از این صورتی های براق!موهامو شونه می کنم و دو تا گیس کوچولو دو طرف صورتم می بافم!بعد پا میشم و یه نگاه به خودم می کنم توی آیینه قدی!یه دست می کشم روی شکمم که بعد از چند روز تلاش شبانه روزی یکمی انگار صاف تر شده!سرم رو تند تند تکون میدم به چپ و راست و از رایحه خنک و خوشبویی که میریزه توی بینیم لذت می برم!بعد میرم بطری رو از توی یخچال در میارم و یکمی برای خودم میریزم توی لیوان و میام یه ترانه واسه خودم انتخاب می کنم و صدای اسپیکر رو هم بلند می کنم...کسی خونه نیست و پادشاه فعلا من هستم!پس می تونم هر غلطی که دلم می خواد بکنم!هر چقدر دلم می خواد صدا رو بلند کنم و درجه کولر رو بیشتر کنم و بذارم خنکی بریزی توی تموم وجودم!همینطوری که دارم مزه مزه می کنم،دور خودم می چرخم و کوچولو کوچولو با آهنگ هم می خونم....دوباره دارم خر میشم و دوباره دارم هوایی میشم!دوباره سرم داره گرم میشه و دوباره دارم فرو می غلطم میون اون همه تصویر قشنگی که مدام جلوی چشمم رژه میرن!.....

 

دور خودم می چرخم و دستم رو تکون میدم و صدای النگوهام می پیچه توی گوشم!...حالا دیگه این منم،می خوام سکوتم رو بشکنم...اگرچه تلخ حرفام،به تو مهر نباید زدم...اما دیگه نمی خوام....

 

توی اتاق دور خودم می چرخم!به روزهای قبل تا حالا فکر می کنم!زمان!زمان!..هیولای وحشتناکیه!و ما آدمهایی که مدام راه حل پیدا می کنیم!...لیوانم رو تا جرعه آخر سر می کشم!می ذارم بوی خوش تنم بدوه زیر بینیم و می ذارم که از شنیدن ترانه لذت ببرم!

 

امروز در فاصله امضا کردن یک سند،در کسری از ثانیه انگار یک خاطره گنگ ِ چند روزه جلوی چشمام کشف رمز شد!امروز با همه وجودم حس کردم که گاهی یک خاطره چند روزه برای یک عمر لبخند زدن هم کافیه!

 

و بعد فکر میکنم که چطور می تونم تشکر کنم؟!چطور می تونم بگم که کاش همون موقع کور نبودم و می دیدم اون چیزی رو که باید می دیدم؟!چطور می تونم؟!

 

پینوشت:

 

۱-جزء معدود برنامه هایی بود که اخیرا از تلویزیون نگاه می کردم!برنامه شبانه خانه ای با طرح نو رو میگم!معمولا هم تنها مشتریش بودم.یه بالش می ذاشتم جلوی تلویزیون و روش می نشستم و دستام رو ستون می کردم زیر چونه م و بی دغدغه به شوخی هاشون و بازی های روونشون می خندیدم!گاهی صدای خنده م تا اون ور خونه هم می رفت و پدرم متعجب می پرسید از چی این برنامه خوشت اومده؟...چند شب پیش هم بعد از چند روز ندیدن،کانال دو رو گرفتم و دیدم ای دل غافل برنامه آخرشونه!بی شک می تونم بگم بهترین برنامه اختتامیه بود که تا حالا دیده بودم!رامید جوان و اشکان خطیبی خیلی خوب با هم هماهنگ شده بودن!انگار جدا دو تا رفیق بودن!و اینکه خب مشخصه این جور بازی کردن جلوی دوربین زنده هم کار بکری بود!فهمیدم الکی نیست که اینطور خوشم میاد از رامبد جوان!...گاهی هم سوالاشون مثل یک چاقوی تیز فرو می رفت تو تن آدم!مثل سوالی که از رضا داوود نژاد پرسیدن!..."ببخشید،شما چرا اینقدر چاقید؟!"....اوووه!ااوووه!معرکه بود!!یک دست مریزاد  بزرگ و یک تشکر گرم تقدیمشون که اینقدر خوب بودن که من رو بکشونن جلوی جعبه جادویی!...

 

۲-آلبوم آخر مرحوم ناصر عبداللهی رو مدتها بود که گوش می دادم اما این هفته یه حال اساسی بهم داد!به خصوص ترانه های اول و سوم و پنجم!...انگار که یکی جدا رو به روم نشسته بود می گفت" باشه هر چی تو می خوای!هر جوری که تو راحتی!تو  پری قصه ها،نمیشی یار پاپتی!"...دوباره جفت هدفون ها جا میگیرن هر روز توی گوشام!دوباره صدایی نمیشنوم جزء این ترانه های راه و بیراه!

 

۳-یک تبلیغی داره این pmc که حالت انیمیشن داره!آقاهه میاد توی کادر و به خانمه که بالای برج هستش میگه چهل گیسو منم،محبوب دلت!...عاشقشم!

 

۴-تقویم ها یک ساله می شوند!

   گیریم که تو نیستی

   که تو نوزادی مرده را می مانی

   که خود را دفن کرده ای

   من اما

   به دیدنت می آیم

   از پس این همه خاک سرد تو را نفس می کشم

   آخر می دانی

   هر چقدر کلنجار می روم خودم را

   می بینم

   رویایت خیال این را ندارد

   جا به رویایی دیگر ببازد!

 

چند روز قبل طی یک فقره عملیات انتحاری گوشی موبایل محترممان تحت تاثیر افسردگی فراوان اقدام به خودکشی نمودند و خودشان را از دست اینجانب با شدت و حدّتی چند جدا کرده و به پایین انداختند.ما هم که به شدت احساسات مبارکمان قلنبه شده بود،در سر زنان و وا اسفا گویان به جانبش شتافتیم و البته هر چه صدایشان کردیم پاسخی نشنیدیم!اما از آنجاییکه گوشه ای از خاطرات گرانبهای شخصیمان به صورت اس ام اس درونشان ذخیره شده بود تصمیم گرفتیم طی عملیاتی اورژانسی به ایشان تنفس مصنوعی رسانده و به دنیا برشان گردانیم.پس بازشان نمودیم و کمی در اندرونیشان غور و تامل نمودیم و اینچنین بود که خطر آمبولی را رد کردند اما به ورطه کمایی دلخراش فرو رفتند و بدین ترتیب الان فقط صدایی می دهند و دریغ از تصویری که از خود ارائه بدهند و به پشت بندش دل ما را شاد نمایند!

 

 

و اینچنین بود که اینجانب در سوگ گوشی موبایل خویش فرو رفتیم!ولی از آنجا که خاک،سرد تشریف دارد و عمر در گذر است و آدمی هم فولاد آب دیده ای را می ماند! هنوز ساعتی نگذشته تصمیم همایونیمان بر تجدید فراشی دوباره قرار گرفت!پس پیک هایی چند به چهار گوشه جهان گسیل نمودیم که ضمن رساندن ارادت ما به دوستان و آشنایان،جویای داشتن احتمالی گوشی در خور شخصیت ملوکانه ما در خورجینشان شوند که ما هر چه زودتر بتوانیم از درد بی تکنولوژی رهایی یابیم!و البته شما انگار کنید که میخی در سنگ کوفتن یا مورچه ای را در دل سیاهی شب بر روی سنگی تیره جستن!...انگار آتشی افتاده باشد بر نسل این خوش قامتان ِ نیکو سیرت ِزیبا صورت!...القصه،سخن کوتاه کنم که پس از گشتن های بسیار،دوستی نازنین به ما بشارت دادند که چه نشسته ای بی قرار ،که می توانی به زودی شاهد مقصود را در آغوش تنگ بگیری!ما هم همچنان که شکر ایزد باری تعالی را می نمودیم،جامه شادی از بر دراندیم و هلهله کنان و پایکوبان اعلام نمودیم که بر این مژده گر جان فشانم رواست و سپس با قلبی از شدت اضطرابی عاشقانه فشرده شده،اتمام ساعات کاری را به انتظار نشستیم!و اینچنین بود که ما به سرعتی مثل نور پس از اتمام ساعات پر مشغله کاری پای بر رکاب نهاده و به نیت وصال یار قصد قربت نمودیم...وقتی که گوشی مذکور در آغوش ما جا خوش نمود،اصلا فهممان نرفت که کجا هستیم و چگونه احوالی داریم که تو گویی گریبان چاک دادنمان آرزوست!

 

 

جانم برایتان بگوید که بدرودی گفتیم و به منظور خلوت کردنی چند عزم بازگشت نمودیم.پس دوباره پای بر زین نهاده و چهار نعل به سمت بیت پدری راندیم که به یک باره با ترمزی دهشتناک مجبور شدیم ایستادن را بر رفتن ترجیح دهیم!...بلی!درست می دیدیم!گربه ای بی نوا پخش بر زمین،دقیقا جلوی تایر ماشین ما غنوده بود!(عجب ولنگار گربه ای هم در چشممان آمد!)حالا از ما خواهش که برو و از او تمرد که نمی روم!درب ماشین را گشوده و التماس گویان مدام خواهش می کردیم که برو جانم،برو!اما هیچ خبری از تکان خوردنشان و رفتنشان نمی آمد انگار!گوییا فهمیده بود که مدتی هست که ما صحبت از قتل و کشت و کشتار می کنیم،به خیالش که می تواند جانش را در کاسه بی بختی ما بگذارد!....به جان جد محترممان سوگند که هر چقدر مشابه شهروندی محترم ازشان خواهش کردیم که ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت...کی با ما راه میایی جون مادرت....انگار که نه انگار!ما هم راهی نیافتیم جزء اینکه ایشان را به یک فروند بوق(بووووووق)مهمان کنیم!و با تعجب بنشینیم به فرار کردن لنگ لنگانشان...و با خود بگوییم جایی که موبایل ها آمبولی می شوند،عجیب نیست که گربه ها هم خودکشی می کنند!

 

 

پینوشت:

 

 

1- به خیال مبارکتان هرگز خطور نکند که ما همچنان از یک عدد گوشی موبایل قرضی بهره می بریم!اصلندش هم!ما اکنون خود صاحب اختیار گوشی شخصی خویش هستیم!...گوشی به کُما رفته مان هم می ماند تا به وقتش که به تعمیرگاهی منتقل شود!

 

 

2-گوشی خریداری شده ما نه اینکه مدلش خیلی بالا تشریف دارد  و قیمتش هم خیلی گران است  ما همچنان فهممان نمی رود که چگونه در حالتهای مختلف از ایشان کار بکشیم.مثلا تشریف برده بودند به حالت پیغام گیر تلفونی و ما هم که دستمان کوتاه،از همین روی عجالتا مجبور بودیم مدام در مشایعت ایشان باشیم تا قبل از رفتن به پیغام گیر،پاسخ گوی خیل عظیم دوست داران و هواداران خویش گردیم!

 

 

3- 

      

 

 

 

4-البت لازم به ذکر است که ما بسان تین ایجری نوپا یک رنگ قرمزش را ابتیاع نمودیم تا لااقل از این منظر کمی احساس جوانی نماییم!....

 

 

5-امروز بوی روزهای خوب را می دهد!نه اینکه دیشب بعد از به تقریب دو هفته،خواب زودتر از ساعت ۴ صبح به چشمان مبارکمان راه یافت،نه اینکه درد در خود مچاله مان نکرد،نه اینکه نه بویی از هق هق گریه بود و نه سایه ای از آوار بغض!...از همان میانه های خواب بلند دیشب،خاطر مبارکمان را هوا برداشت که فردا روز دیگری ست!روزی با بوهای خوب!بوی زعفران و دارچین!بوی یاسهای ولنگار میان کوچه(عجیب خوشمان آمده است از این ولنگار گفتن!!!)...و چه بی قیدی از این بالاتر که امروز بوی روزهای خوب را می دهد و بوی تو را ولی نمی دهد!

 

 

۶-چه ستاره ها باشند

   و گز کنند مدام راه دور این همه شب را

   چه ستاره ها باشند

   و خرامان خرامان تکرار کنند مشق سوسو زدن را

   چه ستاره ها باشند

   و بوی تو را بدهند و طعم لبخندت را

   چه ستاره ها باشند

   و مرا یاد بیاورند که پلک زدنت یعنی سیاهی گاه و بیگاه شب

   چه ستاره ها باشند...

   یا نه!چه خیالی که اگر

   بگویمت و بخوانیم که

   چه ستاره ها نباشند....

   چه ستاره ها نباشند و چه باشند،

   باز هم

   بویت سوسو می زند

   میان این همه پلک به شب نشسته لبخند تو....

 

 

مدتها با خدا درگیری داشتم و سعی می کردم کتمانش کنم.اون هم به موقع سعی می کرد دقیق بزنه میون آچار بندی من!و این داستان ادامه داشت!یکیمون این ور زمین و یکی دیگه اون ور زمین!کنارم نمی دیدمش بلکه احساس می کردم رو به روم ایستاده و نگاه میکنه که من چکار می کنم...می زدم،میزد!می ایستادم،می ایستاد!حمله می کردم،حمله می کرد!گارد می گرفتم،گارد می گرفت!میرفتم توی لاک دفاعی،می رفت توی لاک دفاعی!ضربه آروم من،یک ضربه آروم در جواب داشت....و این دور ادامه داشت!تا همین دیروزها،همین پریروزها!...

 

نشستم به فکر کردن!دیدم انگار خدا نشسته اون بالا و نگاه میکنه که من چکار می کنم!انگار آیینه ای که رو به روی خودم گذاشتم...گشتم و گشتم و دیدم اون چیزی که بهش میگم خدا،یک گلوله گاهی کوچیک و گاهی بزرگیه که انگار میون قلب من قرار گرفته!اصلا انگار خود منه!وقتی نیرو دارم اون هم نیرو داره!و وقتی میزنم به جاده خاکی اون هم به طرز عجیبی میریزه به هم!...نمی دونم از اون روز تا حالا چه حسی دقیقا به مایملک وجودی من یورش برده اما این رو خوب می دونم که فرآیندی به نام خدا،بدون من،بدون یه آدمی که یا بهش دخیل می بنده و یا میزنه همه کاسه کوزه ش رو به هم میریزه،نمی تونه وجود خارجی داشته باشه!و شاید به خاطر همینه که خدای آدمهای خوب،خدایی مهربونه و خدای آدمهای شر،خدایی با چهار سر!...

 

اینها که میگم شاید کفر باشه!شاید شرک باشه!اما همینه که هست!حرف های من!منی که خدا رو سالها خداگونه و بزرگ و وسیع دوست داشت اما الان باهاش فقط یک رابطه پایاپای داره!...و عجیب همه این ها به شدت افسرده م میکنن!یک ترس پهناور میریزه درونم که اگر این ماهیت فرازمینی خدا در نظر من قراره که سلب بشه پس من،همین اقلیمای درب و داغون چطور می تونه دل ببنده به معجزه!به ده ها بوسه ای که یک روز فکر می کرد خدا در آستینش برای روز مبادا پنهان کرده!چطور دل ببنده به هزاران پرتو عشقی که مشتاقانه انتظارشون رو می کشید!...

 

از همین روست که حس یتیمی دارم این روزها!حس اینکه غریبه ام میون این همه پژواک های گاه و بیگاهی که هم بوی راه می دهند و هم بوی بیراه!...

 

پینوشت:

 

۱-پینوشت امسال،پست پارسال این موقع من بود!...می خواستم ببینم چقدر تغییر کردم!

 

۲-من ناچارم به عشق تو.....تا دریابم که انسانم.....نه یکی سنگ!

 

«تصمیم دارم امشب باهات حرف بزنم.یه چند وقتیه که تصمیم دارم همه رو مجبور کنم باهام روراست رفتار کنند.یه چند وقتیه که می خوام سنگام رو با همه وا بکنم.یه چند وقتیه که می خوام صورت مسئله ها رو پاک نکنم تا بتونم حلشون کنم، تا باعث نشه رو شونم سنگینیه باری رو تحمل کنم..... خوب می دونم چشمات دنبال منه.خوب می دونم از هر گوشه و کناری دنبال کارا و برنامه های منی.خوب می دونم که زیر ذره بینه تو هستم.اما من نمی خوام به روی خودم بیارم.می خوام نادیده ت بگیرم.نه....نادیده نادیده نه.....می دونم که تو موندگاری.ته دلم هم نمی خوام که بری اما می خوام مستقل باشم حتی مستقل از تو.......

فکر می کردم اینا رو فهمیده باشی.چند ساله که رفتارامو داری می بینی.چند ساله که می بینی نادیده می گیرم تو رو.می دونی عشق تو اصلا برام قابل معنی کردن نیست.نمی تونم تو رو بفهمم.هم هستی و هم نیستی.هم خوبی و هم بدی.هم مهربون و هم نامهربون... خیلی وقته که می شناسمت.خیلی وقته که به رگ و پی من پیوند خوردی.که اندیشه من و فکر من از تو اشباع شده اما چند سالی هست که مدام در پی کتمان تو هستم.از همون مهمونی کذایی تو.همون مهمونی که من رو آنچنان از خودت روندی که حالا،بعد از گذشته چند سال،هنوز ازت دلگیرم. نتونستم ببخشمت.....

اون مهمونی سالیانه کذایی که داشتی یادته.دوباره چندین و چند روز مهمانی.یادته بعد از چند سال،اون سال درست و حسابی اومده بودم طرفت.هرسال میومدم به مهمونیایی که میگرفتی، اما نه مدام و نه هر روز.کج دار و مریز باهات رفتار می کردم.گاهی تو مهمونیات بودم وگاهی نه...اما اون سال....یادته با چه ریاضتی اومدم به مهمونی تو؟یادته غذا نمی خوردم.همه می گفتن دختر چرا هیچی نمی خوری؟یادته برای اینکه نیم نگاهی به من بکنی،برای اینکه توجه تو رو به خودم جلب کنم،لب به هیچی نمی زدم؟تا ببینی و بیایی و روبه روم بشینی و صورتمو تو دستات بگیری و تو چشمام نگاه کنی و از من بپرسی که تو چه مرگته؟چی می خوای؟...اینارو یادته؟...حتما یادته.اما تو چکار کردی؟هیچی....نگاهتو مدام از من دزدیدی.مدام به روی خودت نیوردی،تا حدی که من رو از خودت روندی.روندی.روندی....

حالا چند سالی هست که به مهمونی تو نیومدم.می بینمت که دور و بر منی.که حواست به من هست.که حضورت رو حس می کنم اما با تو قهرم.قهرم.قهرم.....بعضی وقتها بهم پیغام می دی که آغوشم برای تو بازه اما من.......با اینکه خیلی وقتا دلم برای آغوش تو پر می کشه اما اصلا به روی خودم نمی یارم.اینقدر تنهام و می تونم حتی روزی پنج بار باهات تماس بگیرم اما اینکار رو نمی کنم.از خودم و خودت دریغ می کنم.کی گفته که من باید همیشه قبولت داشته باشم؟چون بزرگتری؟یا تواناتری؟ یا چون عقلت بیشتره؟یا دلت مهربون تر؟....نه این یکی نه!دلت مهربون تر نیست!!!!

بعضی وقتها خیلی دلم برات تنگ میشه.....خیلی زیاد.....اما دلیل نمی شه که پاشم بیام به دیدنت.نه دلیل نمی شه.می خوام خودم باشم.فقط خودم.تنهای تنها..........بنابراین امسال هم من رو تو مهمونیت نمی بینی!....پس اون مهمونی کذایی رو بدون من شروع کن.لطفا چشمات هم به در نباشه!»

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلام و درود بی کران و آرزوی آرامش برای روح رفتگان٬خدمتتان عرض نمایم که من از همین تریبون قصد دارم که بابت کامنت های پست قبل از تک تک شما تشکر کنم و از راه دور دستانتان را گرم بفشارم!چرا که با کلماتتان لحظات مفرحی را برای اینجانب بوجود آوردید!و اگر چه که همگی شما فرزندان عزیز من می باشید اما نمی توانم پنهان کنم که از خواندن کامنت دو خطی محسن که آن اول بار برایمان مرقوم فرمودند بسیار لذت بردیم!...باشد که بتوانیم در وقت مقتضی زحمات تک تکتان را جبران نماییم!...و اما برویم به سراغ کتابت امروزمان....

 

اصولا خری که پالانش درست بسته نشده باشد و کسی هم بالای سرش نباشد٬ممکن است که به هر راهی برود و درون هر گِلی هم دو پایی بماند!...و اینچنین بود که ما از زمان آپ کردن پست قبلی تا الان پاهایمان به مانند خری(البته دور از جانمان!!!)درون گل ـ چه کنم؟ چه کنم؟ فرو رفته و انگار خیال بیرون آمدن هم به سرش نبود!...پیش خودمان گفتیم خب٬اقلیما جان یک غلطی کردی و یک افه ای آمده ای٬کاری هم نمی توانش کرد!پس مثل بچه آدم بیا بنویس آن چیزی را که می خواستی بنویسی!...و بدین ترتیب بود که عزم کارزار نمودیم و قلم در دست گرفتیم و درفشانی های خویش آغاز نمودیم!...تعدادی را در این کتیبه نیاوردیم که نه نشان از بی مهری ما دارد بلکه یا به خاطر یک سری معذورات و ملاحظات بوده است و یا به خاطر عدم آشنایی کافی! پس امید بسیار داریم که حضور انورشان ما را ببخشاید!...البته لازم به ذکر می باشد که به هیچ وجه نمی شود نوشته ما را جدی گرفت!طنز از بالا تا پایینش هویداست و بیش از آن٬مهم عشقی ست(البته به جان عمه محترممان!!!)که درون ما نسبت به شما موج میزند و می ترسیم عاقبت مخمان را تلیط کرده و خاک خاکشیر نماید!...بنابراین بدانید و آگاه باشید که نه قصد بی حرمتی داریم و نه حتی قصد شوخی دهشتناک که این ها هیچ کدام نه در مخیله ما می گنجد و نه در مرام نامه ما مرقوم شده است!...دوستتان می داریم و شما هم موظفید که مقابله به مثل بفرمایید٬ایضا:دی

 

                                                                                امضا: یکی همین دور و برها!!!

 

آیدا

 

۱-قرمه سبزی خیلی دوست می داره!

۲-از رنگای گرم مثل قرمز خوشش میاد!

۳-در انجام کاراش عجله زیاد داره!انگار روی دور تند همیشه!

۴-فکر می کنم بعد از هر سری عصبانی شدن کلی گریه میکنه!

 

رضا مشتاق

 

۱-رادیو زیاد گوش میده!

۲-به خانم هایی با روسری زرد علاقه داره!

۳-بین اجرام آسمونی هم خورشید رو به بقیه ترجیح میده!

۴-اصلا با دمپایی نمی تونم تصورش کنم!

 

مرجان

 

۱-مانتو کرم زیاد می پوشه!

۲-توی دوران نوجوانیش کتابای فهیمه رحیمی رو کامل خونده!

۳-وقتی میشینه پشت فرمون ماشینش اولین کاری که میکنه اینه که سرجاش جا به جا میشه و اول یه نگاهی به دو تا پاهاش میکنه که سر جا قرار گرفتن یا نه!

۴-وقتی توی فکره ته مدادش رو می جوه!

 

خاتون

 

۱-توی کاراش آدم جدی و سختگیریه!

۲-از خوردن ته دیگ لذت می بره!

۳-ناخن گیر مخصوص به خودش داره!

۴-به پرورش گیاه هم علاقه داره!

 

دریا

 

۱-وقتی ناراحت میشه علاقه داره بگیره بخوابه!

۲-از شستن قابلمه های بزگ بدش میاد!

۳-از دیدن بازی تنیس لذت می بره!و بیشتر از اینکه برای برنده شادی کنه برای بازنده غصه می خوره!

۴-بچه های کوچیک دوستش دارن!

 

دلفین

 

۱-علاقه زیادی به ماشین ظرف شویی داره!

۲-زمان بچگیش به کارتن حنا دختری در مزرعه علاقه زیادی داشته!

۳-شلوار جین بهش خیلی میاد!

۴-اگه بخواد سایه چشم بزنه ترجیح میده رنگ قهوه ای کم رنگ استفاده کنه.

 

علی

 

۱-آبگوشت خیلی دوست داره..کلا فکر کنم از این هاست که فیگور گوشت و پیاز کوبوندن خیلی بهش میاد!

۲-نمی دونم چرا این آهنگ رو که گوش میدم یاد علی میفتم....بهار من گذشته شاید...شکوفه جمال تو شکفته در خیال من...چرا نمی کنی نظر به زردی جمال من....بهار من گذشته شاید...تو رو چه حاجت نشانه من....تویی که پا نمی نهی به خانه من....چه بهتر آنکه نشنوی ترانه من...نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی...نه رهگذاری از تو آرد برای من گهی پیامی....بهار من گذشته شاید...می تونی اینجا گوش بدی این ترانه رو!

۳-باید آدم آرومی باشه!کم حرف!

۴-و در آخر اینکه باید به جناب علی خان بگم: داش ما کرتیم٬ما چپق چاق کن برادرتیم!از بس که حس می کنم توی رفاقت مرام رو تموم میکنه!

 

فریدا

 

۱-صورت کشیده ای داره!

۲-خیلی سعی میکنه برای کاراش برنامه ریزی کنه اما موقع عمل که میرسه تنبلیش میشه!

۳-اگر اعتماد به نفسش رو تقویت کنه،عالی میشه!

۴-برای دوستی پایه خوبیه!

 

فرزانه

 

۱-آدم جدی ای می تونه باشه!

۲-زبون تند و تیزی داره!

۳-اگه باهات آشنا نباشه اصلا توی جمع تحویلت نمی گیره!

۴-شب ها روی هیچ بالشی غیر از بالش خودش خوابش نمی بره!

 

مهدی

 

۱-قد بلندی نداره!

۲-باشگاه های کالچو رو به بقیه تیم ها ترجیح میده!

۳-آدم رک گوییه!

۴-هر وقت از سر کار بر میگرده خونه جوراباش رو میشوره!

 

احسانه

 

۱-شماره پاش ۳۹ باید باشه!

۲-برخلاف شغلش اهل روزنامه خوندن نیست!

۳-بدون ساعتش جایی نمیره!

۴-بستنی دوست داره!

 

علی حیدری

 

۱-نمی دونم چرا فکر می کنم یه تیشرت نارنجی داره!

۲-کفش های اسپرت می پوشه!

۳-آدم کم حرفی نیست!

۴-این یکی هم قد بلندی نداره!

 

پروانه

 

۱-آدم زود رنجیه!

۲-معمولا در قید و بند نگه داری اشیاء ارزون قیمت به عنوان یادگاری نیست!

۳-به رنگ و مدل پرده های آشپزخونه ش اهمیت زیادی میده!

۴-ناخن هاش رو بلند نمی ذاره!

 

آرایه

 

۱-حموم رفتن عرق کردن داره!

۲-دقیقا مصداق این ترانه شاهرخ که میگه:وقتی دارم عریضه م رو خدمتتون عرض می کنم٬عرض می کنم...خودم که تعریف می کنم عاشقیمو حظ می کنم٬حظ می کنم...

۳-برای رستوران رفتن پایه خوبیه!

۴-اگه موهاش بلند باشه گیر سرش رو مدام گم میکنه!

 

الناز

 

۱-بلند بلند می خنده!

۲-زیاد گریه میکنه!

۳-در انجام کارای خونه زبر و زرنگه!

۴-فکر کنم خوب هم می رقصه!

 

رضا

 

۱-مصداق مسلم این ضرب المثله که بالات رو دیدم٬پایینت رو هم دیدم!

۲-اگه بذارنش کلی بی ادب میشه!

۳-آدم با سیاستیه!

۴-به کسی الکی پوئن نمی بازه!

 

حاج باران

 

۱-قاپ قمار خونه س!

۲-اهل رودربایستی نیست!

۳-درون غمگینی داره!

۴-از این آدمایی نیست که اصولا بهشون میگن گرگ بارون دیده!

 

رز سفید

 

۱-فضای اتاقش تاریکه!

۲-از خط کشیدن زیر جملات مهم کتابها خوشش میاد!

۳-آدم لارژ و دست و دلبازیه!

۴-اهل کلاس گذاشتن نیست!

 

دریاپری

 

۱-خوش رنگ ترین موهای عالم رو داره!

۲-مدل حرف زدن خاص خودش رو داره!

۳-اگر لیوان هاش رو بشمری فکر کنم بالای بیست تا میشه!

۴-خیلی حساسه!

 

نسرین

 

۱-سوار ماشین که میشه سرش رو از سمت پنجره طرف خودش میلی متری هم اون طرف تر نمی بره!به بیرون خیره میشه!

۲-مسافرت توی شب رو دوست داره!

۳-از مربا بدش میاد!

۴-رنگ سبز فکر کنم بهش خیلی میاد!

 

سارا

 

۱-از شهربازی به وجد میاد!

۲-ترانه ها رو خوب می تونه حفظ کنه!

۳-از اون هاست که باید بهش بگی چقدر حال چشات خوبه!

۴-پایه خوبی برای بازار رفتن و خرید کردن می تونه باشه!


آسمان

 

۱-صبح ها که از خواب پا میشه طول میکشه تا تختش رو مرتب کنه!

۲-شب ها زود میره توی رخت خواب!

۳-با خودش زیاد حرف میزنه!

۴-به خودش توی آینه کم نگاه میکنه!

 

آرمیتا

 

۱- شنیدید که میگن حسن مُرد و حسین غم از دلم برد؟...آرمی هم هیمنطوره!یه جورایی حس بی وفایی تو وجودش انگار موج میزنه!

۲-چشای بی دین لامذهبی داره که زیارتش ثواب داره!

۳-قلبش مثل گنجیشک کوچیکه!

۴-یه چیزی بهم میگه که آشپزیش خوبه!

 

جوجو

 

۱-خیلی وقت ها سعی میکنه برخلاف میلش هم رنگ جماعت بشه!

۲-خودش رو خیلی قبول داره!

۳-مدام در حال نقشه کشیدن برای آینده ست!

۴-آدم سرما دوستیه!

 

نیکو

 

۱-ده من کره بخوره گوشه لبش چرب نمیشه!

۲-شخصیت شکل گرفته و پخته ای داره!

۳-از مامانش حساب می بره!

۴-اهل سرویس های ست و یک دسته!چه از لحاظ پوشاک و چه از لحاظ وسایل!

 

شیما

 

۱-به رنگ بنفش علاقه داری!

۲-آروم حرف می زنی!

۳-موهای مشکی باید داشته باشی!

۴-احساس می کنم چشمات برق می زنن!

 

مادمازل ایکس

 

۱-تو عینکی هستی!

۲-قدت بلنده!

۳-پوستت گندمی باید باشه!

۴-با صدای بلند می خندی!

 

                                                                                              و قصه پایان یافت!