خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

آتش تا بی نهایت از آب می ترسد!

 

وقتی تصمیم داری کسی رو قضاوت کنی،در کنار یادآوری روزهای پر از اخم و احیانا پر از بداخلاقیش،روزهای خنده و خوبی اون فرد رو هم به یاد بیار....به یاد بیار که این کسی که تو می نشینی و از نشیمنگاهی بالاتر به متر کردنش می پردازی شاید برای ساعتی شریک حرف های تو و درددل های تو بوده...خیلی دور از آیین انسان مداری هست که تو با دیدن تصویری همه تصاویر گذشته رو پاک کنی...کمی هم از زاویه چشم او به جهان اطراف نگاه کن و به یاد بیاور که صرفا خود محوری، انسان رو به تعصبی کور نسبت به خودش وا می داره که مطمئنا می دونی تعصب در هر پوششی و در هر کسوتی آفت روابط و آفت تعقل و آفت عطوفته!...برای زمانی کوتاه هم که شده مهر و عطوفتت رو با عقلت هم خانه کن!نه برای اینکه از احساسات استفاده کنی برای قضاوت بلکه برای اینکه بدونی ما همه بشر هستیم و بشر هم خطا میکنه و هم اشتباه میکنه و هم اینکه....هم اینکه ما جهان کوچکی داریم!به هر کجا بری و به هر کجا که برم،این چهار راه دهکده جهانی در میدانی و یا کوچه پس کوچه ای و یا پشت درب خانه ای به هم یکی می شود!....

 

سکوتی بین گامهای هزارپا شنیده نمی شود!

 

بعضی از امورات هستند که تعیین،انتخاب و احیانا تغییر اونها در حوزه توانایی های آدمی نیست!فکر می کنم یکی از مهمترین اونها،جنسیت باشه!به صورت تصادفی یا پسر میشی یا دختر!و بعد این تو هستی و جنسیت تو و کتابی که چندین و چند صفحه او نوشته شده و الباقی سفید باقی موندن تا تو مطابق میل و نظرت پرشون کنی!...

 

مسئله حیاتی اینه که بدونی چه دختر باشی و چه پسر در اهمیت تو و ارزش تو تفاوتی پیش نمیاد!منظورم اینه که اگه جدای از آموزه های بعضا غلط به داستان نگاه کنیم،می بینیم هر کدوم از این دو نوع جنس _ متفاوت٬برتری هایی نسبت به دیگری داره و ضعفهایی البته!و بعد وقتی همه اینها رو با هم مخلوط می کنی،به یک رابطه پایاپای میرسی!

 

مهم اینه که بدونیم در کنار تفاوت هامونه که با هم برابریم!و هر کدوممون از لحاظ کمّی از یک اندازه حق بابد برخوردار باشیم البته با توجه به اینکه ممکنه کیفیت حقوقمون تشابهی نداشته باشه!

 

نشسته نمی توان از ایستادن بالا رفت!

 

دوست داشتم دستش را در دست بگیرم و چشم در چشمانش بگیرانم و بگویم خوب نیست که آدمی این همه زخمی کینه باشد!آن هم کینه ای که نه فعلیت یافتنش تبصره ای قانونی دارد و نه ذهنیتش محلی از اعراب...خوب نیست که آدمی این همه در گذر ثانیه ها و در گذر هر حرف و هر حدیثی پرچمی برافراشته در باد را بماند که تاب می خورد و تاب می خورد و هیچش خیالی نیست بر بی وزنی و بی همتی که می افزاید مدام بر بی اعتباری خویش...مدام می خوانمش،مدام می خوانمش که من یکی را می شناسم...صبح ها لیبرال است...ظهرها چپ می زند ...و غروب که از کوچه تاریک می گذرد،زیر لب آهسته می گوید:"بسم الله"...بگویم راه برو!چون طفلکی نوپا راه برو،زمین بخور و هم دوباره از نو بایست!به جلو نگاه کن و به فردا بیاندیش اما از یاد مبر که ما خشت است که بر روی خشت می گذاریم.چیدمان دنیای ما چیدمانی جدا از آن چیزی نیست که دستآورد ماست از دیروزها و پریروزهایمان...بگویم برقص،شاد باش،بخند اما فکر کن که دور از مدار انسانیت است که در قفای خنده تو بوی آه های من باشد که بچرخد در این اتاق و در این دنیا و بچرخاند مرا در مدار افسوس هایی بی سرانجام....

 

پینوشت:

 

1-یک چیزی می خوام به تو بگم!پیری بین پرنده و پرواز جدایی به بار میاره!ولی الان تو جوونی!می تونی پرواز کنی!تو جوونی و این یعنی اینکه دنیا توی مشت توئه!...باور کن!

 

2-هر کسی یک جور مدینه فاضله داره!نمی دونم فیلم نوامبر شیرین رو دیدی یا نه!به جهان بینی شارلیز ترون کار دارم.اینکه محبت کنی و کمک کنی که بقیه به اون چیزی که شایستگیش رو دارن برسن.مطمئنا در این راه تو هم می تونی به جاهای خوبی برسی...مدینه فاضله من هم یک چیزی توی همین مایه هاست اینکه بی چشم داشت همچین نقشی داشته باشم اما نباید فراموش بشه که احترام به شخصیت خویشتن گاهی باعث تغییر جهان بینی هم میشه.اینکه سعی کنی از آدرس دیگه ای به اون جهان بینی برسی!

 

3-هر کسی رو تا حدی تحمل می کنم و بعد دیگه تموم...اما قانون من هم مثل خیلی از قوانین دیگه تبصره هایی داره...حالا پیدا کنید پرتقال فروش رو....

 

4-و اما شهریور...مردن به وقت شهریور....عاشق شدن در دی ماه...یا همچین چیزی...من رو یاد دارینوش میندازه و یاد فرت و فرت نوشتن و امضا کردن.یاد یکی از روزهای خوبم!

 

5-بدترین چیز اینه که بعد از مدتها به یه بچه کوچولو زنگ بزنی و اون بغضش بترکه و تو حتی ندونی چطوری بهش بگی که دوستش داری!

 

6-بهم ثابت شده که برعکس خیلی چیزها،خیلی چیزهای دیگه هستند که هر چی قدیمی تر بنابراین بهتر!دوست از اون هاست که هر چی زیر خاکی تر،گرانبهاتر!

 

7- یادت هست که گفتی صد صفحه ای ازش را بخوانم و بعد غرقش می شوم؟فقط ده صفحه را خواندم و الان عاشقش هستم!

 

8-گاهی دلم هوای دوست داشتنت را می کند.هوای گپ زدن با تو را!هوای دلتنگی برای تو را!هوای آن همه آرزوهای رنگارنگ را!....گاهی،گاهی،گاهی....

 

9-هیچ سَری به خودش،به تن خودش نگاه نمیکنه.همیشه به رفیقش،به تن رفیقش نگاه میکنه.این اول لوطی گریه!

 

10- دیوانه میزنم

      شرجی چشمهای مست زنی مست در قطار

      خواهران منند

      این لوکهای مست کف به دهان

      سم بر آسمان اول و دوم برای شما

      من در قلمرو خودم

      در کوچه ها و سطل ها و خاطره ها

      پرسه میزنم

      دیوانه میزنم

      گاهی

      در کوچه های عصر

      بر گیس های حوا شانه می زنم

      دیوانه می زنم

      دیوانه می زنم...

 

هی ماه قشنگ ابر اندیش

بر قوس پل اگر

از خیال تو نامی نبود شبیه کبوتر

کرجی بانان خسته از شب کارون

چه می خواندند؟!

چقدر من این خوزستان فقیر فهمیده را

دوست می دارم!

نسترن،بابونه،شقایق،

فلات لیموی ماه

گل ِ نی،خرما بُن و حتی انار...!

هی ستاره هاشم

مزمور ِ من

مراثی ِ اهواز!

 

 

اینجا جنوب است حالا چه فرق می کند که " ج " را با ضمه بخوانیش یا با فتحه!مهم این است که اینجا جنوب است!گرما،شرجی،صدای کولر گازی،آسمانی که شاید ماه داشته باشد اما ستاره هایش کم پیدا هستند و مدام طاقچه بالا گذارانی پر ز عشوه!!!...اینجا جنوب است!که اگر از رو به رو به این گربه آرام و سر بزیر بنگری زانوی راست تا شده اش باشد انگار که مرا در بر گرفته و مرا در خود بالنده!....اینجا جنوب است با مردمانی با لهجه هایی تیره!گیریم که مرا هیچش نزدیکی نباشد به این لهجه!....اینجا جنوب است حالا چه فرق می کند که تو بویش کشیده ای یا نه!یا فقط در کوچه پس کوچه های خاک به سرخی* نشسته ای یافته باشیش!....

 

اینجا جنوب است!به هر کرانه اش که وارد شوی به یک آبی زلال وسیع می رسی که همه اش مال من است!حالا گیریم که آماری گرفته باشند بر پهنه این گربه خموش و بالای 70 تا بر مقیاس میلیون تخمین زده باشند نفوسش را!گیریم دشداشه پوشانی چند، گروه گروه جمع شده باشند و العربی نامی کادو پیچ هدیه کرده باشندش و عمامه به سرانی هیچشان خیالی نباشد از پر کشیدن نام فارسیش!اینجا جنوب است و مال من است!قطره قطره خلیجش یا رود کوچک اروندش یا کارون بی خیال تب زده قرق شده اش با هزار و یک پلاک گمنام!....

 

اینجا جنوب است که هر گوشه اش سر بگردانی شعله ای می بینی افروخته و افراشته!که قرمز است و مملو از یک نارنجی گرم که نگاهش می کنی،نگاهش می کنی،نگاهش می کنی!!!...اینجا جنوب است حالا چه توفیری دارد که سر از کدام گوشه اش در بیاوری!خانه ای را می ماند بزرگ- هکتار،هکتار- که می توانی سر بگردانی و بگویی خانه من است!از کیان پارس و زیتون کارمندی اهوازش بگیر و بیا تا کنار هم آن رودخانه ای که بوی خون می دهد و دورش حفاظ است و کنارش لنجی در آغوش لنجی دیگر انگار همآغوشی غریبی را تمرین می کنند و سر می سایند تا میرسند به همان دیوارهای سوراخ سوراخی که اگر حافظه ات را به کار بیندازی تصور تصویرش را حتما بر روی دویست تومانی های عزیز آن سالهای دور و مهجور این سالهای نزدیک به یاد خواهی آورد!...خانه ای بزرگ است که یک سرش میان بریم همیشه به شمشاد نشسته آبادان لی لی بازی می کند و یک سوی دیگرش میان آن همه لاله قرمز یا میان آن همه نرگس مست ِ هفت تپه تاب می خورد و تاب می خورد!...سرای دل انگیز من است که کنجی از آن دانیال نبی را آرام همچون گهواره ای که بوی مادر را می دهد هر روز و هر شب لالایی می خواند و کنجی دیگرش از جنس زیگوراتی ست که پدران قدیمی مرا به خاطر می آوردم!...

 

 

اینجا جنوب است!اینجا پر از صداهایی دهشتناک،پر از زاری هایی فسرده ناک و پر از نغمه هایی دلتنگ ست!اینجا مدام بارور می شوی از صدای آوار،از صدای زوزه باد،از صدای نعره مرگ!...اینجا جنوب است!سرزمینی مملو از مادرانی که اگر گنجه هاشان را در بگشایی جز رخت سیاه نمی یابی درونشان!مملو از مادرانی که اگر بپرسیشان چند سال است که دوری و غمگینی؟می گویدت که بگذار بشمارم و بعد می شمارد لبخندهای این سالهایش را و بعد به تو می گوید که به تعداد لبخند هایش،سالهایش را چرتکه بیندازی!یک لبخند...یک سال!و حالا تو بشمار!یکی 8 بار خندیده و دیگری شاید ده بار!و خیلی ها بیش از اینها که می گویم...! هه!حکایت تلخیست و اینجا همان جاییست که مدام می توانی از نو بشنوی آن را و بعد انگار کنی که چه عجیب!این را می ماند که بار اول است که می شنوم!

 

 

و چه خیال عبثی که بخواهم باور داشته باشم این جنوب نازنین تفتیده را بگویم دوست می دارم به همان اندازه ای که مثلا میان دریای شمال دستخوش لذتی ناب می شوم نه!هیچم ابایی نیست که بگویم که اگر دل می دهم به دل سرزمینی که ایران نامی دارد از سالهایی دور فقط به یمن همین شرجی های مه آلود و همین کوچه پس کوچه هایی ست که البته پر هستند از خاطره هایی غم زده برای این دل ریش من!می دانید انگار دو سر یک پیکان دو طرفه هستند!نه این بدون آن و نه آن بدون این!اما،اما اینجا گویی مادرم را می ماند!آغوش گرمی را می ماند که هرازگاهی بعد از دوری هایی چند و بعد از به سر آمدن های فراق،هوایش را می بلعم تند تند!و مگر نه این است که خاکش بوی کسانی را می دهد که دوستشان می دارم!بوی تو را!بوی آن دیگری را!مگر نه این است که تو اینجا خوابیدی!و من آن دفعه آخری که آمده بودم به سراغت دیدم که چگونه یکی شده ای با بوی تلخ این خاک قهوه ای رنگ!و مگر نه این است که این خاک چموشی ها دیده است به خود از من!مگر نه این است که ذره ذره هوایش صدای مرا در خود جای داده که در آن عصرهای دور چگونه یا زار می زدم و یا از خشم دندان به هم می ساییدم و مشت می کوبیدم بر سر هر چه که بیراهه بود و زندان بود!....

 

 

اینجا جنوب است!و اگر ندیدی هیچ ردی از آن را بگذار تا بگویمت راست می گویند که پر است از نخلهایی سوخته!که قامت به نیمه دارند!که اگر چه ریشه هایشان هنوز در خاک است اما کمرهاشان تا شده،سوخته و یک جوریست که مرا فقط کاغذهایی پاره پاره در خاطر زنده می کنند!...بگذار بگویمت مرا این جنوب،دانش آموزی را می ماند که نمره بیست است و همیشه شاگرد اول اما هیچش لباسی تمیز و نو و کفشی بی رفو نیست!و بعد دلم می گیرد...هی،دلم می گیرد!!

 

 

*سریال خاک سرخ!

 

 

پینوشت:

 

 

۱-چند وقتی هست که انگار خالی از حس نوشتنم!چند ماهی قبل کبریتی کشیده شد به سر تا پای اقلیما.انگار الان خاکسترش هم رو به زوال ست!...حس تمام شدگی دارم!

 

۲-ولی مهم اینه که اهلی این صفحه آبی و سفیدم!

 

 

 

گاهی خیالش برم می دارد که سازی ناکوک شوم و آرشه ر ا بردارم و بتارانم هر چه آسایش است که به خیالت ریخته در درونم و در تنم و در این همه کلمه کلمه که می نویسمشان نت به نت تا تو بخوانی بیت به بیت و هیچت رویایی نباشد که تمامشان بوی تو را می دهند!

 

 

گاهی خیالش برم می دارد که به این همه خطوط لاابالی ِ دیر فهم ِ هرزه بفهمانم که مقصدم از این همه سیاه کردن های مدام،بی قیدانه آرزو کردنهایی ست که بوی دوباره هایی تکراری می دهند که تو را منتهای تمنایشان است!که تو را آن نبضی ست که می زند،هی می زند میان این همه غم _ لبالب شده از این همه حسرت گستاخ!از این همه چموشی های لگدپرانه این دل زبان نفهمی که هی سرک می کشد به مصبی بی مصب!

 

 

گاهی خیالش برم می دارد که بروم در آخرین پیچ از همین پیچهای بی پدر و بی مادر این دنیای لعنتی گوشه ای ازش را چنگ بزنم در میان سرانگشتانم!در میان همان تکه های گِردی که مدام آبستن گَردی از کلمه هایی می شوند که بوی تو را می دهند!بوی دستهای تو را!بوی چشمهای تو را!و بوی ناب بودن تو را!...گوشه ای ازش را چنگ بزنم و بگویم هی بخت نامراد!چگونه بفهمانمت که خوابم مدام در می ربایی!بیداریم مدام به آتش می کشانی!چگونه بگویمت که حلقم مدام مزه تلخی را می زایی!مدام بغض را از خانه بیرون می کند گلویم و باز هم می بیند در نبسته،کلونش به آواز در آمده!چگونه بگویمت که مردمکان این چشم بی سویم،دخترکانی چهارده ساله را می مانند که انگار می کنم تازه از نطفه زنانگیشان به در آمده اند!تازه فهمشان رفته است که رقص چه مجنونی ست و چه معجونی ست!که می تواند نه که دل برباید بلکه دل ببازد!تازه فهمشان رفته است که این گردش آواز تو رقصی ست قرون پیما که خالیشان می کند از مکیدن هر چه تباهی ست و هر چه در به دری این دل در به در است!

 

 

گاهی خیالش برم می دارد که مدامش بگویم که تنم و بودنم،نبودنت را تکفیر می کنند و بودنت را شرط!بودنت را حکم می کنند و نبودنت را لال می شوند گویی مادرزاد!...مدامش بگویم بر نازک اندامی روحم ببخشای و آوازم در ده،در ده،در ده... و نامم را بخوان از نو،از نو،از نو...

 

 

گاهی خیالش برم می دارد که انگارش کنم که این نبض واره پر تلاطم قصد بازیم را دارد!قصد آزمودن این دل سایه به سایه از پی ش رونده را دارد انگار...که این ساده وار ِ خلوص مند ِ بی رقیب ِ من!می خواهدم که هی سرک بکشم بر میان اقیانوسی عمیق از دل دل کردن هایی پاییز وار !دل دل کنم و بالا شوم و پایین شوم از این درد دمادم!از این همه جان به لب آمدن های لبالب!از این همه صدا در دادن های بی رجوع،بی سلام،بی نگاه،بی آواز،بی راه،بی یار و بی تو،بی تو،بی تو...

 

 

گاهی خیالش برم می دارد که بگویمش گاهی به ناگاه می بویمش در میان این همه خطوط و این همه کوچه پس کوچه های سرتاسری!مدامش به خیالم می آید که گویی آمده ست از کنارم عبوری کرده است و گوشه ای استاده است و این همه له له زدن های ناتوان و یتیمم را زل زده است!بگویمش این له له زدن های یتیمم نوازش های بی سیاستش را می خواهد و بی قول و قرارش را و بی داستانش را!که به ناگاه میهمانشان می کرد و پروازشان می داد و آسمانشان را می داد به رسم تحفه!بگویمش دلم از سر سوزنی تنگ تر است این روزها!پلی باریک را می ماند این دلم که باید از پس ش بر آمدن را به سختی زایش نوزادی مرور کرد!بگویمش مدام مرورت می کنم،مرورت می کنم و نمی یابمت!نمی فهممت!نمی شنومت!نمی دانمت!و باز هم دل خوشانه مرورت می کنم تا شاید بیابمت!بفهممت!بشنومت!بدانمت!شاید این بار ببینمت!

 

 

گاهی خیالش برم می دارد که بگویمش آنقدر کوچیدم از این محله به آن محله!آن قدر پیمودم هر راه بی روزن را و هر بی راه بی فردایی را که هرزگی از سرم بالا می رود و از رویم!هان چه به خیالت می آید؟که مرا ککی هست در آستین که بگزد و من دردم بیاید و بگویم آخ؟!..نه!آشنای خواب هایم و آرزوهایم و دیروزهای رفته ام و رویاهای فرداهای نیامده ام!نه!ککی نیست مرا!که هیچ م نیست مرا!که چگونه بگویمت هیچ م نیست مرا در این وادی تهی!در این جهان پژمرده پر از پریشانی های پلاسیده!چگونه بگویمت مداومتی می یابی مدام میان آه های سرخورده این دل پریش من!هان!تو بگو چگونه بگویمت؟!

 

 

چرا بعضی ها این همه ناامیدند؟

به خدا اشتباه می کنند

هی حرف های درشت درشت می زنند

مثلا در انجماد این دیوارها

دیگر یادآورد هیچ آسمانی میسر نیست!

نه خیر...بعضی های عزیز من!

این طورها هم نیست،

این طورها هم نبود...،حافظ یک چیزی می گوید:

"چنان نماند و ... بگذرد این روزگار!"

من مرده و شما شاهد!

 

  

  

خب امروز اومدم که اعتراف کنم!اعتراف کنم که من چند وقتی هست که عاشق شدم!این چند وقتی که میگم البته مدت زمان زیادی نیست اما عشق مثل یک جریان نرم _ زلال ریخته به تنم و به روحم و به خیالاتم!یک جورایی از یک جنس غریبیه!قل قل می جوشه درونم و انگار می کنم که چشمه زمزم پیش پای من تازه از خاکی گرم بیرون میزنه و به من میگه بیا،ببین!ببین که دنیا هر روز که نه!هر لحظه می تونه برای تو یک هدیه جدید توی چنته داشته باشه!

 

خیلی ساده عاشق شدم!عاشق یک پسر مو فرفری که اینقدر موهاش بلند شدن که پشت سرش ببندتشون!قدش بلنده!و برعکس میل باطنی من هم لاغره!پسرک قصه من آروم و ساکته!بی صدا!کم حرف میزنه!بیشتر نگاه میکنه!و شاید این برای منی که میشه گفت هیچی از زبان فرانسه نمی دونم خیلی هم عالیه!هرچند وقت حرف زدن هم کلمه کلمه و با فاصله حرف میزنه بلکه من متوجه بشم که چی میگه!از اون مسلمونای الجزایریه که فرانسه بزرگ شدن!اوایلی که شرح حالی ازش شنیده بودم فکر می کردم از این پسرای سیای عربیه که چند صباحی رفتند پاریس و الان فقط به یمن زندگی وسط اروپا فکر می کنن که تونستن جهان رو فتح کنند!اما بعد تحت تاثیر همون حس قدیمی که درونم ریشه دوونده و ناخودآگاه جذب کتاب و دنیای مربوط به اون میشم،جذب چیمپو شدم!(راستی یادم رفت بگم که اسمش چیمپوئه!!)جذب آرامشش!جذب آسودگی همخونه با تمام رفتارها وسکناتش!و حتی جذب لهجه ای که با اون گاهی عربی حرف میزنه!...چیمبو داستان من نویسنده ست!از اون نویسنده هایی که وقت دبیرستانی بودنش،به یمن قدرت نویسندگیش،معلمش دستش رو گرفته و از شهرستانی کوچک کشوندتش تا پاریس و نشوندتش پشت نیمکت های کالجی که خاطره های زیادی از نویسندگان بزرگی در ذهنشون دارند!کالجی که رفتن به اون برای چیمپوئی که پدرش با یه زن فرانسوی بلوند فرار کرده بود و مادرش با ساعت ها کار روزانه زندگیشون رو می چرخوند،مثل یک رویای دست نیافتنی می نمود اما تونست یک داستان 30 صفحه ای بنویسه و جواز ورود به دنیایی رو پیدا کنه که پر از امید می نمود و پر از روزهای خوب....

 

چیمپو می نویسه!قلمش دستش هست و مدام می نویسه!و در سکوتی غیر قابل وصف مهره های جهان اطرافش رو به دلخواه خودش می چینه!

 

و من عاشق این چیمپو شدم!گیریم که از من کوچکتره!گیریم که کمی تصرف ساحل روحش سخت به نظر میرسه و گیریم که خودش عاشق دختری لیلا نام هست!که البته لیلا رو لی لا تلفظ میکنه!و تمام هم و غم ش اینه که یک روز لی لا رو دوباره پیدا کنه و بهش بگه که دوستش داشته اما اینقدر کم تجربه بوده که نمی دونسته وقت دوست داشتن یک آدم باید چکار کنه!باید چه عکس العملی از خودش نشون بده!چگونه در آغوشش بکشه!و از عشق براش حرف بزنه!لی لا رو پیدا کنه و بهش بگه اگه الان موفقه فقط به خاطر اونه!به خاطر حسی که درونش ریخته و از اون آدمی ساخته که اگرچه با حرف زدن میونه خوبی نداشته اما با نوشتن نردهای عشقی چند باخته!و بهش بگه، لی لا من داستان تو رو نوشتم!همون داستان 30 صفحه ای کذایی!

 

 

پینوشت:

 

 

۱-چند وقتی هست که دوباره هجوم بردم به انزوای خودم!...چند وقتی هست که شبها بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تا چشمام گرم میشه٬دوباره از خواب می پرم!دوباره اون حس لعنتی میاد سراغم!

 

۲-چیمپو قهرمان قصه فیلمیه به نام لی لا!!

 

۳-یک بسته‌ی پستی‌ام

   آدرس فرستنده و گیرنده‌ام پاک شده‌است

   از این سو به آن سو

   مردم کمی نگاهم می‌کنند

   شانه بالا می‌اندازند

   سپاس گزاری می‌کنم

   آهسته برمی‌گردم

   مادر همیشه می‌گوید

   هنگام تولد

   روی پیشانی‌ی من نوشته بود :

   با احتیاط !

   شکستنی‌ست

 

 

*هیچ کس باور نمی‌کند که من به خاطر صدایی که دوباره بشنوم در کوچه های شبانه تلف شدم!!


 

خیلی قبل تر ها٬جایی خوندم که یک روز، مرد کورى روى پلّه‌هاى ساختمانى نشسته بود و کلاهى جلوى پایش گذاشته بود و در دستش تابلویى گرفته بود که روى آن نوشته شده بود: «من نابینا هستم. لطفاً کمک کنید.»

 

آدم مبتکرى از آنجا عبور می ‌کرد. جلوى مرد نابینا ایستاد و دید که تنها چند سکه براى او داخل کلاهش انداختند. او چند سکّه  دیگر داخل کلاه مرد نابینا انداخت و بدون آن که از او اجازه بگیرد، تابلو رو از دستش گرفت و نوشته  روى اون رو تغییر داد و اون رو دوباره به دست مرد نابینا داد و رفت.

 

بعد از ظهر آن روز مرد مبتکر دوباره از آنجا عبور می ‌کرد. باز هم به سراغ مرد نابینا آمد و این بار متوجه شد که کلاه او پر از سکّه شده. مرد نابینا او را از صداى پایش شناخت و فهمید که همان کسى ست که نوشته روى تابلویش را تغییر داده. از او پرسید روى تابلو چى نوشتى که مردم این قدر دلشان به حال من می ‌سوزد و برایم پول می ‌ریزند؟

 

مرد مبتکر گفت: «چیز نادرستى ننوشتم. فقط پیام را کمی  تغییر دادم.» و بعد لبخندى زد و رفت.
عبارت جدید روى تابلو این بود: «امروز بهار است و من نمی ‌توانم آن را ببینم.»

 

فکر کردم که اتفاق خارق العاده ای می تونه باشه!یک جمله مسیر رو تغییر میده!یا یک نگاه!یا یک صدا!هر اتفاق به ظاهر بی اهمیتی ممکنه که دست رو به تو واگذار کنه!و این یعنی اینکه گاهى اوقات ما آدمها باید استراتژى خودمون رو تغییر بدیم. اگر همیشه همون کارى رو بکنیم که قبلاً می ‌کردیم، همیشه همون چیزى رو به دست خواهیم آورد که قبلاً می ‌آوردیم....

 

از اون روز تا حالا مدام نگاه می کنم که ببینم نتیجه چه کارایی خوشایندم نبوده!چه چیزایی بوده که دوستم بهشون نمی رفته!فکر می کنم ببینم اصلیت رنج های زندگیم به چه نقطه ای می رسن!و جالب اینجاست که از تغییر دادن نقطه دیدم به ابعاد غریبی از هر اتفاقی می رسم!وقتی دریچه همیشگی چشمم رو به سوی اتفاقات رخ داده بستم و دریچه جدیدی رو باز کردم که از جهت و سوی دیگه ای به رصد کردن چرایی داستان ها بپردازم٬انگار جهان جدیدی پیش روم باز شد!

 

نمیگم همه راه ها رو تونستم برم!اما همینکه قدم های اول رو برداشتم مهمترین اتفاق بود!

 

*تو صدای دل‌انگیز پیانویی بودی که در یک شب مهتابی از کلبه‌ای مجهول به گوش می‌رسید!!!

 

باز چندی قبل تر جایی خوندم که معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواد با اون‌ها بازى کنه.به اون‌ها گفت که فردا هر کدومشون یک کیسه  پلاستیکى بردارند و درون اون، به تعداد آدم‌هایى که ازشون بدشون میاد، سیب‌زمینى بریزند و به کودکستان بیارن.

 

فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان اومدن. در کیسه  بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها ۵ تا سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌رن کیسه  پلاستیکى رو با خودشون ببرند.

 

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى نافرم سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، اون‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه  خودشون داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.
معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین رو همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

 

آنگاه معلم منظور اصلى خود از این بازى رو این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى ست که شما کینه  آدم‌هایى که دوستشون ندارید رو در  دل خودتون نگه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما رو فاسد می‌کنه و شما اون رو همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها رو فقط براى یک هفته نتونستید تحمل کنید پس چطور می‌خواید بوى بد نفرت رو براى تمام عمر در دل خودتون تحمل کنید؟»

 

من اصولا آدم کینه ای نیستم!اینقدر این قلب بد مصبم خر تشریف داره که با کوچکترین چشمک پر ز عشوه ای بند رو آب میده!حالا ببین چی شده باشه که موضوعی برام نه که غیر قابل بخشش باشه٬اما فراموشیش هم سخت باشه!....البته منظورم از بخشش صرفا این نیست که کسی در حق من مستقیما بدی کرده باشه!منظورم اینه که وقوع اتفاقی برام خیلی سنگین و گران اومده باشه!

 

نمی تونم کتمان کنم که تجربه های تلخی از این دست داشتم که به شدت نازک روحی منو به چالش کشوندن اما مدتی هست که بی خیال امواج منفی داستانایی شدم که در گذشته ای نه چندان دور یا حالا چه توفیری داره در گذشته ای بسیار دور برام رخ داده!و از اون زمان تا حالا اوضاع بهتری دارم!سبک بال تر هستم!و سعی می کنم تا جاییکه از دستم بر میاد نرمال تر رفتار کنم!

 

پینوشت:

 

۱-صبر٬صبر٬صبر و باز هم صبر!مثل شرابی می مونه که هر چقدر کهن سال تر!بهتر!!!

 

۲-فیلم ۸۸ دقیقه رو دیدید؟آل پاچینو بازی میکنه!سکانس آخر فیلم رو به دانشجوهاش و همه اون هاییکه از سر رنجی عمیق دور هم جمع شده بودند گفت:گذشت زمان دردها رو التیام نمی بخشه!اما بخشنده رفتار میکنه!میزان اون ها رو کم و کمتر میکنه!!!

 

۳-اینکه دستات رو روی سر میذارن!میذارن!اینکه باهات هیچ کاری ندارن!ندارن!اینکه تو بازیت راهت نمیدن!نمیدن!اینکه سر به سرت٬سر به سرت میذارن!...

 

۴-از همین تریبون اعلام میکنم که سارا٬پرند نیلگون٬دریا٬امیر٬حاج واشنگتن٬شیما٬مرجان و ایضا آقای محمد نور علی و خانم گربه وحشی همگی لوس تشریف دارید

 

۵-اسم وبلاگم رو تغییر دادم!نظرتون چیه؟!...اگر فکر می کنید لینکاتون رو باید تغییر بدید٬خوب بدید دیگه!چکار کنم!

 

۶-آرامش ازل

   باشد که باز

   باز آید و

   صلح و باز بوسه باشد

   و دیگر تو٬

   یعنی ما٬همه ما

   هرگز خواب ـ بد از فردای نیامده نبینیم!

   همه زخمها شفا می یابند

   بگو آمین!

   همه آرزوهای خوش آدمی بر آورده می شوند

   بگو آمین!

   ما به آرزوی آدمی...دعا می گوییم

   تو بگو آمین٬بگو یاری برسد٬یاوری برسد!

   دوست

   آشنا

   اهل اینجا

   همسایه٬نور٬آدمی

   بگو یاری برسد٬ترا به خدا بگو یاوری برسد

   من از گزند و گرسنگی می ترسم

   من از خواب نابهنگام آسمان می ترسم

   من از بعضی کلمات٬از گول٬از اندوه

   از گریه های بلند...

   من از دیوار و از دروغزن می ترسم!

   دوستت دارم که دوستم می داری٬

   ورنه این دفتر کهنه را ورق بزن!

   آموزگاری در راه ست!