آتش تا بی نهایت از آب می ترسد!
وقتی تصمیم داری کسی رو قضاوت کنی،در کنار یادآوری روزهای پر از اخم و احیانا پر از بداخلاقیش،روزهای خنده و خوبی اون فرد رو هم به یاد بیار....به یاد بیار که این کسی که تو می نشینی و از نشیمنگاهی بالاتر به متر کردنش می پردازی شاید برای ساعتی شریک حرف های تو و درددل های تو بوده...خیلی دور از آیین انسان مداری هست که تو با دیدن تصویری همه تصاویر گذشته رو پاک کنی...کمی هم از زاویه چشم او به جهان اطراف نگاه کن و به یاد بیاور که صرفا خود محوری، انسان رو به تعصبی کور نسبت به خودش وا می داره که مطمئنا می دونی تعصب در هر پوششی و در هر کسوتی آفت روابط و آفت تعقل و آفت عطوفته!...برای زمانی کوتاه هم که شده مهر و عطوفتت رو با عقلت هم خانه کن!نه برای اینکه از احساسات استفاده کنی برای قضاوت بلکه برای اینکه بدونی ما همه بشر هستیم و بشر هم خطا میکنه و هم اشتباه میکنه و هم اینکه....هم اینکه ما جهان کوچکی داریم!به هر کجا بری و به هر کجا که برم،این چهار راه دهکده جهانی در میدانی و یا کوچه پس کوچه ای و یا پشت درب خانه ای به هم یکی می شود!....
سکوتی بین گامهای هزارپا شنیده نمی شود!
بعضی از امورات هستند که تعیین،انتخاب و احیانا تغییر اونها در حوزه توانایی های آدمی نیست!فکر می کنم یکی از مهمترین اونها،جنسیت باشه!به صورت تصادفی یا پسر میشی یا دختر!و بعد این تو هستی و جنسیت تو و کتابی که چندین و چند صفحه او نوشته شده و الباقی سفید باقی موندن تا تو مطابق میل و نظرت پرشون کنی!...
مسئله حیاتی اینه که بدونی چه دختر باشی و چه پسر در اهمیت تو و ارزش تو تفاوتی پیش نمیاد!منظورم اینه که اگه جدای از آموزه های بعضا غلط به داستان نگاه کنیم،می بینیم هر کدوم از این دو نوع جنس _ متفاوت٬برتری هایی نسبت به دیگری داره و ضعفهایی البته!و بعد وقتی همه اینها رو با هم مخلوط می کنی،به یک رابطه پایاپای میرسی!
مهم اینه که بدونیم در کنار تفاوت هامونه که با هم برابریم!و هر کدوممون از لحاظ کمّی از یک اندازه حق بابد برخوردار باشیم البته با توجه به اینکه ممکنه کیفیت حقوقمون تشابهی نداشته باشه!
نشسته نمی توان از ایستادن بالا رفت!
دوست داشتم دستش را در دست بگیرم و چشم در چشمانش بگیرانم و بگویم خوب نیست که آدمی این همه زخمی کینه باشد!آن هم کینه ای که نه فعلیت یافتنش تبصره ای قانونی دارد و نه ذهنیتش محلی از اعراب...خوب نیست که آدمی این همه در گذر ثانیه ها و در گذر هر حرف و هر حدیثی پرچمی برافراشته در باد را بماند که تاب می خورد و تاب می خورد و هیچش خیالی نیست بر بی وزنی و بی همتی که می افزاید مدام بر بی اعتباری خویش...مدام می خوانمش،مدام می خوانمش که من یکی را می شناسم...صبح ها لیبرال است...ظهرها چپ می زند ...و غروب که از کوچه تاریک می گذرد،زیر لب آهسته می گوید:"بسم الله"...بگویم راه برو!چون طفلکی نوپا راه برو،زمین بخور و هم دوباره از نو بایست!به جلو نگاه کن و به فردا بیاندیش اما از یاد مبر که ما خشت است که بر روی خشت می گذاریم.چیدمان دنیای ما چیدمانی جدا از آن چیزی نیست که دستآورد ماست از دیروزها و پریروزهایمان...بگویم برقص،شاد باش،بخند اما فکر کن که دور از مدار انسانیت است که در قفای خنده تو بوی آه های من باشد که بچرخد در این اتاق و در این دنیا و بچرخاند مرا در مدار افسوس هایی بی سرانجام....
پینوشت:
1-یک چیزی می خوام به تو بگم!پیری بین پرنده و پرواز جدایی به بار میاره!ولی الان تو جوونی!می تونی پرواز کنی!تو جوونی و این یعنی اینکه دنیا توی مشت توئه!...باور کن!
2-هر کسی یک جور مدینه فاضله داره!نمی دونم فیلم نوامبر شیرین رو دیدی یا نه!به جهان بینی شارلیز ترون کار دارم.اینکه محبت کنی و کمک کنی که بقیه به اون چیزی که شایستگیش رو دارن برسن.مطمئنا در این راه تو هم می تونی به جاهای خوبی برسی...مدینه فاضله من هم یک چیزی توی همین مایه هاست اینکه بی چشم داشت همچین نقشی داشته باشم اما نباید فراموش بشه که احترام به شخصیت خویشتن گاهی باعث تغییر جهان بینی هم میشه.اینکه سعی کنی از آدرس دیگه ای به اون جهان بینی برسی!
3-هر کسی رو تا حدی تحمل می کنم و بعد دیگه تموم...اما قانون من هم مثل خیلی از قوانین دیگه تبصره هایی داره...حالا پیدا کنید پرتقال فروش رو....
4-و اما شهریور...مردن به وقت شهریور....عاشق شدن در دی ماه...یا همچین چیزی...من رو یاد دارینوش میندازه و یاد فرت و فرت نوشتن و امضا کردن.یاد یکی از روزهای خوبم!
5-بدترین چیز اینه که بعد از مدتها به یه بچه کوچولو زنگ بزنی و اون بغضش بترکه و تو حتی ندونی چطوری بهش بگی که دوستش داری!
6-بهم ثابت شده که برعکس خیلی چیزها،خیلی چیزهای دیگه هستند که هر چی قدیمی تر بنابراین بهتر!دوست از اون هاست که هر چی زیر خاکی تر،گرانبهاتر!
7- یادت هست که گفتی صد صفحه ای ازش را بخوانم و بعد غرقش می شوم؟فقط ده صفحه را خواندم و الان عاشقش هستم!
8-گاهی دلم هوای دوست داشتنت را می کند.هوای گپ زدن با تو را!هوای دلتنگی برای تو را!هوای آن همه آرزوهای رنگارنگ را!....گاهی،گاهی،گاهی....
9-هیچ سَری به خودش،به تن خودش نگاه نمیکنه.همیشه به رفیقش،به تن رفیقش نگاه میکنه.این اول لوطی گریه!
10- دیوانه میزنم
شرجی چشمهای مست زنی مست در قطار
خواهران منند
این لوکهای مست کف به دهان
سم بر آسمان اول و دوم برای شما
من در قلمرو خودم
در کوچه ها و سطل ها و خاطره ها
پرسه میزنم
دیوانه میزنم
گاهی
در کوچه های عصر
بر گیس های حوا شانه می زنم
دیوانه می زنم
دیوانه می زنم...




