آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 همیشه نمیشه بر روی یک خط مستقیم راه رفت یا همیشه بی اشتباه بود اما همیشه می تونی تصمیم بگیری که با قبل تفاوت پیدا کنی!تصمیمی بگیری که اصلاح کنی!که زخم باز شده رو التیام ببخشی!همیشه می تونی بگی امروز هم روز اول زندگانی من هست و هم روز آخر ـ اون...نمیشه از خاطرات فرار کرد یا دورشون ریخت!نمیشه بگی هر چی که پشت در امروز٬در دیروزهای طولانی من رخ داده از الان به پایان میرسند و انگار که نه انگار هرگز وجود داشتن....می دونید٬هستند چه من و تو بخواهیم و چه نخواهیم اما از اون همه خاطره ای که الان از جنس سایه هستند میشه دل برید!میشه بی اثرشون کرد....و من بی اثرشون می کنم.چه یک روز وقتم رو بگیره و چه چند ماه....مهر باطل شد می زنم به پیشونیشون و میگم خوش آمدید!.....

 

پینوشت:

 

۱-می دونید همیشه زمان مرهم خوبی بوده برای التیام دردها!اما هیچوقت پادزهر مناسبی نبوده برای زهر تلخ حسرت ها!

 

۲-خاطره خود کلانتر جان است.بر سرت بشکند٬هوار شود!مثل زندان ژان والژان است...حافظه نفس را بدراند٬صد گیگا بایت را بپراند......

 

۳-کسل و بی حوصله ام....ترجیح میدم یه چند روزی نباشم!

 

۴-من هم می‌توانستم
   مثل تمام زنان
   آینه‌بازی کنم
   می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
   جرعه‌جرعه بنوشم
   و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم
   بی آنکه از روزها و ساعت‌ها
   خبری داشته باشم.
   می توانستم آرایش کنم
   سرمه بکشم
   دل‌ربایی کنم
   و زیر آفتاب برنزه شوم
   و روی امواج مثل پری دریایی برقصم
   می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم
   و مثل ملکه‌ها بخرامم
   می‌توانستم
   کاری نکنم
   چیزی نخوانم و ننویسم
   و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
   می‌توانستم
   شورش نکنم
   خشمگین نشوم
   با فاجعه ها مخالفت نکنم
   و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
   می‌توانستم اشک را ببلعم
   سرکوب شدن را ببلعم
   و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
   من می‌توانستم
   سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم
   و از عذاب وجدان فرار کنم
   من می‌توانستم
   آه همه‌ی غمگینان را
   فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
   و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم
   اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم
   و راه کلمات را برگزیدم.

 

 

*خیلی طولانیه...اما خب٬اصولا به من چه آخه؟!من پررو تشریف دارم٬شما مهربون٬مگه نه؟!

 

عصر پنج شنبه ست و نیاز نیست برم سرکار و شب هم مهمان داریم و البته من هستم و یک جفت ابروی دقیقا مثل ابروهای عمو جغد شاخدار...پس در عملیاتی کماندویی تصمیم ملوکانه ای می گیریم مبنی بر این که برویم و دستی به سر و گوش زیبایی خودمون بکشیم و اینگونه می شود که بار سفر می بندیم و کفشی آهنی به پا می کنیم و در حالیکه دعای خیر خانواده محترم هم پشت سرمان قیلوله وار در حرکت است به سمت آرایشگاه قصد قربت می نماییم!

 

بنابر دلایلی بعد از مدتی تصمیم گرفتم که تشریف ببرم یه آرایشگاه جدید و اینجا برای اول بار هست که میام.چند تا پله نافرم داره که تو رو میرسونه به طبقه بالا!صدای همهمه از بالا می شنوم و پیش خودم می گم اییییییش٬حالا که من عجله دارم باید شلوغ باشه؟!...یک سالن بزرگه با دیوارای صورتی و پر از عکس عروس ها و مدلای خوشگل خوشگل!(اوهوم٬دقیقا شبیه شما تک تک بچه های وب نویس!البته فقط دختراتون!وگرنه آقایون که همه یکی بیشتر از اون یکی شبیه مورگان فریمن هستید:دی)

 

جونم براتون بگه که تشریف بردم بالا و اول با یه خانمی صحبت کردم که چند نفر قبل از من هستند و گفت فقط همین خانمی که زیر دست منه!و گفت که من اصلاح صورت می کنم و بعد برای ابرو میری زیر دست خانم...منم گفتم اوهوم و رفتم تا نوبتم بشه یه گوشه ای نشستم....

 

و حالا بشنوید از باکلاسی من:دی...آقایون احتمالا از محیط آرایشگاه های زنونه فقط چیزکی شنیده باشن اما خانمها که همه در جریان امور هستند به لطف خدا!!!پر از حرفای خاله زنکی!البته حرف خاله زنکی بین همه و هر قشری هست ولی فکر میکنم با توجه به موقعیت طرفین ـ صحبت های خاله زنکی٬ اصولا متد و کلاس این بحث ها هم فرق میکنه!...رایج ترین بحث ها اصولا به روش های تغذیه ای شبانه البته از نوع جنسی(؟؟؟؟؟)مربوط میشه و به پایین اومدن سن پریود شدن و از این جور حرف ها دیگه!....فکر کن!دو تا خانم بودن که داشتن حرف می زدن و یکیشون می گفت که برای عروسی دخترش٬اون رو برده برای معاینه پیش پزشک!...باور کنید حالم بد شد!تصورش رو کردم که دخترش رو بردن و گذاشتنش روی اون تختهای مخصوص!به قول آرمی!عق!!!!....به جون جدم،این حرفها آخر خاله زنک بازیه!....حالا فکر کن!من وسط این حرف ها یک گوشه ای نشسته بودم و داشتم کتاب می خوندم!حالا بگید چی می خوندم؟...آموزش پاور پوینت!!!!!....حال می کنید با این دوستتون!تازه ش هم گوشیم زنگ خورد و با یکی یه مدتی مجبور شدم در مورد یک مسئله کاری هم گفتمان داشته باشم!....نه٬فکر کن!...فکر کردی؟!حالا بسه!دیگه بقیه ش رو بخون:دی

 

کار صورتم که تموم شد،رفتم زیر دست اون یکی خانمه!دو نفر که کنارش نشسته بودن(یعنی اون خانمه که دخترش رو برده بود و همون دختر مربوطه البته!)داشتن با آرایشگر حرف می زدن و بعد یکی دو نفر دیگه هم اومدن توی همون اتاق و خلاصه حرفاشون گل کرد در مورد امر خطیییییییر شوهر کردن!!!!!......

 

خانمه داشت می گفت که به دخترم و هیکلش نگاه نکنید،فقط ۱۷ سالشه!یک ساله که ازدواج کرده!(دختره چیزی از زیبایی صورت کم نداشت ولی خدا وکیلی هیکلش آدم رو به سمت خودکشی سوق می داد!یعنی من نمی دونم شوهرش و شبها و خلاصه این حرف هاااااا.....چطوری آخه؟!!!)....بعد همه شروع کردن که به به چه خوب که زود شوور کرده!خانم آرایشگره گفت اگه دختر کوچیکه من بود عاشق دخترت میشد!پرسید چرا؟گفت دوست داره زود ازدواج کنه!اگر بود می گفت ببین مامان الان یک سال از سن ازدواج من گذشته!بعد مامان محترم و فهیم اون دختر ۱۷ ساله یک نطق غرایی کرد که کف من برید به مولا!گفت دختر هم مثل میوه می مونه!باید تا رسید،چیدش و خوردش!اگه زیادی بمونه روی شاخه،میگنده!دختری که از این سن و سال بگذره و نره خونه بخت،دیگه به درد نمی خوره!بعد همه اهالی فهمیده اون اتاق شروع کردند به تایید و تاکید حرف ایشون!!!و هیچ کدومشون هم فکر این دختر بیچاره ای که زیر دست آرایشگر تشریف داره و ۲۷ سالش هم هست،نکردند...نگفتند دختر بیچاره حالا از این غم بی شوهری ممکنه دق کنه!.....

 

بعد که اومدم خونه مامانم داشتند میون جفت ابروهای من سیر و سیاحت می کردند که من به یکباره با شیونی جانسوز خودم رو انداختم در آغوششون و گفتم مامااااااان، منو ببخش!منو ببخش که ده سالی از سن ازدواجم گذشته اما هنوز اینجا تشریف فرما هستم!منو ببخش که هنوز به تو فرصت ندادم منو ببری پیش پزشک!!!منو ببخش،منو ببخش!!!....و البته نیازی به ذکر کردن نداره که مامان خانمی بنده چه عکس العمل های دور از شانی بعد از حرف های من از خودشون بروز دادن!....

 

خلاصه جونم براتون بگه که بعد از ظهر بسیار جالبی داشتیم و بسیار آموزنده!اول اینکه خوش به حال اوناییکه تا حالا ازدواج کردند و دوم اینکه از ماها هم که دیگه گذشت و ما الان باید بریم بمیریم و سوم اینکه اونایی که دختر دارن و یا قراره که دختر دار بشن،از همین حالا یه فکری براشون بکنن!می تونید از همین حالا برید توی نخ کسایی که پسر دارن...باور کنید که باید از همین حالا آستین های همت رو بزنید بالا و به فکر این باشید که دختران محترمتون بعدها سبب سرشکستگیتون نباشن....

 

(ببینید!من خودم همین الان جل و پلاسم رو جمع می کنم و میرم....شما نزنید من بیچا ره رو!آخه آدم بی شوهر مونده باشه و شما هم بخواید تنبیه ش کنید...خوبیت نداره به جون جدم!!!!!)

 

پینوشت:

 

۱-هرازگاهی بچه پررو بازی در میارم که خودم هم می مونم!رفتم به مامانم میگم لطفا این هفته مهمون ها رو دعوت کنید!برام چند تا دلیل میارن که اگه بذاریم هفته بعدی بهتره!اما من باز هم برای همین هفته اصرار می کنم!می پرسن چرا؟میگم آخه تا هفته دیگه ابروهام نک نک میزنه بیرون!وقت ندارم دوباره برم آرایشگاه!مامانم میگن اصولا دیکتاتوری مثل تو ندیدم!

 

۲-یک مدتی هست که رفتارم رو با مامانم تغییر دادم....نه حالا فکر کنید از بیخ و بن تغییر کرده اما خب دیگه،تغییر کرده!کمی بیشتر وارد حریم خصوصی همدیگه میشیم!به عمد در بعضی رازهای کوچیکم شریکشون می کنم!یک جورایی داریم دوستی رو تمرین می کنیم!و صد البته الان تازه اول راه هستیم....برای من که مزه خوبی داره!برای ایشون البته نمی دونم!

 

۳-مدتی بود که حس می کردم دوستت دارم!بعد نه اینکه مدتی بود که داشتم با این حس دست و پنجه نرم می کردم،برای خودم حس آشنایی شده بود!شاید اون جور ابراز علاقه کردن های دیشب به همین خاطر بود!اما تو هم نشون دادی آدم مهربونی هستی!و از اینکه می دیدم یکی مثل من هم هست که حواسش به همه چیز هست،خوشم اومد!ولی دقت کردی که چه راحت با هم صمیمی بازی در اوردیم؟!من از گوش هایی که گفتی گنده ست خوشم میاد!و البته بابتشون هم ممنونم!ولی خوب نیست که اینقدر دیر کشفت کردم!این نشون از استعداد ناساز من داره!....یک چیز دیگه هم می خواستم بگم دخمله که البته الان یادم نیست!

 

۴-کسی یادش هست که من پارسال همین موقع ها از یک نفر حرف زدم که اومده بود محل کارم و برام هلو آورده بود؟...هیچیى!می خواستم بگم که امروز هم اومد و برام 5 تا زردآلو بزرررگ آورد:دی

 

۵-هر کاری کردم آخرش نفهمیدم چرا پینوشت دوم من در پست پایینی دوتا شماره 2 داره!آخه توی صفحه مدیریت وبلاگم فقط یکدونه شماره 2 هست!

 

۶-می خوام یه رازی رو با شما در میون بذارم...چند وقتی هست که چشمام زمان دیدن تلویزیون دودو می زنن!یا بعد از کمی نگاه کردن به نور،اشک آلود میشن...به نظر شما دارم نابینا میشم؟!

 

۷-جواب کامنت های پست قبل رو فردا می نویسم!از لطف همه ممنونم!...همه جواب ها مرقوم شدند و البته به روز هم شدند!

 

۸-تمام این مسافرخانه‌
   از عطر دست‌های تو
   پر خواهد شد

   دهان اگر باز کند
   این چمدان!

 

اقلیما : هر دختری دوتا سینه داره٬هر سینه بندی دو تا جواهر٬هر جواهری دو تا اسم داره٬هر زنی رو دو جور صداش میشه کرد ...

قابیل : یکی رو میگن عصمت!

هابیل : یکی دیگه محبوبه!

اقلیما : هر خدایی دو تا فرشته داره

قابیل : یکی شیطون

هابیل : یکی عزراییل

اقلیما : چه عیبی داره آدم دوتا مرد رو دوس داشته باشه!تنش بوی قاطی گرفته باشه!گر که میگیره تنش٬کسی نباشه!چی میشه آدم گاهی پیش کسی باشه که مال یکی دیگه باشه ...

هابیل : کسی که زن آدمو میدزده ...

اقلیما : کسی که آدمو می دزده ...

قابیل : کسی که عاشق نباشه ...

هابیل : دل مورچه رو نداشته باشه ...

اقلیما : کسی که شب ندونه چی کار کنه . تنش بوی بد داشته باشه!

 

اقلیما : چرا مردا دامن نمی پوشن ؟

هابیل : آدمای تنها با سئوالای مسخره...

قابیل : {کلاه خیالیش را از سر بر می دارد} خوشوقتم !

اقلیما : {کلاه خیالیش را از سر بر می دارد} خوشوقتم !

هابیل فقط خیلی آهسته کلاهش را بر میدارد ...

 

پینوشت:

 

۱-با یک نگاه به عنوان پست حتما متوجه میشید که این پست از خودم نیست!

 

۲-یک بار یکی از شماها از من پرسید که چرا اسمم رو گذاشتم اقلیما!گفتم چون دوست داشتم و فکر می کردم که اسم زیباییه!...ولی اون گفت همچین انتخاب هایی ممکنه به طور ناخودآگاه دلیل جالبی داشته باشن.مثل این داستان که دو برادر سر اقلیما دعوا داشتند شاید در انتخاب اسم تو تاثیر داشته و بعد از من پرسید همچین تجربه ای داشتم یا نه؟...بچه ها برام خیلی جالب بود!چون نه دعوا اما دو تا برادر من رو دوست داشتن!که البته من سهم هیچ کدوم نشدم:دی....

 

۳-هر کدوم از شماها چرا این اسم مجازی رو برای خودتون انتخاب کردید.خوبه اگر بگید.شاید بشه چیزای جالبی ازش در آورد!

 

۴-هیچ کس باور نمی‌کند
    که من
    به خاطر صدایی که
    دوباره بشنوم
    در کوچه های شبانه
    تلف شدم
    مردم
    تو صدای دل‌انگیز پیانویی بودی
    که در یک شب مهتابی
    از کلبه‌ای مجهول به گوش می‌رسید
    هیچ کس باور نمی‌کند
    که من
    به خاطر…

 



 

اولین باری که اومد شرکت رو خوب به یادم هست!دفعه بعد از اون که البته چند ماهی هم گذشته بود،سخت شگفت زده بود که من هنوز اسمش رو به یاد دارم.از اون زمان تا حالا شاید سه سالی گذشته و حالا مدتی هست که رفت و آمدش به شرکت در دوره های کوتاه تری رخ میده!میاد میشینه اون سمت میزم و کاراش رو تا جاییکه می تونه طول میده.جالبه که حرف خاصی نمیزنه!کلا مرد آرومیه!هرچند نمی دونم چرا دوست دارم بیشتر بگم این پسره تا بگم این مرده!از این فوق ژیگولوها هم نیست البته اما موهای کمی بلند و کمی پریشونش،کمی توی ذوق منی که معمولا عاشق موهای کوتاه و سرهای خلوتم،میزنه!قد بلندی داره و معلومه که اهل ورزشه و اینها هم دقیقا به مذاق من خوش نمیاد عموما....بگذریم!داشتم می گفتم که مدتیه که حضورش رو به طور مستمر به رخ من می کشونه به نوعی که دیگه نمیشه ندیدش یا ازش چشم پوشی کرد!دیروز فرستاده بودیم تا بچه ها کاراش رو انجام بدن و اون هم منتظر نشسته بود!از هر دری حرف زدیم و البته میشه گفت از چیز خاصی هم حرف نزدیم.کمی خودم رو پشت مانیتور مستتر کرده بودم و زیر نظر گرفته بودمش!...

 

پیش خودم گفتم این رویه ی بیرونی این آدمه!درونش چطوریه؟!چطوری حرف میزنه؟!بلد هست بگه عزیزم؟!چطوری لبخند میزنه؟!بلد هست مهربون باشه؟!کتاب چی؟کتاب می خونه؟...بعد دیدم چقدر شروع یک ارتباط تازه سخته!اینکه زمانی از وقتت رو و گوشه ای از روحت رو بخوای در اختیار آدمی بذاری که اصولا چیز زیاد و خاصی ازش نمی دونی!احساس می کنم که به نیروی فوق بشری نیاز داره!اینکه هراس نداشته باشی!اینکه ریسک کنی!و اینکه زیاد درگیر رابطه نشی!....

 

فکر می کنم که آدمی زمان جوانیش چقدر سبک بال تره!چقدر آرامشش و امیدش بیشتره!...فکر می کنم که زمان جوانی خودم چقدر پتانسیل بالایی داشتم برای اینکه شروع کنم!از اول شروع کنم!اما الان درگیر هزار و یک بند نامرئی احتیاط و فکر به آینده و ده ها کوفت و زهرمار دیگه هستم....اون قدر که ریز میشم میون همه امور،تا حدی که حتی فکر می کنم اینی که اونور میز نشسته آیا می دونه که لیکو زابلی چیه؟می دونه گالان اوجا کیه؟آیا می دونه که من دوست دارم هرازگاهی فقط خودم باشم.خود _ خودم!آروم _ آروم!...فکر می کنم اگه این آدم از صدای نامجو خوشش نیاد یا از طعم و مزه مرغ بدش بیاد،یا مثل من کشته مرده سالاد نباشه،چی؟فکر می کنم اگه بدونه من زرورق سس ها رو نمی تونم باز کنم،برام بازشون میکنه؟فکر می کنم اگه بفهمه که من از رنگ گلبهی و از شلوار جینی که به سفیدی بزنه بدم میاد،چی؟فکر می کنم اگه بفهمه من دوست دارم هرچند وقت یکبار تنهایی برم مسافرت چی؟بعد مثل این مردایی که معمولا همه جا می بینمشون،یا غیرتش یا احساسات عاشقانه ش قلنبه نمیشه؟فکر می کنم اگه حتی بحث بر سر یه دوستی ساده باشه،جایگاه انتظارات متقابلمون چقدره؟تا کجا می تونم برای اون خط کشی کنم؟تا کجا بلدم باهاش مثل یه دوست رفتار کنم و نه یه گزمه؟و اون تا کجا می تونه درک کنه که من اگر گاهی آرومم نه به معنی بی خیالیمه و نه بی دست و پاییم و اگر گاهی هم شاخ و شونه می کشم شاید به دلیل علاقه زیادمه؟و اینکه بفهمه و بفهمم که همه ماها آدمهایی هستیم پازل گونه که با مرارت و پشتکار می تونیم همدیگه رو حل کنیم و کشف کنیم!...

 

اووه!....و ده ها فکر دیگه!(اومدم بنویسم هزاران فکر دیگه!که دیدم غلو از این غیر قابل قبول تر وجود نداره!)

 

پینوشت:

 

1-نوشته بودم٬اما حذفش کردم فقط به احترام تو!

 

2-حالا می فهمم!خوب می فهمم!همه اون چیزها و اون کسایی رو که قبلا هیچ شناختی ازشون نداشتم!

 

3-فیلم "بی تا"به کارگدانی هژیر داریوش و بازی انتظامی و گوگوش!سیاه و سفید!تلخ ولی زیبا!به یاد موندنی میون اون همه فیلم فارسی قدیمی با یک موسیقی خاطره انگیز.....دخترکی که عاشق پسری روزنامه نگار میشه و همون داستان همیشگیه دوره ای عاشق بودن و بعد رفتن یکی و تنها موندن دیگری...سکانس پایانی فیلم،بی تا یا همون گوگوش که زنی تازه ازدواج کرده ست میون گرگ و میش هوا سوار اولین ماشینی میشه که جلوی پاش ترمز میکنه!بی تایی که مطمئن شده از جور عاشق سیه دلش کمرش شکسته!

 

4-خواهرم داره با یکی حرف میزنه که از من نقل قول میکنه که وقتی خیلی کوچیک بوده بهش گفتم:دختر جان!هر کسی هر چیزی بهت گفت زود باور نکن!...خواهرم داشت میگفت که از اون روز تا حالا حرف اقلیما رو آویزه گوشم کردم!...با تعجب نگاهش کردم و گفتم من کی به تو همچین حرفی زدم؟گفت شاید ده سالی پیش!

 

5-همه زخمها

   شفا می یابند.

   همه آرزوها

   برآورده می شوند.

   همه رویاها

   به راه خواهند آمد.

   آمده ـ عزیز من آمده بود

   بی سمت،بی سایه،بی نبود،

   گفت:

   -زودا...!

   و رفت،و ما دیدیم،و ما علائمی عجیب

   در آسمان _ آبی اسفند و ستاره دیدیم

   که همه زخم ها شفا می یابند

   همه آرزوها برآورده می شوند

   و همه رویاها

   که به راه...!

 

 

*حسادت غریزه ست و نه یک دستور العمل اخلاقی!.....

 

*و مسئله اینه که من حسودم.حسادت می کنم به افراد مختلف یا به امورات متفاوت...

 

*اصلا بیاید بی خیال این حرفها بشیم...سکانس پایانی فیلم *بی تا* رو به یاد بیارید!چه حسی یا فکری بهتون منتقل میشه؟!

 

پینوشت:

 

*پینوشت نداریم!مثل خیلی چیزهای دیگه که نداریم!...فقط اینکه کامنت های پست قبل هم بی جواب موندند!

 

*شعر هم نداریم.شما که خواب بودید٬همشون رو لولو با خودش برد!