*خیلی طولانیه...اما خب٬اصولا به من چه آخه؟!من پررو تشریف دارم٬شما مهربون٬مگه نه؟!
عصر پنج شنبه ست و نیاز نیست برم سرکار و شب هم مهمان داریم و البته من هستم و یک جفت ابروی دقیقا مثل ابروهای عمو جغد شاخدار...پس در عملیاتی کماندویی تصمیم ملوکانه ای می گیریم مبنی بر این که برویم و دستی به سر و گوش زیبایی خودمون بکشیم و اینگونه می شود که بار سفر می بندیم و کفشی آهنی به پا می کنیم و در حالیکه دعای خیر خانواده محترم هم پشت سرمان قیلوله وار در حرکت است به سمت آرایشگاه قصد قربت می نماییم!
بنابر دلایلی بعد از مدتی تصمیم گرفتم که تشریف ببرم یه آرایشگاه جدید و اینجا برای اول بار هست که میام.چند تا پله نافرم داره که تو رو میرسونه به طبقه بالا!صدای همهمه از بالا می شنوم و پیش خودم می گم اییییییش٬حالا که من عجله دارم باید شلوغ باشه؟!...یک سالن بزرگه با دیوارای صورتی و پر از عکس عروس ها و مدلای خوشگل خوشگل!(اوهوم٬دقیقا شبیه شما تک تک بچه های وب نویس!البته فقط دختراتون!وگرنه آقایون که همه یکی بیشتر از اون یکی شبیه مورگان فریمن هستید:دی)
جونم براتون بگه که تشریف بردم بالا و اول با یه خانمی صحبت کردم که چند نفر قبل از من هستند و گفت فقط همین خانمی که زیر دست منه!و گفت که من اصلاح صورت می کنم و بعد برای ابرو میری زیر دست خانم...منم گفتم اوهوم و رفتم تا نوبتم بشه یه گوشه ای نشستم....
و حالا بشنوید از باکلاسی من:دی...آقایون احتمالا از محیط آرایشگاه های زنونه فقط چیزکی شنیده باشن اما خانمها که همه در جریان امور هستند به لطف خدا!!!پر از حرفای خاله زنکی!البته حرف خاله زنکی بین همه و هر قشری هست ولی فکر میکنم با توجه به موقعیت طرفین ـ صحبت های خاله زنکی٬ اصولا متد و کلاس این بحث ها هم فرق میکنه!...رایج ترین بحث ها اصولا به روش های تغذیه ای شبانه البته از نوع جنسی(؟؟؟؟؟)مربوط میشه و به پایین اومدن سن پریود شدن و از این جور حرف ها دیگه!....فکر کن!دو تا خانم بودن که داشتن حرف می زدن و یکیشون می گفت که برای عروسی دخترش٬اون رو برده برای معاینه پیش پزشک!...باور کنید حالم بد شد!تصورش رو کردم که دخترش رو بردن و گذاشتنش روی اون تختهای مخصوص!به قول آرمی!عق!!!!....به جون جدم،این حرفها آخر خاله زنک بازیه!....حالا فکر کن!من وسط این حرف ها یک گوشه ای نشسته بودم و داشتم کتاب می خوندم!حالا بگید چی می خوندم؟...آموزش پاور پوینت!!!!!....حال می کنید با این دوستتون!تازه ش هم گوشیم زنگ خورد و با یکی یه مدتی مجبور شدم در مورد یک مسئله کاری هم گفتمان داشته باشم!....نه٬فکر کن!...فکر کردی؟!حالا بسه!دیگه بقیه ش رو بخون:دی
کار صورتم که تموم شد،رفتم زیر دست اون یکی خانمه!دو نفر که کنارش نشسته بودن(یعنی اون خانمه که دخترش رو برده بود و همون دختر مربوطه البته!)داشتن با آرایشگر حرف می زدن و بعد یکی دو نفر دیگه هم اومدن توی همون اتاق و خلاصه حرفاشون گل کرد در مورد امر خطیییییییر شوهر کردن!!!!!......
خانمه داشت می گفت که به دخترم و هیکلش نگاه نکنید،فقط ۱۷ سالشه!یک ساله که ازدواج کرده!(دختره چیزی از زیبایی صورت کم نداشت ولی خدا وکیلی هیکلش آدم رو به سمت خودکشی سوق می داد!یعنی من نمی دونم شوهرش و شبها و خلاصه این حرف هاااااا.....چطوری آخه؟!!!)....بعد همه شروع کردن که به به چه خوب که زود شوور کرده!خانم آرایشگره گفت اگه دختر کوچیکه من بود عاشق دخترت میشد!پرسید چرا؟گفت دوست داره زود ازدواج کنه!اگر بود می گفت ببین مامان الان یک سال از سن ازدواج من گذشته!بعد مامان محترم و فهیم اون دختر ۱۷ ساله یک نطق غرایی کرد که کف من برید به مولا!گفت دختر هم مثل میوه می مونه!باید تا رسید،چیدش و خوردش!اگه زیادی بمونه روی شاخه،میگنده!دختری که از این سن و سال بگذره و نره خونه بخت،دیگه به درد نمی خوره!بعد همه اهالی فهمیده اون اتاق شروع کردند به تایید و تاکید حرف ایشون!!!و هیچ کدومشون هم فکر این دختر بیچاره ای که زیر دست آرایشگر تشریف داره و ۲۷ سالش هم هست،نکردند
...نگفتند دختر بیچاره حالا از این غم بی شوهری ممکنه دق کنه!.....
بعد که اومدم خونه مامانم داشتند میون جفت ابروهای من سیر و سیاحت می کردند که من به یکباره با شیونی جانسوز خودم رو انداختم در آغوششون و گفتم مامااااااان، منو ببخش!منو ببخش که ده سالی از سن ازدواجم گذشته اما هنوز اینجا تشریف فرما هستم!منو ببخش که هنوز به تو فرصت ندادم منو ببری پیش پزشک
!!!منو ببخش،منو ببخش!!!....و البته نیازی به ذکر کردن نداره که مامان خانمی بنده چه عکس العمل های دور از شانی بعد از حرف های من از خودشون بروز دادن!....
خلاصه جونم براتون بگه که بعد از ظهر بسیار جالبی داشتیم و بسیار آموزنده!اول اینکه خوش به حال اوناییکه تا حالا ازدواج کردند و دوم اینکه از ماها هم که دیگه گذشت و ما الان باید بریم بمیریم و سوم اینکه اونایی که دختر دارن و یا قراره که دختر دار بشن،از همین حالا یه فکری براشون بکنن!می تونید از همین حالا برید توی نخ کسایی که پسر دارن...باور کنید که باید از همین حالا آستین های همت رو بزنید بالا و به فکر این باشید که دختران محترمتون بعدها سبب سرشکستگیتون نباشن....
(ببینید!من خودم همین الان جل و پلاسم رو جمع می کنم و میرم....شما نزنید من بیچا ره رو!آخه آدم بی شوهر مونده باشه و شما هم بخواید تنبیه ش کنید...خوبیت نداره به جون جدم!!!!!)
پینوشت:
۱-هرازگاهی بچه پررو بازی در میارم که خودم هم می مونم
!رفتم به مامانم میگم لطفا این هفته مهمون ها رو دعوت کنید!برام چند تا دلیل میارن که اگه بذاریم هفته بعدی بهتره!اما من باز هم برای همین هفته اصرار می کنم!می پرسن چرا؟میگم آخه تا هفته دیگه ابروهام نک نک میزنه بیرون!وقت ندارم دوباره برم آرایشگاه!مامانم میگن اصولا دیکتاتوری مثل تو ندیدم!
۲-یک مدتی هست که رفتارم رو با مامانم تغییر دادم
....نه حالا فکر کنید از بیخ و بن تغییر کرده اما خب دیگه،تغییر کرده!کمی بیشتر وارد حریم خصوصی همدیگه میشیم!به عمد در بعضی رازهای کوچیکم شریکشون می کنم!یک جورایی داریم دوستی رو تمرین می کنیم!و صد البته الان تازه اول راه هستیم....برای من که مزه خوبی داره!برای ایشون البته نمی دونم!
۳-مدتی بود که حس می کردم دوستت دارم
!بعد نه اینکه مدتی بود که داشتم با این حس دست و پنجه نرم می کردم،برای خودم حس آشنایی شده بود!شاید اون جور ابراز علاقه کردن های دیشب به همین خاطر بود!اما تو هم نشون دادی آدم مهربونی هستی!و از اینکه می دیدم یکی مثل من هم هست که حواسش به همه چیز هست،خوشم اومد!ولی دقت کردی که چه راحت با هم صمیمی بازی در اوردیم؟!من از گوش هایی که گفتی گنده ست خوشم میاد!و البته بابتشون هم ممنونم!ولی خوب نیست که اینقدر دیر کشفت کردم!این نشون از استعداد ناساز من داره!....یک چیز دیگه هم می خواستم بگم دخمله که البته الان یادم نیست!
۴-کسی یادش هست که من پارسال همین موقع ها از یک نفر حرف زدم که اومده بود محل کارم و برام هلو آورده بود؟
...هیچیى!می خواستم بگم که امروز هم اومد و برام 5 تا زردآلو بزرررگ آورد:دی
۵-هر کاری کردم آخرش نفهمیدم چرا پینوشت دوم من در پست پایینی دوتا شماره 2 داره!آخه توی صفحه مدیریت وبلاگم فقط یکدونه شماره 2 هست!
۶-می خوام یه رازی رو با شما در میون بذارم
...چند وقتی هست که چشمام زمان دیدن تلویزیون دودو می زنن!یا بعد از کمی نگاه کردن به نور،اشک آلود میشن...به نظر شما دارم نابینا میشم؟!
۷-جواب کامنت های پست قبل رو فردا می نویسم!از لطف همه ممنونم!...همه جواب ها مرقوم شدند و البته به روز هم شدند!
۸-تمام این مسافرخانه
از عطر دستهای تو
پر خواهد شد
دهان اگر باز کند
این چمدان!