مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

بعضی حرفها مزخرف ترین حرف های عالم هستن....تو دوستش داری٬تازه براش هم حتی حاضری بمیری!ولی حالا بنا بر دلایلی نمی تونی باهاش ازدواج کنی!باز هم بنا بر دلایل مزخرف تری نمیشه شرع بمونه زیر پای شماها پس میرید عقد موقت می کنید.حالا شما عقد موقتید٬حالا شما زیر یه سقف هم زندگی می کنید٬حالا فاصله بین شما نه تنها غوغا نمی کنه بلکه یک چشم به هم زدنیه٬حالا دختره هیچ جور منع عرفی و شرعی و حتی وجدانی برای لغزیدن به آغوش تو رو نداره اما.....وقتی زمان اون عقد موقت تموم شد چقدر شما هنوز انسان های شریفی هستید که از این خوان نعمت پهن شده فقط به اندازه دو سه تایی بوسه به قول خودتون پر از معصومیت نصیب بردید....تف به اون مرامی که تو رو این همه احمق بار آورده که فکر کنی همه اینقدر احمق تشریف دارن!

بعد نوشت لازم شده:

۱-با عقد موقت مشکلی ندارم!هر قانونی هم خوبی داره و هم بدی!برای هیچ اصلی٬حکم کلی نمی برم!هم خوبی داره٬هم بدی!اگر برای عده ای شده کلاه شرعی گذاشتن٫برای عده ای هم شده نقبی به آرامش زدن!.....هر جور که می خواید فکر کنید اما ترجیح میدم اگه زن کسی نباشم و بخوام بلغزم به بسترش٬همسر موقتش باشم تا اینکه غریبه ای باشم که یواشکی داره خونه همسایه رو دید می زنه!

۲-ولی بد هم نیست که نظرتون رو در مورد داستان عقد موقت هم بگید!

۳-میون کلمه هایی که ردیف کردم منظورم توجه کردن به عقد موقت نبود!که بخوام احیانا قبولش کنم یا ردش کنم!منظور دیگه ای داشتم!

۴-ببینید!ما همه بنده هایی هستیم با مختصات انسانی!...آخرین وسوسه مسیح رو دیدید؟مسیح میره به نمایشی زنده از تن فروشی و بعد داستان همون آخرین وسوسه ایه که گریبان بنده خاص خدا رو می گیره!اسم این فیلم کنایه از یه راز جالب داره!نمیگه وسوسه مسیح!میگه آخرین وسوسه مسیح!یعنی مسیح عزیز ما دچار وسوسه هایی قبل از این هم شده بودن احتمالا!نمیگم فیلم از اعتبار تاریخی کامل برخورداره اما میگم٬فقط لحظه ای به این فکر کنید که تا چیزکی نباشد مردم نگویند چیزها!.....یا چرا راه دور بریم؟چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است!پیامبر خودمون هست بریم خفت یکی دیگه رو بچسبیم؟پیامبر ما چند تا زن داشتن؟هیچ کدوم از دلایل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و ....توی کتم نمیره!مگه داستان زینب دختر جحش رو نشنیدید؟پس یه چیزی هست این وسط که حتی دامان مردان برگزیده خدا رو هم شاید گرفته!...حالا چطوره که دو بنده معمولی ـ عاشق٬تا اینحد خوددار می تونن باشن که از حلال خودشون هم چشم پوشی کنن؟!فقط به این دلیل که بنا بر دلایلی برای همیشه نمی تونن به همدیگه زنجیر بشن!

۵-امان از دست آدمهایی که بقیه رو یه خری فرض می کنن که با چشمایی براق داره عرعر میکنه!آخه بد مصب تو که اینکاره ای دیگه چرا جا نماز آب می کشی؟!من می دونم اون خلوت بسترت مگوی خصوصی توئه!اما نمی دونم چرا تفاوت بین ـ نگفتن و دروغ گفتن رو بعضی آدمها نمی دونن؟!

۶-بعضی ها انگار آفریده شدن که روی اعصاب من پیاده روی کنن!از پست بعدی قول میدم دوباره بشم همون دخترک سابق!

۷-در تمامِ میهمانی‌ها
   آویزِ گردن ِ من
   کلیدِ خانه‌ی توست

   حالا بگذریم
   مرا جراتِ آمدن نیست و
   تو را
   جراتِ عوض‌کردنِ قفل

پینوشت:

فعلا نه وقت پینوشت نوشتن دارم و نه وقت اسم انتخاب کردن و نه شعری اون پایین چسبوندن...دوباره بر می گردم!

 

خواهرم میگه که نمی تونه از پای دستگاه بلند بشه و کار داره!من هم لاجرم میرم جلوی کتابخونه می ایستم و ردیف کتاب ها رو سریع از جلوی چشمام می گذرونم!اون کتاب سفید کمی برام چشمک میزنه!بعد از مدتها تصمیم می گیرم که دیگه الان لحظه خوندنشه!برش می دارم و توی دستام نگهش می دارم و به اسمش نگاه می کنم.حروفی در هم ... بادبادک باز ... خیره نگاه کردن به سفیدیه جلدش من رو می بره به زمستونی که گذشت!به روز تولدم!به اون ناهاری که با هم خوردیم،توی همون جای میشه گفت تکراری و شاید هم پشت همون میز تکراری!اون گپ زدن دو ساعته و بعد سلانه سلانه رفتن تا شهر کتاب و با در بسته مواجه شدن!میریم کمی اون ور تر روی نیمکت های پایین اون پاساژ می شینیم و باز هم حرف می زنیم.تمام دنیا رو بالای پله ها منتظر خودمون باقی می ذاریم و با یه دهن کجی حسابی با اون پا روی پا انداختنمون و بی هوا تفریح کردنمون،بی خیال همه کس و همه چیز میشیم.

 

بعد پا میشیم و میریم سراغ کتابها....یادم نمیاد این کتاب رو خودم گرفتم یا تو برام گرفتی!مدتها بود که دوست داشتم بگیرمش و بخونمش اما فرصت دست نداده بود...تا دیشب که از اون کنج کتابخونه بلندش کردم و توی دستام گرفتمش و تصمیم گرفتم بخونمش و یاد تو افتادم که البته الان مدتهاست که همنشین یاد من شدی تو!!!

 

هنوز،الانی که دارم می نویسم کتاب رو تموم نکردم اما می دونید چیه؟نفس گیره این کتاب!مدام از سر تنگی هوا،نفسم رو که در سینه حبس شده،آزاد می کنم و می ذارم ذرات سنگینی که میون قلبم موج می خورن،میون هوا پخش بشن تا من بتونم باز سطر به سطر جلو برم!

 

کلمه هاش من رو می بره میون کوچه هایی پر از افغانیه!همیشه افغانستان برام مثل یه اسباب بازی بزرگ بود.نه اسباب بازی ای از سر تفنن!ملعبه ای بود مثل یه معمای سخت که باید جوابش رو حدس می زدم یا پازلی که باید کشفش می کردم!میشه گفت هیچ وقت از کنار هیچ افاغنه ای حتی یه کاگر ساده شون هم،ساده نگذشتم!همیشه با خودم فکر می کردم که اینجا چه کاری دارند؟اینجا که هستن دلشان برای وطنشان چگونه می تپد؟برای دیوارهای خانه شان،برای بوی زنهاشان و برای نگاه عمیق مردانشان!برای بامیان و برای کابل پر از دردشان!پیش خودم میگم که چگونه برای دلتگی های وطنشان مویه می کنند؟چگونه خشم ناگزیرشان از بی پناهی کوچه های خاکیشان را پنهان می کنند یا در کنج آرزوهایی که احیانا در سر می پرورانند،آرام به خواب می کنند!پیش خودم می گویم اینهایی که برای ما عموما فقط در هیبت کارگرانی بد لباس هستند،در وطن خویشتنشان و در میان قوم آشنای خودشان آیا رفت و آمدی اشراف مآبانه داشته اند یا نه؟پیش خودم می گویم مگر می شود غمی میان قلبشان لانه نکرده باشد از دوری وطن و از دوری بوی _ خاص _ زبان مادری!دوری از لالایی کوچه هایی که در آن پیله بستند و برای کوچه هایی که در آن بزرگ شدند!پیش خودم می گویم چند نفرشان هنوز خاطره چشمان سیاهی را مدام در کوچ های مداومشان از این شهر به آن شهر با خود حمل می کنند؟پیش خودم می گویم چند نفرشان مدام هر روز و هر شب بر بخت برگشته خود نفرین می فرستند و آرزوی لمس خاکشان را دارند؟

 

کتاب رو صفحه به صفحه میرم جلو و بعد از اندکی می بینم که دیگه فقط این کابل و افغان و بغض های به مویه نشسته نیست که می خوانم و می خوانم....می بینم امیر و حسن جلوی چشم های من جون می گیرند و بال می گیرند و آدمهای اطرافم رو در ذهنم جون می دن....من هم در گوشم طنین بلند حسن رو می شنوم که ....تو جون بخواه.... و بعد فکر می کنم که تا به حال به چند نفر گفتم تو جون بخواه و از چند نفر آیا شنیده ام؟.... و بعد فکر می کنم به آن بادبادک آبی!به اینکه چند بار چیزکی بوده که در نقش بادبادکی آبی مرا از خودم گرفته!اجازه داده که من خودم رو فراموش کنم یا اجازه داده که من آن بعد کودک وار وجودم رو مدام به خوابیدن تشویق کنم؟....و بعد به این فکر می کنم که بگردم تمام زوایای خاموش و خفته عمرم رو جستجو کنم و ببینم که حسن واره ای هم در کوچه های عمر من بوده آیا که من به عمد پاکش کرده باشم؟و آیا من برای کسی حسن بوده ام؟من هم اولین تصویر خاطرات کسی بوده ام؟به این فکر کنم که اولین حرفی که زده ام چی بوده؟که آیا من هم از پس لحظه ای،یا کوچه ای بوده که متولد شده باشم؟

 

بخش به بخش می خوانم و انگار تمام خاطراتم لب شکری می شوند!انگار تمام خاطراتم با میلی سرکشانه سرک می کشند زیر آن پارچه توری و آن خلوت سکرآور و آن زمزمه خواب آلود که می گوید دوستت می دارم......

 

نگهبان ساختمان پدرم مردیست از اهالی همین سرزمینی که می گویم!مردی آرام و مردی عمیق که اصلا نمی تونم بپذیرم قامتش فقط برازنده همین نگهبانی ست!شیعه ست و سنی نیست و این را از آداب نماز خوندنش فهمیدم!آرام و بی صدا فقط سلام می کند و بی اعتنا،من فقط رد میشوم و بعد با خودم فکر می کنم که پشت پوست سر ما آدمها چه خیالاتی که خروار خروار جمع شدن و کسی را هم به آنها راهی نیست.فکر می کنم که طالب در هیچ قسمت خوابش هم نمی بیند که من این همه با دقت،گیج _ احوالاتش هستم و اینکه با خودم می گویم چه میشد اگر منی که رنجهایی می کشم به جنس خودم و چه بسا هم پایه دل شاید نحیف _ او،لااقل به آرامشی همسان آرامش او راهی داشتم!....آرامشی که شاید از پس سالها به گرده گرفتن ده ها رنج مشقت بار به دست آورده!می بینمش که گوشه ای نشسته و انگار با خود زمزمه می کنه که رویاهایم را روس‌ها بردند و ترانه هایم طالبان و تنهاییم را شما،حالا تمام دارای ام همین مشت بسته پر از راز گریه است!اگر برای مردن آن کبوتر سربریده آمده اید، قبرستان کهنه ی کابل همین نزدیکی هاست....                                                                                           

 

می خوانم و می خوانم و می بینم اشارات آشنا آنچنان بی هوا به قلب تو سرک می کشند که دیگر مهم نیست که نام های آدمیان رنگ هایی متفاوت دارند!که دیگر مهم نیست که در خیزش ژن ها تویی که برنده ای و مرد نام می گیری یا منم که بازنده ام و زن می شوم!می بینم مهم همان تکه ی تپنده ی اندازه مشت _ دست است که با توست که یا انباشته اش کنی از آوازهایی شورانگیز یا توبره ای کنی آن را پر از حسرت و درگیری و دلتنگی!

 

پینوشت:

 

1-در حیرتم از تحمل پروردگاری که گویی ترکه‌ی کهن‌سالِ خویش را تنها بر گُرده‌ی فلک‌زدگانِ زمین می‌شکند!

 

2-توصیه می کنم بخونید این کتاب رو هرچند ممکنه که مثل من شیفته ش نشید!حتی باید بگم حال و حوصله و اعصاب می خواد خوندن این کتاب!

 

3-تحت هیچ شرایطی دوست ندارم از وطنم رانده بشم!احساس می کنم حتی فکر کردن به همچین موضوعی هم تنگی نفس برای من به ارمغان میاره!

 

4-می دونم شاید خیلی از شماها با دید منفی به افغان ها نگاه می کنید.حال زیاده گویی ندارم.فقط حواله تون می کنم به این داستان که خیلی ها ما ایرانی ها رو علی بابا می دونن!به نظر شما صفتی در خور ما هست؟وقتی میشنوید رگ پیشونیتون ورم نمیکنه؟یادمون نره که کسی که وطنش چه به دست خودی و چه به دست بیگانه به تاراج بره به پستی های متعددی میفته!

 

5-چه بخوام و چه نخوام زیبا شیرازی به همراه صداش،به گوشه پررنگی از خاطرات من سنجاق خورده!و من رو به یاد خاطراتی میندازه که امیدوارم در پس گذشت روزها از سنگینی و نفس گیریشون کاسته بشه!

 

6-در عجبم از طرز نگارش این پست که گاهی عامیانه و محاوره ایه و گاهی کتابی و ادبی!

 

7-یکی کنار کومه‌ای از نی و نایلون می‌میرد

   یکی کنار شومینه‌ی روشنی از ثوابِ سکوت.

   زرشک ... بزرگوارانِ بی‌بدیلِ هلهله

   بن‌لادن شش حرف است

   ملا‌عمر شش حرف است

   به الفبای ساده‌ی ما دقت کنید

   عدالت امّا یک حرف ساده کم می‌آورد

   فقط پنج حرفِ عجیب آمده‌اند کنار هم

   کوچه را قرق کرده‌اند.

   لغت‌نامه‌ها از او می‌ترسند!

   تقسیم یک پاره نان

   این همه چاقویِ ضامن‌دارِ دسته سفید نمی‌خواهد!

 

۱-هر وقت رفتی٬بریدی٬با رویاهایت وصلت کردی و مخالف باد برگشتی.....دنیا مال تو!

2-گاهی کوچکترین حرکتی ممکنه آخر بازی رو تغییر بده!گاهی حتی یه نگاه یا تماس کوچولو ممکنه سرانجام یک رابطه رو تغییر بده!

گاهی باید لااقل در حد یک حرکت کوچیک انگشت شست،بی پروا باشی!اون وقته که ممکنه داستانت یک جور دیگه ادامه پیدا کنه!

گاهی فکر می کنم به بقچه ای که کم کم داره جمع میشه!

گاهی فکر می کنم .....

 

۳-دستهایم برای تو٬حتی پاهایم نیز!گردش مردمکان چشمانم هم٬و لبخند زیبایم نیز برای تو!اگر بخواهی نجابتم هم٬باز اگر تو بخواهی صداقتم هم نیز!اما آقا!دلگیری این دل ـ تنگ را نیز می توانم بگویم برای تو؟!

۴-لطفا رنج نکشید!من رنج ها کشیدم و حالا که به پشت سر نگاه می کنم همه آنها فقط خاطره اند٬خاطره هایی که میشه مدتها به یادشان نیاورد!

 

۵-من یه جای دیگه بودم

   هر کی رو دوست داشتم

   دوستم نداشت

   هر کی رو دوست نداشتم

   می اومد می گفت:

   -تشنه ت نیست؟

   تا یه روز فهمیدم همه دنیا با این همه اهن و تلوپش

   فقط دو روی یه سکه ست

   من سکه رو گرفتم

   انداختم تویه آب روون،رفت که رفت!

 

 

                    

 

مهم نیست که از اون داستان چند صباحی گذشته!مهم نیست که اعماق قلبم٬اون زمان با من چه کرد یا الان چه می کنه!مهم نیست که اصلا داستان٬داستان مهمی بوده یا نه!....نمی خوام بگم مثل این سریال های آب دوغ خیاری سیما٬من بعد از اون تماس تلفنی متحول شدم!نه!اینطور نبود!نمی خوام بگم انگار قلبم اومد درون دستم و مچاله شد!نمی خوام بگم صدای قرچ قروچ قلبم رو شنیدم!نه!هیچ اینطوری نبود!اما انگار یک مرتبه رسیدم به انتهای جاده ای تاریک و مه آلود....

می دونستم مهم نیست که بارها دیدمش!می دونستم مهم اینه که هر بار که می خواستم ببینمش انگار بار اول بود!قلبم از اضطرابی که اصلا مثل توی کتابها شیرین هم نبود به هم می اومد!نفسم از استرس سرعت می گرفت و ضربان نبضم میشد دونده دوی سرعتی که اول راهش من بودم و انتهای اون٬او بود....

بچه بودم٬بچه!نه به خاطر این اضطرابها و ضربان های پیچ در پیچ قلب که اینها همه خاطراتی هستن که ثروت هر کدوم از ماها هستن!ثروتی که اندوخته جوانی و آرزوهای هر روز متولد شده و روزهای رفته ایه که دیگه به مدد هیچ توان و نیرویی بر نمی گردن!....بچه بودم چون خط کش به دست مدام دنبال خط کشی کردن بودم!مدام راه ناهموار بودنم با او رو خط کشی می کردم و بعد آدمهای اطرافمون رو مابین این خط و دنیای بزرگ ـ موجود٬پس و پیش می کردم!بچه بودم چون نمی فهمیدم که گاهی باید کشید کنار!یعنی دیر فهمیدم که باید کشید کنار!که اگه زیادی داستان سرایی کنی قلب بیچاره ت حتی از مشت ـ دستت هم کوچکتر میشه و مگر نه اینکه تمام اندوخته ما قلب ماست!که ما چه در این دنیای فانی و چه در اون دنیای نامیرایی که خوش خیالانه به بودنش ایمان دارم و اصرار٬با همین قلب ـ در به در متر میشیم و بعد یا نواخته میشیم با لبخندی از خدایی که مدتهاست ازش دل چرکینم یا رانده میشیم با اخمی از جانب این خدایی که باید بپذیریم٬پدر پیر ماست!...بچه بودم اون روز!نمی گم در اون روز ـ روزهای دور٬در پس تماس تلفنی او سریع تر از هر چشم بر هم زدنی بزرگ شدم اما...اما تغییر کردم!می دونید٬رسیدم به ته همون جاده تاریک و مه آلودی که گفتم....

چه دخترک سر حالی بودم آن روز و چه دخترک بی حالی شدم آن روز.....

و چقدر راحت کلمه ها از دهان آدمها بیرون میان!کلمه هایی که پرواز می کنند و تا ابد مهمون میشن در تمام زوایای ذهن و خاطراتمون!مثل همون کلمه های ساده!کلمه هایی که اینقدر ساده بودن که حتی شاید خودشون هم نمی دونستن که حامل چه نویزهای بی سرانجامی برای من می تونن باشن!...مگر چه گفت و چه شنیدم؟جزء اینکه ۲۰-۱۰ دقیقه صبر کردن برای من رو نمی تونه تاب بیاره!که باید بره!که احتمالا خسته ست و حتما هم کارهای مهمتری داره!که دیدن من رو حواله داد به فردا و شاید پس فردا و من اما دخترکی نبودم که نفهمم آب از کدوم وادیه وابسته به ناکجاآبادی دور به آسیاب این چموش ـ دروغگوی ـ سر ـ من شیره به مال ریخته میشه!...

خاطره شاید بی ارزشی باشه اما برای من سخت تر از خیلی چیزهای دیگه بود!اینکه در حد یه تعارف بگم که اگه می خوای نیام و خوش خیالانه منتظر باشم که قبول نکنه اما غافل از اینکه تنیسور قهاریه!اون قدر که سریع توپ رو تو هوا بزنه محکم وسط زمین من!و من تا نیم ساعت بعد چشم به تلفن٬منتظر اینکه زنگ بزنه و بگه شوخی کردم....بچه بودم!مگه نه؟!...اگر میشد که این خاطره های رنگ و رو رفته دست از سرمون بردارن٬احتمالا به این معنیه که شامل لطف خدا شدیم...

عشق
چونان شمشیر کشیدن بر خود است
یا جسورانه
به یک ضربه
کار را باید تمام کرد:

که دوست بداری
بی انتظاری از معشوق،

و یا به شمشیر
خود را زخمی کنی تنها!

 

  I am GOD!!! 

 

پست دریا پری در مورد مادرها رو خوندم.کامنتهایی که بچه ها هم گذاشتن به همچنین!مدتهاست که گاه به گاه نوشته های رضا رو هم در مورد پدرش می خونم.همون طور که چند روز پیش،پست آرایه برای پدرش رو خوندم یا پست پروانه در غم _ دلتنگی پدرش یا پستی که باران برای سالروز مرگ پدرش نوشت!پست فریدا رو هم خوندم.کامنتی که مشتی هم براش گذاشته بود رو هم خوندم.....آیدا!پستی که تو هم از بابت نگرانیت برای پدرت نوشته بودی رو هم یادم میاد.... آرمی یادم میاد که وبلاگ قبلیت پستی داشت در این باب که پدر بزرگت فو ت می کنن و پدرت باهات تماس می گیرن و تو نگران مامانت میشی....

 

امشب خیلی فکر کردم تا یادم بیاد پستی که خیلی وقت پیش از یک نفر خونده بودم،مال کی بود!پستی که برای مامانش نوشته بود اما یادم نیومد!....

 

بگذریم....مهم اینه که این همه نوشته مدام تو ذهنم چرخ می خورن!اینکه آیدا برای دریا پری نوشته که تا آدم مادر یا پدر نشه نمی تونه اون ها رو درک کنه!

 

بعضی وقتها بعضی چیزها رو نمی فهمم!نمی تونم بپذیرم که همه مامان باباها آدم های خوب و مهربون و نامبر وانی هستن!من میگم مگه نه همه اون ها هم آدمهایی هستند با مختصات یک انسانی که می تونه هم خوب باشه و هم بد!...چرا یه آدم می تونه در نقش یه فرزند بد باشه یا در نقش یه همسر یا دوست یا کارمند یا ورزشکار یا بقال یا حمال یا کوفت یا درد یا مرض یا هر چیز دیگه ای اما تا به نقش مادر یا پدر رسید با یک نه بزرگ رو به رو میشیم!...چرا تا پای ارتباط خونی میاد وسط اون خط قرمزه هم پررنگ میشه!اون قدر زیاد که ممکنه کورمون هم بکنه!می دونید ما هر چی می کشیم از دست این ارتباط خونی بد مصب میکشیم که مثل یه کنه چسبیده به کل احساساتمون!

 

فیلم گیس بریده رو دیدید؟خط سیر داستان رو دنبال کردم ولی وقتی رسید به اون قسمت که بعد از این همه فراز و نشیب رفت نشست رو به روی پدرش و دستش رو بوسید و گفت هر چی که شما گفتید،حالم ازش به هم خورد!

 

کتاب سهم من رو خوندید؟خط سیر داستان رو دنبال کردم تا آخر کتاب که رسید به جایی که بچه ها اجازه ازدواج مجدد رو به مامانشون ندادن!حظ کردم!احساس کردم لااقل از منظر رمان و داستان هم که شده انتقام بچه ها از بزرگتر ها گرفته شد...

 

من هم مثل خیل عظیمی از شماها هستم!وقتی یک بار پدرم جلوی چشمم از ماشین پرت شدن بیرون،عکس العمل هام همه غیر ارادی بودن و بعد هم حتی که دیدم خوب هستن باز هم از ترس می لرزیدم....

 

من هم مثل خیل عظیمی از شماها هستم!وقتی یک بار مامانم رو از اتاق عمل بیرون آوردن و صدای ناله هاشون رو از درد می شنیدم،مثل درب قوطی ای شده بودم که چاقو انداختی برای باز کردنش اما نه تنها باز نمیشه بلکه از جای تیزی چاقو مدام کش و قوس پیدا می کنه و تو خودش جمع میشه!

 

اما می دونید اجازه نمیدم که روزن احساساتم،مثل یه پیچک بپیچه دور تا دور تمام انتظاراتم و خواسته هام و آرزوهام....

 

اما می دونید حس می کنم برای مادر پدرهای ایرانی فقط فرزندانی کودک مناسبه!فرزندانی که بلد نیستند "من هم هستم" بگن و با بازیچه ای سرگرم میشن و راضی...

 

اما می دونید حس می کنم که مادر پدرهای ایرانی مدام شانه به شانه عرش کبریا می سایند و مدام ادعای خدایی می کنند!که خوبیشون رو با عشق پذیرا باشیم و بدیشون رو مصلحت بدونیم...واین همون چیزیه که اذیتم می کنه!

 

پینوشت:

 

۱-وقتی میشینم روی اون صندلی تا لحظه آخر چشمام رو باز نمی کنم!میذارم کارش تموم بشه و بعد خودم رو ببینم.از اینکه ببینم پوستم زیر دستش کش میاد،دلم برای خودم می سوزه!...بعد از حدود دو سال آرایشگرم رو عوض کردم!

 

۲-دارم خیلی شیک برای خانمی طرز کار دستگاهی رو توضیح میدم که بی هوا بهش میگم:ببین فرزندم!...چشمای هر جفتمون گرد شد!...

 

۳-یادم میاد به چند سال پیش!چقدر ناجوره که فکر می کنیم برای متقاعد کردن بقیه می تونیم به دلایل سطحی رو بیاریم.چقدر ناجوره که فکر کنیم همه ساده و ابله و تو می تونی با ترفندی بچه گانه گولشون بزنی....چقدر دور از قانون انسانیته که قلب رو فقط در حد _ قد و قامت یک آدم بپنداریم و فکر کنیم که قلب ارثیه پدریمونه که اگه به یکی بخشیدیمش،مثل این می مونه که رفتیم محضر و وکالت قانونی دادیم که این مال تو و بعد هم با عرض معذرت مرحوم شدیم.این قلب ـ  بیچاره میشه مایملک شش دانگ یک آدم بد مصب!!!!!

 

۴-در رو که باز میکنه میگه این چیه تو دهنت؟میگم آبنبات چوبی!بعد انگار یهویی یادش اومده باشه با یه شادی بچه گانه میگه بیا اینجا!بعد منو می بره وسط اتاق و میگه بایست.میره سمت کامپیوتر و دکمه play  ....یه مشت صدای شاد پاشیده میشه به سرتاسر اتاق!بعد وسط اتاق شروع می کنیم به شلنگ تخته انداختن و مثلا رقصیدن و بلند بلند خندیدن!...وای که من چقدر از این هوتن و آهنگ دروغگوش خوشم اومده..... بگو آخه واسه چی تو بد شدی..کشتن قلبمو بلد شدی...گفتی می خوای ازم دل بکنی..از روی قلبم تو رد شدی....خیلی وقته که اینطوری دور خودم نچرخیدم.فقط فرصت می کنم مقنعه م رو در بیارم و مانتوم رو بکنم از تنم و بندازم رو تخت ....دروغکی میگی دوستم نداری آخه چرا سر به سرم می ذاری...بگو واسه چی لج می کنی هی می گی کاری به کارم نداری.....

 

۵-آخه توی دنیای کوچیک من هیچکسی غیر تو جایی نداره .....عاشق پاپتی و دیوونه ت اگه تو نباشی یه جا کم میاره!...اینم یه تیکه دیگه از همون ترانه ست که بالا گفتم

 

۶-این بلاگ اسکای بدترین نوع آیکون ها رو داره!انگار همشون منگلشون درد میکنه!

 

۷-از سر بی خوابی های مدام و همیشگی نشستم به نوشتن این پست در این نیمه شبی که هیچ کس از فردای خودش خبر نداره!

 

۸-اما الان٬همین الان ـ الان که دارم این پینوشت رو می نویسم کمی احساس آرامش می کنم!

 

۹-جواب کامنت های پست قبل رو بعدا کامل می نویسم!خوشحال میشم باز هم در مورد پست قبلی کامنتی از شماها بخونم!کل کامنتایی که برای سه پست قبلی گذاشتید برای من کلی جالب بودن!.....مرسی!

 

۱۰-در این شب بی ماه

     دردم از کدام دشنه نادیده

     پا به زایمان دارد؟