خواهرم میگه که نمی تونه از پای دستگاه بلند بشه و کار داره!من هم لاجرم میرم جلوی کتابخونه می ایستم و ردیف کتاب ها رو سریع از جلوی چشمام می گذرونم!اون کتاب سفید کمی برام چشمک میزنه!بعد از مدتها تصمیم می گیرم که دیگه الان لحظه خوندنشه!برش می دارم و توی دستام نگهش می دارم و به اسمش نگاه می کنم.حروفی در هم ... بادبادک باز ... خیره نگاه کردن به سفیدیه جلدش من رو می بره به زمستونی که گذشت!به روز تولدم!به اون ناهاری که با هم خوردیم،توی همون جای میشه گفت تکراری و شاید هم پشت همون میز تکراری!اون گپ زدن دو ساعته و بعد سلانه سلانه رفتن تا شهر کتاب و با در بسته مواجه شدن!میریم کمی اون ور تر روی نیمکت های پایین اون پاساژ می شینیم و باز هم حرف می زنیم.تمام دنیا رو بالای پله ها منتظر خودمون باقی می ذاریم و با یه دهن کجی حسابی با اون پا روی پا انداختنمون و بی هوا تفریح کردنمون،بی خیال همه کس و همه چیز میشیم.
بعد پا میشیم و میریم سراغ کتابها....یادم نمیاد این کتاب رو خودم گرفتم یا تو برام گرفتی!مدتها بود که دوست داشتم بگیرمش و بخونمش اما فرصت دست نداده بود...تا دیشب که از اون کنج کتابخونه بلندش کردم و توی دستام گرفتمش و تصمیم گرفتم بخونمش و یاد تو افتادم که البته الان مدتهاست که همنشین یاد من شدی تو!!!
هنوز،الانی که دارم می نویسم کتاب رو تموم نکردم اما می دونید چیه؟نفس گیره این کتاب!مدام از سر تنگی هوا،نفسم رو که در سینه حبس شده،آزاد می کنم و می ذارم ذرات سنگینی که میون قلبم موج می خورن،میون هوا پخش بشن تا من بتونم باز سطر به سطر جلو برم!
کلمه هاش من رو می بره میون کوچه هایی پر از افغانیه!همیشه افغانستان برام مثل یه اسباب بازی بزرگ بود.نه اسباب بازی ای از سر تفنن!ملعبه ای بود مثل یه معمای سخت که باید جوابش رو حدس می زدم یا پازلی که باید کشفش می کردم!میشه گفت هیچ وقت از کنار هیچ افاغنه ای حتی یه کاگر ساده شون هم،ساده نگذشتم!همیشه با خودم فکر می کردم که اینجا چه کاری دارند؟اینجا که هستن دلشان برای وطنشان چگونه می تپد؟برای دیوارهای خانه شان،برای بوی زنهاشان و برای نگاه عمیق مردانشان!برای بامیان و برای کابل پر از دردشان!پیش خودم میگم که چگونه برای دلتگی های وطنشان مویه می کنند؟چگونه خشم ناگزیرشان از بی پناهی کوچه های خاکیشان را پنهان می کنند یا در کنج آرزوهایی که احیانا در سر می پرورانند،آرام به خواب می کنند!پیش خودم می گویم اینهایی که برای ما عموما فقط در هیبت کارگرانی بد لباس هستند،در وطن خویشتنشان و در میان قوم آشنای خودشان آیا رفت و آمدی اشراف مآبانه داشته اند یا نه؟پیش خودم می گویم مگر می شود غمی میان قلبشان لانه نکرده باشد از دوری وطن و از دوری بوی _ خاص _ زبان مادری!دوری از لالایی کوچه هایی که در آن پیله بستند و برای کوچه هایی که در آن بزرگ شدند!پیش خودم می گویم چند نفرشان هنوز خاطره چشمان سیاهی را مدام در کوچ های مداومشان از این شهر به آن شهر با خود حمل می کنند؟پیش خودم می گویم چند نفرشان مدام هر روز و هر شب بر بخت برگشته خود نفرین می فرستند و آرزوی لمس خاکشان را دارند؟
کتاب رو صفحه به صفحه میرم جلو و بعد از اندکی می بینم که دیگه فقط این کابل و افغان و بغض های به مویه نشسته نیست که می خوانم و می خوانم....می بینم امیر و حسن جلوی چشم های من جون می گیرند و بال می گیرند و آدمهای اطرافم رو در ذهنم جون می دن....من هم در گوشم طنین بلند حسن رو می شنوم که ....تو جون بخواه.... و بعد فکر می کنم که تا به حال به چند نفر گفتم تو جون بخواه و از چند نفر آیا شنیده ام؟.... و بعد فکر می کنم به آن بادبادک آبی!به اینکه چند بار چیزکی بوده که در نقش بادبادکی آبی مرا از خودم گرفته!اجازه داده که من خودم رو فراموش کنم یا اجازه داده که من آن بعد کودک وار وجودم رو مدام به خوابیدن تشویق کنم؟....و بعد به این فکر می کنم که بگردم تمام زوایای خاموش و خفته عمرم رو جستجو کنم و ببینم که حسن واره ای هم در کوچه های عمر من بوده آیا که من به عمد پاکش کرده باشم؟و آیا من برای کسی حسن بوده ام؟من هم اولین تصویر خاطرات کسی بوده ام؟به این فکر کنم که اولین حرفی که زده ام چی بوده؟که آیا من هم از پس لحظه ای،یا کوچه ای بوده که متولد شده باشم؟
بخش به بخش می خوانم و انگار تمام خاطراتم لب شکری می شوند!انگار تمام خاطراتم با میلی سرکشانه سرک می کشند زیر آن پارچه توری و آن خلوت سکرآور و آن زمزمه خواب آلود که می گوید دوستت می دارم......
نگهبان ساختمان پدرم مردیست از اهالی همین سرزمینی که می گویم!مردی آرام و مردی عمیق که اصلا نمی تونم بپذیرم قامتش فقط برازنده همین نگهبانی ست!شیعه ست و سنی نیست و این را از آداب نماز خوندنش فهمیدم!آرام و بی صدا فقط سلام می کند و بی اعتنا،من فقط رد میشوم و بعد با خودم فکر می کنم که پشت پوست سر ما آدمها چه خیالاتی که خروار خروار جمع شدن و کسی را هم به آنها راهی نیست.فکر می کنم که طالب در هیچ قسمت خوابش هم نمی بیند که من این همه با دقت،گیج _ احوالاتش هستم و اینکه با خودم می گویم چه میشد اگر منی که رنجهایی می کشم به جنس خودم و چه بسا هم پایه دل شاید نحیف _ او،لااقل به آرامشی همسان آرامش او راهی داشتم!....آرامشی که شاید از پس سالها به گرده گرفتن ده ها رنج مشقت بار به دست آورده!می بینمش که گوشه ای نشسته و انگار با خود زمزمه می کنه که رویاهایم را روسها بردند و ترانه هایم طالبان و تنهاییم را شما،حالا تمام دارای ام همین مشت بسته پر از راز گریه است!اگر برای مردن آن کبوتر سربریده آمده اید، قبرستان کهنه ی کابل همین نزدیکی هاست....
می خوانم و می خوانم و می بینم اشارات آشنا آنچنان بی هوا به قلب تو سرک می کشند که دیگر مهم نیست که نام های آدمیان رنگ هایی متفاوت دارند!که دیگر مهم نیست که در خیزش ژن ها تویی که برنده ای و مرد نام می گیری یا منم که بازنده ام و زن می شوم!می بینم مهم همان تکه ی تپنده ی اندازه مشت _ دست است که با توست که یا انباشته اش کنی از آوازهایی شورانگیز یا توبره ای کنی آن را پر از حسرت و درگیری و دلتنگی!
پینوشت:
1-در حیرتم از تحمل پروردگاری که گویی ترکهی کهنسالِ خویش را تنها بر گُردهی فلکزدگانِ زمین میشکند!
2-توصیه می کنم بخونید این کتاب رو هرچند ممکنه که مثل من شیفته ش نشید!حتی باید بگم حال و حوصله و اعصاب می خواد خوندن این کتاب!
3-تحت هیچ شرایطی دوست ندارم از وطنم رانده بشم!احساس می کنم حتی فکر کردن به همچین موضوعی هم تنگی نفس برای من به ارمغان میاره!
4-می دونم شاید خیلی از شماها با دید منفی به افغان ها نگاه می کنید.حال زیاده گویی ندارم.فقط حواله تون می کنم به این داستان که خیلی ها ما ایرانی ها رو علی بابا می دونن!به نظر شما صفتی در خور ما هست؟وقتی میشنوید رگ پیشونیتون ورم نمیکنه؟یادمون نره که کسی که وطنش چه به دست خودی و چه به دست بیگانه به تاراج بره به پستی های متعددی میفته!
5-چه بخوام و چه نخوام زیبا شیرازی به همراه صداش،به گوشه پررنگی از خاطرات من سنجاق خورده!و من رو به یاد خاطراتی میندازه که امیدوارم در پس گذشت روزها از سنگینی و نفس گیریشون کاسته بشه!
6-در عجبم از طرز نگارش این پست که گاهی عامیانه و محاوره ایه و گاهی کتابی و ادبی!
7-یکی کنار کومهای از نی و نایلون میمیرد
یکی کنار شومینهی روشنی از ثوابِ سکوت.
زرشک ... بزرگوارانِ بیبدیلِ هلهله
بنلادن شش حرف است
ملاعمر شش حرف است
به الفبای سادهی ما دقت کنید
عدالت امّا یک حرف ساده کم میآورد
فقط پنج حرفِ عجیب آمدهاند کنار هم
کوچه را قرق کردهاند.
لغتنامهها از او میترسند!
تقسیم یک پاره نان
این همه چاقویِ ضامندارِ دسته سفید نمیخواهد!