نمی تونم بگم خیلی دلم گرفته اما.....با وجود اینکه مدتهاست که عادت کردم به شنیدن حرف های ناگوار و تلخ و مدتهاست که خوب یاد گرفتم که بپذیرم کف ـ تلخ ترازو بیشتر دیده میشه اما امروز شنیدن اون حرفها برام خیلی ناگوار بود....اینکه ببینم کسی که هیچی نداره لاجرم قلب هم نباید داشته باشه!خیلی سخت بود.....می دونید!من هم مثل خیلی از شماها خوب می تونم بفهمم که ناچیز شمردن روحت و فروختن انسانیتت به بهایی ارزون چقدر تلخ و جانکاهه!اینکه مثل توی فیلمها،از شادی و ایضا از خجالت دخترانه هی رنگ به رنگ بشی و بری یه گوشه بشینی و اونها بیان به دیدنت ولی بعد خیلی راحت بگن نه!تو پدر نداری!تو پول نداری!تو فقیری!تو تو تو ......و بعد از تو یک دخترک لرزون و ترسون باقی بمونه که فکر می کنی ته ته دنیایی.لب یه پرتگاه که هیچ راهی جزء پرت شدن در سقوطی وهم برانگیز رو پیش رو نداری!اونقدر در خودت مچاله بشی از غم و حسرت که فکر کنی هیچ راهی نمونده جزء اینکه نباشی!اینقدر در نبودنت پافشاری کنی که از ترس مجبور بشن دست و پای تو رو ببندن........نمی تونم بگم خیلی دلم گرفته اما......امروز برای اولین بار باهام تماس تلفنی گرفتن و ازم خواستن که به دیدنشون برم.تعجب کرده بودم اما رفتم تا ببینم چکارم دارن!وقتی رفتم شروع کردن برام تعریف کردن از دختر بزرگ خانواده و اینکه عاشق پسری شده و پسر هم البته همینطور!شرح دلدادگی تا جایی پیش میره که مراسم خواستگاری هم برقرار میشه اما ده روز بعد پسرک با سری افتاده برای خداحافظی میاد که مادرم گفته اینها فقیر هستند و پدر ندارند و به خانواده ما نمی خورند و از این حرفها.....و حالا دخترک مغموم و افسرده مدام فکر میکنه که هیچ برگ برنده ای تو دستاش جا خوش نکرده!مدام میگه چرا من فقیرم؟چرا زشتم؟و چرا بی کس و کارم؟.....بعد از اینکه حرفاشون رو زدن،گفتم از دست من چه کاری بر میاد؟از من خواهش کردن که برم به دیدنش!که باهاش حرف بزنم!....وحشت کردم!گفتم نه!گفتم شرط من از اول هم همین بود!هیچ برخوردی نداشته باشم!گفتن ولی ما فکر می کنیم حرف زدنتون براش کارساز باشه.....هر چقدر اصرار کردن نپذیرفتم!اصلا ظرفیت همچین دیداری رو نداشتم......در راه برگشت هم مدام می خواستم خودم،خودم رو متقاعد کنم که کار درستی انجام دادم.برای خودم دلیل می اوردم که اقلیما بهترین کار رو انجام دادی.تو که نمی تونی باری از قلبش برداری،می رفتی اونجا و خودت هم حالت بدتر از قبل میشد!...و از اون زمان تا حالا مدام تو فکرشم!
پینوشت:
1-سعی می کنم به پیشنهاد آیدا عمل کنم.به خوبی نقش یک آدم قوی رو بازی کنم!
2-اگر امشب می خواستم منفور ترین شخص زندگیم رو نام ببرم،حتما اسم بهروز رو می آوردم.همین مجری این برنامه ماهواره ای!اسم برنامه ش یادم نیست اما همین که مردم بهش زنگ می زنن و در مورد مسائل دختر پسرها حرف می زنن!آخ که این آدم چقدر من رو یاد طبل توخالی میندازه!تازه فکر میکنه که زیگموند فروید تشریف داره!
3-از این به بعد تصمیم دارم مهربونی رو بذارم کنار و از هر کسی که بهم بدی میکنه،متنفر بشم.بنابراین مراقب خودتون باشید:دی
4-اگر بدونید،اگر بدونید این روزها چقدر شعر ناب اینور و اونور خوندم....شیطونه میگه همشون رو یکجا آپ کنم!
5-نوشتن برام کمی سخت شده!از خیلی چیزها دوست دارم بنویسم اما.....دیگه موقع نوشتن لنگ میزنم!
6-خیلی دوست دارم فیلم زودیاک رو ببینم...یاری دهنده ای هست که مرا یاری کند؟!
7-یک فیلم دیگه هم هست که خیلی دوست دارم ببینم....ماهی ها هم عاشق می شوند....این فیلم رو هرچی گشتم پیدا نکردم!
8-امشب ناگهانی یاد یک فیلم قدیمی افتادم....پرواز را به خاطر بسپار....یاد خترک فیلم......فکر می کنید چه بلایی عاقبت سرش اومد؟!
9-بابت کامنتهای پست قبل هم بسیار ممنوم....از این بیشتر خوشم اومد که کاملا در متن صحبت کرده بودید و به حاشیه نرفته بودید....ممنونم!
10-رهایم کن!
تو میترسی
تو از نتهای بازیگوش
تو از فاصلهی گیج سطرها
تو از فاصلهی خالی
تو از هیچ
از پریدن بیهوا
تو می ترسی.
تو از شعر می ترسی!
تو نثری!
یک نثر
با نقطهها و ویرگولهای محکوم و بهموقع
ویرایش شده
رهایم کن
برو زیر چاپ
با تیراژ بالا



خانم!آستینهای مانتو پایین تر!
دستمال کاغدی ندارم آخه!...یکی در میاره و بهم میده!


