خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

نمی تونم بگم خیلی دلم گرفته اما.....با وجود اینکه مدتهاست که عادت کردم به شنیدن حرف های ناگوار و تلخ و مدتهاست که خوب یاد گرفتم که بپذیرم کف ـ تلخ ترازو بیشتر دیده میشه اما امروز شنیدن اون حرفها برام خیلی ناگوار بود....اینکه ببینم کسی که هیچی نداره لاجرم قلب هم نباید داشته باشه!خیلی سخت بود.....می دونید!من هم مثل خیلی از شماها خوب می تونم بفهمم که ناچیز شمردن روحت و فروختن انسانیتت به بهایی ارزون چقدر تلخ و جانکاهه!اینکه مثل توی فیلمها،از شادی و ایضا از خجالت دخترانه هی رنگ به رنگ بشی و بری یه گوشه بشینی و اونها بیان به دیدنت ولی بعد خیلی راحت بگن نه!تو پدر نداری!تو پول نداری!تو فقیری!تو تو تو ......و بعد از تو یک دخترک لرزون و ترسون باقی بمونه که فکر می کنی ته ته دنیایی.لب یه پرتگاه که هیچ راهی جزء پرت شدن در سقوطی وهم برانگیز رو پیش رو نداری!اونقدر در خودت مچاله بشی از غم و حسرت که فکر کنی هیچ راهی نمونده جزء اینکه نباشی!اینقدر در نبودنت پافشاری کنی که از ترس مجبور بشن دست و پای تو رو ببندن........نمی تونم بگم خیلی دلم گرفته اما......امروز برای اولین بار باهام تماس تلفنی گرفتن و ازم خواستن که به دیدنشون برم.تعجب کرده بودم اما رفتم تا ببینم چکارم دارن!وقتی رفتم شروع کردن برام تعریف کردن از دختر بزرگ خانواده و اینکه عاشق پسری شده و پسر هم البته همینطور!شرح دلدادگی تا جایی پیش میره که مراسم خواستگاری هم برقرار میشه اما ده روز بعد پسرک با سری افتاده برای خداحافظی میاد که مادرم گفته اینها فقیر هستند و پدر ندارند و به خانواده ما نمی خورند و از این حرفها.....و حالا دخترک مغموم و افسرده مدام فکر میکنه که هیچ برگ برنده ای تو دستاش جا خوش نکرده!مدام میگه چرا من فقیرم؟چرا زشتم؟و چرا بی کس و کارم؟.....بعد از اینکه حرفاشون رو زدن،گفتم از دست من چه کاری بر میاد؟از من خواهش کردن که برم به دیدنش!که باهاش حرف بزنم!....وحشت کردم!گفتم نه!گفتم شرط من از اول هم همین بود!هیچ برخوردی نداشته باشم!گفتن ولی ما فکر می کنیم حرف زدنتون براش کارساز باشه.....هر چقدر اصرار کردن نپذیرفتم!اصلا ظرفیت همچین دیداری رو نداشتم......در راه برگشت هم مدام می خواستم خودم،خودم رو  متقاعد کنم که کار درستی انجام دادم.برای خودم دلیل می اوردم که اقلیما بهترین کار رو انجام دادی.تو که نمی تونی باری از قلبش برداری،می رفتی اونجا و خودت هم حالت بدتر از قبل میشد!...و از اون زمان تا حالا مدام تو فکرشم!

 

پینوشت:

 

1-سعی می کنم به پیشنهاد آیدا عمل کنم.به خوبی نقش یک آدم قوی رو بازی کنم!

 

2-اگر امشب می خواستم منفور ترین شخص زندگیم رو نام ببرم،حتما اسم بهروز رو می آوردم.همین مجری این برنامه ماهواره ای!اسم برنامه ش یادم نیست اما همین که مردم بهش زنگ می زنن و در مورد مسائل دختر پسرها حرف می زنن!آخ که این آدم چقدر من رو یاد طبل توخالی میندازه!تازه فکر میکنه که زیگموند فروید تشریف داره!

 

3-از این به بعد تصمیم دارم مهربونی رو بذارم کنار و از هر کسی که بهم بدی میکنه،متنفر بشم.بنابراین مراقب خودتون باشید:دی

 

4-اگر بدونید،اگر بدونید این روزها چقدر شعر ناب اینور و اونور خوندم....شیطونه میگه همشون رو یکجا آپ کنم!

 

5-نوشتن برام کمی سخت شده!از خیلی چیزها دوست دارم بنویسم اما.....دیگه موقع نوشتن لنگ میزنم!

 

6-خیلی دوست دارم فیلم زودیاک رو ببینم...یاری دهنده ای هست که مرا یاری کند؟!

 

7-یک فیلم دیگه هم هست که خیلی دوست دارم ببینم....ماهی ها هم عاشق می شوند....این فیلم رو هرچی گشتم پیدا نکردم!

 

8-امشب ناگهانی یاد یک فیلم قدیمی افتادم....پرواز را به خاطر بسپار....یاد خترک فیلم......فکر می کنید چه بلایی عاقبت سرش اومد؟!

 

9-بابت کامنتهای پست قبل هم بسیار ممنوم....از این بیشتر خوشم اومد که کاملا در متن صحبت کرده بودید و به حاشیه نرفته بودید....ممنونم!

 

10-رهایم کن!

   تو می‌ترسی

   تو از نت‌های بازیگوش

   تو از فاصله‌ی گیج سطرها

   تو از فاصله‌ی خالی

   تو از هیچ

   از پریدن بی‌هوا

   تو می ترسی.

   تو از شعر می ترسی!

   تو نثری!

   یک نثر

   با نقطه‌ها و ویرگول‌های محکوم و به‌موقع

   ویرایش شده

   رهایم کن

   برو زیر چاپ

   با تیراژ بالا

 

پینوشت جدیدتر:

 

۱-برای نرفتن پیش این دختره٬چند دلیل داشتم....یکی اینکه باید می رفتم بهش می گفتم می تونم درکت کنم.می دونم بهم می گفت که نمی تونی.نه وضعیت مالی من رو داری و نه مثل من دچار هزار و یک مشکل خاص هستی...دوم اینکه اگر بحث به مشاوره کردن بود که خانم های موسسه این کار رو بارها و بارها انجام داده بودن....و سوم و مهمترین دلیل نرفتنم هم این بود که رابطه من با این دختر بر می گرده به همون اتاقک محقر با موکت طوسی رنگ!از اول قرار من این بود که باهاشون برخوردی نداشته باشم!می دونم با توجه به این مسئله نمی تونم برای اون نقش یک دوست رو بازی کنم.

 

۲-حالا نیاید بگید اتاقک محقر با موکت طوسی یعنی چی!!!می تونید به جوابی که به کامنت رضا دادم در پست ؛ نمیشه سرگردون این شبهای بی خوابی نشد؛ یک نگاهی بندازید!

 

۳-از اینکه این همه با دقت پست های منو می خونید پر از شعف میشم....همتون یکی یه دونه بوس از من طلب دارید....ولی پررو نشید.باشه؟!

 

۴-و اما پست بعدی من!اگر زنده بودم٬پس فردا شب!در نظر دارم به دعوت رضا لبیک بگم....می خوام از یه بلاگر بنویسم.

 

اینکه چی الان اینجا بنویسم و چی ننویسم٬زیاد مهم نیست!مهم اینه که ....مهم اینه که دقیقا تو یک هفته اخیر چهار پنج تا پست نوشتم و هیچ کدومشون رو منتشر نکردم.فقط همینطوری می نویسم.بدون فکر و بدون دقت!.....نه اینکه این روزها حالم خوب نباشه!خوبه!به همون سبک و سیاق سابق!به همون روال بی روالی همیشگی!حالا خوبم و از همه چیز راضی!ولی دو دقیقه بعد همه چیز به هم میریزه!شاید چون آستانه تحملم به بدترین شکلی پایین اومده!یک صفر مطلق!کی گفته خوشبختی آدمها تو قلبشونه و میون اون جریانیه که داره از اعماق وجودشون عبور میکنه؟کی گفته خوشبختی ما بستگی به نوع دید ما داره؟من می تونم همین الان با پای پیاده فرار کنم!حاضر تا آخر دنیا فرار کنم!فقط به یک دلیل ساده!چون خوشبخت نیستم!چون تاثیر محوری روی تمام شئونات زندگیم ندارم!چون همین الان دوست دارم یک جوری به آرامش برسم اما نمی تونم.چون دوست دارم دیگه کار نکنم،اما نمی تونم.دوست دارم بیشتر بخوابم،اما نمی تونم.دوست دارم.....میشه بدون سانسور حرف زد؟میشه اینجا کلماتی رو ردیف کرد که بعدها خودت لااقل ازشون شرمزده نشی؟میشه راحت بگم که من از زندگی کردن تو این خونه خسته شدم.از اینکه مدام زجر بکشم خسته شدم.از اینکه اینقدر ضعیف شدم که برای فرار از تمام ناملایمتی های زندگیم حتی کم کم حاضر شدم که تن به یه ازدواجی بدم که برای من فقط حکم یک قرارداد رو داره!حکم اینکه بری تو یه کافی شاپ،پشت یک میز بشینی و دستات رو قلاب کنی توی هم و راست راست تو چشماش نگاه کنی و شرایط معامله ت رو بیان کنی.دارم خودم رو معامله می کنم و وقتی رد نگاهش رو می گیرم و به خودم می رسم حالم بد میشه!حالم اونقدر بد میشه که دوست دارم سرم رو بکوبونم به دیوار مرگ...دارم اینجا له له میزنم اما چرا هیچ کس نمی بینه!خودم برای کمک به خودم کوچیکم اما هیچ کس انگار بیدار نیست!همین دو قدمی من جلسه مشاوره میذاره برای این و اون اما چرا منو نمی بینه!چرا نمی بینه که من مابین موهای سفید و سیاه اون آدم هیچ راهی رو نمی بینم که به خوشبختی برسه!چرا نمی بینه که من مدام رسوب میشم!مدام خسته میشم!مدام میشم یک بغض لعنتی!یک جورایی نفس آخر رو کشیدن!یک جورایی به بن بست رسیدن!یک جورایی حس می کنی که انگار داری وسط یه مرداب حل میشی!وسط یه سنگینی مفرط!.....و وسط این تنهایی مفرط حتی انتظارات کوچیک من هم بی جواب موند!بارها خواستم به دستاویزی بیاویزم و کمی بی خیال تمام فشارها خودم رو بکشم بالا اما نشد.دارم کم کم تسلیم میشم!...دیگه هیچ انگیزه ای ندارم!فقط مدام دارم به دروغ نقش یه آدم قوی رو بازی می کنم.این روزها هیچی نمی بینم.هیچی هم نمی شنوم.این روزها حس می کنم با مرگ هم بالینم......

 

خانم!آستینهای مانتو پایین تر!

خانم!مقنعه تون جلوتر لطفا!

خانم!رژ لبتون کمرنگ تر بشه فورا!

 

دستمال کاغدی ندارم آخه!...یکی در میاره و بهم میده!حالا این رژ لب ما هم از این رنگ ثابت ها٬هر چی می کشیم که اثری از رنگ پررنگ نمی بینیم.میگم ببینید چیزی که نیست!

 

پینوشت:

 

۱-خیلی حرفه که به یکی مثل من٬اونم با تیپ اداری بخوان گیر بدن!

 

۲-چند دقیقه بعد٬مقنعه به طور خود به خود دوباره رفت عقب و همچنین یک کوچه بالاتر٬آستین های مانتوم هم آب رفتن

 

۳-و اما بازی دعوت شده از جانب حاج باران:

 

   بهترین لحظه عمرم:نداشتم!

   بدترین لحظه عمرم:هنوز بدترین لحظه نداشتم!با همه لحظه های ناراحت کننده یک جوری کنار اومدم!

   بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته:مارکو فان باستن رو از نزدیک ببینم.این یکی از بزرگترین آرزوهامه!

   بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته:یاد گرفتم از پس هر اتفاق ناخوشایندی بر بیام.بنابراین اتفاق بدی نمی تونم حدس بزنم!

   عزیزترین فرد زندگیم:چند نفری هستن!

   منفورترین فرد زندگیم:من قلب مهربونی دارم!از کسی متنفر نمیشم!

  

 

۴-این لبخند بر لب من

   رژ " بورژوا" نیست

   مژه هایم طبیعی برگشته اند

   رژ گونه نزده ام

   برق چشمانم نیز

   در چشم هیچ رقاصه ای پیدا نمی شود

   وقتی بروی

   چراغ ها خاموش می شوند

   و سیندرلایت

   شستن زمین را

   از سر خواهد گرفت!

 

 

*پینوشت لازم شده:

ببخشید!کامنت های پست قبل رو جواب ندادم

دنیای نامهربانی داریم!دنیایی نامهربان با آدمهایی سنگدل!....از من می شنوید٬هرگز به دنیا نیایید!ارزش ندارد این دنیا!

 

آخرای ساعت کاریمه که مامان خانمی تماس می گیرند و یک لیستی از خریدهای درخواستیشون رو شامل کره و پنیر و شیرینی و ...به بنده ابلاغ می کنند!من هم خسته مجبورم هن و هن کنان برم براشون خرید کنم!...نمی دونم کی تو ماشین سی دی رضا صادقی گذاشته!صداش قشنگه٬اما من نمی دونم چرا ناخودآگاه با شنیدن صداش یاد ریشاش می افتم و بعد هی حالم بد میشه٬هی حالم بد میشه!.....تا میرسم خونه و با مهمون ها سلامی و علیکی میگم و میرم سمت مامان خانمی٬اخماشون میره تو هم و شروع می کنند به ابراز خستگی از کار زیاد!وسایل رو می ذارم و می رم یه دوش پنج دقیقه ای می گیرم و میام تو آشپزخونه!....خانمی که شما باشید!آقایی که شما باشید!جونم براتون بگه٬نشون به اون نشون که ما از ساعت ۹:۳۰ که رسیدیم خونه تا ساعت ۱۱ شب یک لحظه هم ننشستیم!غذا دادیم خوردن٬ظرف ها رو شستیم٬میوه شستیم و خلاصه کلی از خودمان همکاری ابراز نمودیم!بعد هم آمدیم پای این دستگاه کوفتی و پیش خودمان گفتیم گزارشی از فعالیت هایمان را آپ کنیم تا شاید خری پیدا شود و بفهمد که ما چقدر خوبیم و عاشق ما شود احیانا    و آنگاه بیاید ما را از پدرمان بستاند و دل مادرمان را شاد بفرماید!.....ما هم قول می دهیم برایشان همسر خوب و سر به راهی باشیم!و باور کنید که ما خیلی خوب هستیم!نشان به آن نشان که چهار پنج سالی هست که غذایی نسوزانده ایم و از تابستان ۸۱ تا به حال ظرفی هم نشکانده ایم!...ما اینقدددددددددددر خوبیم که حد و اندازه اش از دست خودمان هم در برفته است!

 پینوشت:

۱-از  صبح تا شب چند تا پینوشت تو ذهنم وول می خوره اما زمان نوشتن فراموشم میشه!

۲-دارم مجله رو ورق می زنم که یک مرتبه از عبور صفحه ای به صفحه دیگه،چشمم تصویری رو می گیره!خط تنک و کم رنگ سبیل هاش برام آشنائه!یک مرتبه موجی از خنده میاد سراغم!اووه!همون فیلم کذایی!اووه!که آدم ها چقدر از فیلم و سینما خاطره می تونن داشته باشن!حتی بی خاطره ترین آدم ها!

۳-در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد ، و یکی از آنها گم شود ، که آن نود و نه را در صحرا وا نگذارد  و از پی آن گمشده نرود تا آن را بیابد؟ 

۴-چرا تو ؟

   چرا تنها تو؟

   پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،

   در را میبندی من

   اعتراضی نمیکنم؟

   میگذارم بر مژه هایم بنشینی

   ورق بازی کنی

   و اعتراضی نمیکنم؟

   چرا زمان را خط باطل میزنی

   هر حرکتی را به سکون وا میداری؟

   تمام زنان را می کشی در درون من

   و اعتراضی نمیکنم!