مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

دیروز دوستم بهم زنگ زد و پرسید سرم خلوت هست که بیاد محل کارم یا نه!طرز کار دستگاهی رو می خواست بدونه!....یک ساعتی بعد پیشم بود!از ده دقیقه هم کمتر اما همون گپ زدن کوتاه هم یک جور وزیدن نسیم دلربایی رو می موند!...اینکه 26 سالت باشه و یکی باشه که 17 سال رو باهاش گذرونده باشی،می تونه یه اتفاق بزرگ باشه!یکی که نه فقط از سوم ابتدایی هم نیمکت و هم کلاست بوده باشه بلکه دوستت باشه به معنی واقعی کلمه!کسی که می تونی مطمئن باشی به پاک بود افکارش تو این دنیای وحشی....ازم پرسید که فردا چکاره ام.گفتم جمعه ست دیگه،خونه ام!گفت یه سر برم پیشش.در حال راه اندازی یه آموزشگاه هستن و گفت که برم اونجا یه سر و گوشی آب بدم،تا هفته آینده شبکه شون رو راه بندازم.قبول کردم و گفتم بعد از ناهار میام.

 

امروز صبح با تماسش از خوب بیدار شدم که پاشو برای ناهار بیا اینجا!...وقتی رفتم اونجا،دیدن اون چیزی که می دیدم برام مثل یه شوک بود!...می دونید این دوستم تنها کسیه از سالهای مدرسه که هنوز باهاش در ارتباطم.با وجود این همه مشغولیات کاری که من دارم و مشغولیات خانوادگی که او داره،هفته ای یا ده روزی یکبار باید همدیگه رو ببینیم!با بقیه بچه ها سالهایی هست که در ارتباط نبودم.اگرچه چهار پنج نفری بودیم که خیلی خیلی در هم حل شده بودیم. و من امروز همه این پنج نفر رو یک جا با هم تونستم ببینم!وقتی رفتم تو اتاق،همه چیز مثل تو این فیلم ها بود.تصور کنید سکانسی که همه چیز ثابت میشه یا حالا چون شمایید همه صحنه ها اسلوموشن میشن!یک مرتبه دیدم وسط سه تا آغوشم!حتی آغوش اویی که من به اون سختی از خودم رونده بودمش!سلام کردم و بوسیدمشون!مسلم بود که خوشحالیم اما از اون خوشحال تر بودم بابت اینکه نوستالژی بازی در کار نبود و نه هیچ صحنه ملودرام اشک انگیزی هندی نمایی!5 تا خانم موقری بودیم که در آستانه پا به سن گذاشتن!!!!! تونسته بودیم دوباره دور هم جمع بشیم و تونسته بودن به مدد زرنگی اون دوست عزیزم هم منو خوب سوپرایز کنن!رو کردم به دوستم گفتم پس مسئله کار الکی بود؟من دلم رو خوش کرده بودم!گفت اون هم سر جاشه!می خواست هم ذوق زده بشم و هم هیچ راهی نداشته باشم برای سرباز زدن از اومدن!اینکه دوباره اون دلخوری قدیمی رو بهانه کنم و صد البته درگیری های اخیرم و کسر حوصله این روزهام رو.....تو خیالم گفتم نه عزیزم می اومدم!تا ببینم چقدر با قبل فرق کردم و چقدر فرق کردم با بقیه!

 

چند ساعتی با هم بودیم و بیشتر اون سه نفر صحنه گردون مجلس بودن!اینکه ازدواج کردن یا در شرفش بودن!اینکه درسشون تموم شده و اینکه میرن سر کار یا اگه نمیرن چرا؟....حرف زدیم و خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم!ولی یک ساعتی نگذشته بود که حس کردم جمعمون یک مشکلی داره!چشمایی که از اون ها تو چشم خونه می گرده،کمی گیجه!از اینکه هر از گاهی او نگاهش رو بدوزه به من یه حسی بهم دست می داد!نمی دونم به خاطر دور بودن های سالیان اخیر بود یا چیز دیگه ای که نمی تونستم از رک بودن همیشگیم استفاده کنم و ازشون بپرسم که چه مرگشونه!!!به بهانه ای دوستم رو کشوندم بیرون و گفتم میشه بگی چتونه؟گفت تو چرا این طوری شدی؟تعجب کردم!گفت چرا حرف نمی زنی؟چرا آرومی؟چرا بهشون اهمیت نمیدی؟نمی فهمی او می خواد باهات حرف بزنه!اگر بهت نگفتم که امروز این ها اینجان برای این بود که حتما پاشی بیای و ادا در نیاری تو نیومدن!گفت او اومده که باهات حرف بزنه!گفتم مگه چی شده؟گفت از نظر خودش هیچی ولی اون دو نفر دیگه فکر می کنن که باید بهش کمک کرد!خونم به جوش اومد و گفتم مگه من مادر ترزا هستم؟منم خودم هزار و یک مشکل دارم.حوصله سرویس دادن به کس دیگه ای ندارم!گفت تو چرا اینقدر بی رحم شدی؟اونم دوستته و به حرفای تو اعتقاد داره!تو اول ببین مشکلش چیه...نذاشتم حرفش تموم بشه!نمی دونم چرا اون بغض لعنتی بهم هجوم آورد!گفتم وقتی او ازدواج کرد،برای من هم تموم شد!اگر الان بهش سلام کردم و حتی بوسیدمش،اول به خاطر این بود که نسبت به تمام اتفاقات گذشته بی توجه شدم و دوم به احترام میزبانی تو بود....گفتم خوب گوش کن!منو وسط هیچ ماجرای دیگه ای ننداز!...بعد هم سرم رو کج کردم و با یه لبخند ملیح رفتم تو اتاق!.......چند ساعتی بعد بدون اینکه او حرفی بزنه و بدون اینکه من چیزی بشنوم،از هم جدا شدیم با آرزوی موفقیتهای بی شمار برای همدیگه!بعد هم با دوستم زدیم به خیابون!برام اظهار تاسف میکرد که به عقیده اون من دیگه همه چیز رو فراموش کردم!که درد شدم و سنگ!که فقط دیگه بلدم بگم خسته م!حوصله ندارم!منو ول کنید!باهام حرف نزنید! معتقد بود که من باید به فکر دوستای قدیمیم باشم!که اگر می تونم باید کمکشون کنم! ....اووف!می گفت و می گفت و مدام دست راستشو میزد رو فرمون ماشین!...برگشتم سمتش و گفتم یا بس می کنی یا من همینجا پیاده میشم!از شدت عصبانیت نمی تونستم حتی نفس بکشم!معلوم بود اون هم عصبانیه!گفت تهدید دیگه ای نداری؟گفتم چرا!اگه بس نکنی!یا اگه نذاری برم!همینجا می زنم زیر گریه!نمی دونم چی تو لحن صدام شنید یا چی تو صورتم دید که یکمرتبه لحن چشماش تغییر کرد!گفت اکی!آروم باش!....میدون جلویی رو که دور زدیم گفتم حالا بگو ببینم چی شده!...

 

می دونید بچه ها،مدتهاست که دیگه شنیدن حتی عجیب ترین داستان ها هم حالم رو عوض نمی کنن!دیگه حتی اگر اون اتفاق برای نزدیک ترین کسم رخ داده باشه هم نمی تونه حالم رو دگرگون کنه!انگار دارم از بیرون،از پشت یک مانیتور بزرگ به اندازه تموم دنیا،به همه اتفاقات رخ داده نگاه می کنم.

 

وقتی دوستم شروع کرد برام تعریف کردن از او،بی اغراق می تونم بگم فقط گوش می دادم.نه از اون بغض قدیمی خبری بود و نه از تعجبی شگرف بر حال الانش!

 

برام تعریف کرد که الان بعد از چندین سال زندگی مشترک،با وجود اعترافش به داشتن یک همسر خوب و عاشق،با وجود اینکه مدام میگه که اونم دوستش داره،با وجود اینکه مدام میگه من خوشبختم،خوشبختم،خوشبختم!داره سر و گوشش می جنبه!و حالا هم چند صباحی هست که کسی به طور ثابت تو زندگیش هست!کسی که همه فکرش رو در بر گرفته و همه فکر و ذکر شبانه روزش شده!گفت خیلی راحت میشینه و میگه که دلش برای همسرش تنگ شده اما قلبش در انتظار خوندن یک اس ام اس جدید از معشوق کنونیش،تالاپ و تولوپ میکنه!گفت که بی نهایت نگرانشه و از من انتظار داشته که یک جوری حالیش کنم که راهش و کارش اشتباهه و زندگی مشترکش در خطره!(جملات آخرش رو با تاسفی واضح از بابت کم کاری و بی خیالی من بیان کرد!!!!)

 

گفتنی هاش رو که گفت،چند دقیقه ای هر دوتامون آروم بودیم.....خیلی آروم شروع کردم حرف زدن!گفتم چرا نمی ذارید زندگیشو بکنه؟تعجب کرد!گفت نمی فهمی داره خوشبختیش رو زایل میکنه؟گفتم ولی اون خوشبخت نیست!گفتم شماها چرا نمی فهمید؟دو تا حالت داره!یا واقعا تمام فاکتورهای رضایت از زندگی رو داره ولی خوشی زده زیر دلش،که نشون دهنده بی عقلیشه!که صد البته به خودش بگی،قبول نمی کنه و برات افه آدمی رو می ذاره که نمی تونه خودش رو پایبند هیچ بندی بکنه و قد و قامت خودش رو در حد و اندازه های هیچ چارچوبی نمی دونه!آدمیه در این حالت که مطلقا حق رو میده به خودش و از دید اون اتفاقا ما آدمهایی هستیم با افکاری قدیمی و دور انداختنی!که نمی تونیم بلندپروازی ها و پرواز روح اون رو هم درک کنیم و صد البته ما آدمهایی هستیم که بویی از عشق هم نبردیم.از عشق و هزارن فصلی که می تونه داشته باشه!

 

و حالت دوم اینه که اون اصلا خوشبخت نیست!یا شوهرش رو دوست نداره یا شوهرش اونو دوست نداره!برای ما و بقیه از یه زندگی ای حرف میزنه که فقط ظاهر زیبایی داره ولی اگه نفوذ کنی به هزارتوی درونی این زندگی می بینی که چندین و چند جای اون می لنگه!میگم به عقلتون رجوع کنید!چطوره کسی در منتهای خوشبختی باشه و مدام عشق تزریق کنه و یا با تخفیفی اگه بخوام بگم  دوست داشتن رو و یا اینکه بهش تزریق بشه اما مدام هم برگهایی از دفتر عشق هایی ممنوعه و غریبه رو ورق بزنه!گفتم من و تو سرکاریم!قرار نیست که هر کسی هر چیزی گفت درست باشه!اون بهتر از هر کس دیگه ای می فهمه که داره چکار میکنه!...دوستم گفت ولی شوهرش گناه داره!گفتم برای کسی دلسوزی بیخود نکن!شوهرش هم دو حالت داره!یا فهمیده یا نفهمیده!اگر اینقدر ببو و پپه و کودنه که تا به حال نفهمیده که بهتره همچنان باهاش بازی بشه!اگر هم فهمیده باز دو حالت داره!یا خودش هم آدمیه که مدام هرز می پره یا آدمیه که اینقدر ترسو هست که از شریک زندگیش نپرسه که داره چه غلطی میکنه!گفتم پس می بینی نباید برای همچین آدمی هم دل سوزوند!گفتم ماها همه بزرگ شدیم.درسته که احتیاج به کمک و مشورت و همراهی و همکاری داریم اما خیلی وقتها خودمون بهتر از هر کس دیگه ای می تونیم به خودمون کمک کنیم و می تونیم بفهمیم که چقدر از امورات روزانه مون درسته و چقدر غلط!گفتم این زن و شوهر که هر کدومشون تو قاره هایی جدا زندگی نمی کنن!دارن وسط یه شاهراه که جوانبش به هم راه داره،روز و شبشون رو طی می کنن!مطمئن باش خودشون از حال همدیگه بهتر از هر کس دیگه ای خبر دارن!و اینو بدون،وقتی این دختر مدام داره از عشق شوهرش حرف میزنه و هر جا که میرسه می خواد به همه ثابت کنه از زندگیش راضیه و خلاصه از این حرفها،احتمالا ریگی به کفش احساساتش هست وگرنه این آدم با این همه دک و پزش نیاز نیست که مدام در حال توضیح دادن خودش باشه برای این و اون!کاری که تو این دو ساعت اخیر مدام به انجامش مشغول بود!

 

و گفتم یادت باشه که همه سنگینی بار گناه،فقط روی دوش یک نفر قرار نمیگیره!هر کاری که ما می کنیم معلول علتهای زیادی می تونه باشه و الان هم ما که فقط با این دختر رو به رو نیستیم.اون هست.شوهرش هست و البته فاسقش هم هست!....تا گفتم فاسق،دوستم مثل یه گربه وحشی(که البته اصلا مثل آرمی ما ملوس وار نبود:دی)همه خشمش رو تو نگاهش نثارم کرد و ازم خواست که دیگه از این کلمه استفاده نکنم!بلند بلند خندیدم از این همه حساسیت!گفتم فاسق هم بر وزن عاشقه دیگه!اگر مجردی و معشوق داری میشه عاشق!اگر متاهلی و معشوق داری میشه فاسق!ادبیاتمون اینو میگه،به من چه آخه!(شانسیدم که منو از ماشین پرت نکرد بیرون!کلی امروز بدجنس شده بودم!)

 

و گفتم مدتهای مدیدی هست که دیگه فقط برای کسی که به شدت قلبم براش بتپه،تره خورد می کنم و نه برای کسی که بهتر از من و تو بلد  _ گلیمش رو از آب بکشه بیرون!

و همچنین گفتم مدتهای مدیدی هم هست که آدمها رو به قضاوت نمی شینم!و نه حتی علاقه دارم نظاره گر احوالاتشون باشم!میگم دوست من،بذار خوش باشه!اگر اول و آخر روزگارش رو با این خوشی هایی که کوچیکی و بزرگیشون رو ما مشخص نمی کنیم،می تونه به هم بدوزه،من و تو چکاره ایم که بخواهیم کاسه داغ تر از آش بشیم.... فقط همین و نه هیچ چیزی بالاتر از این!

 

پینوشت:

 

1-باور می کنید از بیرون نیومده،شروع کردم به تایپ کردن؟!اگر الان که پر از کلمه بودم نمی نوشتم،دیگه حوصله م نمیشد!

 

2-ببین!دیروز منو خوب چشم زدی!فکر کنم این یکی از بلندترین پست های من باشه!

 

3-به شکر خدا،وبلاگ آیدا از فیلترینگ در اومد!وبلاگ بقیه شماها رو هم با فیلتر باز می کنم.البته بدون کامنتدونی هاتون!اگر خواستم برای یکی از شماها کامنت بذارم،یا براتون آف می ذارم یا ایمیل می کنم تا خودتون زحمت کپی کردنش تو کامنتدونیتون رو بکشید یا از یکی از بچه ها کمک می گیرم....

 

4-اینکه آدم بدونه داره به راه خطا میره!اینکه بدونه بهترین کار اونی نیست که داره انجام میده و تا حدودی هم می تونه راه درست رو تشخیص بده!اما لجوجانه نمی خواد هیچ توجه ای از خودش بروز بده،دقیقا جاییه که دیگه کاری از دست کسی بر نمی یاد!...من می تونم کنار جاده پا به پات بیام و مدام به جلو رفتن تشویقت کنم اما نمی تونم به جای تو بدوم!جاده منتظر بوسیدن کف پاهای توئه!!!(مگه قرار نبود منو از حال خودت باخبر کنی؟و بهم بگی که عاقبت برنامه ت چیه؟!)

 

5-من در چشمانم یک ابر بهاری خانه دارد و در دستانم ستاره یک کهکشان!لبانم،ثروتمندم می کند چرا که گه گاهی لبانت آنها را غنی می سازند!....(ترجمه یه شعرواره فرانسویه!)

 

6- کاش شبانه روز،48 ساعت بود!شاید من به تمام برنامه های عقب افتاده ام می رسیدم.

 

7-یادت باشه،فیل دیر گم میشه!و زود هم پیدا میشه!

 

8- هنوز منتظرید پینوشت بنویسم؟!واقعا هنوز منتظرید پینوشت بخونید؟!

 

9- باور کن

    تحمل این همه خاطره دلتنگ

    که پشت تداوم سکوت دفن کرده ایم کار ساده ای نیست

    آدمی یک دلتنگی متواری است

    که همواره در هیاهوی عبور لحظه ها به دنبال گمشده ای می گردد

    می دانی عروسک!

    اگر این بهانه های دوره گرد

    اوراد گریه را زمزمه نمی کردند

    خیلی زود فراموش می کردیم که آدمی زاد یعنی چه!

تا حالا پشت یکی از مینی بوس هایی که اگزوزشون مدام از یه دود سیاه،پر و خالی میشه گیر کردی؟!...

 

پینوشت:

 

خدایا!دوستت ندارم،ندارم،ندارم!!!!

 

*خب٬من الان پشت یکی از همین مینی بوس ها گیر کردم!

*تقریبا وبلاگ همه شماها برای من فیلتر شده!....آرمی٬باران٬رضا٬آرایه و ....

 

1- نمی دونم کی هستی و از صمیم قلبم هم میگم که برام فرقی نمیکنه که کی باشی!فقط بدون که خیلی علافی و خیلی بی عقل که مدام ایمیل می فرستی که به من ثابت کنی که من چه جور آدمی هستم!ببین دوست من!دشمن من!دو سه تا ایمیل اولت رو،فقط می خوندم و لبخند میزدم!اما الان که مدام ادعای دوستی می کنی و از منظر خودت معتقدی که از بابت کمک به من داری مدام برای من ایمیل می فرستی،به شدت ازت بدم اومده! اوایل از بابت اینکه فقط برام ایمیل می فرستادی و از ادبیات بی ادبانه ای استفاده نمی کردی کاری به کارت نداشتم!نه اینکه الان هم بتونم کار خاصی کنم.نهایت کاری که از دستم بر میاد اینه که تو میل باکسم مدام از دکمه دیلیت استفاده کنم اما الان که می بینم لحنت هم عوض شده و داری سازهای جدیدی می نوازی بهتر دیدم که باهات روراست حرف بزنم!چشم تو چشم!خیلی مکاری که اول میای از من یه آدم ناجور میسازی و بعد خودت میشی مصلح موعود و اعلام می کنی که حاضری بهم کمک کنی تا مشکلات جنسی!!!!! خودم رو برطرف کنم!....

خوب دقت کن که چی میگم!من اگرچه این روزها خیلی خسته هستم و اگرچه سر رشته امور گاهی از دستم در میره اما اینو بدون هنوز محتاج کسایی مثل تو که خودشون رو پشت یه آی دی قایم می کنن نشدم!اگر نیاز به کمک داشته باشم هستند کسایی حتی تو همین دنیای مجازی که کمکم کنند نه اینکه بخوام دست نیاز به سوی هر کس و ناکسی دراز کنم....گیرم که من مشکل داشته باشم،به تو آخه چه ربطی داره؟!چرا برای تو مهم شده که من تو خلوتم چند مرد ـ حلاجم؟.....گیرم که من یه زن فاحشه!گیرم که من مدام در حال بده بستان جسم خودم باشم!به تو آخه چه ربطی داره؟این وسط چی به تو می ماسه؟آخه تو با کدوم عقل ناقصی از دلگرفتگی ها و افسردگی های گاه و بی گاه من به این نتیجه رسیدی که من غمگین و پشیمون از کارهای به نظر تو پر از بی حیایی و به دور از شان زنانگی خویشتنم هستم؟اگه بخوای تو به من نمره خانم بودن بدی،همون بهتر که یه صفر کله گنده نصیبم بشه!تو که به قول خودت از روزای اول خواننده وب من هستی چطور اینقدر کوته بینانه منو مورد نقد خودت قرار میدی که حتی رفتن بهراد رو هم مربوط می دونی به اینکه احیانا به شخصیت اصلی من پی برده!یک زن حریص که هیچگاه از رخت خواب های بیگانه سیر نمی شود!به قول یکی از بچه ها آخه من به تو چی بگم؟.....اینکه من یک جایی بنویسم بی ارزشترین توهین به یک زن اینه که فاحشه خطابش کنی،به این معنیه که من با جسمم پول در میارم؟....و خیلی ابلهی که فکر می کنی من حتی از طریق همین جسمی که همیشه هم در مناسبات اجتماعی به هیچ گرفتمش با تو از در دوستی در میام!و بهت قول میدم،بهت قول میدم که دیگه هر ایمیلی که از تو رسید،نخونده مشمول قانون دیلیتش کنم!!!!!!!!!!!

 

2-با همه وجودم لذت می برم.اجازه میدم صدای از کمی بیشتر بلندش تمام فضای اتاق رو در بر بگیره و من غرق بشم در زلف بر باد مده گفتنش!!!اجازه میدم که بگه ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم!!!وقتی میگه می نخور با همه کس تا نخورم خون جگر آروم لبخند می زنم!!!!....می دونید٬مدام فکر می کنم که اگر موسیقی رو از زندگی انسان ها حذف می کردن چی میشد؟!پیش خودم میگم حتما اون موقع هم ما آدمها مسیر زندگیمون رو یک جور دیگه طی می کردیم.از زندگانی کردن که عقب نمی افتادیم اما مسلما زندگیمون شور و حال الان رو نداشت!موسیقی یک جورایی با زندگی تک تک ما پیوند خورده!نوع موسقی مهم نیست!مهم اینه که یه نوع ملودی خاص یا یک سبک مشخص می تونه در روح و روان تو تاثیر منحصر به فردی بذاره!.....نسل ما نسلیه که سالها یا چسبیده بودیم به ترانه های قدیمی یا مجبور بودیم خودمون رو محدود کنیم به موسیقی های لس آنجلسی!!...چند صباحی هست که موج جدیدی از موسیقی داره تو ایران رشد میکنه که من فکر میکنم میشه بهش خوشبین باشیم.قسمتی از این موسیقی،موسیقیه زیر زمینیه!که گاهی میشه از بینشون آثار خوبی پیدا کرد.....

نمی دونم چند نفری از شماها با محسن نامجو آشنا هستید!چند وقتی هست که دارم با آهنگاش زندگی می کنم.اینطور که میگن پدیده موسیقی پارسال(چقدر زود این سال 85 شد پارسال!!!!)معرفی شده!.....

این روزها مدام در اتاق رو می بندم و صدای اسپیکر رو بلند می کنم و توی صدا و سبک خاصش غرق میشم!مامانم داد میزنه که قطع کنید صدای عجیب این آدمو و من اما هیچ اهمیتی نمی دم!دوست دارم تو صدای سه تارش که بلوز ازش تراوش میشه غرق بشم.رو تخت دراز میکشم و اجازه میدم از با دهان آهنگ زدنش کاملا لذت ببرم!....چیزی که این وسط جالبه اینه که اشعارش معمولا از شعرهای کلاسیک انتخاب میشن!اما موسیقیش پر از نوآوریه!

بهتون پیشنهاد می کنم حتما یک بار هم شده آهنگ هاش رو گوش کنید!اگرچه تلفیق مدرنیته و موسیقی کلاسیک شاید برای همه جالب نباشه!

 

3-می دونستید هیچ کس به اندازه قطره چکان اشک نریخته است؟!

 

4-خیلی کم پیش اومده که مثل امشب این همه مشتاق نوشتن باشم!

 

5-گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

   گاهی تمام حادثه از دست می رود

   گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

   در راه هوشیاری خود مست می ورد

   گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

   وقتی که قلب _خون شده بشکست می رود

   اول اگرچه با سخن از عشق آمده

   آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود

   وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

   وقتی میان طایفه ای هست می رود

   هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

   بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

   گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

   وقتی غبار معرکه بنشست می رود

   اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

   آن دیگری همبشه به پیوست می رود

   این لحظ ها که قیمت _ قد _ کمان ماست

   تیریست بی نشانه که از شست می رود

   بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

   اما مسیر جاده به بن بست می رسد

 

 

*محسن نامجو تا حالا ۵ تا آلبوم داده بیرون همه هم به صورت زیرزمینی!هر دفعه برای هر کدومشون یه جور اذیت شده!ولی اولین آلبومش قراره به صورت رسمی همزمان با نمایشگاه کتاب منتشر بشه!از اینجا می تونید کلیپ زلف بر باد مده رو با حضور زهرا ابراهیمی دانلود کنید! این هم سایت رسمی  ـ باکلاسشه که تنها ایرادش اینه که فقط به زبان انگلیسیه!

 

به قد و قامتت نناز آهای بلند _ بی خبر

درختا باز قد می کشن،حتی تو سایه تبر

 

این روزها سرم خیلی شلوغه!کارای زیاد،داره دمار از روزگار من در میاره.حالا حافظه به درد نخورم و کسر _ حوصله این روزها رو هم اضافه کنید.چی به دست میاد؟...آدمی که من باشم!که امشب بعد از یک هفته به زور نشستم پای دستگاه برای نوشتن!آدمی که حوصله هیچی رو نداره!به یه جور بی انگیزگی رسیدم!هیچی خوشحالم نمیکنه!....همه چیز رو هم مدام فراموش می کنم و یا اشتباهات خیلی فاحش می کنم.حاج باران تو یکی از پستای اخیرش نوشته که وسطای آف گذاشتن متوجه شده که داره اشتباه می فرسته اما من مدام این روزها از این اشتباهات فاحش می کنم.اس ام اس اشتباهی و آف گذاشتن اشتباهی.تازه این که چیزی نیست!چند شب پیش با یکی چت می کردم.نیم ساعتی گذشته بود که متوجه شدم طرف رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم.اون هم به خاطر یه سوالی که پرسید و من ترغیب شدم به آی دی او نیم نگاهی کنم و بعد دیدم واویلا!....حالا که این ها رو گفتم یه چیز دیگه هم بگم تا حالا که دور همیم کمی بخندیم!چند شب پیش هم رفتم حمام!تازه فردا عصرش، سرکار که بودم یادم اومده که من دیشب به موهام شامپو نزدم:دی!!!

اوووووف!بگذریم!.....مهم نیبست!چه اهمیتی داره که سرکار دو تا سند جمعا به ارزش دو میلیون تومن رو گم کردم؟چه اهمیتی داره که مدام از برنامه ریزی درسیم عقب میفتم؟چه اهمیتی داره که این همه کتاب نخونده تو کتابخونه م روی هم تلنبار شدن؟....میگم،اصلا مهم نیست!همه چیز درست میشه!باید درست بشه!یکمی به خودم وقت میدم و بعد اگه آدم نشدم،به کمک یکی دو نفریتون برای ادب کردن این دختر سابق آدم نیاز دارم.

 

پینوشت:

 

1-یک سوالی از جمیع شماها دارم.میشه به من بگید شماها تو کامنتدونی پست آخر سام چه دسته گلی به آب دادید که کامنتدونیش برای من فیلتر شده!اون هم با وجود اینکه خود وبلاگ بالا میاد!تازه کامنتدونی بقیه پست هاش هم باز میشن!...خودتون سریع بیاید اعتراف کنید!

 

2-می دونی دریا پری،یکی از بچه ها تو پست قبل برام کامنت گذاشته که زیاد به دوستی های این دنیا نمیشه بها داد.من نمی خوام برای مجاب کردنش تلاش _ آنچنانی کنم!سهل ترین راه رو انتخاب می کنم!فقط میگم یه سری به تو بزنه!تا متوجه بشه که اعتنا کردن به برخی دوستیها یعنی به تملک در آوردن همیشگیه آس برنده!

 

3-فریدا خدا رو شاهد می گیرم که وقتی کامنت تو رو دیدم به خودم آنچنان فحشی دادم که از اونجاییکه اینجا زن و بچه و خانواده رفت و آمد دارن از بازگو کردنش معذورم!لینک بلاگ اسکای و بلاگفا رو جمیعا گذاشتم تا هم خیال تو راحت باشه و هم من آسوده باشم!

 

4-آیدا،یکی از پینوشتهات در رابطه با ملوانان انگلیسی بود!میدونی وقتی می بینمشون به چی فکر می کنم؟به اینکه باید به مردم ایران که هشت سال جنگ رو تحمل کردن افتخار زیادی کرد!ملوانی که جزء یه ارتش محسوب میشه باید خیلی قوی تر از اینحرف ها بشه که از ترس تنها موندن،رو به روی یه رسانه بشینه و آبروی میهن و نظام _ مطبوعش رو ببره!وقتی بهشون فکر میکنم کله م سوت میکشه که چطور ممکنه یه سرباز این همه جون دوست باشه!پیش خودم میگم پس عرق سربازی چی میشه؟!

 

5-حاج باران،یه حسی بهم میگه که تو متخصص در امور خواننده های مجاز وطنی هستی!چیزی در مورد رضا یزدانی می دونی؟یک هفته ست که مدام به ترانه هاش گوش می کنم!می دونی چند تا آلبوم داره؟عنوان این پست هم از او وام گرفتم!صدای پر هیبتش با آهنگای نسبتا آرومش تضادی رو به وجود میاره که از نظر من خیلی جالبه!

 

6-و اما تو حاج واشنگتن!دارم بهت اخطار میکنم که به پر و پای این دخترک تندخوی من نپیچی!وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!که اگرچه از لفظ تندخو خوشش میاد اما هنر زیادی می خواد که با مهربونی قلبش آشنا بشی!

 

7-از اینکه این روزها می بینم رضا به روال سابقش برگشته خیلی احساس خوشحالی میکنم!باقی این پینوشت هم برای تو نوشتم!

از وقتی که حرف فیلم آخر مل گیبسون رو زدی،رفتم تو فکر این فیلمه!چون حرف از استعاره زدی،پس بذار برات یه چیزایی تعریف کنم!

آخرالزمان از چند قسمت مختلف تشکیل شده!یکی تبلور زندگی کنونی امریکایی در زندگی یک خانواده قدیمی آمریکایی،دومی ارائه دوباره سبک مهر و خشونت و سوم پیش گفته های مورد نظر مل گیبسون!

پایه مهم زندگی آمریکایی وجود بچه ست.رکن اصلی حیات و خانواده که ما اونو تو فیلم می بینیم.آروم کردن شبانه سگ چی؟ تو رو یاد صحنه هایی مشابه تو فیلمایی که زندگی کنونی مردم آمریکا رو نشون میدن نمیندازه؟!یا شکار صبحگاهی همون قضیه صبحانه درست کردنه!

و اما سبک مهر و خشونت!فیلم شجاع قلب رو حتما دیدی!اونجا هم ما با سبک مهر و خشونت رو به رو بودیم!سمبل مهر تو اون فیلم همون تکه پارچه ایه که ویلییام والاس از همسرش به یادگار داشت و سمبل خشونت شمشیرش!این فیلم یه سکانس معروف داره!سکانسی که به سکانس پارچه و آسمان معروف شده!اونجاییکه آخر فیلم،پارچه از دست ویلییام می افته زمین!حتما یادت هست افتادن پارچه!با ضرب آهنگی که به نمایش گذاشته شد یک جورایی نهادینه شدن مهر رو تاکید کرد.مثل این می موند که پایه مهر و محبت و عشق در زمین محکم کوبیده میشه....و در انتها ما شمشیر ویلیام رو داریم که توسط دوستش پرتاب میشه و بعد به طرز عجیبی به صورت عمودی فرود میاد!...و معنی همه اینها از منظر فیلمهای گیبسون اینه که جهان بر پایه مهر بنا شده ولی وقتی از دست مهر به تنهایی برای رهاییی و آزادی کاری بر نمیاد،فقط میشه به خشونت متوسل شد...ما تو این فیلم آخرالزمان هم با این سبک رو به روییم!نمود مهر در این فیلم،اونجاییکه مرد،همسرش رو در حفره ای پنهان میکنه!و دوربین در فضایی نیمه تاریک از منظر جنین زن به مرد نگاه میکنه!و در آخر وقتی مرد با شدتی شگرف دست به کشتار میزنه با خشونت رو به رو میشیم!

و اما پیش گفته های این فیلم!به گفته مل گیبسون ما با 5 پیش گفته در این فیلم رو به رو هستیم!

اول نترسیدن.که از طریق پدر به پسر ابراز میشه!دوم ادامه مبارزه!به اون پسر قوی هیکلی که ناتوانی جنسی داره فکر کن!سوم ادامه راه زندگی و اینکه با وجود هر اتفاقی آدمها به دنبال مسیر زندگیشون قدم بر می دارن!چهارم و فکر میکنم مهمترینشون همون داستانی که اول فیلم تعریف میشه از زبان اون زن!افسانه پسری که فرزند ببر ست البته از دیدی افسانه ای که در زمان تولدش کسوفی صورت میگیره!و همه جا تاریک میشه!و اما پنجمی...هنوز اونو پیدا نکردم!نه طی دیدن فیلم و نه از طریق خوندن مجله ها یا گشتن تو اینترنت!تو اگه تونستی پیداش کنی به من هم بگو!

مل گیبسون هم مثل هر هنرمند مولف دیگه ای تو هر کدوم از اثرهاش خط مشخص فکری رو دنبال میکنه!که به بعضی از اونها اشاره کردم.ولی در مصائب مسیح ما فقط با خشونت بیش از حد رو به روییم که من فکر می کنم این به خاطر بار سنگین تاریخی و مذهبی بودن داستانش بوده!

دیگه اینکه این فیلم اولین فیلمیه که قبل از اکران عمومی برنده جایزه شده!به خاطر تاکید بر فرهنگ آمریکای لاتین!

و از نظر من هم کامی عسگر جای تقدیر زیادی داره!چون میکس طبیعی اون همه صدا،اون هم به این قشنگی کار خیلی سختی به نظر میاد!

و در اخر اینکه خوبه که بدونی برای تحقیق در مورد قوم مایا، 707 نفر در جریان این فیلم تلاش کردن!

 

8- و در آخر اینکه با یکی از بچه ها در رابطه با این صحبت می کردم که مدتیه وقتی به کامنتدونی ها نگاه می کنم،می بینم بیشتر کامنت گذارها فقط در راستای چیزکی نوشتن کامنت می ذارن!....ولی اینجا،جا داره که از همتون بابت کامنتای پست قبل تشکر کنم.یه تشکر ویژه بابت این همه مهر و لطف و این همه محبت که به جانب من گسیل نمودید!

 

۹-باور کنید من آدم خوش قولی بودم!شب به شب ایمیلم رو چک می کردم و جواب های مورد نیاز رو می دادم.اگه می بینید که بیش از یک هفته در فرستادن بعضی جواب ها تعلل کردم به حال بد روزهای اخیرم ببخشید.....قول میدم تا جمعه جبران کنم!

 

۱۰-دوباره دعوام نکنی!!!باور کن دارم دوباره سعی می کنم رو پاهام به ایستم!تو هم که مطمئنم کردی که من می تونم.مگه نه؟!

 

۱۱-دستهای ما

   شاخه های کشیده در پناه هم

   لانه پرنده ای ست.

   دست های ما

   در مسیر بازوان بی قرار ما

   جویبار زنده ای ست.

   دست های ما پیمبران خامشند

   آیه های مهرشان به کف

   بر بلور جانشان

   داغ و بوسه آشکار!

   دست های ما

   رهروان سرخوشند

   دست ما به عشق ما گواست

   دست های ما کلید قلب های ماست!

 

*برای نگه داشتن این پست خیلی دل دل کردم.یک بار هم کامل پاکش کردم اما .....از این همه خستگی٬خسته شدم!

 

همیشه ماندگار من!همیشه در هنوز ها!صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی!به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی!

 

...می ایستم رو به رو آینه و چشمام رو تمیز می کنم.بعد از اون ریملی که خریدم و بد از آب در اومد،مامانم ریمل خودشو داد به من و من هم کلی باهاش کیف می کنم.هم مژه هام رو کلی بلندتر نشون میده و هم موقع شستن صورتم،تو بگو اگه ذره ای رد سیاه از خودش باقی بگذاره!

 

...دستمال رو روی چشمام می کشم و به تو فکر می کنم.فکر می کنم که چقدر از شادابی تو خوشحالم!از اینکه اجازه نمیدی غم بر تو و بر دلت غلبه کنه!طی چند روز اخیر این دومین دفعه ای بود که به من می گفتی تو چرا اینهمه افسرده ای؟نه از بابت پرسیدن دلیلش!بلکه به صورت یک نوع اعتراض!یک جور ابراز دلخوری!...ببین٬فرق بین من و تو تا کجاست؟ببین عشق چه بلاهایی که سر آدم نمیاره!دل ـ عاشق تو،از تو یه آدم شاد و با نشاط میسازه و از من٬دل عاشقم یه آدم غمگین و افسرده!

 

...با انگشتم مژه هام رو لمس می کنم و همه حواسم رو از خیال تو می گیرم و وام میدم به اونی که داره می خونه....من از تو دل نمی برم اگرچه از تو دلخورم اگرچه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام!

 

...می دونی،رفیق روزهای خوب!دوست داشتم برای یک بار هم که شده از من بپرسی برای چی این همه غمگینم.اونقدر که حتی از پس فاصله های بیشمار و از پس سرمای کشدار گوشی هم،هر کسی می تونه خیلی راحت بفهمه که چقدر ناله ام من!اما تو هیچ وقت نپرسیدی و من از تو اما همیشه انتظار داشتم.برنامه نداشتم تا که بپرسی،بزنم به صحرای کربلا!نه! مطمئن باش خیال سر بردن حوصله ات و کر کردن گوشت را هم نداشته ام هیچ وقت!اما اون ته _ حساس ـ قلبم علاقه زیادی داشت به شنیدن!می دونم!می دونم!هیچ آدمی مجبور به مرور هیچ پرسشی نیست!من هم که چیزی نگفتم!اگر من اهل به اسارت بردن آدمهای اطرافم بودم که به گمانم حال و روز بهتری می داشتم!خیال هم ندارم تمام حس پاییزیم را به تو نسبت بدم!می دونم که می دونی من آدم بی فکری نیستم!اگرچه به احساساتم میدون زیادی می دهم اما پا به پای عقلم هم جلو می یام!

 

...چشمام کامل پاک شدن از اون ریمل مشکی!به آینه نگاه می کنم و به دخترکی که داره به من نگاه می کنه!نگاه می کنم تا بفهمم حالا این کدوم یک از اون سه تا اق-لیماییست که من باید کم کم بشناسمشون!اق-لیمایی که به تنهایی مسافرت میره یا اق-لیمایی که جلوی شیطنتهای خودش رو می گیره یا اون اق-لیمایی که لباس سیاه می پوشه!...فرق نمی کنه!هر کدومشون که هست،باشه!من همچنان زل می زنم به پیشونیش،یه گونه هاش،به بینیش،به لبش و به چشماش!نگاهش می کنم و هیچ چیزی دستگیرم نمیشه!نمی تونم بفهمم چه حسی داره!فقط می دونم پر از حس های _ پر از سردرگمیه!و می دونم دستاش خالیه _ خالیه!همون دستایی که به خودم قول دادم که دیگه هیچوقت مملو از ناخن هایی با لاک های پریده نباشن!از بس که اون روز از اون اشاره خجالت زده شدم و تا وقت رسیدن به خونه مدام ناخن هام رو قایم کردم!

 

...می دونی رفیق خوب روزها!می دونم تو پله های خیلی بالاتری رو داری طی می کنی!می دونم داری پرواز رو تجربه می کنی!می دونم اگرچه کم و گاه به گاه،اما هنوز داری عشق رو تجربه می کنی!می دونم مزه های خوبی می دوه زیر پوست احساسات و آرزوهات!می دونم داری اوج می گیری و باز هم می دونم کسی که اوج می گیره،براش خیلی سخته که کمی پایین تر رو هم نگاه کنه!می دونم،می دونم،می دونم!هم این ها و هم خیلی چیزهای دیگه!که اگر چه حرفشون رو نمی زنم اما حسشون می کنم!و از بابت همه این ها خوشحالم!باور می کنی که خوشحالم؟من بارها گفتم که بی قید و شرطم!که بندی نمی شوم و سعی می کنم که عذابی نشوم!پس تعجب نکن که در کنار این همه غم که هر روز و هر روز برای قلبم بار می زنم و این همه بار را انگار خیال خالی کردن هم ندارم،در کنار این همه ملولی و این همه فسردگی،قسمتی را گذاشته ام که از شادی تو شاد شوم!می بینی؟!میخ به پایم می رود و پر از شادی می شوم!تو بگو!من چیزی می فهمم؟من چیزی درک می کنم؟تو بگو!از من چیزی باقی مونده؟!می دونی،تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی!من _شکست داده را خودت برنده می کنی!نیامدی و سالهاست نظر به جاده دوخته ام!بیا،ببین که من بی تو چه عاشقانه سوخته ام!

 

...بگذریم!بگذریم!من دل خوش به گذر روزها هستم این روزها!دل خوش به اینکه امتحان پس داده ماهری هستم در عبور از هفت خوان های سخت و بیشمار!مدام به خودم می گویم اگرچه نصیبم از تو مقدر شده است به بی نصیبی اما هستی!همچنان هستی!حالا چه فرقی می کند که خدا گم کرده است کلید استجابت دعاهای من را!

 

پینوشت:

 

1-رسوایی که شاخ و دم نداره!

 

۲-گاهی فکر می کنم اگر این لونه مجازی نبود من این همه حرف تلنبار شده رو کجا فریاد می کردم؟!

 

۳-و این محسن نامجو چه میکند!..گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت!!!!!!!!!!!

 

۴- عاشق که شدم

    دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت

  آنقدر بالا و بالاتر رفت   

   که به خورشید چسبید و ترکید.

   حالا مواظبم دفعه بعد که عاشق شدم

   یه نخ به سر دنیا ببندم

   که خیلی بالا نره....

   آخه می ترسم این بار هم،یا گمش کنم یا بترکه!