دیروز دوستم بهم زنگ زد و پرسید سرم خلوت هست که بیاد محل کارم یا نه!طرز کار دستگاهی رو می خواست بدونه!....یک ساعتی بعد پیشم بود!از ده دقیقه هم کمتر اما همون گپ زدن کوتاه هم یک جور وزیدن نسیم دلربایی رو می موند!...اینکه 26 سالت باشه و یکی باشه که 17 سال رو باهاش گذرونده باشی،می تونه یه اتفاق بزرگ باشه!یکی که نه فقط از سوم ابتدایی هم نیمکت و هم کلاست بوده باشه بلکه دوستت باشه به معنی واقعی کلمه!کسی که می تونی مطمئن باشی به پاک بود افکارش تو این دنیای وحشی....ازم پرسید که فردا چکاره ام.گفتم جمعه ست دیگه،خونه ام!گفت یه سر برم پیشش.در حال راه اندازی یه آموزشگاه هستن و گفت که برم اونجا یه سر و گوشی آب بدم،تا هفته آینده شبکه شون رو راه بندازم.قبول کردم و گفتم بعد از ناهار میام.
امروز صبح با تماسش از خوب بیدار شدم که پاشو برای ناهار بیا اینجا!...وقتی رفتم اونجا،دیدن اون چیزی که می دیدم برام مثل یه شوک بود!...می دونید این دوستم تنها کسیه از سالهای مدرسه که هنوز باهاش در ارتباطم.با وجود این همه مشغولیات کاری که من دارم و مشغولیات خانوادگی که او داره،هفته ای یا ده روزی یکبار باید همدیگه رو ببینیم!با بقیه بچه ها سالهایی هست که در ارتباط نبودم.اگرچه چهار پنج نفری بودیم که خیلی خیلی در هم حل شده بودیم. و من امروز همه این پنج نفر رو یک جا با هم تونستم ببینم!وقتی رفتم تو اتاق،همه چیز مثل تو این فیلم ها بود.تصور کنید سکانسی که همه چیز ثابت میشه یا حالا چون شمایید همه صحنه ها اسلوموشن میشن!یک مرتبه دیدم وسط سه تا آغوشم!حتی آغوش اویی که من به اون سختی از خودم رونده بودمش!سلام کردم و بوسیدمشون!مسلم بود که خوشحالیم اما از اون خوشحال تر بودم بابت اینکه نوستالژی بازی در کار نبود و نه هیچ صحنه ملودرام اشک انگیزی هندی نمایی!5 تا خانم موقری بودیم که در آستانه پا به سن گذاشتن!!!!! تونسته بودیم دوباره دور هم جمع بشیم و تونسته بودن به مدد زرنگی اون دوست عزیزم هم منو خوب سوپرایز کنن!رو کردم به دوستم گفتم پس مسئله کار الکی بود؟من دلم رو خوش کرده بودم!گفت اون هم سر جاشه!می خواست هم ذوق زده بشم و هم هیچ راهی نداشته باشم برای سرباز زدن از اومدن!اینکه دوباره اون دلخوری قدیمی رو بهانه کنم و صد البته درگیری های اخیرم و کسر حوصله این روزهام رو.....تو خیالم گفتم نه عزیزم می اومدم!تا ببینم چقدر با قبل فرق کردم و چقدر فرق کردم با بقیه!
چند ساعتی با هم بودیم و بیشتر اون سه نفر صحنه گردون مجلس بودن!اینکه ازدواج کردن یا در شرفش بودن!اینکه درسشون تموم شده و اینکه میرن سر کار یا اگه نمیرن چرا؟....حرف زدیم و خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم!ولی یک ساعتی نگذشته بود که حس کردم جمعمون یک مشکلی داره!چشمایی که از اون ها تو چشم خونه می گرده،کمی گیجه!از اینکه هر از گاهی او نگاهش رو بدوزه به من یه حسی بهم دست می داد!نمی دونم به خاطر دور بودن های سالیان اخیر بود یا چیز دیگه ای که نمی تونستم از رک بودن همیشگیم استفاده کنم و ازشون بپرسم که چه مرگشونه!!!به بهانه ای دوستم رو کشوندم بیرون و گفتم میشه بگی چتونه؟گفت تو چرا این طوری شدی؟تعجب کردم!گفت چرا حرف نمی زنی؟چرا آرومی؟چرا بهشون اهمیت نمیدی؟نمی فهمی او می خواد باهات حرف بزنه!اگر بهت نگفتم که امروز این ها اینجان برای این بود که حتما پاشی بیای و ادا در نیاری تو نیومدن!گفت او اومده که باهات حرف بزنه!گفتم مگه چی شده؟گفت از نظر خودش هیچی ولی اون دو نفر دیگه فکر می کنن که باید بهش کمک کرد!خونم به جوش اومد و گفتم مگه من مادر ترزا هستم؟منم خودم هزار و یک مشکل دارم.حوصله سرویس دادن به کس دیگه ای ندارم!گفت تو چرا اینقدر بی رحم شدی؟اونم دوستته و به حرفای تو اعتقاد داره!تو اول ببین مشکلش چیه...نذاشتم حرفش تموم بشه!نمی دونم چرا اون بغض لعنتی بهم هجوم آورد!گفتم وقتی او ازدواج کرد،برای من هم تموم شد!اگر الان بهش سلام کردم و حتی بوسیدمش،اول به خاطر این بود که نسبت به تمام اتفاقات گذشته بی توجه شدم و دوم به احترام میزبانی تو بود....گفتم خوب گوش کن!منو وسط هیچ ماجرای دیگه ای ننداز!...بعد هم سرم رو کج کردم و با یه لبخند ملیح رفتم تو اتاق!.......چند ساعتی بعد بدون اینکه او حرفی بزنه و بدون اینکه من چیزی بشنوم،از هم جدا شدیم با آرزوی موفقیتهای بی شمار برای همدیگه!بعد هم با دوستم زدیم به خیابون!برام اظهار تاسف میکرد که به عقیده اون من دیگه همه چیز رو فراموش کردم!که درد شدم و سنگ!که فقط دیگه بلدم بگم خسته م!حوصله ندارم!منو ول کنید!باهام حرف نزنید! معتقد بود که من باید به فکر دوستای قدیمیم باشم!که اگر می تونم باید کمکشون کنم! ....اووف!می گفت و می گفت و مدام دست راستشو میزد رو فرمون ماشین!...برگشتم سمتش و گفتم یا بس می کنی یا من همینجا پیاده میشم!از شدت عصبانیت نمی تونستم حتی نفس بکشم!معلوم بود اون هم عصبانیه!گفت تهدید دیگه ای نداری؟گفتم چرا!اگه بس نکنی!یا اگه نذاری برم!همینجا می زنم زیر گریه!نمی دونم چی تو لحن صدام شنید یا چی تو صورتم دید که یکمرتبه لحن چشماش تغییر کرد!گفت اکی!آروم باش!....میدون جلویی رو که دور زدیم گفتم حالا بگو ببینم چی شده!...
می دونید بچه ها،مدتهاست که دیگه شنیدن حتی عجیب ترین داستان ها هم حالم رو عوض نمی کنن!دیگه حتی اگر اون اتفاق برای نزدیک ترین کسم رخ داده باشه هم نمی تونه حالم رو دگرگون کنه!انگار دارم از بیرون،از پشت یک مانیتور بزرگ به اندازه تموم دنیا،به همه اتفاقات رخ داده نگاه می کنم.
وقتی دوستم شروع کرد برام تعریف کردن از او،بی اغراق می تونم بگم فقط گوش می دادم.نه از اون بغض قدیمی خبری بود و نه از تعجبی شگرف بر حال الانش!
برام تعریف کرد که الان بعد از چندین سال زندگی مشترک،با وجود اعترافش به داشتن یک همسر خوب و عاشق،با وجود اینکه مدام میگه که اونم دوستش داره،با وجود اینکه مدام میگه من خوشبختم،خوشبختم،خوشبختم!داره سر و گوشش می جنبه!و حالا هم چند صباحی هست که کسی به طور ثابت تو زندگیش هست!کسی که همه فکرش رو در بر گرفته و همه فکر و ذکر شبانه روزش شده!گفت خیلی راحت میشینه و میگه که دلش برای همسرش تنگ شده اما قلبش در انتظار خوندن یک اس ام اس جدید از معشوق کنونیش،تالاپ و تولوپ میکنه!گفت که بی نهایت نگرانشه و از من انتظار داشته که یک جوری حالیش کنم که راهش و کارش اشتباهه و زندگی مشترکش در خطره!(جملات آخرش رو با تاسفی واضح از بابت کم کاری و بی خیالی من بیان کرد!!!!)
گفتنی هاش رو که گفت،چند دقیقه ای هر دوتامون آروم بودیم.....خیلی آروم شروع کردم حرف زدن!گفتم چرا نمی ذارید زندگیشو بکنه؟تعجب کرد!گفت نمی فهمی داره خوشبختیش رو زایل میکنه؟گفتم ولی اون خوشبخت نیست!گفتم شماها چرا نمی فهمید؟دو تا حالت داره!یا واقعا تمام فاکتورهای رضایت از زندگی رو داره ولی خوشی زده زیر دلش،که نشون دهنده بی عقلیشه!که صد البته به خودش بگی،قبول نمی کنه و برات افه آدمی رو می ذاره که نمی تونه خودش رو پایبند هیچ بندی بکنه و قد و قامت خودش رو در حد و اندازه های هیچ چارچوبی نمی دونه!آدمیه در این حالت که مطلقا حق رو میده به خودش و از دید اون اتفاقا ما آدمهایی هستیم با افکاری قدیمی و دور انداختنی!که نمی تونیم بلندپروازی ها و پرواز روح اون رو هم درک کنیم و صد البته ما آدمهایی هستیم که بویی از عشق هم نبردیم.از عشق و هزارن فصلی که می تونه داشته باشه!
و حالت دوم اینه که اون اصلا خوشبخت نیست!یا شوهرش رو دوست نداره یا شوهرش اونو دوست نداره!برای ما و بقیه از یه زندگی ای حرف میزنه که فقط ظاهر زیبایی داره ولی اگه نفوذ کنی به هزارتوی درونی این زندگی می بینی که چندین و چند جای اون می لنگه!میگم به عقلتون رجوع کنید!چطوره کسی در منتهای خوشبختی باشه و مدام عشق تزریق کنه و یا با تخفیفی اگه بخوام بگم دوست داشتن رو و یا اینکه بهش تزریق بشه اما مدام هم برگهایی از دفتر عشق هایی ممنوعه و غریبه رو ورق بزنه!گفتم من و تو سرکاریم!قرار نیست که هر کسی هر چیزی گفت درست باشه!اون بهتر از هر کس دیگه ای می فهمه که داره چکار میکنه!...دوستم گفت ولی شوهرش گناه داره!گفتم برای کسی دلسوزی بیخود نکن!شوهرش هم دو حالت داره!یا فهمیده یا نفهمیده!اگر اینقدر ببو و پپه و کودنه که تا به حال نفهمیده که بهتره همچنان باهاش بازی بشه!اگر هم فهمیده باز دو حالت داره!یا خودش هم آدمیه که مدام هرز می پره یا آدمیه که اینقدر ترسو هست که از شریک زندگیش نپرسه که داره چه غلطی میکنه!گفتم پس می بینی نباید برای همچین آدمی هم دل سوزوند!گفتم ماها همه بزرگ شدیم.درسته که احتیاج به کمک و مشورت و همراهی و همکاری داریم اما خیلی وقتها خودمون بهتر از هر کس دیگه ای می تونیم به خودمون کمک کنیم و می تونیم بفهمیم که چقدر از امورات روزانه مون درسته و چقدر غلط!گفتم این زن و شوهر که هر کدومشون تو قاره هایی جدا زندگی نمی کنن!دارن وسط یه شاهراه که جوانبش به هم راه داره،روز و شبشون رو طی می کنن!مطمئن باش خودشون از حال همدیگه بهتر از هر کس دیگه ای خبر دارن!و اینو بدون،وقتی این دختر مدام داره از عشق شوهرش حرف میزنه و هر جا که میرسه می خواد به همه ثابت کنه از زندگیش راضیه و خلاصه از این حرفها،احتمالا ریگی به کفش احساساتش هست وگرنه این آدم با این همه دک و پزش نیاز نیست که مدام در حال توضیح دادن خودش باشه برای این و اون!کاری که تو این دو ساعت اخیر مدام به انجامش مشغول بود!
و گفتم یادت باشه که همه سنگینی بار گناه،فقط روی دوش یک نفر قرار نمیگیره!هر کاری که ما می کنیم معلول علتهای زیادی می تونه باشه و الان هم ما که فقط با این دختر رو به رو نیستیم.اون هست.شوهرش هست و البته فاسقش هم هست!....تا گفتم فاسق،دوستم مثل یه گربه وحشی(که البته اصلا مثل آرمی ما ملوس وار نبود:دی)همه خشمش رو تو نگاهش نثارم کرد و ازم خواست که دیگه از این کلمه استفاده نکنم!بلند بلند خندیدم از این همه حساسیت!گفتم فاسق هم بر وزن عاشقه دیگه!اگر مجردی و معشوق داری میشه عاشق!اگر متاهلی و معشوق داری میشه فاسق!ادبیاتمون اینو میگه،به من چه آخه!(شانسیدم که منو از ماشین پرت نکرد بیرون!کلی امروز بدجنس شده بودم!)
و گفتم مدتهای مدیدی هست که دیگه فقط برای کسی که به شدت قلبم براش بتپه،تره خورد می کنم و نه برای کسی که بهتر از من و تو بلد _ گلیمش رو از آب بکشه بیرون!
و همچنین گفتم مدتهای مدیدی هم هست که آدمها رو به قضاوت نمی شینم!و نه حتی علاقه دارم نظاره گر احوالاتشون باشم!میگم دوست من،بذار خوش باشه!اگر اول و آخر روزگارش رو با این خوشی هایی که کوچیکی و بزرگیشون رو ما مشخص نمی کنیم،می تونه به هم بدوزه،من و تو چکاره ایم که بخواهیم کاسه داغ تر از آش بشیم.... فقط همین و نه هیچ چیزی بالاتر از این!
پینوشت:
1-باور می کنید از بیرون نیومده،شروع کردم به تایپ کردن؟!اگر الان که پر از کلمه بودم نمی نوشتم،دیگه حوصله م نمیشد!
2-ببین!دیروز منو خوب چشم زدی!فکر کنم این یکی از بلندترین پست های من باشه!
3-به شکر خدا،وبلاگ آیدا از فیلترینگ در اومد!وبلاگ بقیه شماها رو هم با فیلتر باز می کنم.البته بدون کامنتدونی هاتون!اگر خواستم برای یکی از شماها کامنت بذارم،یا براتون آف می ذارم یا ایمیل می کنم تا خودتون زحمت کپی کردنش تو کامنتدونیتون رو بکشید یا از یکی از بچه ها کمک می گیرم....
4-اینکه آدم بدونه داره به راه خطا میره!اینکه بدونه بهترین کار اونی نیست که داره انجام میده و تا حدودی هم می تونه راه درست رو تشخیص بده!اما لجوجانه نمی خواد هیچ توجه ای از خودش بروز بده،دقیقا جاییه که دیگه کاری از دست کسی بر نمی یاد!...من می تونم کنار جاده پا به پات بیام و مدام به جلو رفتن تشویقت کنم اما نمی تونم به جای تو بدوم!جاده منتظر بوسیدن کف پاهای توئه!!!(مگه قرار نبود منو از حال خودت باخبر کنی؟و بهم بگی که عاقبت برنامه ت چیه؟!)
5-من در چشمانم یک ابر بهاری خانه دارد و در دستانم ستاره یک کهکشان!لبانم،ثروتمندم می کند چرا که گه گاهی لبانت آنها را غنی می سازند!....(ترجمه یه شعرواره فرانسویه!)
6- کاش شبانه روز،48 ساعت بود!شاید من به تمام برنامه های عقب افتاده ام می رسیدم.
7-یادت باشه،فیل دیر گم میشه!و زود هم پیدا میشه!
8- هنوز منتظرید پینوشت بنویسم؟!واقعا هنوز منتظرید پینوشت بخونید؟!
9- باور کن
تحمل این همه خاطره دلتنگ
که پشت تداوم سکوت دفن کرده ایم کار ساده ای نیست
آدمی یک دلتنگی متواری است
که همواره در هیاهوی عبور لحظه ها به دنبال گمشده ای می گردد
می دانی عروسک!
اگر این بهانه های دوره گرد
اوراد گریه را زمزمه نمی کردند
خیلی زود فراموش می کردیم که آدمی زاد یعنی چه!


