مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

تقویم سال آینده را بیاور

می خواهم برای همه روزها شعری بسرایم

فراموشی را بهانه نمی کنم

باور کن امسال برای هر که می بینم

بی آنکه نامش را بدانم

لبخند و یک گل سرخ عیدی خواهم داد!

 

امسال تنهای تنها کنار سفره هفت سین میشینم.سال جدید رو با صدای رادیو تحویل می کنم.زمان تحویل سال به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کنم.فقط خیره میشم به ماهی قرمز کوچولو....

 

چه فرقی میکنه که از سال 85 بنویسم.اینم یه سالی بود که گذشت و تموم شد و رفت!نه دریغی از اون بر دلم مونده و نه غصه ای بزرگ که از پسش بر نیومده باشم و نه لبخندی جانانه که هنوز مزه شیرینش رو بتونم حس کنم....یک سالی مثل همه سال های دیگه....

 

در سالی که داره نفسهای آخر رو قرقره میکنه بسیار گریستم و کم خندیدم!بسیار کار کردم و کم استراحت کردم.بسیار دوست داشتم و کم دوست داشته شدم.بسیار مهربونی کردم و کم مهربونی دیدم...و بسیار دلم شکست!دلم پارچه ای هزار تکه ست که دیگر شاید ارزش رفو کردن رو هم نداشته باشه!

 

ولی چیزای زیادی یاد گرفتم.اینکه صبر کنم.اینکه به خدا زیاد دل نبندم!اینکه به هیچ کس دل نبندم!فکر نکنم که آدم ها نسبت به رفتاراشون با بقیه تعهدی رو حس می کنن و یا اصلا براشون اهمیت داره نظرات و احساسات بقیه!

 

امسال از منظری خاص برای من سال متفاوتی بود.حل شدن در این دنیای مجازی با همه خوبی ها و بدی های اون...برای تک تک شماها آرزوی سال خوبی رو دارم.هم برای شماهایی که دوستهای همیشگی من بودید و هم برای شماهایی که خوانندگان خاموش این سطور بودید.هر کسی که طی این یک سال با این اق-لیمای خسته _ غرغرو همراهی کرده!

 

امیدوارم به آرزوهاتون برسید و امیدوارم سالی پر از آرامش رو تجربه کنید.اگه بخوام اسم تک تک شماها رو بیارم هم اینکه خیلی طولانی میشه و هم اینکه می ترسم کسی از قلم بیفته و بعد رنجشی باقی بمونه!

 

و اما برای خودم....

 

 

خدایا

برای سال نو

ازت شیرینی می خوام

با یه لباس قشنگ

یه عروسک گنده

و اگه ممکنه "یه ذره عشق"

حتی اگه فقط یه ذره کوچولو مونده باشه!

 

زمانی٬دوره ای رو گذروندم که سخت دچار سکولاریزم شده بودم.دو گاو دارم.شیر هم دارم.پس نیازی به خدا ندارم...اما نشد که برای همیشه از دامنش دل بکنم.

چندی پیش با دوستی از خدا حرف می زدم.از اینکه چگونه می خواهد در روزی دیگر و دنیایی دیگر تو چشمای من نگاه کند و شرمزده از این دل تنگم نشود.دوستم گفت مدتهاست که به این می اندیشد که دوره ای شده که بیش از آنکه ما به خدا نیازمند باشیم،اوست که محتاج ماست.معتقد بود که برای کمک به خدا باید کاری کنیم....

 

پینوشت:

 

1-قصد آپ کردن نداشتم.اما گفتم این آخر سالی یه حالی هم به خدا بدم...

 

2- فردا پنج شنبه آخر ساله!و من نمی تونم دیدن تو بیام.فردا دیگه آخرین روزیه که میرم سر کار.فکر کنم تا ده شب تو شرکت بمونم.هفته دیگه هم نیستم که بیام دیدنت...خودت ببخش!به بزرگواری خودت و به یاد اون همه عشق!

 

3-و اما چند نکته در مورد آیینهای نوروز:

سبزه درست کردن:سبز کردن دانه های حبوبات نکته بسیار زیبایی داره!انسان کهن هر سال یک پرسش از طبیعت می کرد:امسال چی بکارم که پر از محصول باشه؟این پرسش رو به قسمی مطرح می کرد که مقدار کمی از انواع حبوبات رو سبز می کرد.هر کدوم بهتر رشد می کرد در اصل پاسخی بود که طبیعت به او داده بود!

حاجی فیروز:یه اسطوره قدیمی که مربوط به اساطیر غرب ایرانه!موجودی که از دنیای مردگان میاد.سیاهی صورتش هم نشونه ای از دنیای مردگانه!چون از نظر قدما عالم مردگان مکان تاریکی و سیاهیه!با ملکه اون سال جهان ازدواج میکنه!اون رو بارور میکنه!و بعد در ابتدای تابستان قربانی میشه تا خونش روی کشتزارها پاشیده بشه و  باعث باروری زمینها بشه!

هفت سین سفره نوروز:هفت قلم با آوای آغازین سین به عنوان نشانه ای از سپنتا یا همون عشق و محبت که چهارمین صفت ایزدی ست و هر انسانی باید به آن برسد!

سبزه: نماد خرمی و نو زیستی

سرکه: جایگزین شراب و نماد شادی (میوه درخت تاک در ایران میوه شادی خوانده میشد)

سمنو: نماد خیر و برکت

سیب: نماد مهر و مهرورزی

سیر: نگهبان سفره (در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند)

سماق: نماد مزه زندگی

سنجد: نماد حیات و بذر حیات

 

۴-فردا آخرین روزیه که باید برم سر کار!به پارسال فکر می کنم...چقدر این سال ۸۵ زود گذشت.

 

۵-تو تمام طول نوشتن این پست با صدایی کم در حال شنیدن صدای سندی بودم!...بوسه نقدت مال من قند لبات حلال من چشم خمارت مال من دار و ندارت مال من....

 

۶-تا کار نوشتن این پست تموم شد٬رفتم تو خط همایون شجریان!...تو دور دست امیدی و پای من خسته ست!  چراغ به چشم تو سبز ست و راه من بسته ست!....      

 

۷-از قضا سر بالا می رود

   رودخانه خاکستر

   از قضا

   ابوعطا می خواند جهان

   کسی عین خیالش نیست

   چقدر برای آرامش یک پرنده

   بال بال می زند دلم

   مثل کبوتر افتاده

    زیر تیغ تو!

 

*الان حس خوبی دارم....نمی دونم به خاطر ظهر و گپ زدن های از روی بی خیالیمه یا به خاطر شروع شدن تعطیلاتمه یا به خاطر همین لحظه است که دارم...   (۲۵/۱۲/۸۵)

 

*آسمان ات را می خواهند ولی صاعقه ات را نه!من از آنها نیستم.تهدیدهایت را هم دوست دارم!    (۲۶/۱۲/۸۵)

 

*چند روزی هست که مدام با خودم کلنجار میرم تا به عنوان حسن ختام این سال در حال جریان که داره با هن و هنی کم سابقه قدم های آخر رو بر میداره یه پست بزنم به چهار گوش _ دیوار این وبلاگ اما....اما هر چی لایه های قلبم رو باز می کنم،هر چقدر به هر روزنی از مغزم رجوع می کنم و هر چقدر به خطوط انگشتانم خیره می شوم،باز هم خبری نیست!...نوشتن باید از دل بیاد.از اعماق سنسورهای حسیت!نوشتن برای کسی مثل من که آماتورم و وابسته به حسه م،یه جور جوشیدنه!یه جور برخاستن روح و یک جور رستاخیز احساساته اما الان که چندیست نه حسی برایم باقی مانده و نه روحی،نوشتن هم با من راه نمی آید!کلماتم و ذهنیاتم با این برگه های سفید کنار نمیان!       (۲۷/۱۲/۸۵)

 

جوامعی که سالشون با شروع بهار آغاز میشه کم هستند.و تقریبا هیچ ملتی هم نیست که شروع سال نویی تا اینحد به دقت و دقیقا مطابق با گردش خورشید و منطبق بر اعتدال بهاری داشته باشه.معنای این دقت از نظر تمدنی چیه؟یه دلیلش پیچیدگی و پیشرفت قوم ایرانی در علوم تجربی و گاه شماری در ادوار گذشته است که جای خودش رو داره.مهمتر از این اهمیت زمان در تمدن ایرانی و اعتقادات کهن و اساطیر اونه.در این مورد خاص و تاثیر اون بر زندگی حتی امروزه ی ما بعدا مفصل صحبت می کنیم اما فعلا در مورد نوروز صحبت کنیم.در روایات کهن ایرانی و از جمله در شاهنامه اومده که جمشید پادشاه بزرگ اساطیری پس از غلبه بر اهریمن و منهزم کردن اون از مشکلات فراغت پیدا کرد و بر تخت شاهی نشست.روز _ بر تخت نشستنش مصادف بود با آغاز بهار و از آن پس این روز را روز نو یا نوروز نامیدن.و اما جمشید کیه؟دو روایت متفاوت در مورد جمشید وجود داره! در برخی روایتها که بیشتر منشا هندو ایرانی _ شرقی داره جم یا جمشید یا به شکل قدیمترش یم نخستین انسانه.یم  و یمگ دو شاخه از یک نهال ریواس هستند که اهورا مزدا برای آفریدن انسان خلق میکنه.اما دراساطیر هندو ایرانی ـ غربی یعنی آنچه بیشتر به فلات امروزی ایران منطبقه موجودات اولیه که تبدیل به انسان میشن مشی و مشیانه هستن وبجز کارکردشون به عنوان پدر و مادر اولیه نقش اساطیری و پهلوانی یا پادشاهی ندارن.شید هم همونطور که میدونین پسوندیه به معنای درخشان.مثل خورشید و رخشید.                                                                                                                           

 

وقتی داریم در مورد یه داستان اسطوره ای حرف میزنیم باید به نکته شگفت انگیزی دقت کنیم.یک داستان کهن در طول _ تاریخی بسیار طولانی ساخته شده .بنابراین میتونه اجزائش مربوط به دوران های مختلفی باشه.برای همینه که در بسیاری از داستانها،زمان منطق امروزی رو نداره مثلا رستم پانصد سال عمر میکنه.چرا چون باید در حوادث گوناگونی که با هم خیلی فاصله زمانی دارند حضور داشته باشه.به همین دلیله که در طول زندگی رستم شما آثاری از دوران مرد سالاری و نیز مادر سالاری رو میبینید....جمشید پادشاه بزرگیه .برخی از کاراش به لحاظ کارکرد به نوح که یه اسطوره سامیه نزدیکه.دوران اون دوران خوشی مطلق،بیمرگی و بی بیماریه.به همین دلیل جمعیت جهان زیاد میشه و جمشید در سه نوبت از اهورامزدا میخواد که جهان رو فراخ کنه.یک بار هم یخبندان سختی رو پیش بینی میکنه و برای مردمان در زیر زمین پناهگاه میسازه و از جانوران هر کدوم یک جفت رو میبره که همون نکته ایه که گفتم با ساختار اسطوره سامی نوح شبیه هست.                                                      

 

با این تفاسیر نوروز در اساطیر جشن غلبه بر اهریمن هم هست.اگر به این نکته توجه کنید که سرما و زمستان برای مردمان بی پناه پیش از تاریخ چقدر سخت بوده درک میکنید که خود زمستان رو هم چندان خوش نداشته باشن و شروع بهار براشون یه جشن واقعی محسوب میشده .بهاری که میتونستن کار و شکار کنن و بهتر غذا بخورن.                                                                                                    

 

و یک چیز دیگه...عدد 12 برای ایرانیان کهن بسیار مقدس بوده.این تقدس از آیینهای کهنتر به آیین مانوی راه پیدا کرده و سپس به زیبایی و شگفتی وارد اسلام ایرانی یعنی تشیع شده.جالب اینکه نحوست عدد 13به خاطر همین تقدس 12 است.یعنی روز بعد از 12 رو گجسته یا بد شگون میدونستن .

 

البته در کنار همه ی اینها به این مساله هم کم بها ندید که انسان اولیه همونطور که گفتم با طبیعت نزدیک بوده و از جهت منشا حیوانی _ انسان٬بهار فصل جفت گیری برای بقای نسل هم هست. این همون چیزیه که بعدها با پیشرفت خرد و احساسات انسانی رنگ اشعار عاشقانه گرفته.اشعار عاشقانه بهاری. 

 

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار

شکر خنده آن دهان با من است

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است                                                                                   

 

 

نمی دونم چرا به سرم زد که بشینم و از این مسائل باهات صحبت کنم!مسائل که نه یه جورایی خاطراتم رو بازگو کنم.بعد از این همه رفتن و اومدن!بعد از این همه نون و نمک همدیگه رو خوردن،فکر می کنم می تونم به گوشات واسه شنیدن حرفام اعتماد کنم.اگه چند سال پیش بود گفتن نصف این حرف ها هم برام خیلی سخت بود اما حالا، می تونم خیلی راحت به ایستم و باهات حرف بزنم.همه چیز رو برات تعریف کنم.دیگه بعد از این همه مدت،حاصل اون همه کار کردن روی روان و اون همه پالایش خاطرات جورواجو،باید لااقل کمی اعتماد به نفس باشه!اعتماد به نفسی که من رو وا داره که حرف بزنم و این ماسک رو از روی چهره م بردارم!

 

زندگی تو یه محیط بسته و تحت تاثیر آموزه های قومی ممکنه هر آدمی رو به قهقرا بکشونه!به خصوص اگه آدمی خودش به این قهقرا رفتن علاقه داشته باشه و این امر رو یه فرآیند منفی ندونه!...تقریبا همه مردهای دور و بر من حالا گاهی با غلظتی کم و گاهی با غلظتی بیشتر،نمونه مناسبی برای این زندگی قومیتی بودن!چرا میگم زندگی قومیتی؟چون قوم یه محیط بسته ست!هر چقدر هم که فرهنگی غنی داشته باشه،وقتی این بستر محدود به تعاملی در خور با محیط اطراف نرسه،نتیجه فاجعه بار میشه!آدمهای این محیط بسته فکر می کنند که حرف درست یعنی حرف خودشون و فعل _حق یعنی فعل _ خودشون!زندگی تو همچین محیطی زندگی کسالت بار و وحشتناکیه!هر چقدر هم آدمی بخواد گلیمش رو از آب بکشه بیرون باز هم تو این مرداب اسیره!...به همین خاطره که خیلی راحت می تونن یک دختر 14 ساله رو مجبور به ازدواج کنند و بفرستنش به حجله مردی که هیچی ازش نمی دونه!نه اینکه هیچ ذهنیتی از ازدواج نداشته باشه و از زندگی زناشویی! اما قبول بفرمایید که 14 سالگی هنوز سن پوشیدن مانتوهای دبیرستان و خوندن کتابای عاشقانه در پیتی و دیدن سریال های اشک آور _ تکراریه!نه اینکه یک شبه بزرگ بشی!یک شبه از برده کسی بودن تبدیل بشی به برده یک آدمه دیگه!نه اینکه بفهمی نفرت از پدر یعنی چی؟نه اینکه به جای درک گرمی سکرآور هر تنفس منقطعی،مزه آرزوی مرگ رو کردن، بدوه زیر پوست احساست!نه اینکه بلند بلند تو دلت بگی دختر تحمل کن!الان تموم میشه ولی بعد ببینی شبی گذشته و ماهی گذشته و سالی گذشه و چه بسا سالها اما تموم نشده.هنوز با همون کوبندگی،رگبارهایی سهمناک رو باید تحمل کنی!

 

و این فرآیند ادامه پیدا می کنه!پروسه ای که انگار سرانجامی نداره!حتی تکلیفت با خودت رو هم نمی دونی!در تو حس هایی پیدا میشه و سر میکشه از اون اعماق وجودت که برای خودت هم غریب و دور از درکه!....وقتی تو اون اتاق حدودا صورتی اون موجود ضعیف رو می ذارن تو آغوشت!نمی دونی با این همه عکس العمل ضد هم چکار باید بکنی!نمی دونی باید به خودت به قبولونی که این ضعیف،که این ریز جثه،که این مورچه کوچولوئه ونگ ونگو،می تونه تو رو سیراب کنه.می تونی الان تنگ در آغوشش بگیری و به خودت بگی که این تکه ای از وجود منه!من با این ظریف ادامه پیدا می کنم!....یا نه با این حس شدید الحن که تو وجودت داره جولان میده،مبارزه نکنی!حسی که بهت میگه این هم یه بند تازه ست!یه اسارت جدید!حسی که به تموم مویرگهای دستت فرمان باز شدن میده!اینکه آغوشت رو از هم باز کنی و این بار اضافی رو پرت کنی به ناکجاآبادی دور که نتونه سراغ تو و بدبختی های تو رو بگیره...ولی چه میشه کرد؟این بار هم فرشته سمت راست موفق میشه و تو دوباره باید باری سنگین تر از گذشته روی دوشت حس کنی.....و زندگی با همه لبخندهای گاه و بی گاهش،با همه شیرین زبونی های کودکت،با همه شادی های هرچند کم و کوچکش اما موجودش!باز هم برات سخته!باز هم می بینی اون همه غم،اون همه دلگیری،اون همه عصیان فرو خورده،اون همه رنجش از کسایی که می تونستن با کیفیتی بهتر و با کمیتی بیشتر دوستت بدارند،باز هم وجود دارند و در پس عبور این همه سال نه تنها از بین نرفتن بلکه مدام رسوب کردند.مدام روی هم تلنبار شدن!مدام تمام فضای قلبت رو در بر گرفتن!....حالا چه تصمیمی میشه گرفت؟میشه چکار کرد؟میگی من نباشم چی میشه؟فقط تصویر کودکت جلوی چشمت رژه میره اما اونقدر لبریزی که چشمات برای از یاد بردن هر تصویری،قهرمان هایی بی بدیلند!!!میگی بریدن _ راه _ ادامه نفس کشیدن بهترین گزینه هم برای خلاص شدنه و هم برای انتقام گرفتن...لحظه های آخر داری برای خودت دلسوزی می کنی و به این فکر می کنی که رفتن و پر کشیدنت شاید بار کوچکی بگذاره روی وجدان همه کسایی که حق طبیعی حیات رو مدام ازت سلب کردند.چقدر اون لحظه های آماده شدن برای مردن سخته و وهم آوره و وهم آور تر از اون هم اینه که می بینی زندگی همچنان،حتی تو این دم آخری هم هیچ زیباییه جذب کننده ای برای تو نداره!می بینی برای پریدن آماده ای و می پری!......

 

چند وقت گذشته؟چند روز به شب رسیده؟...چشمات رو باز می کنی!و حالا تو این اتاق آبی رنگ،چند روزی فرصت داری که خوب فکر کنی و به یاد بیاری که از قدیم به نشونه ها اعتقاد داشتی!و حالا این چشم باز کردن دوباره تو،می تونه یه نشونه باشه!و نه که دریک لحظه،بلکه طی میلیون ها ثانیه فکر کردن و بعد از به یادآوری مکرر همه لحظه های زندگیت تصمیم می گیری با خدا وارد معامله ای بشی که با تو به راه انداخته!معامله ای که یک سویه منعقدش کرده اما تو الان می تونی دوسویه کنی اون رو!تو رو از میانه پریدن،دوباره آرام بر خاک نشونده و الان تویی که می تونی قدم بعدی رو برداری و شاید به آسمونی آبی برسی.پس در نیمه شبی خلوت،چشمات رو می بندی و دستای خدا رو بابت این قرارداد،محکم می فشاری!اون نگاه خدا می تونه برای ابراز عصیان و چموشی تو خوب محرک و شارژری باشه!.....و تو عصیان می کنی!خودت رو محکم در آغوش می گیری و به حمایت از خودت بر می خیزی و عجیب،عجیب این عصیان به مذاقت شیرین میاد.....

 

و الان چندانی از آن عصیان گذشته و سالهاست که تو زنی هست چموش که گرچه بسیاری تکفیرت کردند اما می تونی رو به روی آینه با سرافرازی به ایستی.

 

حدیث غمم مکرر می آزارد این دل را،اما از آن حدیث خوش تر هم دارم برای خلوتهای ناب _ پر از شاعرانگی و زنانگیم!

 

گذشت!سالها گذشت و اینک آنچنانم که می توانم با اعتماد به نفسی کم نظیر با تو بگویم شرح پریشانیم و شرح ریش ریش شدن این دلم را که پرنده وار بارها و بارها خود را محکم زد به دیوارهایی بی روزن.آنچنان و آنقدر به این دیوارهای بی روزن خود را کوباند که سرانجام از هم گسستند این بندهای نامهربان!

من،منم!من یک زنم!آزادگی پیراهنم!

عشوه از پا تا سرم،لیکن ز سنگم،آهنم!

من،منم!من مادرم!دوستم،رفیقم،همسرم!

شیره جانت ز منچادر مینداز بر سرم!

روبهک من شیرزنم!خاموش تو من روشنم!

با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم!

تاب گیسویم سرابی بیش نیست

نقش بیهوده بر آبی بیش نیست

این لب لعل و حدیث چشم مست

بر لب مست خرابی بیش نیست

وصف ابروی کمان و تیر مژگان سیاه

حربه و افزار جنگ شعر نابی بیش نیست

من منم!من یک زنم!عطر هوس دارد تنم!

نطفه هستی درم،از جان و از دل میتنم

تا بدانی چیست جان و جوهرم

دستی انداز و تو دریاب گوهرم

نیمه تنها مرا از خود بدان

من برابر با تو جنس دیگرم

بال و پر بگشا که اندر راه عشق

بال پرواز گر تویی،من شه پرم!

 

امروز پدرم از خواب بیدارم کردند و روز زن رو بهم تبریک گفتند!امروز سر کار همکارام روز زن رو بهم تبریک گفتند!امروز هر چی کانال اجنبی که وجود داره،در مورد روز زن حرف میزنه!امروز گوش شیطون کر،مثل اینکه نسیم 8 مارس به ایران هم رسیده!امروز احتمالا برای خیلی ها روز مهمیه!.....و صد البته امروز خیلی ها هنوز مناسبت 8 مارس رو نمی دونن!امروز هنوز هم هستند کسایی که احتیاج دارن مدتهای زیادی باهاشون و با عقایدشون کار کرد!امروز برای همه اون هایی که می خوان 8 مارس رو گرامی بدارن،دعا می کنم!

شعر پایین رو خیلی وقت پیش خوندم!پر از مایه های طنزه اما کی می تونه بگه با واقعیت جور در نمی یاد....هرچند طولانیه اما کامل بخونیدش!ضرر نمی کنید!.....

 

بیا عزیزم بیا

یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز

برایم کمی گوشت و لوبیا بار کن

بعد سراغ ماشینمان برو

و لاستیک چرخ آن را عوض کن

حالا جوراب هایم را بشوی

و لباسهایم را رفو کن

بعد بیا عزیزم

بیا کنارم بنشین

و پیپم را پر از توتون کن

راستی اول پیژامه ام را بیار

و یک قوری چای دیگر دم کن...

و بعد بگو

"چرا می خواهی ترکم کنی؟"

آیا با بچه خواهرت مهربان نبودم؟

و هر شب او را ماشین سواری نبردم؟

چرا می خواهی همه چیز را تمام کنی؟

مگر اجازه ندادم که ماشینم را روزهای تعطیل بشوری؟

و مگر به تو اخطار ندادم

که داری چاق می شوی

دیگر بیشتر از این چه میخواهی؟

چرا نمی فهمی که برای یک مرد

این همه یعنی...عشق؟

حالا بیا کنارم بنشین

البته،پیش از آن،لطفا لباسهایم را رفو کن

پیژامه ام را بیار

غذایم را بپز

و برایم یک قوری چای دیگر دم کن

و بعد بگو،

چرا می خواهی ترکم کنی؟

معنی این عصیان زنانه چیست؟

لعنت بر هر چه "فمینیست"!

من یک مرد معمولی هستم

تو هم یک زن معمولی هستی

و ما هر دو نیازهای معمولی داریم

نیاز به آب و غذا

کمی هوا

و اینکه با هم باشیم

و همدیگر را دوست داشته باشیم

و اینکه خیلی معمولی

بمیریم....

پس چرا سعی می کنی همه چیز را آنقدر سخت بگیری عزیزم؟

وقتی که زندگی

تا این حد معمولی است

پس بدترین چیزی که می تواند برای من و تو اتفاق بیفتد

چیزی نیست

به جزء

یک اتفاق معمولی!...

 

پینوشت:

 

۱-می دونم امروز هم تموم میشه و میره و بعد باید یک سال دیگه صبر کنیم تا بتونیم بگیم که زنی هم وجود داره!

۲-هنوز جواب همه کامنتهای پست قبل رو ندادم.اگه فرصت بدید امشب این کار رو انجام می دم!

۳-حاج واشنگتن عزیز!وقتی پینوشت ۳ پست قبل رو می نوشتم اصلا یاد رضا نبودم...راست میگی از اون تنبل تر وجود نداره!یک هفته پیش بهش اس ام اس زدی!حالا دیگه بهش زنگ می زنی!با بوق ششم هفتم بر می داره با صدایی ناله وار باهات حرف میزنه!وقتی گله گی می کنی که چرا جواب اس ام اس نمی دی؟میگه دخترم!اون موقع گوشی با من سه قدمی فاصله داشت و من هم خسسسسسسسته!!!حال نداشتم برم گوشی بردارم!بعد هم کلی از نقطه و سختی هاش می ناله!حاج واشنگتن باور کن که من به وقوف کامل رسیدم که این بچه م!!!رضاست که حامل وجود مبارک نقطه ست!از بس که می ناله و غر می زنه!رضا دیگه تو تنبلی نوبره به خدا!هیچ کس هم به پاش نمیرسه!

۴-دریا پری جونم!بایت اون قضیه که بهم حسادت کردی٬کلی ازت خجالت کشیدم٬دخمل نازم!

۵-فریدا تو حالت خوبه؟!