خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

حالا هی بگویید به این احساس بدمصب اهمیتی نده٬پس این چیه که مدام تو دلم بالا و پایین میره؟!...این چیه که افتاده به جون گلوی بی کس و کارم؟!....از تیر زدن به نقطه سیاهی٬آدمی به هیچ کجا نمی رسد! حالا از من گفتن و از تو اق-لیمای سر به هوا نشنیدن!

طناب را نابهنگام گره مزن

تب دارد این پرنده!

 

*تو بگو،مگر دست آدمیست؟که یکباره می بیند قلبش در سینه جا نمی گیرد!که می بیند قلبش جوان شده است و می بیند چشمهایش وحشی شده اند!....تو بگو،مگر دست همین دست در به در است که بگویمش سراغ هیچ دستی نرود!سراغ هیچ ترانه ای نرود!سراغ هیچ های و هوی عرق ریزی نرود!که بگویمش از هیچ خط پر رنگ شده ای آن طرف تر نرود!که سر و گوشی آن سوی ستاره و پرنده و عشق و هر چه شادیست،آب ندهد!که به این دل پر از اطوار بگویم آرام بگیرد و در ساحل این دریای سخاوتمند،به میهمانی آفتاب نرود!....نه!نه!توبگو!

 

*نه!نه!تو بگو!به کسی چه؟! اصلا به کسی ربطی دارد که من چه می نویسم و چه نمی نویسم؟!باید اجازه بگیرم که چه بخوانم و چه نخوانم؟! اصلا من همین الان،همین اکنون _ بی خیال،تصمیم گرفتم تمام عاشقانه های دنیا را مرور کنم!کسی هست که راه را بر من ببندد؟!.....می خواهم مدام شعر بخوانم...می خواهم دخترکی شوم پانزده ساله که مدام در پی شنیدن صدای تو له له میزند.می خواهم موهایم را دو سوی صورتم پریشان کنم و مست در خیال تو،لبخند بزنم،لبخند بزنم،آنقدر که همه مرا دیوانه ای خطاب کنند و بعد این دیوانه زنجیری _ مست در خیال تو،دور خود شروع می کند به چرخش و خوشحال از گردی چین دامنش،مدام در خیال با تو حرف می زند.حرف می زند،ایرادی دارد به نظر تو؟!....من عاشق مزه شیرین _همیشه تازه این شهدی هستم که میریزد به کامم!من عاشق این دو دیده ای هستم که تو را از حفظ کرده اند.که تو را خوب به یاد می آورند!که تو را بوییده اند و در تو خیره شده اند!....حالا هر چقدر که دلم بخواهد می خواهم ادای دخترکانی نو بالغ در بیاورم که شبها همچنان که عروسک در بغل می خوابند،خواب آغوش تو را می بینند!مگر ایرادی دارد این همه تغییر و این همه تغیر؟!!!....چه ایرادی دارد که چشمهایم خبر می دهند از این همه نامرادی،از این همه سال های سیاه _ پر از سکوت!حالا بگذار دستهایم مدام یادآوری کنند که من نهال ها کاشته ام و تنومندیشان را اندازه گرفته ام!من هم می خواهم به رسم تمام آرزومندان سرزمینمان،هر چه زودتر بهار از راه رسد تا سبزه ای گره زنم.آخ،آخ!به کسی آیا ربطی دارد؟!

 

*به کسی آیا ربطی دارد؟!...دلم هزار و یک عاشقانه آرام می خواهد!یکی که آرام کنار گوشم زمزمه کند...تو عشق زیبای منی!..... هم من توام و هم تو منی!.....و من سرمست از باده این عشق_ بی خیال،بر این سبک بالی تاب بخورم و آرام در گوش آن یکی زمزمه کنم....تا من بدیدم روی تو،ای ماه و شمع روشنم.....هر جا نشینم خرمم!هر جا روم در گلشنم.... من آفتاب انورم!خوش پرده ها را بر درم..... من نو بهارم!آمدم تا خارها را بر کنم......

 

*آمدم تا خارها بر کنم....از من دوری مکن!این خارها شاید در پای تو رود! این خارها شاید به چشم تو فرو رود!...آن وقت،در آن گاه _ درد _تو،نمی گویی من با هجوم مشتی غم_ نا خوانده چه کنم؟!نمی گویی قلبم از تکلم ترانه باز می ماند؟!نمی گویی شاعرانه های جهان نقطه پایان را ملاقات می کنند!....آری،آری!آمدم تا خارها بر کنم،نزدیک تر بیا....

 

*نزدیک تر بیا

  نزدیک تر....اصلا هیچ!

  خودم می آیم

  یک جوری می بوسمت

  که بوسه از شدت حسادت

  حالیش نشود چه بر فهم علاقه رفته است!

 

شدم یک مشت کاغذ سفید!یک سری خطوط تمیز و پاک!شدم کلماتی که بوی باکره گی می دهند!....شدم یک دور کامل از نجواهایی بر دل مانده یا شکوه هایی سر بریده! شدم کنیزکی ابرو پاره پاره که به اسارت غصه ای چشم دریده می برندش!

 

سرما مدام میدود زیر پوست تنم!و پوست تنم تشنه تر از هر دره پوسیده ای،مدام خواب آبشار را دوره می کند!

 

قلبم را تکه تکه می کنم!نه!ورق ورق می کنم قلبم را!و بعد بی قرار به حراج می گذارم این کالای قدیمی را.....بیایید،ببرید!نمی دانم سود می کنید یا ضرر اما مرا برهانید.مرا وا گذارید تا بی قلب به سفر روم!سبک بال شوم و آنگاه خاطره ها را پاک کنم!آرام آرام انسانی شوم تنومند!

 

و آنگاه به یمن تنومندی من٬تو می توانی،بیایی و تیشه برگیری به دست و بیازمایی توان بازوی خویش را و تردی و شکنندگی ریشه های مرا!می توانی تیشه برگیری و مرا ساقط کنی از حس نفس کشیدن!مرا برهانی از این نفس های تنگ!از این خیالهای پریشان و منگ!از این خیابانهای دودزده و مملو از سنگ!مرا برهانی از مستی این ترنم عاشقانه چنگ!

 

دلم دیگر نه کوچک است و نه تب زده!دل وحشی و بی صفت من،دیگر نه پریشان است و نه افسرده!....دل من مرده است،مرده،مرده،مرده.....

 

تو بگو در خانه ای که صاحب خانه ای نیست،لاجرم هیچ چیز دیگری هم نیست!!تو بگو در صدایی که دیگر لرزشی نیست،لاجرم هیچ ترانه دیگری هم نیست!تو بگو در تپشهایی که بوی تو نیست،لاجرم هیچ هوای طرب انگیز  دیگری هم نیست!تو بگو در پرده ای که دیگر عشق بازی باد نیست،لاجرم هیچ رقص دیگری هم نیست!

 

و اینگونه است که من مدام قطره قطره آب شدن را مرور می کنم و اینگونه است که من مدام صلیب شکسته ام را زنگار می زدایم!

 

بیایید تکه های قلب به حراج گذاشته ام را ببرید تا من رهانیده شوم از این حس شوم آویزان بودن!

 

پینوشت:

 

بند رختی پاره!کاسه ای لب پر شده!شیشه ای ترک خورده!آیینه ای جیوه پریده!خنده ای در خود فرو خفته!اشکهایی بر روی گونه خشک شده!کوک هایی از هم باز شده!کوچه ای به بن بست رسیده!کلماتی بی هدف در کنار هم ردیف شده!و مغزی به ته خط رسیده!.....و اینگونه است که راحت می شود انسانی را تعریف کرد!

 

یه چیزکایی تو کامنتدونی نوشتم٬برید بخونید!

با خودم که فکر می کنم،می بینم برای احساس خوشبختی کردن،نیاز نیست که مدام پی آرزوهای دور و دراز بگردم.نیاز نیست این همه موهبت کوچیک کوچیک رو بی خیال بشم و بعد یقه خدا رو دو دستی بچسبم که چرا فلان آرزوی منو برآورده نکردی....حس خیلی تلخیه که از در بیای تو،در اتاق رو ببندی و بعد سرت رو تکیه بدی به دیوار و یه نفس بلند بکشی و بعد ببینی باز هم حریف بعضی چیزها نمی شی.حس بدیه که حالت بد باشه....گاهی اینطوری میشم.از آخرین باری که اینطوری شدم،مدت زمان زیادی نمیگذره!سعی کردم تا جاییکه می تونم با اشکای ریز ریز این حس بد رو از درونم تخلیه کنم ولی بعد که یکمی آروم شدم،اون ور_ مستنطقم یک مرتبه هویدا شد.آستینمو کشید و گفت بشین.....با خودم فکر کردم که چرا اینطوریم.چرا تا این حد می تونم نسبت به اتفاقات کوچیک اما خوشایند زندگیم بی تفاوت باشم.با خودم فکر کردم که چرا فقط اون نیمه خالی لیوان رو نگاه میکنم و چرا از اون چیزی که دارم،استفاده نمی کنم.خیلی سخته که آدم روی خودش کار کنه و خیلی سخته که با خودش راه بیاد.بیشترین لجبازی آدم با خودشه.با خود_خرش!

 

پینوشت:

 

1-حالا که می خونمشون می بینم با تمام کلمه های بالا مخالفم.زیاده خواه نیستم اما قناعت رو هم نمی فهمم.شاید سخت باشه اما میشه پرواز کرد.نتیجه دو حالت داره یا با مخ میخورم زمین که اگرچه سخته اما قابل جبرانه،دوباره بلند میشم یا فرود میام تو یه نقطه دلنشین!....فکر نکنم جای بحث دیگه ای باشه.به نظر شما هست؟

 

2- و من خسته از این ترفندهای گاه و بیگاه

    تشنه بوییدن توام.

    دستت را به من سنجاق کن

    که ماندگار شود

    رایحه نبض من

    در تمام خوابهای تو!

گاهی دلم ارتباطات گرم خانوادگی می خواد.می فهمی که چی میگم؟!گاهی دوست دارم برم تو یه جمعی که هممون از یه پوست و استخونیم!اخیرا(البته اخیرا که میگم مال دیروز و پریروز و احیانا هفته پیش نیست،این اخیرا من ممکنه به چند ماه گذشته هم قد بده!)تجربه چند تا از این جمع ها رو داشتم،لحظه های خوبی رو گذروندم اما متاسفانه خاطراتش پررنگ تو ذهنم نمونده!اما این وسط می بینم دوستی یک جادو منحصر به فردی داره.می بینم،تو رگ و پی کسی ممکنه غرق بشی که اگرچه از یک خون نیستید اما یک کشش غریب وصلتون میکنه به هم.....من آدم رفیق بازی نیستم!برای من هر چیزی قاعده و قانونی داره!تو هر مسئله ای خط کشی های خاص خودم رو دارم اما دوستی برام یه امر مهمه!احساس میکنم جنبه هایی که دوستی داره چیزی نیست که بشه راحت از کنارش گذشت.می تونه آرامشی برات به همراه بیاره که سابقه نداشته!وقتی میینی دوستت،دوستت داره!وقتی می بینی تو رو در آغوش میگیره،می بوسه،از دیدنت اظهار رضایت میکنه،می بینی دلتنگ نبودنت بوده و برای غمهات و ترسهات و مشکلاتت باهات همدردی میکنه،به یه حظ عظیم مهمون میشی.....می دونید،من فکر می کنم دوستی رو هم میشه تو هوا بو کشید.میشه خیلی راحت با بند بند وجودت حسش کنی!وگرنه چگونه ست که هر دوستی رو نمی پذیری؟!......دوست پیدا کردن هم حال و هوای خودش رو داره.دقت کنید،می بینید بیشتر دوست یابی ها از پشت نیمکت های مدرسه و دانشگاه انجام شده و چه لذتی داره وقتی که متوجه میشی که گاهی خودت نشستی و با یه وسواس عجیب،بدون هیچ اجبار و محدودیتی واسه خودت دوست انتخاب کردی!......و من خوشحالم!خیلی خوشحالم که تونستم گلچین خوبی داشته باشم.

 

پینوشت:

 

1-من امروز روز خیلی خوبی داشتم.خیلی خوب!خودم فکر نمی کردم تجربه ای تا این حد خوب باشه!

 

2-فکر کنم باید فاتحه این لپ تاپ کوفتی رو بخونم.مدام نور صفحه ش کم و زیاد میشه!احتمالا لامپ تصویرش داره ریق رحمت رو سر میکشه!

 

3-همین الان بعد از دو ساعت گشتن این عینک لعنتی رو پیدا کردم.ولی از دیشب انگشترم رو گم کردم و هنوز پیداش نکردم.نمی دونم چطوری تو چند وجب جا من این همه چیز گم می کنم!!!!!!

 

4-اگه بدونید من امروز چه اعترافها که نکردم و چه اعترافها که نشنیدم.اول و آخر هر پستم رو امروز کامل اعتراف کردمحالا فکر نکنید من از رو میرم.من همچنان یک بانوی فرهیخته هستم.کسی امضا نمی خواد؟

 

5-عکسی گرفتم و قاب اش می کنم.چه خوابم گرفته از داغ تو!

 

6-چهار پاس است شب و من شب اندیشم!هر شب،طلبه دیدار توام،طلبه دیدار تو!

 

7-تشنه ام،لیوانه آب ام بده،تشنه ام!

 

8-این کیست که راه گرفته بر من؟کیست این که زانوهام می خورد بر دلش؟

 

9-ریش،ریش،ریش است دل و خالی نمی شود.بال بال می زنم از...

 

10-بشنوی مرده ام

   شادی می کنی تو!

   بی وفایی تو،

   بسوزد آشنایی ات!