شدم یک مشت کاغذ سفید!یک سری خطوط تمیز و پاک!شدم کلماتی که بوی باکره گی می دهند!....شدم یک دور کامل از نجواهایی بر دل مانده یا شکوه هایی سر بریده! شدم کنیزکی ابرو پاره پاره که به اسارت غصه ای چشم دریده می برندش!
سرما مدام میدود زیر پوست تنم!و پوست تنم تشنه تر از هر دره پوسیده ای،مدام خواب آبشار را دوره می کند!
قلبم را تکه تکه می کنم!نه!ورق ورق می کنم قلبم را!و بعد بی قرار به حراج می گذارم این کالای قدیمی را.....بیایید،ببرید!نمی دانم سود می کنید یا ضرر اما مرا برهانید.مرا وا گذارید تا بی قلب به سفر روم!سبک بال شوم و آنگاه خاطره ها را پاک کنم!آرام آرام انسانی شوم تنومند!
و آنگاه به یمن تنومندی من٬تو می توانی،بیایی و تیشه برگیری به دست و بیازمایی توان بازوی خویش را و تردی و شکنندگی ریشه های مرا!می توانی تیشه برگیری و مرا ساقط کنی از حس نفس کشیدن!مرا برهانی از این نفس های تنگ!از این خیالهای پریشان و منگ!از این خیابانهای دودزده و مملو از سنگ!مرا برهانی از مستی این ترنم عاشقانه چنگ!
دلم دیگر نه کوچک است و نه تب زده!دل وحشی و بی صفت من،دیگر نه پریشان است و نه افسرده!....دل من مرده است،مرده،مرده،مرده.....
تو بگو در خانه ای که صاحب خانه ای نیست،لاجرم هیچ چیز دیگری هم نیست!!تو بگو در صدایی که دیگر لرزشی نیست،لاجرم هیچ ترانه دیگری هم نیست!تو بگو در تپشهایی که بوی تو نیست،لاجرم هیچ هوای طرب انگیز دیگری هم نیست!تو بگو در پرده ای که دیگر عشق بازی باد نیست،لاجرم هیچ رقص دیگری هم نیست!
و اینگونه است که من مدام قطره قطره آب شدن را مرور می کنم و اینگونه است که من مدام صلیب شکسته ام را زنگار می زدایم!
بیایید تکه های قلب به حراج گذاشته ام را ببرید تا من رهانیده شوم از این حس شوم آویزان بودن!
پینوشت:
بند رختی پاره!کاسه ای لب پر شده!شیشه ای ترک خورده!آیینه ای جیوه پریده!خنده ای در خود فرو خفته!اشکهایی بر روی گونه خشک شده!کوک هایی از هم باز شده!کوچه ای به بن بست رسیده!کلماتی بی هدف در کنار هم ردیف شده!و مغزی به ته خط رسیده!.....و اینگونه است که راحت می شود انسانی را تعریف کرد!
یه چیزکایی تو کامنتدونی نوشتم٬برید بخونید!