می ایستم رو به روی در کوچیکش.در رو باز می کنم.وارد حیاط کوچیکش میشم.تا پام رو می ذارم داخل،سمت چپم یه حوض کوچیک از این قدیمیا می بینم.یه دختر بچه نشسته لبه اون و داره کتاب می خونه.نگاه به ساعت می کنم.ساعت نزدیک 12 شبه!!!خم میشم و گوشه کتاب رو می زنم کنار"بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری"یه لبخند وسیع میشینه رو لبم.می تونم الان حدس بزنم که تو کتابخونه ش چه کتابای دیگه ای میشه پیدا کرد.اولدوز و کلاغها،کچل کفتر باز٬افسانه محبت٬کوراوغلو و کچل حمزه....دخترک سرش رو بلند میکنه و نگام میکنه،صورتش برام یه طرح محوی داره.آروم بهش می گم،مزاحمت نمیشم.کتابت رو بخون.سرش رو دوباره خم می کنه تو کتابش و من اما،می رم چند قدم جلوتر....حالا سر یه دو راهی هستم.از در رو به روم برم داخل اتاق یا بپیچم سمت چپ و برم تا آخر راهرو و وارد اون یکی اتاق بشم....می پیچم سمت چپ،می روم تا ته راهرو.به آخرش می رسم اما قبل از اینکه دستم رو بزارم روی دستگیره دری که سمت چپمه،سرم رو خم می کنم سمت راست.یه نگاه به اون پستو می کنم.اونجا هم یه دختر دیگه نشسته،یه بلوز سفید تنشه با یه دامن کوتاه.از این دامنایی که کمر پهن دارن و یه چین کوتاه_پرچین و یه زیپ هم سمت چپشون.دامنش قرمز محویه که جا به جا راهای کرم رنگ داره.آروم نشسته و داره به حرفای مامانش گوش میده.خیلی آرومه.....رومو بر می گردونم و یه نفس عمیق می کشم.کف دستم خیس شده،اما اهمیت نمی دم.دستم رو می ذارم روی دستگیره و می کشم سمت پایین و.....یه فرش دوازده متری لاکی رنگ رو زمین پهن شده!اون گوشه اتاق یه میز دایره ای گذاشتن و روش هم یه پارچه از ساتن انداختن.نمی تونم دقیق بفهمم چه رنگیه.فکر کنم شیری رنگه!روی میز یه گلدون کوچیک قهوه ای رنگ و با چند شاخه گل مصنوعیه نرگس هم هست.به دیوار رو به رو یه کتابخونه چوبی تکیه دادن.می رم جلوی اون می ایستم.کتابا رو یک به یک نگاه می کنم.حتی به اون تراش نارنجی رنگی که شکل پوتین می مونه هم با لذت نگاه می کنم. و بعد دور تا دور اتاق چشم می گردونم،دور خودم می چرخم و با خودم قراره یه بازی رو می ذارم،بدون اینکه برم تو سه تا اتاق باقیمونده،حدس بزنم که تو هر کدومشون چی پیدا میشه.وای،اون کمدای ارده ای رنگ،اون همه رخت خوابایی که بوی نفتالین می دادن و من که عاشق بو و شکلشون بودم،اون تلویزیون بزرگ و سیاه و سفید،اون تابلو شام آخر،آخ،آخ اون یخچال_مارک_فیلکو،که من عاشقش بودم.همیشه سند بردای پی در پی من حک شده بود رو پیشونیش!.....مامان و بابام،همیشه عادت داشتن بینمون یه بازی بذارن.یه بازی که تهش پر بود از جایزه!هفته به هفته،یه کاغذ سفید رو خط کشی می کردن و اسممون رو می نوشتن روی اون و می چسبوندن به پیشونی یخچال و بعد ما باید اون رو پر از تیک می کردیم.البته تیک خوب بهتر از تیک بد بود....مسواک زد:تیک خوب،اسباب بازیهای خواهرش رو به هم ریخت:تیک بد،جورابشو گذاشت سر جاش:تیک خوب،کتابای گیتا شناسیش رو نخوند:تیک بد،با قاشقش نزد تو ظرف غذای برادرش:تیک خوب٬نهار نخورد:تیک بد......و آخر هفته تیک ها شمرده میشدن.هر کی تیک خوب بیشتر داشت برنده بازی بود.آخر هفته پدرم دستش رو می گرفت و می بردش بیرون.می تونست از این پرچمای بزرگ بخره که تو دسته بلندش پر بود از آبنباتای خوشمزه یا می تونست پشمک بگیره،از این پشمک پفی های دسته چوبی!!!.....و خب،من معمولا برنده این بازیها بودم.
اولین خاطره هام سنجاق خوردن به اون کوچه تنگ و باریک.به اون کوچه قدیمی!اولین خاطره هام سنجاق خوردن به همون در کوچیک!...یه روز سرد زمستونی که غروب بود،اون کوچه و اون خونه رو رها کردیم و رفتیم و من اما الان بزرگترین آرزوم اینه که بتونم اون خونه رو دوباره داشته باشم.آرامش اون خونه رو می خوام.همون دختر بچه کوچولویی رو می خوام که با همون آرامش تا 10 سالگی اونجا بزرگش کردم و بعد....می خوام بگردم پیداش کنم و همه کتاباش رو بهش پس بدم.همه رویاهاش رو.پیداش کنم،بغلش کنم،تو چشماش خیره بشم،نوک بینیم رو بچسبونم به نوک بینیش،گونه هام رو بمالم به گونه های قرمزش،تو چشماش نگاه کنم و ببوسمش!....دلم حتی برای لپای پر و تپلش هم تنگ شده!....قفسه سینم آروم آروم بالا و پایین میره و من اما دلم تنگه،شدیدا دلم تنگه!
بی لحظه ای تامل
او را تایید می کنم
امید را!
وقتی به ستاره ای دیگر می اندیشم٬
به خود می گویم:هرگز دیر نخواهد بود!
کبوتر پرواز خواهد کرد.
پروانه ها پرواز می کنند.
سوسک ها جیرجیر می کنند.
و پوستم سیاه می شود.
خورشید می سوزاند٬ می سوزاند٬می سوزاند!
عرق تن من را شیار می دهد
و من زمین را شیار می دهم.
بی لحظه ای تامل٬
به خودم می گویم هرگز دیر نخواهد بود.
پرواز خواهد کرد!
همچون یوق ٬ محکم مشت هایم امید را نگاه می دارد.
امید به اینکه همه چیز تغییر خواهد کرد!




