جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 امشب شب یلدا بود یا هست.کسی خونه ما نیومد و ما هم خونه کسی نرفتیم.یاد بعضی خاطرات قبلیم افتادم اماخب چه سود.که بخوام تو اونها غرق بشم.علاقه ای هم ندارم که بهشون فکر کنم.تمایلی ندارم که یادم بیفته اولین شبی که با بهراد رفتم شام بیرون،شب یلدا بود.یادم بیفته که تو یه شب یلدا تو خونه تنها بودم و غرق صدای پریسا که یهویی زنگ خونه رو زدن و بعد منو بردن به یه مهمونی شبونه که تازه از ساعت دوازده شب شروع میشد و چهار نفر هم بیشتر نبودیم . خوردیم و گفتیم و خندیدیم و صداهامونو ضبط کردیم.سیاه کامل پوشیده بودم و موهامو رو شونه هام ریخته بود و الان بعد از این همه سال نمی دونم اون نوار ضبط شده کجاست.....علاقه ندارم که یادم بیفته یه شب یلدا دیگه داشتم که از نه شب شروع شد و تا نزدیکای صبح ادامه داشت و از اون برام یه آلبوم عکس مونده و کلی خاطره....علاقه ندارم که یادم بیفته دو سال پیش شب یلدا تهران بودم و تولد دعوت بودم و از اون شب هیچ عکسی ندارم اما خوشحالم که یکی از خاطره های خوب خواهرمه......می دونید،بیشتر دوست دارم شب یلدا سال دیگه رو تصور کنم.دوست دارم اگه هم قرار باشه تنها باشم تو خونه خودم باشم.خونه ای که مال خودم باشه.همون خونه ای که من از همین الان برای داشتنش خیز بر داشتم.....دعا کنید شب یلدا سال دیگه اگه زنده بودم،یه آدم رها شده باشم.

 

امروز در حین گشتن تو دفترای قدیمی به این شعر برخوردم.دوستش داشتم خیلی زیاد و منو یاد یه صبح تاریک روشنی میندازه که قرآن میخوندم.

 

اینگونه نخند

ای همه شوق و همه فریاد

برای چشمان بی سویم!

اینگونه

با نگاهت سیمرغ وار

دریا را

به آینده ای دور و آفتابی امیدوار مکن

که حتی دریایی وسیع

برای دقیقه ای تشنگیم

سرابی بیش نیست!

اینگونه

بیهوده و عاشقانه،محبوب خود را

به میهمانی نسیم نوازشهایت مبر

که گویی عشق زاده شد

تا در کورسوی آخرین سوز و ساز ستاره ها

آبی باشد بر آتش تنهایی من

و کلامی باشد در راه همسفری

که رفت و آشیانه را

به چهار چشمی بخشید

که عشق را چند صباحی

در حکم چاشنی بی قدر و منزلت و بی قیمتی

برای آب و دانه خود می خواهند!

و چه حاکمانی بودند این چهار چشمی

که دنیا را رنگ تاریکی زدند و با نقبی

به آرزوهایم کشاندند!

اینگونه بیمار مشو

که دستان لرزانم،تن تبدارت را

دقیقه ای حتی

مسکنی نخواهند بود!

که با تن تبدار تو

ای آخرین زمزمه پرواز

تن من و دست من

بسوی پنجره پرواز می کنند!

و مپندار بر تب تو

قطره ای آب می شوم

که من با تب تو

می میرم و در پرواز می شوم!

 

پیش نوشت:

 

۱-این متن مال امروز و دیروز نیست.مال خیلی وقت پیش هم نیست.با اینکه خیلی از نگارشش راضی نیستم٬تغییری بوجود نیووردم تا با خوندنش همیشه حسی که داشتم یادم بیاد.......یه جور نامه ست که هیچ وقت مخاطبش اونو نمی خونه!

 

۲-پیشاپیش بگم که یه متن طولانیه!!!

 

 

اگه هزار بار بگم تو رفیقم بودی،یه رفیق درست و حسابی باز هم کم گفتم.تو تموم اون لحظه هایی که من واقعا به یکی احتیاج داشتم که زیر پر و بالمو بگیره تو کنارم بودی تا من کم نیارم.اووف،که با تو هزار و یک خاطره دارم!یادت میاد که چقدر با تو حرف می زدم.تا حالا نشده که با کسی به اندازه تو حرف زده باشم.اون موقع خاطراتمو با تو این همه مهم نمی دونستم اما حالا در گذر سالها،هر چی جلوتر میرم،بیشتر یاد اون زمان میفتم و یاد اون همه خاطره!مگه میشه،مگه میشه فراموش کنم اون سفر کوتاهی که با هم رفتیم.مگه میشه یادم بره که شب ساعت کوک شده بالای سر تو گذاشته شد تا من از صداش اذیت نشم.صبح بیدارم کردی و انگار که نه انگار که این تویی که این همه راهو به خاطر من داری میای و من هی غر می زدم.هی ناله می کردم که از صبح زود بیدار شدن بدم میاد و دوست دارم بخوابم.حالا کجایی تا ببینی که خوابم چقدر کم شده. که صبح ها یاد گرفتم زود بیدار بشم.مگه میشه یادم بره که صورتمو شستم و تازه انگاری فهمیده باشم که قراره با هم بریم و من به عادت همیشه شروع کردم به حرف زدن و اصلا نپرسیدم چه کسی صبحانه درست کرده!و تو که حتی زحمت لقمه گرفتن هم به من نمی دادی و فقط می گفتی آروم باش.حالا همه خونه رو بیدار می کنی.مگه میشه یادم بره که من تو خلوتی و تاریکی اول صبح کوچه ها تموم سنگینی بار وسایلمو داده بودم دست تو و خودم با شرمندگی تموم فقط حرف می زدم و سر به هوایی خودمو به رخ تو می کشیدم و هر از گاهی با ریگای تو کوچه بازی می کردم.......اووف،مگه میشه یادم بره که چقدر برای درس خوندنم حواست جمع بود و از اینکه من شاگرد خوبی بودم،خوشحال بودی.خودت این همه کلاس داشتی اما هفته ای چند بار میومدی سراغم تا من هندسه بخونم و جبر و یه مشت آت و آشغال دیگه و بعد همه افتخارت این باشه که همه جا با سری بلند بگی این دختر امسال مهندسی دولتی رو تو شاخش داره.حالا کجایی تا ببینی که مهندسی اون سال با یه تصمیم بیخود نه تنها به هدر رفت بلکه حالا بعد از گذشت این هم سال دارم خودمو می کشم تا یه کاردانی رو به افتخاراتم اضافه کنم.....اووف،مگه میشه اون همه زمستون سرد رو از یاد ببرم.انگشتمو یادت میاد؟حالا خوب_خوب شده.اون خودکار بیک رو چی؟یادت میاد؟تا حالا چند بار خودکار بیک رو با اون ژست دستت گرفتی؟اون عید رو چی یادت میاد؟مگه میشه یادت نباشه.خیلی نامردی اگه یادت رفته باشه!من اون همه راهو با دلخوری اومدم چون تو به مامان و بابا گفته بودی،این دختر رو هم بیارید.یعنی تو فکر می کنی من خر بودم؟یعنی کیلومتر به کیلومتر شمردنت حالا واسه تو هم یه خاطره ست؟مگه میشه یادم بره که حواست به همه برنامه هام بود.که کسی بهمشون نریزه.که کسی اذیتم نکنه.که کسی خاطر این دختر لوس رو که تو لوسش کرده بودی مکدر نکنه!دیگه از چی برات بگم.هر چی که بگم رو که مطمئنم خودت یادته.دارم با خاطره هام سال به سال جلو میام.جام جهانی فوتبال یادته.ایتالیا،ایران،برزیل و فرانسه.تو می دونستی که من در غیاب هلند واسه ایتالیا هورا می کشم اما من هنوز بعد از این همه سال نمی دونم تو برای کی و چی هورا می کشیدی و می کشی.چقدر،چقدر میشد از تو غافل بود؟چقدر میشد مثل من لوس بود؟چرا فکر می کردم که تو دوست منی!نه،تو رفیقه منی!و این کافیه که من واسه خودم تخته گاز پیش برم.اگه فقط یه ذره بیشتر آدم بودم.....شاید به خاطر همین بود که همه فکر می کردن که تو عاشق منی و من اما.....نه اینجا رو دیگه لوس نبودم.تو دلم می دونستم بحث بین من و تو یه چیزی فراتر از عشقه.یا فکر می کردم از این جنس نیست.حالا هر چقدر که بقیه می خواستن طور خاصی فکر کنن.....و همه فهمیدن که من بودم که درست می گفتم.مگه نه؟لااقل کاشکی میشد الان بهم بگی که آیا من درست می گفتم یا نه!بگذریم،بذار باز به همون خاطراتمون برگردیم......به همون سالایی که من فقط به خودم فکر می کردم تا حدیکه حتی روز عروسیت هم سرت آوار شدم و تو که همیشه پذیرای من بودی،منو به مهربونیهات دعوت کردی.چقدر بچه بودم و تو چقدر بزرگوار،که عصرش منو بردی بیرون،بردی پیاده روی.یادت میاد؟آخه این چه نوع ارتباطی بود.....و بعد تو رفتی یه جای دور و بعد من افتادم تو یه مسیر شلوغ و بعد تا مدتها فقط تلفن بود که من و تو رو به هم پیوند میداد.و من دیگه بزرگ شده بودم و تو اما هنوز حواست به من بود.مگه میشه اون عصر پاییزی رو از یاد ببرم که تو حیاط با چه حس رقیقی ازم درخواست که نه،بهم التماس کردی که به فکر خودم باشم.بهم گفتی تو آینه یه نگاهی به خودم بندازم و ببینم که سر اون دختر چند ماه پیش چی اومده.بهم گفتی که نگران منی.که اینقدر دوستم داری که نمی خوای،نمی خوای حتی یه بار دیگه اشک منو ببینی.حالا کجایی که ببینی من اگه روزی اشک نریزم،شب به میهمانی عمرم نمی یاد....مگه میشه اون پیاده روی زمستونی رو فراموش کنم.که کوچه به کوچه منو بردی و آخرش دوم نیووردی و گفتی ببین،داریم از کوچه پس کوچه ها میریم.ببین،می گی داری گیج میشی.گفتی،ازم خواهش کردی که همیشه از راه راست برم.از جاده های روشن.... و بعد دیگه ندیدمت تا نزدیک دو سال بعدش که من اولین کار یواشکی عمرمو انجام دادم.می خواستم ببینمت.تنها دفعه ای که من واسه دیدنت اومدم.همیشه می نشستم تا تو شرف یاب بشی و اون یکبار من اومدم و با پررویی هم گفتم فکر نکن به خاطر تو اومدم!فقط واسه دیدن پسر تازه به دنیا اومدت هست که این همه راه اومدم.

 

و اون دفعه آخرین باری بود که با هم بیرون رفتیم.آخرین باری که با خنده ازم پرسیدی چه حسی دارم که با یه آدم خوش تیپ اومدم بیرون.و صبح برگشتنم که باز به رسم چند سال قبل ترش بیدارم کردی،صبحانه درست کردی،برام لقمه گرفتی،کیفمو گرفتی دستت،پیاده تا ترمینال همرام اومدی و اینبار منو تنها راهی سفر کردی.و من تو تموم طول راه به حرفای شب قبلت در مورد بهراد فکر می کردم.به خواهشای دوباره ت که من نباید خودمو اذیت کنم.که نباید اجازه بدم کسی اذیتم کنه.که من لیاقت مهربون ترین مرد عالم رو دارم....بعد از اون شاید فقط یک بار با تو صحبت کردم و بعد از بام تو عمدا پریدم.بعد از اون نه دیگه صدای تو رو شنیدم و نه روی تو رو دیدم.....تا چند وقت پیش که دیدمت.بعد از شش سال دوباره دیدمت.بدون اینکه جرات کنم بیام طرفت.و اینبار هم تو بودی که قدم به قدم اومدی طرفم.و من رو به اسمی خطاب کردی که مدتهاست دیگه به گوشم این همه شیرین نمی یومد.و من که دیگه همون من ـ همیشگی نبودم.منی بودم با یه دیوار که دور تا دورم بود.و فقط اجازه احوال پرسی دادم و دیگه هیچ!....رفتم یه گوشه و یواشکی نگات کردم و فیلم قدیم زندگیمو پیش خودم مرور کردم.تو اون گوشه دنچ نشستم و موهای سفید سرت رو شمردم.نشستم و تو خیالم وزنت کردم و به این نتیجه رسیدم هنوز هم همون وزن اون سالها رو داری.نشستم و با خودم هی کلنجار رفتم و جلوی میل شدید درونیم رو گرفتم.میلی که مدام بهم فرمان می داد.بیام طرفت.نه که فقط بیام،بدوم طرفت.......

 

اسمت رو هزار بار صدا بزنم و بهت بگم،تو تموم این سالها کجا بودی؟درسته من رفتم ولی تو نباید فراموش می کردی که من تو بهترین حالت هم باز پیش تو یه دختر بچه لوس هستم......بهت بگم،کجا بودی که من تموم این سالها چقدر یه آغوشی مثل آغوش تو که نه دغدغه داشت و نه هوس داشت و نه نیاز داشت و نه جبران می طلبید،نیاز داشتم.بهت بگم که رفیق من!تو چقدر تلاش کردی که من خودمو دوست داشته باشم.-با تمام مختصاتم- خودمو دوست داشته باشم.ریزه میزگیمو دوست داشته باشم.چشمامو دوست داشته باشم.ابروهامو،لبامو،بینیمو،دستامو(کجایی که بیبینی من تو این سالها چقدر به یه برش کوچیک رو همین دستها فکر کردم)فکر و اندیشمو، کلا داشته هامو دوست داشته باشم.ولی این شاگرد تنبل تو مدتهاست که دیگه خودشو دوست نداره.خیلی وقتها از خودش بدش میاد.خیلی وقتها از جاده اصلی منحرف میشه.همین آدمی که فکر می کردی لیاقت بهترین ها و مهربون ترین ها رو داره،حالا مدتهاست که دیگه هیچ غروری تو چنته نداره!.....آخ،آخ،چی بگم؟!چقدر بگم تو تموم این سالها چقدر تنهایی کشیدم و حالا که تو رو دیدم بعد از این همه مدت می فهمم که تو چقدر رفیق نابی هستی.....و حالا من با همه تنهایی هام،با همه سنگینی که تو قلبم حس می کنم،با یه حسی که داره تو قلبم موج میزنه،چقدر تشنه حرف زدن با تو هستم اما دریغ از یک راه حتی کوچولو واسه دسترسی به تو....چقدر دوست داشتم میومد تو گوشت به نجوا می گفتم اون دختر لوس اونروزها٬اینروزها کارش شده به طور مداوم صبوری کردن٬صبوری کردن......

 

می دونی،قدر ندونستم.قدر اون همه محبت بی دریغ تو رو ندونستم.من بی کفایتی رو به حد اعلاء خودش رسوندم.

 

 

 

چشمام به سختی باز میشن.تا جاییکه تونستم لباس گرم پوشیدم.با وجود اینکه پای راستمو مدام گرم نگه میدارم ولی باز به عادت چند روز گذشته داره از سرما یخ میزنه!.......میرم سر کار.همون کارای همیشگی.قبل از اینکه بشینم server   رو روشن می کنم.یه چند لحظه ای صبر می کنم بعد یه  enter.تا دستگاه کامل بیاد بالا،می شینم رو صندلی.اول تقویم روی میزمو از سمت چپ به راست یه برگ می زنم.بعد از سمت راست خم میشم پایین.از کشو سومی لیوانمو در میارم.یدونه لیوان بزرگ که همیشه یه خانمی با سینه هایی آویزون روی اون هست که برای زدن تو سر یه آقاهه کچل یه وردنه دستشه!سه تا خط هم کنار دهن خانمه کشیدن که نشون میده داره رو سر شوورش داد میزنه!هر روز صبح جای این سه خط یه جمله ای می ذارم.امروز حس کردم که خانمه داره میگه:آخه آدم این همه بی عرضه؟!پس تو کی می خوای جوراباتو بشوری؟!.......

 

بعد بلند می شم و می رم لیوانو پر از آب جوش می کنم و بر می گردم.دستامو حلقه می کنم دور لیوان تا گرم بشم.بعد دوباره خم میشم و اینبار از کشو دومی،بسته چای احمد رو در میارم و یدونه چای کیسه ای بر می دارم و نخشو می کشم و میندازم تو لیوان.تو حین انجام این کارها چند بار تلفن روی میزم زنگ میخوره.با بعضی سرسری حرف می زنم و با بعضی یکمی بیشتر.تا بخواد چای درست بشه و یکمی هم سرد بشه،کامپیوتر رو روشن می کنم.مرحله به مرحله پیش میرم.دیگه بعد از این همه مدت نیاز نیست که نه به کیبرد نگاه کنم و نه به مانیتور.همینطوری انگشتام کلیدها رو پیدا می کنن.از صدایی که دستگاه میده،متوجه میشم که رمز رو به عادت هر روزه از من پذیرفته و دیگه برای کار کردن آماده ست!کیکی که با خودم آوردم رو در میارم و با خودم فکر می کنم که بعد از صبحانه خیلی سریع برای دنبال کردن اون همه کد تکراری که سایت ازم نپذیرفت،تماس بگیرم.......یکی از همکارام سر میرسه.با هم معامله پایاپای می کنیم.در قبال نصف کیکم(آخه کیکم از این بزرگا بود!)یه پاکت کوچیک شیرموز بهم میده.میذارمش تو همون کشو دومی.خوردن صبحانه یکمی طول میکشه......بعد کیفمو از پشت سرم بر میدارم و ام پی تری پلیر رو از توش در میارم و آویزون گردنم می کنم و بعد هم دکمه  play  و بعد روز کاری من شروع میشه......

 

دیگه اتفاق خاصی نیفتاد که بخوام اینجا بنویسمش.اوضاع مثل هر روز.....امروز حالم خوب بود.(مثل اینکه موظفم هر روز حالمو به شماها گزارش بدم).....برای اون کدها یادم رفت تماس بگیرم.....هدفونم ایراد پیدا کرد و یکی دیگه خریدم.... دیگه چی بگم؟!....اوهوم،می خوام برم یه مشت شکلات ویفری واسه خودم بخرم تا احساس خوشبختی کنم.....

 

گرسنه نگاه تو،صدای تو،موی توام!

به خیابان می شوم گرسنه،خاموش،

مرا نانی نیست،آواره ام به سحرگاه،

به روز،صدای زلال پای تو را می جویم!

گرسنه لبخند گریزانت،

دستانت به رنگ غلات خشمگین!

گرسنه سنگ پریده رنگ_ناخنت،

شوق بلعیدن هم چون بادامی خام ات.

شوق فرو بردن پرتوی که در شکوه تو می سوزد،

بینی فراخ استوار بر چهره،

اشتیاق بلعیدن سایه گریزان مژگانت ام!

و گرسنه می آیم و می روم به بوی سپیده دمان.

تو را می جویم،قلب آتشین تو را!

 

 

دیروز قرار بود با مادربزرگم تماس بگیرم اما یادم رفت.مثل امروز صبح و امروز عصر!تا شب که مامانم باهاش تماس گرفت و از اون وقت تا حالا از فکرش در نمیام.پنج شنبه حالش بد میشه و کارش به بیمارستان میکشه! از فکرش دیوونه میشم که اون شبی که همه دختراش دور هم جمع بودند و خوش بودند٬اون حالش بد بوده!......همینطوری داره تو فکرم چرخ میزنه! از اینکه هیچ کاری نمی تونم براش انجام بدم٬لجم میگیره! از اینکه دیر به دیر می بینمش٬دلم می گیره.و از خیلی چیزای دیگه دلم می سوزه!دلم می سوزه که این همه تنهاست.که این همه غریبه.که تو اون خونه با این همه سرما تنهایی روز و شب رو طی می کنه.از اینکه می دونم شبها میترسه اما باز هم حاضر نیست از اون شهر لعنتی دل بکنه.دلم میسوزه که این همه غم رو٬این همه سال به دلش میکشه.دلم میسوزه.......با خودم میشمرم که چند وقته ندیدمش.با خودم میگم میرسه یه روزی که من جرات پیدا کنم تا بهش بگم که تو ندونسته منو مدیون خودت کردی!.....می دونید٬با همون صورت پر چروک و قد بلند خمیده٬برام خیلی قابل احترامه.می دونید ازش خوشم میاد.از اینکه حس می کنم حالا حالا ها این بشر ادامه داره.تو وجود من٬تو وجود دختراش٬تو وجود تک تک نوه هاش!پدربزرگمو تو کودکی از دست دادم.چیزی ازش به خاطر ندارم.جالب اینجاست که نه به ظاهر و نه به اخلاق٬نه هیچکدوم از بچه هاش شبیهش شدند و نه هیچ کدوم از نوه هاش!به خاطر همین همیشه فکر می کنم با مرگش تموم شده.فکر می کنم تنها یادگاری از اون اسم فامیلیشه که رو دختراش موند.حتی تو خونه هامون هم عکسی روی دیوار ازش پیدا نمیشه.یه جورایی غریب افتاده!حتی کم میرن سر خاکش.فکرشو کنید ۲۶ سال از فوت تنها دایی من گذشته و هنوز هر سال برای سالگرد فوتش همه خواهرا دور هم جمع میشن.عکسشو رو دیوار خونه همه خواهرا میشه پیدا کرد اما پدربزرگم نه!.....داشتم می گفتم٬مادربزرگم تو وجود هر کدوم از ماها یه چیزی به ودیعه گذاشته.به خاطر همین فکر می کنم که هیچ وقت تموم نمیشه!همیشه ادامه داره حتی وقتی که نباشه! 

 

من باد را می بویم!

پنجره را می نگرم!

من عاشقانه دو چشم پیر تو را

در آیینه می بوسم!

چشمامو باز می کنم.تا چند لحظه متوجه نمی شم که دور و برم چه خبره!نمی تونم حدس بزنم چه وقتی از شبانه روزه!اتاق تاریکه تاریکه! یه حس سرمای کشنده تو پای راستم٬داره بدجور اذیتم می کنه.گوشیمو بر می دارم و با یه نگاه به اون می فهمم که وقت بیدار شدنه و الان صبح یکشنبه ست.....بلند میشم اما از سرما دارم بدجور می لرزم.....تو سالن مامانم نشسته و بابام که داره آماده میشه که بره سر کار.از فرط سرمایی که افتاده به جونم حتی نمی تونم بشینم پشت میز.میرم یه گوشه کز می کنم و تو خودم جمع میشم!مامانم میگه چته؟ میگم پام داره از سرما داغون میشه!میگه بیا٬برات یه چایی داغ بریزم.بعد هم میگه باید تو خونه جوراب گرم بپوشی.یادم میفته به اون روفرشی کاموایی سبز رنگی که عید از ماسوله گرفتم....من تا چند وقت پیش از دو رنگ صورتی و سبز خوشم نمیومد اما حالا چند وقتی هست که وقتی به وسایلم دقیق میشم٬می بینم این دو رنگ خیلی بینشون خودنمایی می کنن......امروز حالم بهتر بود.امروز دانشگاه رفتم.امروز کتاب نخوندم.امروز فیلم ندیدم.امروز کلی تلفن صحبت کردم.امروز اینجا آسمون تاریک و سیاه بود.امروز هوا سرد و بارونی بود.امروز باید به مامان بزرگم زنگ می زدم اما یادم رفت.امروز با کسی حرفم نشد.امروز کلی سر به سر همکارم گذاشتم.امروز خواهرم انگشتای دستم رو لاک زد.امروز.....

حالا که دارم می نویسم٬جوراب پامه اما هنوز پای راستم از سرما حس فلج شدن رو به من میده.دارم یه ترانه فرانسوی گوش میدم. احساس گرسنگی ندارم و یه سوسیس خوشمزه خوردم......و خوشحالم که امروز حالم بهتر بوده و اجازه ندادم که دلگرفتگی های گاه به گاه اذیتم کنند.

من

محبت بی تمام ترانه ام

من

نشانه های شگفتی

در این شب دیجور

دیده ام.

دریا به کرنش و بنفشه بر باد لاجورد،

کو او که مرا دمی

تنها دمی

دریابد ای خلایق!