جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

آره راست می گی اینروزها یه چیزی که کم هم عجیب نیست و کم هم غریب نیست،داره زیر پوستم می دوه!ویراژ میده و منو گاهی اذیت می کنه و گاهی آروم!امروز تولد برادرم بود.دیشب تا ساعت از دوازده گذشت،هدیه تولدشو دادم. تعجب کرد و گفت چرا فردا نمی دی طبق معمول هر سال؟عکس بگیریم،شمع فوت کنم و کیک بخوریم و بعد هم هدیه باز کنیم!گفتم فردا شاید نبودم،قبل از رفتن خواستم هدیه تو رو داده باشم!.....چند نفر دیگه ای هم هستن که از من کادو تولد طلبکارن،تو فکر اونا هم هستم!قبل از رفتن باید همه کارامو انجام بدم.اینو حسم داره بهم می گه!شاید به خاطر همینه که چند روز پیش،بعد از چندین و چند سال شروع کردم به بر هم زدن خاطرات قدیم و به دوستم گفتم بگرد و یه نشونی برام بگیر از اونی که هفت سال پیش فقط به خاطر یه جمله گمش کردم.گمش کردم و دیگه پیداش نکردم!.......شاید به خاطر همینه که چند روز پیش به بهراد زنگ زدم و گفتم که بیا این قرارداد فی مابین رو به طور کامل کنسلش کنیم تا دیگه چیزی نمونده باشه این وسط.......شاید به خاطر همینه که دیروز بعد از مدتهای مدید به الهام زنگ زدم....شاید به خاطر همینه که این روزها دارم تمام گذشته خودمو مرور می کنم و دارم کارای خودمو راست و ریست می کنم!......شاید به خاطر همینه که امروز با وجود اینکه هیچ دل خوشی از مامانم نداشتم،براش یه هدیه گرفتم یا نه شاید به خاطر همینه که مامانم که هیچ وقت دلجویی کردن و طلب بخشش کردن رو بلد نبوده،دیشب که دید من این همه ناراحتم اومد منو بوسید و عذرخواهی کرد!یعنی اگه این مامان من حس مادریش هم گم و گور شده باشه و به خواب رفته باشه،پس دیگه به چه دردی می خوره!.......شاید به خاطر همینه...یا نه بذارید یه چیز دیگه براتون تعریف کنم...... همیشه هر جایی و وسط هر احساسی منیت و خودخواهی من هم یه جوری خودشو نشون می داد!همیشه شروع می کردم به توجه کردن به خودم!به اینکه آیا این حرکت،این احساس،این رفتار و یا حتی این آرزو برای من خوبه یا نه!یعنی اول خودم و بعد اون دیگری!...اما حالا اینطوری نیستم!حالا زیاد به خودم فکر نمی کنم.فقط دلم محبت کردن می خواد!می خوام مهربون باشم!مهربونی های بی دلیل!بدون اینکه فکر کنم جواب محبت هامو می بینم یا نه!اگه من لبخند می زنم،دیگه فرقی نمی کنه اون دیگری هم به روی من لبخند می زنه یا نه!اگه چند ماه اخیر زندگیمو حذف کنم،فقط یک بار و در مورد یه قضیه خاص اینطوری فکر کردم!بیش از یک سال قبل انجام کاری رو شروع کردم که مثل یه راز می مونه!آغاز اون کار هم پر از خودخواهی بود اما به یک ماه نکشیده،حسم تغییر کرد!دیگه خود_خویشتنم کوچکترین نقشی تو اون مسئله نداره.....و صد البته این حس دوست داشتن بی دلیل رو و بدون انتظار رو من در مورد میلاد هم داشتم و دارم(نمی دونم میلاد رو میشناسید یا نه!قبلا یه چیزایی در موردش گفتم.یکی از نشونه های کشف نشده زندگی من همین پسره....)اما خب،قضیه میلاد یه قضیه متفاوته!اصولا از اون نمیشه هیچ انتظاری داشت!....این روزها  دیگه فکر نمی کنم که از فلان رابطه احیانا چه چیزی عایدم میشه یا از یه آسمون بی دریغ بودن ضربه می خورم یا نه!کی می دونه فردا چی میشه؟کی می دونه فردا آسمون چه رنگیه؟!کی می دونه من فردا هستم یا نه؟!کی می دونه فردا تو به من فرصت محبت کردن رو میدی یا نه؟!به این نتیجه رسیدم که فقط غرق بوسه شدن خوب نیست،غرقه بوسه کردن هم معرکه ست!به این نتیجه رسیدم که فقط شنیدن یه صدای غیر منتظره خوب نیست،تبدیل به یه صدای غیر منتظره شدن هم معرکه ست!به این نتیجه رسیدم که فقط مهربونی دیدن خوب نیست،پر از مهربونی شدن هم معرکه ست!.....چند وقتی هست که حتی برای هدیه خریدن هم یه شعف خاص دارم.با یه شوری مغازه به مغازه می گردم تا  هدیه بگیرم برای کسایی که حتی ممکنه که یه نیم نگاه ساده هم به اون هدیه نندازن! اما برای من فرقی نمی کنه.فرقی نمی کنه که اون طرف می خواد چکار کنه!من کار خودمو می کنم!....این روزها برای خودم هم عجیبم.گاهی می ترسم!می گم نکنه آرامش قبل از طوفانم!همچین موقع هایی گریه م می گیره!می ترسم!نمی خوام این فرصتای اندک شاد بودن رو از خودم بگیرم!نمی خوام این فرصتای اندک و کمرنگ احساس خوشبختی داشتن رو از من بگیرن!.... گاهی هم پیش خودم می گم،اق-لیما،بیا از بیرون به خودت نگاه کن!بیا به این اق-لیما به عنوان یه نفر دوم نگاه کن!بیا با این دختر سابق آدم هم مهربونی کن! اما دست و دلم نمی ره به این کار!می ترسم این حس های خوبی که برات  گفتم رو،از دست بدم! می ترسم دوباره خودخواهی های سابقم برگردن سر جای اولشون! و بعد همین سایه های کمرنگ حضور و همین لبخندهای گاه به گاه رو هم از دست بدم.می ترسم برای خودم گل بخرم یا هدیه بخرم!می ترسم اق-لیمای درونم که قایمش کردم سایه بندازه روی همه تصمیم ها و رفتارهام!می ترسم به این دخترک قایم شده،پر و بال بدم و بعد تو رو از دست بدم!و بعد دوباره بشم همون دخترک مغموم و پریشون!....می بینی،ترسها و پریشونیهام از چه جنس عجیبی هستن!.......می دونی،من عاشق بچه ها هستم.فقط پیش یه بچه کوچولو می تونم راحت باشم اما از لغت کودک درون بیزارم و شاید هم نفرت داشته باشم!یه چیزی به اسم کودک درون رو فقط بازی با کلمات می دونم!نمی دونم  شاید چون با درون خودم سر جنگ دارم!شاید به قول اون دوست من تیشه برداشتم برای زدن به ریشه های خودم!......شاید اخلاق غریب اخیر من هم یه جور اعلام جنگ دادن به درونیات خودمه.نمی دونم.فقط امیدوارم به نقطه بدی نرسم. فقط امیدوارم......هم تو و هم چند نفر دیگه فکر می کنید که این عشقه که خزیده زیر پوست من اما ......می دونید،من بدون عشق نمی تونم زندگی کنم!نه اینکه عشق همه زندگی و شماره یک احتیاجات من باشه،نه! اما باید باشه!یه گوشه ای باید برای خودش لی لی بازی کنه و هر وقت که خواستم و جا داشت،بیاد به داد من و دل من برسه!اما دیگه اونقدر آرمانگرا به عشق نگاه نمی کنم یا شاید دیگه حس می کنم که ظرفیتشو ندارم که کاسه من داره کم کم پر میشه!پس می تونم مطمئنت کنم که عشق به اون معنی که تو فکر می کنی،سراغ من نیومده!اووه..خیلی دوره از من، خیلی دور......و برام جالبه که این کلماتی که برای تو بوی عشقو می دن،برای بعضی ها بوی یه افسردگی عمیق رو می دن! اما می دونید،اون چیزی که من اینجا می نویسم،اینجا ازشون حرف می زنم،اینجا برای تو لخت و عریانشون می کنم،همشون حقیقتا اما اشتباه نکن!همه زندگی من نیستن.همه ابعاد این زندگیه لعنتی!یه چیزایی هست که نمی تونم و نمی شه اینجا ازشون حرف بزنم!مثل همه شماها که این صفحه های سفیدو هنوز امانتدار و رازدار کاملی برای تمام مسائلتون نمی دونید!منم،پر از هزار و یک اتفاق مختلفم که فقط گوشه ای از اونها اینجا منعکس میشن!.....شما اینجا ابعاد تاریک زندگی منو نمی بینید!اینجا نمی خونید که تمام لحظاتی که تو طول روز می تونم خودم باشم و مال خودم باشم همون نیم ساعتیه که شبها پیاده روی می کنم!شما اینجا نمی خونید که من تو لحظه لحظه شبانه روز جون می کنم که زندگی کرده باشم!شما اینجا نمی خونید که من از یه سری کارای خودم بدم میاد!اینجا نمی خونید که تا چه حد این اق-لیما می تونه دختر بدی باشه!یا چقدر افسار گسیخته!یا چقدر لجوج و عصبی!یا چقدر بی رحم باشه!....اما خب،خیلی راحت من همه این ها هستم!.....و صد البته در کنار این ابعاد تاریک،من ابعاد روشنی هم دارم که باز شما ها اینجا نمی خونیدشون!ازشون خبر ندارین و رازهای بزرگ زندگی من هستن!......پس فقط با خوندن این چند کلمه نه میشه گفت که این دختر عاشق شده و نه میشه گفت افسرده ای شده که دوست داره بمیره!

 

اینروزها خیلی غریبم.مدام به فردا و ماه و سال های آینده فکر می کنم و به برگهای تقویمهای نیومده اما می دونی چیه؟خالی و سوت و کورن!حضور خودمو حس نمی کنم!.......کی می دونه فردا چی میشه و کی هست و کی نیست؟!

 

بچه ها،بچه ها،بچه ها!تختم،لباسام،کتابام،برگه های سفیدم و چشمام بوی مرگ و مردن گرفتن!بوشو دارم حس می کنم!حتی ابروهام هم خاکستری شدن!...و این همون چیزیه که زیر پوستم داره می دوه!و فکر می کنم این همون چیزیه که تو داری حسش می کنی!همون چیزیه که تو گفتی من تو مرزش گیر کردم!گاهی این ورشم و گاهی اونورشم!می فهمی که چی می گم؟!مدتیه که وقتی از این ور خیابون میرم اونور خیابون،وقتی شبها می رم زیر پتو،وقتی میرم زیر آب داغ دوش می گیرم، وقتی یک به یک قدم بر می دارم،و وقتی که ده ها کار دیگه انجام می دم،می گم این آخرین بار بود و منتظرم که دیگه تموم بشه!.....شاید این همون چیزیه که تو حسش کرده بودی!

 

پینوشت:

 

1- این ها که نوشتم حسیه که الان دارم!شاید حالا حالاها با من بمونن و شاید هم دو روز دیگه،هفته دیگه یا....چه می دونم چند صباحی دیگه از بین برن!

 

2-اون شعری که تو پست قبلیم نوشتم.یه ترانه،آهنگ،تصنیف یا چه می دونم کلماتین که زیبا شیرازی خونده اونا رو!خیلی سعی کردم که بتونم براتون اینجا بذارمش اما از اونجاییکه بی سوادم نتونستم!خودم به شخصه امروز به جرات می تونم بگم که نزدیک 50 بار گوشش دادم.رقم سرسام آوریه!مگه نه؟!....اگه تونستید حتما گوشش بدید،معرکه ست!

 

3- می دانی

    من تمام عاشقانه های دنیا را     

    یا خوانده ام یا آنها را نفس نفس

    آواز داده ام!

    می دانی

    پاییز در انها قدمی داشت

    به سنگینی اشکهای من

    و من

    غریبانه می اندیشم که پاییز

    به تقویم من هجوم آورده است!

 

 

 

 

بعد از مدتها دارم ابی گوش می دم.یه آهنگ قدیمی و با صدای بلند.می تونی الان منو تو ذهنت مجسم کنی؟!......نچ!نمی تونی!.....هر چقدر هم که تلاش کنی باز هم نمی تونی تو ذهنت مجسم کنی منو!......قلبم بالا میره؛پایین میاد.....بالا...پایین.....و من بالا و من پایین.....حالا اگه تونستی بگی من چطوری بالا و پایین می شم!...نچ!نمی تونی!......هر چقدر هم که تلاش کنی باز هم  نمی تونی تو ذهنت مجسم کنی منو!.......و این خاصیت زندگی منه و خاصیت زندگی ما آدمهاست!

 

دوست داری اینجا چی بگم؟!چه طرحی بزنم روی این صفحه سفید؟!.....می خوای بگم که از صبح تا حالا چکار کردم؟!.....خب؛معلومه کار کردم؛مثل یه انسان شریف!....اما....آره همیشه یه امای بزرگ وجود داره......اووه؛چی بگم؟.....می خوای بگم فردا چکار می کنم؟!نه؛فردا زیاد کار نمی کنم!فردا می خوام مرخصی ساعتی بگیرم.اول برم یه سر به صندوق پستیم بزنم و ببینم کسی یادم کرده یا نه!بعد یه سر برم دانشگاه و به یه سری کار کوفتی برسم و بعد....بعدشو دیگه نمی دونم......باید ببینم چی پیش میاد!

 

از امروزم و فردام گفتم؛حالا دوست داری بدونی همین حالا دوست دارم چکار کنم؟!...ناراحت نباش می گم بهت!....میز کامپیوترمون مثل هر میز دیگه ای چهار گوشه است و هر کنجش تیزه.خیلی تیز!......حالا دوست دارم با تیزی کنج پایینی سمت چپش همه بدنمو تیکه تیکه کنم!

 

پینوشت:

 

۱-نگران نباشید!همونطور که تا دو ساعت پیش حالم خوب بود؛ممکنه تا یه ساعت دیگه دوباره حالم خوب بشه!

 

۲-این پست رو هم online نوشتم!

 

۳-آب معدنی:سلام.خوش آمدی!.....پدرو:دلم برات تنگ شده بود پسر جان!....آسمانم ابریست:هنوز هم دلگیری جمعه با توئه!.....رضا: نه جانم!برای من همون ترتیب هنوز برقراره.فقط مشتی خودشو قل داده و اومده مابین این سه نفر!...مشتی ماشالا:دل دختر آفتاب برای تو هم تنگ شده بود!......آیدا:کی مسخره کرده تو رو؟!اسمشو سریع به من بگو.برات می کشمش!!!.......جوجو:آره.منم قبول دارم. ملموس و واقعی و عزیز!ولی حواست باشه که باهاشون زیاد غذا نخوری!چون بعضی از اونها خیلی پرخورن!.....نسرین:قبلا هم یه بار گفته بودی که فکر می کنی شبیه به منی.یادته اون دفعه چی بهت گفتم؟!دختر جان از شبیه به من شدن پرهیز کن!من خودم از خودم پرهیز می کنم!......سپیده:راست می گی خیلی وقته پیشم نیومده بودی!هم تو و هم اون دختره که فقط یه زنه!......حاج باران سابق: نه تو حالا حالا ها سابق نمی شی!منم همین دیگه مرسی!.....دریا:فکرت درسته!خوندیش اونو!تو حالا کجایی؟!.....نابخشوده:میشه بگی تا حالا کجا بودی؟!اووه!دلم پوسید از بس نبودی!بعد هم اینکه فکر نکن من زیاد وقت دارم!نه!من از وقت خوابم می زنم.شب دیر می خوابم و صبح زود بیدار می شم.فقط همین!

 

۳-ترسم تو را عاشق شوم!

   از حال خود غافل شوم!

   ترسم که عقلم در بری

   مجنون و بی حاصل شوم!

   ترسم که اسم شب شوی

   ورد زبان من شوی!

   ترسم که در هر نیمه شب

   فکر و خیال من شوی!

   ترسم طنین خنده ات

   آید که بی تابم کند!

   وحشی صفت،مرغ دلم

   در بر کشد،رامم کند!

   هوشم برد،مستم کند

   یک لحظه آرامم کند!

   ترسم کلام دلنشین

   کآید ز تو،خوابم کند!

   جنگ و نبرد زندگی

   باز آید،آزارم کند!

   در هم بپیچد پیکرم

   بادم برد،خاکم کند!

   من بنده طاهر نیم!

   در عاشقی قاهر نیم!

   روحم به دنبال تو بود،

   من بنده ظاهر نیم!

   خواهم که در اوج هوس

   در خلوتی یادم کنی!

   باده زنی،خوابت برد!

   از ذهن خود پاکم کنی!

 

 

بعد از مدتها دارم ابی گوش می دم.یه آهنگ قدیمی و با صدای بلند.می تونی الان منو تو ذهنت مجسم کنی؟!......نچ!نمی تونی!.....هر چقدر هم که تلاش کنی باز هم نمی تونی تو ذهنت مجسم کنی منو!......قلبم بالا میره؛پایین میاد.....بالا...پایین.....و من بالا و من پایین.....حالا اگه تونستی بگی من چطوری بالا و پایین می شم!...نچ!نمی تونی!......هر چقدر هم که تلاش کنی باز هم  نمی تونی تو ذهنت مجسم کنی منو!.......و این خاصیت زندگی منه و خاصیت زندگی ما آدمهاست!

 

دوست داری اینجا چی بگم؟!چه طرحی بزنم روی این صفحه سفید؟!.....می خوای بگم که از صبح تا حالا چکار کردم؟!.....خب؛معلومه کار کردم؛مثل یه انسان شریف!....اما....آره همیشه یه امای بزرگ وجود داره......اووه؛چی بگم؟.....می خوای بگم فردا چکار می کنم؟!نه؛فردا زیاد کار نمی کنم!فردا می خوام مرخصی ساعتی بگیرم.اول برم یه سر به صندوق پستیم بزنم و ببینم کسی یادم کرده یا نه!بعد یه سر برم دانشگاه و به یه سری کار کوفتی برسم و بعد....بعدشو دیگه نمی دونم......باید ببینم چی پیش میاد!

 

از امروزم و فردام گفتم؛حالا دوست داری بدونی همین حالا دوست دارم چکار کنم؟!...ناراحت نباش می گم بهت!....میز کامپیوترمون مثل هر میز دیگه ای چهار گوشه است و هر کنجش تیزه.خیلی تیز!......حالا دوست دارم با تیزی کنج پایینی سمت چپش همه بدنمو تیکه تیکه کنم!

 

پینوشت:

 

۱-نگران نباشید!همونطور که تا دو ساعت پیش حالم خوب بود؛ممکنه تا یه ساعت دیگه دوباره حالم خوب بشه!

 

۲-این پست رو هم online نوشتم!

 

۳-ترسم تو را عاشق شوم!

   از حال خود غافل شوم!

   ترسم که عقلم در بری

   مجنون و بی حاصل شوم!

   ترسم که اسم شب شوی

   ورد زبان من شوی!

   ترسم که در هر نیمه شب

   فکر و خیال من شوی!

   ترسم طنین خنده ات

   آید که بی تابم کند!

   وحشی صفت،مرغ دلم

   در بر کشد،رامم کند!

   هوشم برد،مستم کند

   یک لحظه آرامم کند!

   ترسم کلام دلنشین

   کآید ز تو،خوابم کند!

   جنگ و نبرد زندگی

   باز آید،آزارم کند!

   در هم بپیچد پیکرم

   بادم برد،خاکم کند!

   من بنده طاهر نیم!

   در عاشقی قاهر نیم!

   روحم به دنبال تو بود،

   من بنده ظاهر نیم!

   خواهم که در اوج هوس

   در خلوتی یادم کنی!

   باده زنی،خوابت برد!

   از ذهن خود پاکم کنی!

1-سالهاست که تو خونه ما اینترنت رواج داره.قدیمها رو میزمون پر از کارتای مختلف اینترنت بود و البته این وسط برادرم بیشتر از هر کس دیگه ای تو نت می چرخید! و از اونجاییکه بیشتر وقتش به چت کردن طی میشد،خانواده محترم نت کار کردنش رو محدود کردن و فرصت من و خواهرم بیشتر شد برای اینکه در این دنیای غریب چرخ بخوریم!مهر پارسال خواهرم یه وب زد و یک ماه بعدش هم من شروع کردم، اینطوری شد که بازی به ضرر برادرم مغلوبه شد و نت افتاد دست ما دو تا!.....از همون روز اول،ما دو تا خواهر آدرس همدیگه رو داشتیم اما خیلی شرافتمندانه به هم قول دادیم که طرف صفحه های همدیگه نریم! و من به سهم خودم تا اونجاییکه در امکان بوده،سعی کردم به قولم عمل کنم!......گذشت تا بهار امسال که سیستم اینترنت ما تغییر کرد و من با یه فضولی کوچیک تونستم،تو خونه یه خط نت رو تبدیل کنم به یه نت چند نفره و این یعنی دیگه برای استفاده از نت،محدودیت زمانی نداشتیم و چون من لپ تاپ خریده بودم،سیستمم تمام و کمال تقدیم شد به خواهرم!.......همه چیز به خوبی پیش می رفت تا یک ماه پیش که دوباره کمی سیستم نت تغییر کرد و من نه تنها از نظر زمانی دچار محدودیتایی شدم بلکه با مشکلی که برای لپ تاپم پیش اومد،مجبور شدم به همون دستگاه قدیمی پناهنده بشم!ولی از اونجاییکه خواهرم به تنهایی چند ماه از اون دستگاه استفاده شخصی کرده بود،این امر به او متشبه شده بود که من مزاحمش هستم!خلاصه اینکه الان باید بعد از هر بار استفاده،تمام لیست آدرسها رو پاک کنم و بعد هم غرغرای اونو تحمل کنم!یا برای هر بار کامنت گذاشتن مجبورم،آدرس و اسم خواهرم رو پاک کنم و اسم و آدرس خودمو تایپ کنم که همونطور که همتون می دونید این چه کار طاقت فرسایی ست!از طرفی باعث ایجاد دردسر هم میشه!چند بار برای چند نفر با اسم خواهرم یا با آدرس اون کامنت گذاشتم که یا شانس آوردم و کامنتدونیشون تاییدی بود و بهشون اطلاع دادم و برام درست کردن یا یکی مثل حاج واشنگتن که با آفی که براش گذاشتم، خودش زحمتشو کشید!......خلاصه دچار بد دردسری شدم.بدتر از همه اینها هم اینه که با تغییر دستگاه،مسیج آرشیو_یاهو مسنجرمو دیگه نمی تونم رو لب تاپم داشته باشم!یک هفته پیش خونه دوستم مهمان بودم که خواهرم باهام تماس گرفت و با یه بغضی بهم گفت که وبلاگ و آی دی مسنجرش کاملا هک شده،واقعا دپرس شده بود،ولی من خبیثانه فکر کردم که قسمتی از مشکلاتم حل شده اما به دو روز نگذشته،دوستاش براش یه وب جدید زدن و با یه پستی که خودشون آپ کرده بودن و باز هم روز از نو و روزی از نو(اما آدرس این یکیو ندارم!).......به خاطر همین وبگردیها و وب نویسی هاست که تو خونه ما همش بحث در مورد شخصیتهای مجازیست، البته من به غیر از دوتا از دوستای اون بقیه رو نمیشناسم اما اون خیلی خوب می دونه که مثلا امروز آرایه موهاشو کوتاه کرده یا آرمی یه نامه قدیمی رو گذاشته تو وبلاگش یا رضا تصمیم گرفته بره پیش مشاور......و فکر کنم هیچ کدومتون رو هم به اندازه رضا دوست نداشته باشه(البته فکر منه!)و فکر کنم فقط یکیتون براش تا حالا کامنت گذاشته باشه!یه صبح که از خواب بیدار شدم،با یه شور و شعف زیاد قبل از صبح بخیر بهم گفت که دیشب حاج باران براش کامنت گذاشته،منم گفتم خوش به حالت!!!فکر کنم باران با سرچ اسم زهرا امیر ابراهیمی به وب اون رسیده بود(البته من اینطوری فکر می کنم!).....اینطوریاست که این دنیای مجازی بدجوری وارد دنیای حقیقی ما شده!!!

 

 

2-تا به نت وصل میشم،شروع می کنم به باز کردن چند صفحه از وبلاگای مورد علاقه م.چرا دروغ بگم؟معمولا اولین وبی که باز می کنم،وب رضا ست!و بعد از اون باران،آرمیتا،آرایه(به لینکدونی رضا دقت کنید،خودتون دلیل این ترتیب رو می فهمید!).......و بعد وب خودم و بعد بقیه ردیف می شن....سام،حاج واشنگتن، دریا پری،نسرین،جوجو،مهاجر، بیژی،سوگلی و........این چند تا هر روز و شاید روزی چند بار باز می شن.و به اینها اضافه کنید حدود 5 تا وب رو که شبها حتما بازشون می کنم و بعد هم می گردم بین وبلاگای جدید و همچنین وبلاگایی که هر چند روز یک بار می خونمشون!.......می بینید چه بازار شامی میشه صفحه مانیتورم! و می بینید که من هر شب با چند تا حس مختلف،نوشته متفاوت،کلمات شیه و غیر شبیه به هم،رو به رو هستم!....اما خب،کار سختی هم نیست!عادت کردم دیگه!اون بچه هایی که هر روز بهشون سر می زنم،تبدیل شدن برای من به دوستایی که باهاشون دارم هر روز زندگی می کنم و خوب درکشون می کنم.وقتی شروع می کنم به خوندن متنشون،انگاری که نشستن کنار من و دارن باهام حرف می زنن و من که غرق صدای کلماتشون میشم!.......دنیای عجیبی شده برای من این دنیای مجازی و نگید که برای شماها نشده! وقتی می رم نسرین رو می خونم و میگه که با خوندن پست آرایه به چه لحظه هایی که پر نکشیده،وقتی می بینم که خیلی هاتون تو جای جای کلماتتون از بقیه بچه ها یاد می کنید یا حتی ازشون الهام می گیرید،وقتی رضا می نویسه که یه موقعی فکر می کنه که دوستای دنیای مجازی بیش از آدمای دنیای حقیقی هواشو دارن،وقتی باران می نویسه که حضور دوستای مجازیش گاهی اونو به این فکر میندازه که حضور دوستای قدیمی دنیای حقیقی براش کمرنگ تر شده،من این باور رو که این دنیای مجازی عجیب بوی حقیقتی_ واقعی رو گرفته،بیش از پیش می پذیرم.......به نظر شماها چرا اینطوریه؟!

 

3-یه چیزی که عجیب خوشحالم می کنه،اینه که برم یه پستی از شماها بخونم و ببینم مستقیم یا غیر مستقیم یه اسمی از من آوردید!

 

4-هر موقع که پای دستگاه هستم و دارم میون این همه صفحه چرخ می زنم،پدرم میاد بالا سرم و به شوخی میگه دخترم! تو این وبگردی و وب خونی هایی که داشتی،تونستی پروژه های مختلف جهانی رو به انجام برسونی!همیشه به مسخره میگه،من می دونم این وبلاگ و مشتقاتش،آخر از تو یه آدم جهانی میسازه!

 

5-یه چیز دیگه،یعنی دو تا چیز دیگه هم هست،که برای من یه جور افتخار تو این دنیای مجازی محسوب میشه که بنا بر دلایلی از بازگو کردنش معذورم!

 

6-یه موقعی فکر نکنید که من به علت تعدد صفحاتی که هر روز می خونمشون،گیج میشما!!!نه،اتفاقا حواسم خوب هست!نشونه ها رو زود می گیرم..........اونقدر با جنس نوشته های بعضی از شماها خو گرفتم که از چند فرسنگی هم می تونم تشخیصشون بدم.حالا اینو هم اضافه کنید که با بعضی از شماها بساط چت کردن هم دارم که باعث میشه برای رو به رو شدن با شماها پر از نشونه باشم.........

 

7-تو چند پست پایینتر اشاره کردم که از این هفته تصمیم دارم بهترین پستی رو که تو هفت روز گذشته خوندم،به شماها هم معرفی کنم.فکر می کنید اولین منتخب کیه؟!......تو قسمت پینوشت ها می تونید اینو بفهمید!!!

 

پینوشت:

 

1-امروز یه غروب ـدلگیر ـجمعه رو طی کردم.دیر از خواب بیدار شدم و نتونستم برای پیاده روی هم شال و کلاه کنم!

 

2-حدود یک هفته میشه که مرتب خواب بچه می بینم.هیچ کدومشون تو خواب بچه خودم نیستن اما پیش من گذاشتنشون!

 

3-به نظر خودم،میون این همه پستی که تو هفته گذشته خوندم،این از همه بهتر بود"از بیزاری خودم بیزارم.لکه دارم می کنه".صفحه پرشن بلاگ رو امروز باز کردم و دیدم یه وبلاگی به اسم سالاد فصل آپ کرده،منم یدونه کلیک کوچیک کردم و به این وب رسیدم.آرشیو آنچنان بلندی نداشت و من تونستم زود،سر و تهشو هم بیارم.یکمی تعدد اسم و شخصیت تو پستاش زیاده ولی خوب می نویسه و منو یاد یکی از بچه ها میندازه!اگه تونستید بگید که قلمش یا روح نوشته هاش شبیه کی می تونه باشه!!!

 

4-به چند پست پایینتر،پست:"بی هیچ مقدمه ای!"بند7 مراجعه کنید!......چیزی که نوشته بودم و بعد پاک شد این بود که اگه این تصمیم انتخاب یک پست رو یک هفته زودتر گرفته بودم،حتما پست دریا پری رو انتخاب می کردم اما بعد وقتی یه بار دیگه رفتم خوندمش،دیدم شامل نوشته های همین هفته میشه،پس هیچی نگفتم تا بعد اما متاسفانه یا خوشبختانه با پستی که گفتم رو به رو شدم و اون به نظرم بهتر اومد.

 

6-این سه تا پ.ن رو هم می تونستم به چند بند نوشته های بالایی اضافه کنم اما چکار کنم که مرض دارم و علاقه به نوشتن پینوشت دارم!!!

 

7-من

   سایه نشین تکلم عشقم،

   گیسوی بریده

   بر این بیم بی خسوف

   تا کی؟

   در این لهجه ملال

   من آن سر خوش_بی پرسشم

   که بغض جهان

   در گلوی بریده اش

   گره می خورد.

   در این نشیب شبانه

   تنها تنفس یکی فانوس آسمان است

   که مسیح مرا

   از مویه بر آدمی باز خواهد داشت.

   مسیح ساده نشین تکلم عشق!

1-پست قبلی من قرار بود فقط سه تا نقطه پررنگ باشه اما درست تو لحظه ای که می خواستم کلید ارسال رو بزنم ،از یه دوست برام یدونه مسیج اومد!جای اون سه تا نقطه اون مسیج رو نوشتم!....نه عاشق شدم-هنوز جراتش رو پیدا نکردم- و نه کسی عاشقم شده-اینقدر خوش شانس نبودم-،پس خیال همگی راحت!!!

2-امروز چیز خاصی نمی خوام بنویسم!پست خودم رو به صورت مهمان تو وبلاگ دریا پری آپ کردم.چیزی که نوشتم،جدای از پینوشتم،یه جور تمرین کردن بود!تا ببینم یا ببینیم که من می تونم چه غلطی بکنم!