آره راست می گی اینروزها یه چیزی که کم هم عجیب نیست و کم هم غریب نیست،داره زیر پوستم می دوه!ویراژ میده و منو گاهی اذیت می کنه و گاهی آروم!امروز تولد برادرم بود.دیشب تا ساعت از دوازده گذشت،هدیه تولدشو دادم. تعجب کرد و گفت چرا فردا نمی دی طبق معمول هر سال؟عکس بگیریم،شمع فوت کنم و کیک بخوریم و بعد هم هدیه باز کنیم!گفتم فردا شاید نبودم،قبل از رفتن خواستم هدیه تو رو داده باشم!.....چند نفر دیگه ای هم هستن که از من کادو تولد طلبکارن،تو فکر اونا هم هستم!قبل از رفتن باید همه کارامو انجام بدم.اینو حسم داره بهم می گه!شاید به خاطر همینه که چند روز پیش،بعد از چندین و چند سال شروع کردم به بر هم زدن خاطرات قدیم و به دوستم گفتم بگرد و یه نشونی برام بگیر از اونی که هفت سال پیش فقط به خاطر یه جمله گمش کردم.گمش کردم و دیگه پیداش نکردم!.......شاید به خاطر همینه که چند روز پیش به بهراد زنگ زدم و گفتم که بیا این قرارداد فی مابین رو به طور کامل کنسلش کنیم تا دیگه چیزی نمونده باشه این وسط.......شاید به خاطر همینه که دیروز بعد از مدتهای مدید به الهام زنگ زدم....شاید به خاطر همینه که این روزها دارم تمام گذشته خودمو مرور می کنم و دارم کارای خودمو راست و ریست می کنم!......شاید به خاطر همینه که امروز با وجود اینکه هیچ دل خوشی از مامانم نداشتم،براش یه هدیه گرفتم یا نه شاید به خاطر همینه که مامانم که هیچ وقت دلجویی کردن و طلب بخشش کردن رو بلد نبوده،دیشب که دید من این همه ناراحتم اومد منو بوسید و عذرخواهی کرد!یعنی اگه این مامان من حس مادریش هم گم و گور شده باشه و به خواب رفته باشه،پس دیگه به چه دردی می خوره!.......شاید به خاطر همینه...یا نه بذارید یه چیز دیگه براتون تعریف کنم...... همیشه هر جایی و وسط هر احساسی منیت و خودخواهی من هم یه جوری خودشو نشون می داد!همیشه شروع می کردم به توجه کردن به خودم!به اینکه آیا این حرکت،این احساس،این رفتار و یا حتی این آرزو برای من خوبه یا نه!یعنی اول خودم و بعد اون دیگری!...اما حالا اینطوری نیستم!حالا زیاد به خودم فکر نمی کنم.فقط دلم محبت کردن می خواد!می خوام مهربون باشم!مهربونی های بی دلیل!بدون اینکه فکر کنم جواب محبت هامو می بینم یا نه!اگه من لبخند می زنم،دیگه فرقی نمی کنه اون دیگری هم به روی من لبخند می زنه یا نه!اگه چند ماه اخیر زندگیمو حذف کنم،فقط یک بار و در مورد یه قضیه خاص اینطوری فکر کردم!بیش از یک سال قبل انجام کاری رو شروع کردم که مثل یه راز می مونه!آغاز اون کار هم پر از خودخواهی بود اما به یک ماه نکشیده،حسم تغییر کرد!دیگه خود_خویشتنم کوچکترین نقشی تو اون مسئله نداره.....و صد البته این حس دوست داشتن بی دلیل رو و بدون انتظار رو من در مورد میلاد هم داشتم و دارم(نمی دونم میلاد رو میشناسید یا نه!قبلا یه چیزایی در موردش گفتم.یکی از نشونه های کشف نشده زندگی من همین پسره....)اما خب،قضیه میلاد یه قضیه متفاوته!اصولا از اون نمیشه هیچ انتظاری داشت!....این روزها دیگه فکر نمی کنم که از فلان رابطه احیانا چه چیزی عایدم میشه یا از یه آسمون بی دریغ بودن ضربه می خورم یا نه!کی می دونه فردا چی میشه؟کی می دونه فردا آسمون چه رنگیه؟!کی می دونه من فردا هستم یا نه؟!کی می دونه فردا تو به من فرصت محبت کردن رو میدی یا نه؟!به این نتیجه رسیدم که فقط غرق بوسه شدن خوب نیست،غرقه بوسه کردن هم معرکه ست!به این نتیجه رسیدم که فقط شنیدن یه صدای غیر منتظره خوب نیست،تبدیل به یه صدای غیر منتظره شدن هم معرکه ست!به این نتیجه رسیدم که فقط مهربونی دیدن خوب نیست،پر از مهربونی شدن هم معرکه ست!.....چند وقتی هست که حتی برای هدیه خریدن هم یه شعف خاص دارم.با یه شوری مغازه به مغازه می گردم تا هدیه بگیرم برای کسایی که حتی ممکنه که یه نیم نگاه ساده هم به اون هدیه نندازن! اما برای من فرقی نمی کنه.فرقی نمی کنه که اون طرف می خواد چکار کنه!من کار خودمو می کنم!....این روزها برای خودم هم عجیبم.گاهی می ترسم!می گم نکنه آرامش قبل از طوفانم!همچین موقع هایی گریه م می گیره!می ترسم!نمی خوام این فرصتای اندک شاد بودن رو از خودم بگیرم!نمی خوام این فرصتای اندک و کمرنگ احساس خوشبختی داشتن رو از من بگیرن!.... گاهی هم پیش خودم می گم،اق-لیما،بیا از بیرون به خودت نگاه کن!بیا به این اق-لیما به عنوان یه نفر دوم نگاه کن!بیا با این دختر سابق آدم هم مهربونی کن! اما دست و دلم نمی ره به این کار!می ترسم این حس های خوبی که برات گفتم رو،از دست بدم! می ترسم دوباره خودخواهی های سابقم برگردن سر جای اولشون! و بعد همین سایه های کمرنگ حضور و همین لبخندهای گاه به گاه رو هم از دست بدم.می ترسم برای خودم گل بخرم یا هدیه بخرم!می ترسم اق-لیمای درونم که قایمش کردم سایه بندازه روی همه تصمیم ها و رفتارهام!می ترسم به این دخترک قایم شده،پر و بال بدم و بعد تو رو از دست بدم!و بعد دوباره بشم همون دخترک مغموم و پریشون!....می بینی،ترسها و پریشونیهام از چه جنس عجیبی هستن!.......می دونی،من عاشق بچه ها هستم.فقط پیش یه بچه کوچولو می تونم راحت باشم اما از لغت کودک درون بیزارم و شاید هم نفرت داشته باشم!یه چیزی به اسم کودک درون رو فقط بازی با کلمات می دونم!نمی دونم شاید چون با درون خودم سر جنگ دارم!شاید به قول اون دوست من تیشه برداشتم برای زدن به ریشه های خودم!......شاید اخلاق غریب اخیر من هم یه جور اعلام جنگ دادن به درونیات خودمه.نمی دونم.فقط امیدوارم به نقطه بدی نرسم. فقط امیدوارم......هم تو و هم چند نفر دیگه فکر می کنید که این عشقه که خزیده زیر پوست من اما ......می دونید،من بدون عشق نمی تونم زندگی کنم!نه اینکه عشق همه زندگی و شماره یک احتیاجات من باشه،نه! اما باید باشه!یه گوشه ای باید برای خودش لی لی بازی کنه و هر وقت که خواستم و جا داشت،بیاد به داد من و دل من برسه!اما دیگه اونقدر آرمانگرا به عشق نگاه نمی کنم یا شاید دیگه حس می کنم که ظرفیتشو ندارم که کاسه من داره کم کم پر میشه!پس می تونم مطمئنت کنم که عشق به اون معنی که تو فکر می کنی،سراغ من نیومده!اووه..خیلی دوره از من، خیلی دور......و برام جالبه که این کلماتی که برای تو بوی عشقو می دن،برای بعضی ها بوی یه افسردگی عمیق رو می دن! اما می دونید،اون چیزی که من اینجا می نویسم،اینجا ازشون حرف می زنم،اینجا برای تو لخت و عریانشون می کنم،همشون حقیقتا اما اشتباه نکن!همه زندگی من نیستن.همه ابعاد این زندگیه لعنتی!یه چیزایی هست که نمی تونم و نمی شه اینجا ازشون حرف بزنم!مثل همه شماها که این صفحه های سفیدو هنوز امانتدار و رازدار کاملی برای تمام مسائلتون نمی دونید!منم،پر از هزار و یک اتفاق مختلفم که فقط گوشه ای از اونها اینجا منعکس میشن!.....شما اینجا ابعاد تاریک زندگی منو نمی بینید!اینجا نمی خونید که تمام لحظاتی که تو طول روز می تونم خودم باشم و مال خودم باشم همون نیم ساعتیه که شبها پیاده روی می کنم!شما اینجا نمی خونید که من تو لحظه لحظه شبانه روز جون می کنم که زندگی کرده باشم!شما اینجا نمی خونید که من از یه سری کارای خودم بدم میاد!اینجا نمی خونید که تا چه حد این اق-لیما می تونه دختر بدی باشه!یا چقدر افسار گسیخته!یا چقدر لجوج و عصبی!یا چقدر بی رحم باشه!....اما خب،خیلی راحت من همه این ها هستم!.....و صد البته در کنار این ابعاد تاریک،من ابعاد روشنی هم دارم که باز شما ها اینجا نمی خونیدشون!ازشون خبر ندارین و رازهای بزرگ زندگی من هستن!......پس فقط با خوندن این چند کلمه نه میشه گفت که این دختر عاشق شده و نه میشه گفت افسرده ای شده که دوست داره بمیره!
اینروزها خیلی غریبم.مدام به فردا و ماه و سال های آینده فکر می کنم و به برگهای تقویمهای نیومده اما می دونی چیه؟خالی و سوت و کورن!حضور خودمو حس نمی کنم!.......کی می دونه فردا چی میشه و کی هست و کی نیست؟!
بچه ها،بچه ها،بچه ها!تختم،لباسام،کتابام،برگه های سفیدم و چشمام بوی مرگ و مردن گرفتن!بوشو دارم حس می کنم!حتی ابروهام هم خاکستری شدن!...و این همون چیزیه که زیر پوستم داره می دوه!و فکر می کنم این همون چیزیه که تو داری حسش می کنی!همون چیزیه که تو گفتی من تو مرزش گیر کردم!گاهی این ورشم و گاهی اونورشم!می فهمی که چی می گم؟!مدتیه که وقتی از این ور خیابون میرم اونور خیابون،وقتی شبها می رم زیر پتو،وقتی میرم زیر آب داغ دوش می گیرم، وقتی یک به یک قدم بر می دارم،و وقتی که ده ها کار دیگه انجام می دم،می گم این آخرین بار بود و منتظرم که دیگه تموم بشه!.....شاید این همون چیزیه که تو حسش کرده بودی!
پینوشت:
1- این ها که نوشتم حسیه که الان دارم!شاید حالا حالاها با من بمونن و شاید هم دو روز دیگه،هفته دیگه یا....چه می دونم چند صباحی دیگه از بین برن!
2-اون شعری که تو پست قبلیم نوشتم.یه ترانه،آهنگ،تصنیف یا چه می دونم کلماتین که زیبا شیرازی خونده اونا رو!خیلی سعی کردم که بتونم براتون اینجا بذارمش اما از اونجاییکه بی سوادم نتونستم!خودم به شخصه امروز به جرات می تونم بگم که نزدیک 50 بار گوشش دادم.رقم سرسام آوریه!مگه نه؟!....اگه تونستید حتما گوشش بدید،معرکه ست!
3- می دانی
من تمام عاشقانه های دنیا را
یا خوانده ام یا آنها را نفس نفس
آواز داده ام!
می دانی
پاییز در انها قدمی داشت
به سنگینی اشکهای من
و من
غریبانه می اندیشم که پاییز
به تقویم من هجوم آورده است!




