جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام!

خوبید؟!حالتون چطوره؟! این مدت که منو نمی خوندید،بهتون خوش می گذشت؟!........از این به بعد اینجا می نویسم.تو این خونه ای که هنوز شاید یکمی غریبه باشه!اما خب باید می اومدم اینجا.می دونم کوچم باعث میشه که یه سری از خواننده هامو از دست بدم اما خب،کاریش هم نمی تونم بکنم.همه چیز که همیشه بر وفق مراد نیست.هست آیا؟!.....البته زیاد دلم دیگه برای اون خونه تنگ نمیشه.از بس که من نامردم !دل کندن یکمی برام از حد متعارفش آسونتره.بعضی وقتها دلم تنگ میشه اما خیلی کم.حالا دیگه بیشتر با اونجا احساس غریبی می کنم.قبلا همیشه اولین وبی که باز می کردم همون خونه اون خانم ابرو پیوندیه بود اما الان شاید ششمین وب هم نباشه!......بگذریم!

 

پینوشت:

 

1-من حدود یک هفته نیستم.پست بعدی من احتمالا آخر هفته آینده.لطفا تا اون زمان همتون بیاین حاضری خودتونو بزنید که مطمئن بشم آف یا ایمیلی که براتون گذاشتم به دستتون رسیده.....ممنونم!

 

2-تا یه مدتی من بدون آدرس براتون کامنت می ذارم.لطفا اگه من رو قبلا لینک کردید،عوضش نکنید.منظورم اینه که منو با این آدرس لینک نکنید.....ممنونم!

 

3-میشنوید؟!...صدای آهنگ وبلاگ رو می گم!زحمتش رو یه دوست عزیز کشیده.نابخشوده گرامی!....امیدوارم بتونم جبران کنم و دعا می کنم که بخشوده بشی،بیژی جان!....ممنونم!

 

4-مثل کبوتری خیس در مه می لرزم به خویش

   از هراس تنهایی

   مرا کدام عصیان اینگونه

   در پگاه نخستین هم نفس حوا نمود؟

 

نمی دونم چطور شد که امروز از صبح یاد تو افتاده بودم.تو ذهنم بود که شب میام خونه بشینم اون فیلمای قدیمی رو ببینم اما اصلا حس و حالشو ندارم.اوووووه از میون اون همه سی دی کدومشونو انتخاب کنم؟! تازه اون فیلم اصلیه،همون آخریه رو می گم،رو هنوز از امین نگرفتم.نامرد دو ساله که قولشو به من داده اما هنوز نفرستاده!!!!........داشتم می گفتم یاد تو افتادم.یاد اولین باری که باهات برخورد داشتم.پایین پله ها ایستاده بودم و داشتم با یکی از بچه ها حرف می زدم که یهویی دیدم یکی محکم خورد به من!!بلللللللله،میمیک عزیز ما!!چقدر بابتش عذر خواهی کردی و تو نمی دونستی که من چند وقته که میشناسمت!که تو مدتهاست تو خونه ما اسباب خنده مونو فراهم می کنی که ما همه تو رو دوست داریم.جالبه نه؟!.....از کی شدی یکی از دوستای فابریک ما؟!.....از کی شدی کسی که ماها بیشتر از هرکسه دیگه ای باهاش راحت بودیم؟!.......یادت میاد تو اون شهرک دور از شهر بعد از اون همه گیری که بهت دادم آخرش رفتی برام پفک گرفتی،همون پفکی که همشو بچه ها خوردن و دریغ از یه ذره که خودم بخورم!.....یادته زیر اون آبشار خیس خیس شده بودی ولی باز هم از رو نمی رفتی؟.....یادته هر وقت زنگ می زدی،اگه تلفن خونه مشغول بود سریع می گفتی همین حالا زنگ می زنم و آمارت رو میدم و من که از خنده ریسه می رفتم!.....وای که اون موقع چه خنده هایی داشتم!......یادته اون بعدازظهر که تو حیاط دانشگاه دعوات شد و من دستتو جلوی اون همه آدم گرفتم و کشیدمت اونور و باهات دعوا کردم که اینارو ول کن و بچه ها که تا چند روز منتظر بودن دفتر فرهنگی ما دو تا رو بخواد!.....آخ که چقدر این بهراد بیچاره از دست تو حرص خورد.......حالا انگار قرنها از اون سالها گذشته.......می دونی سنگینی چند قرن رو روی دوشم دارم.خیلی وقته که ندیدمت.اون همه دوستی چطور این همه کمرنگ شد.مگه دوستی قوی و جونداری نبود؟.......مگه هر وقت که من رو تو راهرو دانشگاه می دیدی،بدو بدو منو نمی کشوندی یه گوشه ای و یه دختری رو نشونم نمی دادی و نمی گفتی اق-لیما نظرت در مورد این چیه؟ و من که همیشه با تو از خنده ریسه می رفتم.اما حالا تو ازدواج کردی و اینقدر نامرد بودی که منو برای عروسیت دعوت نکنی! منی که این همه منتظر جشن تو بودم و دوست داشتم اون رقص حمومک مورچه داره تو رو دوباره ببینم.مگه قولشو به من نداده بودی؟!......خیلی وقته که ندیدمت!آخرین باری که به یه نوعی رویتت کردم،اون موقعی بود که امین عکس خودت و خانمت رو نشونم داد!چقدر عوض شده بودی؟دیگه اون پسر خوشتیپی که دل از همه می بردی نبودی!یه شکم حاج آقایی به هم زده بودی و سنت هم خیلی بالا رفته بود..........آره،گذشته و کاریش هم نمیشه کرد.آدمها میان و میرن.این رسم روزگاره،کاریش هم نمیشه کرد!......فقط اینکه،مواظب خودت باش،دوست عزیز من!

از دیشب دلم گرفته،طبق برنامه همیشگی!این دلگرفتگی هم خیال نداره دست از سرم برداره،همیشه هست،هر از چند گاهی یه خواب کوچولو و بعد یه بیداری مدت دار!خب،خیالی نیست،می گذره.......

شب می خوابم و صبح بیدار می شم.چشمام که باز میشه دوباره این بغض لعنتی هجوم میاره و باز هم منم که باید بگم خب خیالی نیست،می گذره.....

واقعا معلومه امروز حوصله ندارم.منی که همه حساب و کتابام ذهنی بود امروز حتی نمی تونم درست از ماشین حساب استفاده کنم.مدام دکمه ها رو اشتباه می زنم.مدام دکمه های کیبورد از زیر دستم فرار می کنن.نه،دیگه به این نمی تونم بگم خب،خیالی نیست و می گذره......باید حساب شعبه جدید رو باز کنم و تکلیفشون رو روشن کنم.کمرم رو صاف میکنم،یه نفس بلند و نگاه می کنم به مانیتور و شروع می کنم به امتحان خودم!نه،دست راستم هنوز به فرمان منه،دکمه های اعداد،دکمه اینتر،نشانه های چهار جهتی،دکمه های تغییر زبان و فونت همشون زیر دستم میان.پس می تونم یه لبخند کجکی بزنم.عجیبه امروز دوست ندارم کارم تموم بشه!دوست دارم کار کنم و فکر کنم،کار کنم و فکر کنم،کار کنم و فکر کنم.......

آره،دوستم راست میگه!باید روی خودم کار کنم،باید ببینم چند مرده حلاجم!باید این تیغی رو که مدام می زنم به وجودم،این بار مثل یه جراح حاذق ازش استفاده کنم.این بار باید جراحتهای کهنه رو برای بخیه زدن های درست و حسابی باز کنم.باز کنم و ببینم این همه تعفن از کجا میاد!از کدوم راه دور،از کهکشان کدوم قلب به این دل بیچاره من راه پیدا کرده!

مگه نه اینکه باید بایستم؟باید روی همین دو پای لرزونم بایستم؟مگه نباید قوی باشم؟چه ایرادی داره که مچ دستم مشکل داره،که به خاطرش بعضی کارایی رو که دوست داشتم انجام ندادم،هیچ ایرادی نداره!باز قدرت این دو تا دستم در حدی هست که بتونم باهاشون دست قلبم رو بگیرم،گونه هامو نوازش کنم،این اشکای در به در رو پاک کنم و برای این روح آواره مادری کنم،مادری کنم،مادری.....

کاری نمیشه کرد باید بپذیرم،باید تمام مختصات زندگیمو،باید تمام آرزوهای بربادرفته،روزهای از دست داده،اشکهای ارزونی که فروخته شدند،کلماتی که به حراج گذاشته شدند رو بپذیرم. باید بپذیرم که این قلب تک و تنهای من غریبه ایست که حتی اگه هیچوقت نتونست نقش اول قصه زندگی کسی رو بازی کنه،باز هم نباید بهش ایرادی بگیرم.باید باز هم قبولش داشته باشم.باید هواشو داشته باشم.باید از تنهایی درش بیارم.باید،این بایدهای غریب رو به خوردش بدم!......باید به این قلب تکیده_لعنتی_دوست داشتنی خودم بفهمونم که تو مجبور نیستی به هیچ کس جواب پس بدی غیر از خودت!که تو باید آیینه خودت باشی!باید خودت رو درون خودت ببینی!بذار هر کسی هر چیزی دوست داره بگه(ببین،اینو هزار بار بهت گفتم!یادت میاد تو اون خونه بنفش هم هزار بار بهت گفتم بذار هر کسی هر چی دوست داره بگه)تو به فکر خودت باش،دست خودت رو بگیر.دختر خوب،آدم باش!......آدرس خونت عوض شده،نمای ظاهریش تغییر کرده،اسمش یه چیزه دیگه ست اما تو همونی!همونی که باید آدم باشه،باید دختر آدم باشه!.....باید به این اق-لیما بفهمونم که اگه حس می کنی تو یه جزیره غریب رابینسون کروزوئه وار تنها موندی،اگه هیچ صدایی نمی شنوی،اگه تو سیصد و شصت و پنج روز سال،سیصد و شصت و چهار روزش در به دری،باز هم غصه نخور! اگه محرومیتهای قلبت،یه آرزوهای ساده ایست که برآورده کردنشون خیلی ساده ست اما برای خلقشون کسی نیست،باز هم غصه نخور،غصه نخور.....باید به خودم امید بدم که یه روز هم خورشید برای تو طلوع می کنه،که یه روز هم لبخند خدا به نام تو سند می خوره،باید با این امید زندگی کنم که چه بسا اگه تا آخر این نفس کشیدنهای سخت و عذاب آور و دردآور هم نه خورشیدی طلوع کرد و نه لبخندی سند خورد،لا اقل عبور این لحظه های کشدار راحت تر باشه!

از پشت شیشه قدی به بیرون نگاه می کنم اما مثل قبل زیاد نمی تونم دوام بیارم.چشمام دیگه همراه خوبی نیستند.گرما و دردشون کمتر شده اما با نور قهرن!بیشتر از چند ثانیه اندک نمی تونن نور رو تحمل کنن!چشمام پر میشه از ستاره هایی که مطمئنا واقعی نیستند.خیالیند،خیالی.......بگذریم!

پینوشت:

1-این ها رو برای دل خودم نوشتم.شماها می خونیدشون اما دوست ندارم به خاطرش با یه نیشخند بهم نگاه کنید یا به من دهن کجی کنید یا به من تیکه بندازید.من با وجود این همه غم هنوز هم از خیلی های دیگه قویترم یا شاید موفق تر.که شاید یکی تو پله دوم زندگی احساس خوشبختی کنه اما من پله 10 یا 100 هم برام کمه!می خوام بلند باشم،خیلی بلند،خیلی... می دونستید حضرت آدم خیلی بلند بود،خیلی زیاد! در روایتها آمده آنقدر بلند که اگر بر روی کوهی می ایستاد،می تونست سر به آسمان اول بساید و صدای راز و نیاز فرشتگان را بشنود.... من می خواهم همونقدر بلند باشم...........یه چیز دیگه،تمام دلتنگیهای من رو لطفا به اون آقایی که یه روز بود و حالا نیست نسبت ندید!.......شونه من هم مثل شونه خیلی از شماها رد دردهای بسیاری رو به روی خودشون تجربه کردن!پس همونطوری که به خودتون نگاه می کنید،به من هم نگاه کنید......

2-دیروز وقتی رفتم سر کار،متوجه شدم که گوشیم شارژ نداره،مجبور شدم نیم ساعت به راهم اضافه کنم-فقط برای یه تماس کوچولویی که امکان برقراریش فقط 1% بود و در صورت انجام هم مطمئن بودم بیشتر از دو دقیقه طول نمی کشه-و شارژر رو بردارم.اما اون دوست تماسی نگرفت.ولی یه عزیز دیگه اس ام اس بارونم کرد و پر از شادی....دریا ممنونم،از این همه لطفت! می دونی اون پرادوئه از همه باحال تر بود.

3-لا لا گل مریم لالا عزیز من!

   لالا گل مریم لالا عزیز من!

   دیگه وقتش رسیده تو آغوشم بخوابی

   باید برای فردا جای خورشید بتابی!

یادمه یک یا دو سال پیش یه ترانه ای بود که وحید می خوند:"هیچکی منو دوست نداره!"........من رو هم خیلی وقته که کسی دوست نداره!.......یدونه ورق دولوی بی ارزش شاید! یا نقطه ای که به هیچ جا وصل نیست. یا اون قطره آخر نوشابه که هیچ کس حوصله نمی کنه به خاطرش قوطی رو کج کنه........نمی دونم ......هیچی نمی دونم!.......

حالا دوست دارم بنویسم.حالا که جای برای نوشتن ندارم دوست دارم بنویسم.عادت کردن به چیزی هم بد است!!!از وقتی که وبلاگ راه انداختم دیگه کامل بی خیال دفتر خاطرات شدم.اون همه خاطره نویسی یه مرتبه کات شد و رفت پی کارش!...این چند روزه هم حس می کردم از ننوشتن و راحت بودن و تو یه کلام ارضای حس تنبلیم خوشنودم اما........امشب که دارم وبلاگ بچه ها رو می خونم بهتون حسودیم شد.من همون اتاقک بنفش خودمو می خوام.همونجا که توش داد زدم و توش رقصیدم و توش خندیدم و توش خودمو به در و دیوار زدم.من همون خانم ابرو پیوندیه رو می خوام!!!!!!!!!!

دیگه بسه لوس بازی! اق-لیما، لطفا آدم باش!......

هنوز آدرس اینجا رو به هیچ کس ندادم،هیچ کدومتون اینجا گذرتون نمی افته!منم تو این اتاقک سرد و غریبه برای خودم و با خودم حرف می زنم!.....چرا آخه خونه من پر از مین شد؟؟؟؟!!!!!!!!