از دیشب دلم گرفته،طبق برنامه همیشگی!این دلگرفتگی هم خیال نداره دست از سرم برداره،همیشه هست،هر از چند گاهی یه خواب کوچولو و بعد یه بیداری مدت دار!خب،خیالی نیست،می گذره.......
شب می خوابم و صبح بیدار می شم.چشمام که باز میشه دوباره این بغض لعنتی هجوم میاره و باز هم منم که باید بگم خب خیالی نیست،می گذره.....
واقعا معلومه امروز حوصله ندارم.منی که همه حساب و کتابام ذهنی بود امروز حتی نمی تونم درست از ماشین حساب استفاده کنم.مدام دکمه ها رو اشتباه می زنم.مدام دکمه های کیبورد از زیر دستم فرار می کنن.نه،دیگه به این نمی تونم بگم خب،خیالی نیست و می گذره......باید حساب شعبه جدید رو باز کنم و تکلیفشون رو روشن کنم.کمرم رو صاف میکنم،یه نفس بلند و نگاه می کنم به مانیتور و شروع می کنم به امتحان خودم!نه،دست راستم هنوز به فرمان منه،دکمه های اعداد،دکمه اینتر،نشانه های چهار جهتی،دکمه های تغییر زبان و فونت همشون زیر دستم میان.پس می تونم یه لبخند کجکی بزنم.عجیبه امروز دوست ندارم کارم تموم بشه!دوست دارم کار کنم و فکر کنم،کار کنم و فکر کنم،کار کنم و فکر کنم.......
آره،دوستم راست میگه!باید روی خودم کار کنم،باید ببینم چند مرده حلاجم!باید این تیغی رو که مدام می زنم به وجودم،این بار مثل یه جراح حاذق ازش استفاده کنم.این بار باید جراحتهای کهنه رو برای بخیه زدن های درست و حسابی باز کنم.باز کنم و ببینم این همه تعفن از کجا میاد!از کدوم راه دور،از کهکشان کدوم قلب به این دل بیچاره من راه پیدا کرده!
مگه نه اینکه باید بایستم؟باید روی همین دو پای لرزونم بایستم؟مگه نباید قوی باشم؟چه ایرادی داره که مچ دستم مشکل داره،که به خاطرش بعضی کارایی رو که دوست داشتم انجام ندادم،هیچ ایرادی نداره!باز قدرت این دو تا دستم در حدی هست که بتونم باهاشون دست قلبم رو بگیرم،گونه هامو نوازش کنم،این اشکای در به در رو پاک کنم و برای این روح آواره مادری کنم،مادری کنم،مادری.....
کاری نمیشه کرد باید بپذیرم،باید تمام مختصات زندگیمو،باید تمام آرزوهای بربادرفته،روزهای از دست داده،اشکهای ارزونی که فروخته شدند،کلماتی که به حراج گذاشته شدند رو بپذیرم. باید بپذیرم که این قلب تک و تنهای من غریبه ایست که حتی اگه هیچوقت نتونست نقش اول قصه زندگی کسی رو بازی کنه،باز هم نباید بهش ایرادی بگیرم.باید باز هم قبولش داشته باشم.باید هواشو داشته باشم.باید از تنهایی درش بیارم.باید،این بایدهای غریب رو به خوردش بدم!......باید به این قلب تکیده_لعنتی_دوست داشتنی خودم بفهمونم که تو مجبور نیستی به هیچ کس جواب پس بدی غیر از خودت!که تو باید آیینه خودت باشی!باید خودت رو درون خودت ببینی!بذار هر کسی هر چیزی دوست داره بگه(ببین،اینو هزار بار بهت گفتم!یادت میاد تو اون خونه بنفش هم هزار بار بهت گفتم بذار هر کسی هر چی دوست داره بگه)تو به فکر خودت باش،دست خودت رو بگیر.دختر خوب،آدم باش!......آدرس خونت عوض شده،نمای ظاهریش تغییر کرده،اسمش یه چیزه دیگه ست اما تو همونی!همونی که باید آدم باشه،باید دختر آدم باشه!.....باید به این اق-لیما بفهمونم که اگه حس می کنی تو یه جزیره غریب رابینسون کروزوئه وار تنها موندی،اگه هیچ صدایی نمی شنوی،اگه تو سیصد و شصت و پنج روز سال،سیصد و شصت و چهار روزش در به دری،باز هم غصه نخور! اگه محرومیتهای قلبت،یه آرزوهای ساده ایست که برآورده کردنشون خیلی ساده ست اما برای خلقشون کسی نیست،باز هم غصه نخور،غصه نخور.....باید به خودم امید بدم که یه روز هم خورشید برای تو طلوع می کنه،که یه روز هم لبخند خدا به نام تو سند می خوره،باید با این امید زندگی کنم که چه بسا اگه تا آخر این نفس کشیدنهای سخت و عذاب آور و دردآور هم نه خورشیدی طلوع کرد و نه لبخندی سند خورد،لا اقل عبور این لحظه های کشدار راحت تر باشه!
از پشت شیشه قدی به بیرون نگاه می کنم اما مثل قبل زیاد نمی تونم دوام بیارم.چشمام دیگه همراه خوبی نیستند.گرما و دردشون کمتر شده اما با نور قهرن!بیشتر از چند ثانیه اندک نمی تونن نور رو تحمل کنن!چشمام پر میشه از ستاره هایی که مطمئنا واقعی نیستند.خیالیند،خیالی.......بگذریم!
پینوشت:
1-این ها رو برای دل خودم نوشتم.شماها می خونیدشون اما دوست ندارم به خاطرش با یه نیشخند بهم نگاه کنید یا به من دهن کجی کنید یا به من تیکه بندازید.من با وجود این همه غم هنوز هم از خیلی های دیگه قویترم یا شاید موفق تر.که شاید یکی تو پله دوم زندگی احساس خوشبختی کنه اما من پله 10 یا 100 هم برام کمه!می خوام بلند باشم،خیلی بلند،خیلی... می دونستید حضرت آدم خیلی بلند بود،خیلی زیاد! در روایتها آمده آنقدر بلند که اگر بر روی کوهی می ایستاد،می تونست سر به آسمان اول بساید و صدای راز و نیاز فرشتگان را بشنود.... من می خواهم همونقدر بلند باشم...........یه چیز دیگه،تمام دلتنگیهای من رو لطفا به اون آقایی که یه روز بود و حالا نیست نسبت ندید!.......شونه من هم مثل شونه خیلی از شماها رد دردهای بسیاری رو به روی خودشون تجربه کردن!پس همونطوری که به خودتون نگاه می کنید،به من هم نگاه کنید......
2-دیروز وقتی رفتم سر کار،متوجه شدم که گوشیم شارژ نداره،مجبور شدم نیم ساعت به راهم اضافه کنم-فقط برای یه تماس کوچولویی که امکان برقراریش فقط 1% بود و در صورت انجام هم مطمئن بودم بیشتر از دو دقیقه طول نمی کشه-و شارژر رو بردارم.اما اون دوست تماسی نگرفت.ولی یه عزیز دیگه اس ام اس بارونم کرد و پر از شادی....دریا ممنونم،از این همه لطفت! می دونی اون پرادوئه از همه باحال تر بود.
3-لا لا گل مریم لالا عزیز من!
لالا گل مریم لالا عزیز من!
دیگه وقتش رسیده تو آغوشم بخوابی
باید برای فردا جای خورشید بتابی!