بنا بر دلایلی تصمیم گرفتم که از اینجا به یک سرای دیگه ای اسباب کشی کنم...این هم آدرس جدید من!....باشد که همچنان دوستان خوبی باشیم!
![]() |
![]() |
![]() |
بنا بر دلایلی تصمیم گرفتم که از اینجا به یک سرای دیگه ای اسباب کشی کنم...این هم آدرس جدید من!....باشد که همچنان دوستان خوبی باشیم!
بهش میگم پس این چه وضعیه؟ایتالیا هم که باخت... میگه آره!نمی دونم چرا طرفدار هر تیمی که میشم،می بازه!...سرم رو کج می کنم و می خندم و میگم حالا تو رو خدا بیا طرف دار آلمان باش!...مظلومانه میگه باشه! فقط به خاطر تو آلمان قهرمان جام میشه!...خیالم از قولش که راحت میشه،با قیافه حق به جانبی سرم رو تکون میدم و مطمئن میگم البته زیاد هم به قول تو نیاز ندارم!...می پرسه که چرا؟...میگم آخه این دفعه باید با ترکیه دست و پنجه نرم کنه!...باز می پرسه که چه ربطی داره؟...با تاسف سرم رو تکون می دهم و نک و ناله می کنم که یعنی تو بعد از این همه روز بازی متوجه نشدی که خدا اهل ترکیه ست؟ فقط تنها ایرادش اینه که دیر میشینه پای بازیای ترکیه!وقت اضافه که شروع میشه تازه تلویزیونش رو روشن میکنه!... از خنده ریسه میره!!!!...بعد بهش گیر میدم که منو می بری ترکیه؟می خوام مقیم بشم.می خوام ترک بشم.می خوام هم وطن خدا بشم....یک ریز میگم و میگم...میگم اون وقت میرم خونه خدا رو پیدا میکنم.یهو می پرسم به نظرت خدا کجا زندگی میکنه؟...جدی میگه فکر کنم یه ویلایی توی ساحل آنتالیا داشته باشه!...میگم خوبه!پس میرم اونجا!...میگه بعد ازش چی می خوای و زل میزنه توی چشمام!...یکمی با ادا سرمو تکون میدم و میگم قربونت بشم...مطمئن باش که تو رو نمی خوام!...بلند بلند میخنده و میگه بی شرفی دیگه!...
*کامنت های پست قبل کامل جواب داده شد!
بعد نوشت:
۱-امشب خدا اصلا تلویزیونش رو روشن نکرد....
۲-بعضی شب ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنم...بعضی از حرف ها رو هم ایضا...بنابراین بعضی از آدم ها هم هیچ وقت از یادم نمیرن...پس فراموش نمی کنم که تو به من گفتی از یک زن فاحشه بدترم...بنابراین فراموش نمی کنم که به من گفتی اگه به تو اجازه بدن حتی تن به خود فروشی میدی...بنابراین فراموش نمی کنم که به من گفتی تو پی الواتی گری هستی...هیچ وقت فراموش نمی کنم...و همین!...و تمام!
حالا عصر است.یک ساعتی مانده که به غروب برسیم...همه را از خانه بیرون کرده ام.البته تنهای تنها هم نیستم.خواهرکم گوشه اتاق خواب که چه بگویم،به روایتی مرده است و این هم حتما نتیجه یک ترم درس نخواندن است و بس و جانی که از آدمی گرفته می شود در شب های تار امتحان...
فکر که می کنم،می بینم یکی از اختلاف های قدیمی من و آقای پدر حساسیتی بود که من همیشه به خرج می دادم که مثلا با این لیوان آب نخور.قاشقت را در ظرف غذای من فرو نکن و از این قسم رفتارها...به شدت همیشه معتقد بودم که غذا خوردن و انجام کارهای شخصی آدابی دارد که پرهیز کردن از آن برابر است با عقوبت وحشتناکی که چه بخواهید و چه نخواهید بر سرتان آوار می شود.خودم را می گویم البته!که داد می زدم و ظرف غذایم را بر می داشتم و می رفتم چند متری آن طرف تر و قهر می کردم و پشتم را می کردم به جمع و بساط ناز و ادایی که تا ساعتی در خانه بسان یک حکومت نظامی بر قرار میشد...
سالهای دور گذشته پدرم همیشه مرا به روزهای آینده حواله میدادند که ازدواج کرده ام و آن وقت مرا می بینند که چگونه ذلیل شوهر شده ام و لیوان آبم که سهل است حتی ظرف ناهارم را هم با او به شراکت گذاشته ام.من هم که البته همیشه با زبانی دراز معتقد بودم که اصلندش هم!و اینگونه نمی شود...خب می دانید بچه بودیم.فهممان نمی رفت که تو الان دنیا دیده نیستی.اما چند صباحی که گذشت،چشم و گوشمان که باز شدم و پرده راز که از دست برون افتاد فهمیدم که نه!همچین هم نیست و علی آباد هم گویی برای خویش شهری ست بس دل انگیز!...
البته شما که همگی از اهالی فن هستید و شانه به شانه هر چه حرفه ای ست میسایید اما خب به فراست دریافتم که ارتباطی که آدمی با معشوقش یا با همسرش دارد از زمین تا به آسمان متفاوت است...نه بحث از سر راحتی ست و اینکه بخواهی با طرفت حس یکی شدن داشته باشی و نه اینکه دست بر قضا در اعم موارد با کسی رو به رو می شوی که هر چه از بهداشت فردی می داند در حد تیم ملی مالدیو است...بحث سر این است که گاهی بعضی بحث ها جایی دارد و مکانی و البته زمانی...اصولا طنز تلخی می شود که تو به همسرت بگویی این لیوان شخصی من است...چرا؟...ای بابا!همسرت است دیگر!نمی شود که اینجا هر چیزی را گفت.نمی شود گفت که همسرت است و تو با او هزار و یک چیز خوردنی مشترک داشته ای و حالا بیایی بگویی هر که به راه خویش و هر که با لیوان خویش...
چند صباحی قبل تر شاهد گفتگوی دو نفری بودم که می دانستم در آغوش هم جولان ها داده اند...دخترک قصه آینه را گرفته بود جلوی پسرک قصه و شانه مویش را هم داده بود دستش که زلف شانه کند و بر باد دهد دل دخترک را که شنیدم به دخترک گفت ناراحت نمیشی که از برس تو استفاده می کنم؟ و البته دخترک هم آنچنان نگاه عاقل اندر سفیه ی به پسرک بخت برگشته انداخت که او سهل است،من هم زهله ام آب برفت اساسی!
پینوشت:
1-حالا یکی بیاد به من بگه این چی بود که نوشتی؟...حالا نوشتنت بخوره توی سرت.چرا دیگه این مدلی نوشتی...کوفت می دانید چیست؟...همین است که من الان به آن گرفتار شده ام!
2-راستی بگو ببینم این بار آخری امن بود؟.....یک دهنی از تو سرویس کنم...که دنبال ورژن امنش می گردی!!!!عجبا....بازی،بازی!با دم شیر هم بازی؟....بیام بخورمت؟!
3-اگه زشت نباشه.اگه بی کلاسی نباشه می خوام بگم که من تا حالا هیچ کتابی از جی.دی.سلینجر نخوندم...یعنی شما میگید خیلی کار اشتباهی کردم؟البته زیاد خودتون رو ناراحت نکنید.چون از ناطور دشت شروع کردم.از امروز شروع کردم به خوندنش!
4-این روزها مدام قرعه به ناممان در می آید که برویم سفر...حالا هم یک سفر چند روزه که اداره،مادر محترممان را میهمان کرده و ایشان هم البته می توانند یک همراه با خود ببرند و باز هم البته ایشان علاقه مند هستند که ما را با خود ببرند...حالا ما مانده ایم که چه کنیم؟آخر ما از مشهد خوشمان نمی آید!
5-یک پیشنهادی دارم...میزان لذت بردنت از بازی های امسال رو ببخش به من،تا من بیشتر لذت ببرم!
6-شالی بر گردن
چهره خود را در کف دستم می گیرم
فریاد میزنم در حیاط:عزیزانم!
جشن کدام هزاره بیرون برپاست؟ ...(بوریس پاسترناک)
مثل همیشه بعد از پیاده شدن،سرم رو از شیشه ماشین می برم داخل تا بگم مرسی،خوش گذشت و بعد هم بشنوم تو عزیز دلمی...که اینبار فرصت نمیده چیزی بگم.میگه "این روزها که فرصت داری بشین پای کتاب خوندن."...به کتاب توی دستم نگاه می کنم.جدا چرا تا حالا من کتاب کوری رو نخوندم؟هر چقدر بهش گفتم خودمون نمونه همین کتاب رو توی کتابخونه مون داریم،به خرجش نرفت.گفت می خوام کتاب خودم رو بخونی.این شد که من رو هم دچار وسواس فکری کرد.تا کتاب رو می گرفتم دستم،به جای انگشتام روی جلد کتاب نگاه می کردم و فکر می کردم ممکنه همین جا،جای انگشتای اون بوده باشه وقتی که کتاب رو می خونده!بعد فکر می کردم پس در یک قیاسی الان انگشتای من حلقه شدن دور انگشتاش!به خاطر همین زنگ زدم و خبر کشف این مهم رو بهش دادم.گفت عزیزم خوب شد من یک کتاب فلسفی ندادم بخونی.یا اگر یک کتاب علمی می دادم چی میشد؟بعد با یک حالت توبیخانه ای گفت بشین بخون،ادا در نیار.ببینم تا 10 روز دیگه می خونیش!...من هم نشستم خوندم و خوندم و خوندم...فردا صبح دیگه کتاب رو تموم کرده بودم و البته به یک کشف دیگه هم نایل اومده بودم...صبح باهاش تماس گرفتم.یک بار،دو بار،سه بار...و این یعنی من می دونم که تو سرکار،سرت شلوغه و با اولین تماسم اگه جواب ندادی،باید منتظر تماس خودت باشم اما اینبار کار مهمی دارم و نمی تونم منتظر باشم...یک چند دقیقه ای گذشته بود که زنگ زد و گفت چی شده؟گفتم کتاب رو کامل خوندم.دلخورانه گفت نمی تونستی اینو بعد بگی؟گفتم اینو که نمی خواستم بگم.می خواستم بگم این آدمای رمان کوری که همشون هم کور شده بودند چرا هیچ کدومشون به این فکر نیفتادن که بچه دار بشن؟چه بسا نسل بعدی همچین مشکلی نداشته باشه!لااقل زن دکتر باید تن به این امتحان می داد.بعد گفتم تازه از این هم مهمتر چطور اینها توی اون بازداشتگاه این همه سوار سر و تن هم میشدن اما این وسط هیچ کدومشون بچه دار نمیشدن؟...در جواب من،بعد از چند لحظه ای سکوت فقط گفت کاری نداری؟یعنی اینکه جدا کاری نداری؟من خیلی کار دارم!...عصر که بهم زنگ زد طلبکار بودم!که این سوال ها رو از سر تفنن نپرسیدم!گفت کره بز از وقتی زنگ زدی دارم فکر می کنم که راست میگی چرا اینها هیچ کدوم بچه دار نشدن یا چرا هیچ کدومشون به این فکر نکردن اگه بچه دار بشن چی میشه؟...ولی خب البته من دیگه از صرافت این سوال افتاده بودم.وقتی که گفتم برای من دیگه اهمیتی نداره و تو باید همون زمان بهش فکر می کردی،یعنی اینکه مثل یک بچه کوچولو برای سرگرم شدن به یک بازیچه دیگه احتیاج دارم.اینه که بهش گفتم می دونی الان من چی دلم می خواد؟می دونستم که نمی دونه!من آیس پک می خواستم با طعم طالبی!...از نظر اون،من و سلیقه م باید یک دوره خود درمانی بریم خودمون رو ببندیم به تخت!
پینوشت:
1-پینوشت نداریم...
2-از آیکون خنده توی یاهو مسنجر بدم میاد...
۳-در راستای بی کلاس بودنمان،ما یکی از علاقه مندان پر و پا قرص والی شده ایم...به خصوص ترانه خانومی...
۴-این روزها کارمان شده است لوس کردن خودمان...از صبح که دفترمان و کار و کسبمان با پسرک بخت برگشته آغاز می شود و تا پاسی از شب گذشته که غنوده در آغوش آقای پدرمان به اتمام می رسد...هی خودمان را لوس می کنیم و هی لوس می کنیم بدون آنکه بترسیم از عواقبش که ممکن است چه بر سرمان بیاورد این امر بیخود خود لوس کنی...گاهی به ماساژ دادن دست و پای آقای پدر ختم می شود و گاهی به اتو کردن تکه ای از لباس هایشان...و گاهی هم که می بینند اخلاق ما خیلی نرمال است و راه دارد اساسی،در این نیمه شبانی که هر شب کانال تی وی یا بر روی ZDF است و یا ARL و فوتبال می بینیم و جو زده می شویم و داد و هواری می کنیم،گاهی سری کج می کنند آقای پدر و از ما می خواهند لحظه ای برایشان بگذاریم کانال محبوبشان تا ببینند VOA چه می گوید.ما هم که البته هر شب شفقت از سر و رویمان نمی بارد.گاهی مهربان هستیم و گاهی هم نه...
۵-این روزها حوصله بوق زدن برای هیچ کسی را هم ندارم.همه موظف هستند که خودشان مرا ببینند.عواقب ندیدنشان هم به پای خودشان است و بس...این که نمی شود کار که ما فقط مدام ببینیم و مسئولیت دیدن بقیه هم بر گردن ما سنگینی کند و راه فراری هم نداشته باشیم...از همین روی آقا،خانم نمی بخشم...نه که الان و برای مدتی کوتاه،که بلکه برای مدتی طولانی می روم لاین کناری و نمیایم طرف کسی و تا اطلاع ثانوی به سلام کسی هم پاسخی نمی دهم...گاهی فکر می کنم برای تمام دفعاتی که من منتظر بودم،بقیه چقدر باید بروند به لاین کناری؟...می توانی حساب کنی؟یا برایت بشمارم؟باور کن زیاد می شود...دیگر از بادی که درون غبغبی ولوله کند،خوشم نمی آید!...
۶-برید بخونید.من که خوشم اومد...میگم این دخترک قبلا هم بوده یا نه؟از وقتی که بودنشون نمود بیشتری پیدا کرده،نوشته های تو هم بهتر شده... اینجا رو بخونید.
۷-دیدید که پینوشتی نداشتیم...
۸-من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم ...(شاملو)
می خواهم بگویم هر وقت که مارتیک گوش دادی،یاد من بیفت.هر وقت که صدای قشنگ مارتیک میان فضای اتاقت پخش شد که...دست من ادامه شاپرکاست،وقتی از شعله تو گر میگیره...اشک من از جنس بغض شاعراست که همیشه بدجوری سرازیره یا خوند که کاری به جز دوست داشتن تو من بلد نیستم،با من بدی کردی ولی من با تو بد نیستم...یاد من بیفت.می خواهم بگویم می دانم چه بخواهی و چه نخواهی خیلی از اتفاق ها ممکن است که تو را به یاد من بیندازند.فکر کن!اگر سالی به سالی بگذرد و دوباره وسط زمین سبز فوتبال،منچستر و چلسی جلوی روی هم قرار بگیرند،تو یاد شب بازی امسالشان و یاد من نمیفتی؟تلویزیونی که روشن بود و بازی ای که من نگاه می کردم و نگاه نمی کردم!...می خواهم بدانی مدیونی به من اگر جایی شنیدی که کسی از حسرت های مانده بر دلش حرف می زند و تو یاد من نیفتی و یاد آن چند کلمه...آخ،آخ،سایه روشن تصویرت افتاده بر گوشه کوچکی از مانیتور را اگر دیدی و مرا به یاد نیاوردی،بدان وعده ما در بزنگاهی که من یقه تو را بگیرم و بپرسم که چرا؟
می خواهم بگویم که کار من شده است شمردن تک به تک همه خاطرات...پیدا کردن تکه کوچکی از پازل خاطراتم میان هر اتفاق و هر رنگی و هر صدا و هر بویی...که میان صدای استاد یگانه و حتی کتاب کوچک صد لیکو عاشقانه بگردم به دنبال تو!که شاید بیابمت!همین نزدیکی ها،همین گوشه و کنارها!...که هنوز بوی تو مدام میخورد به مشامم.هنوز حس می کنم که نزدیک منی.هنوز انگار جلوی چشمهایم می آیی و میروی.انگار هر چه خاطره دارم را کرده ام درون یک گنجه و با خسّـت هر چه تمام تر،هر چند وقت یک بار در این گنجه را باز می کنم و سرکی می کشم به یکی از این همه خاطره!
می خواهم بگویم این روزها حال من خوب است و این روزها نشسته ام به فکر کردن...مدام فکر می کنم که چه باید بکنم و به چه راهی باید بروم.مدام کلمه به کلمه حرف هایت را به یاد می آورم و مدام فکر می کنم که اگر پبشنهاد تو را پذیرفتم چه می شود؟می برم؟می بازم؟یا بی هدف و بی انگیزه این دنیای بی در و پیکر می شوم؟...با من از بازی نبودن فکرها و عمل هایمان نگو...نگو که نمی پذیرم!...مگر نمی بینی که من الان بازیگر این بازی بی سرانجامم.و مگر همه آن چیزی که الان هست یک قمار بزرگ نیست؟و مگر قمار کردن غیر از این ست که تو همه دار و ندارت را بریزی وسط؟و من هم که ابایی ندارم.بالاتر از سیاهی ِ روزهای نبودن تو مگر میشود رنگ دیگری هم باشد؟...
من قبول دارم که راه ها همیشه آفریده شده اند که فاصله به وجود بیاورند اما تو مگر فراموش کرده ای که یک طرف دیگر این زمین،من ایستاده ام؟...و حالا تو فکر می کنی که من تواناترم یا فاصله ها؟فکر می کنی که فرقی می کند که کجا باشی؟که اگر چند سالی گذشت و بعد کیلومترها دوری بین من و تو داوری کردند،آیا تفاوتی می کند؟که برای من تفاوتی دارد که کِی باشی و کِی نباشی؟...درست است که رنجم بیشتر می شود.که غم میان تک تک سلول هایم نشو و نمای بیشتری می یابد.که روزهایم بیشتر و بیشتر هم رنگ عصرهای کسالت آور جمعه می شوند.که کمرنگ می شوی و نبودن هایت پررنگ...اما تو بگو،در اصل ماهیت احساس من چه تغییر بنیادینی رخ می دهد؟درست است که زمستان هایم کشدارتر می شوند اما مگر می شود اسمت همچنان بهار روزهایم نباشد؟و مگر نه غیر از این است که من روزهای نبودنت را هم،روزگاری از سر گذرانده ام؟
می خواهم بگویم تو که می دانی که من به هر وعده دیدار تو آنچنان مینگرم که گویی این آخرین فرصت دنیاست!که از پس تمام شدن این وعده،چه بسا برسم به روز آخر دنیا!...نه که بترسم از سستی رشته های پیوند...بگذار اعتراف کنم که همه تلاشم از بابت نداشتن هراسی موهوم است که در خلوتم غمگین زمزمه نکنم که واپسین فرصت دنیا هم آمد و رفت و من آنچنان که بایسته بود ندیدمش و نفهمیدمش و نبوییدمش و بعد هراس مرگ نیفتد به جانم و هراس کارهای نکرده،نگاه های نیفکنده،خنده های سر نداده،زمزمه های به اوج نرسیده و هزار و یک حسرت مانده بر دل دیگر...
می خواهم بگویم که من هم آدمی هستم با ترس هایی که بوی خودم را می دهند.که با خودم مدام فکر می کنم که اگر تو به آن راه وحشتناک فکر کردی و عمل کردی،من چه کنم؟اگر تو یک روز از در زدی بیرون و فکر کردی که فردای من حتی از احساسات شخصی تو هم مهم تر هست،من چه کنم؟من می ترسم که تو حتی برخلاف میلت اما بپذیری که در این دنیای رنج آور،باز یک خشت دیگر بیفزایی بر بالا بلند رنج واره زندگیت و بعد که تو رفتی و من ماندم،ماندم و روزها را شب کردم و شب ها را روز و تو نبودی،آن وقت چه کنم؟اگر تو رفتی و نماندی و نبودی و من اما بودم و نرفتم و ماندم،بی تو،حتی اندک،حتی کوتاه،حتی از دورهای دور،چه کنم؟...آن وقت،وقت خنده،وقت گریه،وقت قدم زدن،فیلم دیدن،چای خوردن،وقت رقصیدن،فوتبال دیدن،وقت نوشتن،خواندن و گوش دادن به هزار و یک ترانه در پیتی،وقت غذا خوردن،مزه مزه کردن آب پرتقال،کار کردن،تلفن حرف زدن و انجام خیلی کارهای دیگه چگونه تو را کم نیاورم؟...
و به من و ترس هایم خرده مگیر و مگر نه این است که همه ثروت من همین ترس هایم هستند و البته رازهایی که درون سینه دارم و بوی تو را می دهند!...به من خرده مگیر،که اگرچه آن دم آخر بوی بغض می دادم و چشمانم را می دزدیدم و سرم را بلند نمی کردم و اگرچه بلوایی داشتم سهمگین که تو خوب می دانی درون سینه ام،گرومپ گرومپ خود را به قلبم،محکم می کوباند اما به یک ساعت بعدتر نرسیده،خوب ِ خوب بودم!آرام بودم و صاحب ثروتمندترین لبخند دنیا...و به حساب هایمان فکر نمی کردم که 10 به 80 است.به این فکر می کردم که تو با آنچنان کیفیتی مرا دچار هزار و یک لذت عمیق کرده ای که در آن تا آخر دنیا هم هیچ کس با من شریک نخواهد شد...به این فکر می کردم که من رو به روی تو ایستاده بودم.که صدای تو را می شنیدم که کنار گوش من نجوا می کردی که قبول دارم،که هیچ کس نیست!هیچ کس غیر از تو نیست،که هیچ کس غیر از تو نمی تواند!...و به این فکر می کردم که اگرچه خودخواهی میان همه ما تبدیل شده به موج هایی بلند،موج هایی سهمگین!اما تو از همه مهربان تری که به فرداهای من فکر می کنی و به اینکه از آن دایره،سهم بزرگ تری داشته باشم و روزهای نیامده پابرجاتری!...
می خواهم بگویم این روزها حال من خوب است و این روزها نشسته ام به فکر کردن...مدام فکر می کنم که چه باید بکنم و به چه راهی باید بروم.مدام کلمه به کلمه حرف هایت را به یاد می آورم و مدام فکر می کنم که اگر پبشنهاد تو را پذیرفتم چه می شود؟...با خودم فکر می کنم که به همه این ها فکر کنم و اینبار نه به خاطر تو،که به خاطر خودم! که همچنان ثروتمند بمانم.که فقیر ِ این دنیای بی وفا نشوم...تا همچنان حس کنم که هستی...که میشود میان چشمانت زل زد و آرام شد...که میشود همچنان کنار هم بنشینیم و حرف بزنیم و سرمان را کج کنیم و بزنیم زیر خنده...قهقهه...مستانه...می دانی هنوز با تو کارها دارم.هنوز به این دل کودک من هوس بیشمار کارهای دیگری مانده.هرچند،هرچند،هرچند این همه هم که پیشکش قلب و دل و هوس های من شد بسیار بسیار زیاد بود...که اگر فکر کنیم گاهی همه ثروت آدمی به رازهایی ست که درون سینه داره،پس من بسیار بسیار ثروتمند و بعضا خوشبخت هستم!
می خواهم بگویم که تو هم یادت باشد که هیچ معجزه ای،غیر منتظره تر از عشق نیست.غیر منتظره،غیر قابل کنترل و گاهی هم غیر قابل باورتر.که سخت ترین کار دنیاست و البته تو را هم می تواند تبدیل کند به غیر قابل پیش بینی ترین اتفاق دنیا...می خواهم بگویم که هیچ چیز و هیچ کس مثل ستاره نمی تواند بدرخشد!ستاره ای که برود میان آسمان و بنشیند گوشه ای و چشم بدوزد به تو!ستاره ای که قلبت را مملو کند از همه خوبی ها و همه لبخند ها و همه تپش های بی بهانه که یکی از ما می تونه ابرا رو سر بکشه،از لج این قفسا صد تا کفتر بکشه،یکی از ما می تونه تا قناری بپره،با همین ترانه ها آبرویی بخره...می خواهم بگویم اما همین ستاره اگر تبدیل بشود به یک ستاره زخم خورده و دل شکسته،هیچ کاری از دستش بر نمیاید!می خواهم بگویم وقتی می توانم بدرخشم که قلبم تکه تکه نشده باشد!آن وقت همه وجودم میشود نور و لبخند و ترانه!می توانم تو را در آغوش بگیرم و...و آن وقت دنیای روشن تری خواهیم داشت!
پینوشت:
1-خیلی خیلی بزرگ شده ام و فکر می کنم که اگر چند سال قبل هم،من همین آدم الان بودم چقدر همه چیر متفاوت بود!
2-گاهی فکر می کنم حسی که این وسط مدام جریان می گیرد،یک حس دوستی عمیق است که مدام خیز بر می دارد و زیباییم می بخشد.فکر می کنم چسبیدن به همین حس عمیق دوستی بهترین کار دنیاست.اینکه نخواهی مدام و در تک تک دقایقت به آن رنگ و لعاب عشق بزنی...عشق با خودش هزار و یک باید و نباید می آورد.هزار و یک قانون نانوشته.گاهی باری هم می شود سنگین و من هم که سنگینی هیچ باری را بر دوش تو هرگز نمی خواهم.می دانی چه می گویم؟اینکه مجبور باشی مدام بترسی که اگر فردا عشقی نبود چه می شود؟اگر فردا خود من تبدیل شدم به یک آدم پشیمان،آن وقت چه می شود؟می نشینم به مویه سر دادن برای این همه سال که به خیالم از کف به دادم و الان هیچم در میانه نیست؟عشق آنقدر جو سنگینی دارد که به مانند گردابی مدام تو را می کشد درون خویش.نه که فقط خیست کند،آنقدر رگباری به سر و تنت می بارد که سنگین می شوی و ممکن است نتوانی دیگر بلند شوی و چشمانت هم دیگر ممکن است جایی را نبینند و بعد آنوقت...و البته عشق مایملک یک روز و دو روز است.مگر نه؟و در بهترین حالت من می توانم خودم را تضمین کنم و نه تو را.مگر نه؟و من فقط سعی می کنم فرداهای خویش را بیمه کنم،بیمه حضور تو...که همچنان وقت شنیدن جواب سلامم،از لحن صدایت پر بکشم تا آسمان هفتم.که خیالم راحت ِ حضور همیشگی تو شود.تا سهمم از آن دایره کذایی بیشتر و بیشتر شود.هرچند در این صورت هم،همچنان می دانم می توانی با قطعیت و قاطعیت بگویی " که هیچ کس نیست!هیچ کس غیر از تو نیست،که هیچ کس غیر از تو نمی تواند!" ...
3-حرف هایمان بوی بهار می گیرند
وقتی که تو می خندی
و من هم از خنده تو
کودکانه گرسنه می شوم
که دوباره ببوسمت و دوباره
غرق بوی تنت
دل تنگی هایم را
لال ِ یک در میان زدنهای قلبت کنم...
جواب کامنت های پست قبل،فردا ...جواب دادم